جمعه، دی ۱۰، ۱۳۸۹

من و وبلاگم

من حرف بلد نبودم بزنم. هنوز هم بلد نیستم. تا چندسال قبل حتی نوشتن هم نمی دانستم. دیدی می گویند حرف بزن غمباد نگیری؟ غمباد گرفته بودم. یعنی راه های ارتباطی م با بیرون کاملن مسدود بود. حرف نمی زدم که همراهش احساس هام بریزند بیرون. همان طور درک نشده ی فروخورده، گوله شده بودند آنجا، فرض کن یک جایی میان گلو.
اولین متنی که نوشتم خوب یادم هست. بعد از خداحافظی با همکلاسی های دانشگاهم بود. یعنی همان فارغ التحصیلی و این حرف ها. آن شب را هم مثل تمام شب های دیگر توی سرو کله هم زدیم با یک سری مراسمجات مخصوص فارغ التحصیلی. مثل انتخابِ ترین ها. من؟ فکر می کنید کدام ترین شدم؟ ترسناکترین. خب به عنوان ترسناک ترین همکلاسی، آدم چه می تواند از احساسش بگوید؟ وقتی فکر می کنی اینجا یک عالم آدم هستند که از سکوت و اخم تو همیشه ترسیده اند، که هیچ وقت نفهمیده اند چقدر تک تک شان عزیزند برایت، چه می توانی بگویی بهشان؟ آخر شب، وقت خداحافظی، حتی خجالت کشیدم یک قطره اشک بریزم. بغضم را به سختی قورت دادم. طوری که تا چند روز بعد گلویم درد می کرد. اگر در زندگی م چهارتا نقطه عطف داشته باشم، بی شک آن شب یکی از آن نقطه ها بود. حجم احساس و دلتنگی آنقدر بالا بود که بالاخره داشت سرریز می کرد. ساعت پنج صبح زدم بیرون. درخت ها، سنگفرش پیاده روها، آسمان، زمین.. بالاخره بغضم ترکید. راه گلویم باز شد. می دانید قبلتر حتی گریه کردن برایم آسان نبود. گریه کردن مثل حرف زدن باشد انگار، مثل نوشتن. راه گلوی آدم را باز می کند. آن روز صبح را در خیابان ها گشتم وآرام آرام اشک ریختم. اصلن شاید از همان روز عاشق خیابان های تهران شدم..
راه گلویم باز شده بود. احساسم با کلمه ها فوران می کرد و من ذوق زده و دست پاچه به هم زنجیرشان می کردم فقط. آن روزها وبلاگ نداشتم هنوز. گاهی اما متنی، شعری از دیگران در یاهو 360 می نوشتم. خاطره آن شب را همراه یکی از عکس هاش گذاشتم آنجا و این آغاز نوشتن من شد. هنوز تک تک کامنت هایی که برای آن پستم گذاشتند از حفظم. اولین جمله را پسری نوشته بود که بعدها عاشقش شدم. یک نفر هم گفته بود به من حسودی می کند که این همه احساس دارم و اینقدر خوب می توانم بیانشان کنم. شما نمی توانید بفهمید آن روزها این حرفها برای من چه معنایی داشت. برای منِ ترسناکترین. که به محض ظاهر شدن کمترین رگه های احساس در رفتار و حرف هام از هزار نفر شنیده بودم که ما همیشه فکر می کردیم تو خیلی بی احساسی. اصلن کافی بود به یک نفر بگویی تعریفم کند. می گفت بی احساس. بی ایمان. سنگدل. خشک. خشن. حاضرجواب. دوست های دبیرستانم می گفتند شبیه فرمول های ریاضی هستم. بدون استثنا. محکم. درست. دوست نداشتنی. این آخری را البته خودم دارم اضافه می کنم که داغش کرده باشم مثلن.
تا چند سال همین طور فوران احساس بودم. قلمم؟ غمگین بود. کلمه ها تا از غمباد گلوم می گذشتند تاب می خوردند. نوشته هام بیشتر شبیه یک گلوله احساس بود که روی صفحه کاغذ شلیک شده باشد و یک مشت کلمه میانشان دست و پا بزند. خودم؟ خوشبخت بودم. با این حجم احساس آزاد شده سرازپا نمی شناختم. دیگر خشک و خشن بهم نمی چسبید. نرم شده بودم. اوه نگفتم؟ عاشق شده بودم بعد از سه سال. این بار اما همه چیز فرق داشت. از عشق قبلی م یک عالم احساس فروخورده یادم هست فقط. یک عالم غمباد در پیچ گلو. یک طورِ یک طرفه بدی تمام بار رابطه روی دوش آن بیچاره بود. مطمئنم که در خواب هم نمی دید من هم دوستش داشتم. این بار؟ پسرک عاشق نوشته های من بود. هنوز هم هست. شده بود بهانه هر شبِ نوشتنم. بدی اش این بود که حجم احساس من خیلی زیاد بود، مثل یک جکوزی داغ. آدم نمی تواند تویش بماند. باید زود بپری بیرون وگرنه خفه می شوی. خودم می دانستم. بهش گفته بودم حتی که من اگر جای تو بودم از این همه احساس می ترسیدم. فرار می کردم. گفته بود نه. خوب است. من دوست دارم. فرار نمی کنم. گفته بود می مانم. نشد اما. جفتمان داشتیم خفه می شدیم. من بیشتر از او. او شاید صبورتر بود. نمی دانم. یک جایی رسید که هردو با هم پریدیم بیرون. یک جایی مثل همینجا،
نقطه سرخط
.

سه‌شنبه، دی ۰۷، ۱۳۸۹

برداشت اول

دچار چندگانگی شدم از دست آدم های اطراف. بس که برداشتشان از من خیلی دور است از برداشت خودم از خودم. بعد؟ احساس تحیر وار عجیبی ست. مثلن؟ میگوید به نظر من هر کس مهمانی میگیرد باید یک رعنا هم دعوت کند برای تضمین شور و حال مجلس. بعد من؟ دقیقن نقطه مقابلم. حالا نمی توانم بگویم از این آدم ها هستم که مثل آدامس می چسبند به صندلی شان و ملت را تماشا می کنند. چون حوصله ام سر می رود از اینکار. اما دقیقن و کاملن می توانم بگویم از این آدم هام که سرم به کار خودم است فقط. یعنی در مهمانی ها آدم معاشرتی نیستم و هیچ وظیفه لیدربازی و این حرف ها برای خودم متصور نمی شوم. هی سرم را می اندازم پایین از این طرف سالن می روم آن طرف سالن و از آن طرف سالن می آیم این طرف سالن. صرفن چون هیچ جای دیگری جز مهمانی نیست که آدم بتواند این همه با کفش پاشه بلند راه برود. بعد یک بشقاب هم می گیرم دستم که یعنی دارم می روم خوراکی های هیجان انگیز برای خودم بیاورم. دلم خواست کمی می رقصم. حتی کمی می رقصم. این کمی خودش خیلی مهم است. نه جیغ می کشم، نه می پرم، نه داد می زنم که بچه ها فلان، اگر کسی دوربین داشته باشد هی جلوی دوربینش شکلک در می آورم و ژست می گیرم و آخر شب یواشکی عکس هام را از دوربینش پاک می کنم. یعنی در مهمانی مطلقن حواسم به ملت نیست و همه اش حواسم به این است که خودم را سرگرم کنم. تازه من آدمِ زود مهمانی-ترک کنی هستم در زندگی. یعنی معمولن من دارم می روم و هنوز ملت شام نخورده اند و کیک نبریده اند و کادو باز نکرده اند. یعنی بار اصلی شور و حال مهمانی هنوز شروع نشده. حتی اینقدر همه جانبه حواسم فقط به خودم هست که یک ربع آخر، یک ظرف گرفته ام دستم و در آشپزخانه بالاسر قابلمه ها برای خودم غذا می کشم که ببرم خانه بخورم. بعد این آدم بر می گردد به من می گوید تو به مهمانی شور و حال می دهی. شور و حالم کجا بود آخر؟ اصلن شور و حال را معنی کن ببینم چه می گویی شما؟
.

دوشنبه، دی ۰۶، ۱۳۸۹

برای وحیده و لایه نمناک چشم هاش

اینکه دلتنگ کسانت باشی عین خوشبختی ست عزیز دل. خوشبختی آنجا گم می شود که دلتنگ کسی باشی که هیچ کست نیست.
.

امروز که لازمت داشتم نبودی. دیروز به چه دردم می خوردی؟ یا فردایی که هنوز به بودنت مطمئن نیستم. دلم امروز تو را می خواست.
امروز با تمام وجود کسی را می خواستم که پشتم بایستد. یکی که مثل تو مهربان باشد. پس کجا بودی تو لعنتی؟
+


شنبه، دی ۰۴، ۱۳۸۹

هرکجاهست خدایا به سلامت دارش

یک غم آرام بی دغدغه ای دارم از رفتن ت دختر.. آرام و بی دغدغه، درست مثل دوستی مان.. امروز، روی مبل های پارچه ای کافه که نشسته بودیم، ظرف سس که بین دست من و تو میچرخید مدام، یک بغض کوچک میان گلویم متولد شد.. می دانم که آخرش تو می روی و.. بغضم می ماند.
.

جمعه، دی ۰۳، ۱۳۸۹

از این خریت های این را به اون معرفی کن و آن را با این آشنا کن در زندگی تان مرتکب شده اید؟ من مرتکب شده ام. یعنی وقتی یک آدمی دغدغه اولش در زندگی این است که یک پارتنر مناسب برای خودش پیدا کند و یک پارتنر مناسبی هم این طرف هست که دغدغه اش همان است، خوب منی که این وسطم و دغدغه ی اولم این نیست، برای اینکه اولن از غرغرهای هردوطرف مبنی بر بی همزبانی و این حرف ها خلاص شوم، دومن آدم ها را به آنچه می خواهند برسانم، سومن و مهمترینن هم ارضای کرم های شخصی درونی ست فکر کنم؛ که من این مهم را برعهده می گیرم. بعد؟ دیدی چه استرسی آدم را می گیرد آن هنگام که دو طرف چشم بسته و بنا به اعتمادی که به تو دارند به هم نزدیک می شوند و در آن مرحله ای از رابطه اند که دنیا بهشت است و آدمه فرشته است و این حرف ها؟ این مرحله برای ناظر سومی مثل من خیلی سخت است. چون از هردوطرف همه جور رفتار و افکار و اینهایی دیده ام دیگر! می دانم که هیچ کدام آن فرشته ای که دیگری حالا برای خودش ساخته نیستند. بعد استرسم می گیرد خب. اصولن موضوع عجیبی هم نیست که آدم ها دو-سه ماه اول چشم بسته در هم شیرجه بزنند. یعنی می خواهم بگویم خیلی مشکلات هست که آن اول ها نیست و بعدتر، کم کم خودش را نشان می دهد. یعنی حالا دارم به خودم دلداری می دهم که اگر این دوتا آدم بی واسطه تو هم با هم آشنا شده بودند همین طور چشم بسته می رفتند جلو لابد. هیچ ربطی هم به وجود من ندارد. به من چه اصلن؟ فوقش آخرش هر دوتا با مخ می خورند زمین. چه کارشان کنم خب؟
.

در نگاهم تکه های یخ..

بس که این روزهایم را ننوشتم از دهن افتاد دیگر. بعد جالبی ش این است که از فرط پرماجرایی و تنها بودگی، تمام مدت داشتم لحظه لحظه ام را کلمه می بافتم که بیایم اینجا بنویسم.
مثلن از اینکه بعد از دو روزِ پرماجرای توسرزنانِ بی خواب و خوراک، تنهایی رفتم رستوران و دو پرس غذا برای خودم سفارش دادم و از بس از این حرکت دو پرس غذایی خودم هیجان زده شدم و ذوق کردم که اشتهایم پرید و نصف هر کدام از غذاها را هم نتوانستم بخورم حتی و بعد که غذاهای نصفه جلوی رویم مانده بود دلم گرفت که ای کاش یک پسر مثل گاو بخور همراهم بود و جاروبرقی وار ته بشقاب هام را خالی می کرد و من دو تا بشقاب سفید بزگ روی میز داشتم.
دیگر؟ دیگر از اینکه یک ربع ساعت مثل منگول ها داشتم با یک آقای ایرانی، انگلیسی دوست می شدم و هی با خودم میگفتم اوه! این فرانسویه عجب دلچسب است و چه خودمانی و چه همزاد پندارانه است حرف هاش و او هم با خودش می گفته این دختر عربه، چه سرتقی ست و چه همه حاضرجواب است و بعد که پرسیده بود بای دِ وی! تو هم داری می آیی فلانجا و من گفته بودم نو! من می روم ایران یکهو پریده بود که اِ تو ایرونی هستی دختر! و بعد مجبور شده بودیم از اول دوست شویم.
یا یا، یا از اینکه خانمه دقیقن همان موقع داشت بچه می زایید. یا از آن روز صبح که گم شدم بعد کنار دریا سر در آوردم. یا از آنکه بست نشستم روی صندلی و گفتم تا کارم درست نشود از مملکتتان نمی روم...

کلن؟ کلن این روزها سردم. همان طور که نسبت به کلمه هام و وبلاگم سردم، نسبت به آدم های دنیایم هم. دلتنگی نمی فهمم چیست این روزها. کسی اگر جلوی رویم بود، دوستش دارم و از موهای همیشه کوتاه مخملی و چشم های کوچک و دهان گشاد و شانه های پهنش کیف هم می کنم، اگر نبود اما کلن یادم می رود بودنش را. خواب باشم انگار این روزها. از این خواب های سیاهِ خالی.
.

پنجشنبه، آذر ۲۵، ۱۳۸۹

خودم (تقریبن) از این آدمایی هستم که با موج میرم؛ بعد همیشه از اون آدمایی خوشم میاد که (یه طور لجبازانه ای) جلوی موج وای میستن. بعد خب من دارم میرم، اونا دارن می ایستن. اینه که جدا میشیم از هم همه اش. بعد نه من از رفتنم چیزی می فهمم، نه اونا از ایستادنشون. آی کوفتمون میشه زندگی.
.

سه‌شنبه، آذر ۲۳، ۱۳۸۹

پنسیلین می خوام.

نه گوش هایم می شنود. نه صدایم در می آید. یک صامتی شدم برای خودم که نگو. بعد با همین لب خوانیِ لال مانی، نشسته ام جلوی دکترم، هی از من اصرار که پنسیلین، از او انکار که نه. که با بدن آلرژیناک شما(یعنی من) هنوز تزریق تمام نشده، از دست می روی. یعنی ریسکش خیلی بالاست که از دست بروی و این حرف ها.
من؟ همیشه دلم می خواسته در سقوط هواپیما از دست بروم. به نظرم هیجان انگیز است. تازه آدم تنها هم نیست. مامان همیشه می گوید تو (یعنی من) عاشق لشکرکشی هستی. این دنیا که همه جا با یارو غار‏هات (؟) راه می افتی می روی، آن دنیا هم؟ راست هم می گویدها، ولی خب تنهایی مردن هم دل شیر می خواهد. دکتر همچنان تاکید می کند که حساسیت به دارو خیلی سریع آدم را می کشد و هیچ کاری از دست هیچ کس بر نمی آید. خوب که سبک سنگین می کنم می بینم این روزها نه با کسی قهرم نه از کسی دلخورم نه حرف نگفته ای به کسی دارم نه هیچ. یعنی راستش اگر همه چیز اینقدر سریع و مسالمت آمیز باشد که دکتر می گوید، من حاضرم همین امروز بمیرم. فقط فکر کنم مامان هنوز از دستم ناراحت باشد. که آن هم با مردن حل می شود. عطای سقوط هواپیما را هم به لقایش بخشیدم. حالا کو تا پا بدهد من سوار تپلف شوم. یا همان ماجرای نقد و نسیه خودمان. مخلص کلام، هرچه دکتر بیشتر و دقیقتر از خطرات تزریق می گوید و از اینکه چقدر درجا و مبهوت است و برگشت ناپذیرِ بی رحم، من اصرارم بیشتر می شود. فکر می کنم خبر مرگم را که به دکتر بدهند بگوید خدابیامرز این آخری ها بدجوری زبان نفهم شده بود.
.

دوشنبه، آذر ۲۲، ۱۳۸۹

بداخلاق و بی حوصله و کم طاقت شده ام. صبح با مامان دعوا کردم. دلش را شکستم. حالا دارد حتمن گریه می کند. تب و لرز دارم. گلو درد خفه ام می کند. شب تا صبح نتوانستم بخوابم. دل درد و کمردرد و سرگیجه را هم بزنید تنگش. به خودم حق می دهم بی جهت پاچه بگیرم. در خانه ما ولی هیچ کس بی جهت پاچه نمی گیرد. یعنی میخواهم بگویم مدل خانه مان این طوری ست که نمی توانی برای توجیه هیچ رفتاری بگویی عصبانی بودم. مامان همیشه می گوید هنر آدم ها به این است که وقت عصبانیت و ناراحتی منطقی باشند. من نیستم.
بابا دفترچه ام را داد دستم و گفت داروهات را نوشتم خودت می توانی بگیری. من کولی بازی درآوردم. به روی خودم هم نیاوردم که شش صبح رفته بوده دنبال دارو و تمام داروخانه های شبانه روزی بسته بودند! بابا بهم گفت دیگر داری گندش را در می آوری. من فکر می کنم اگر تا هفته دیگر حالم خوب نشود چه؟ اگر تب و لرز داشته باشم هنوز؟ بابا رفته سرکار. وقتی می رفت در جواب لوس و گریه من گفت هرکاری دلت می خواهد بکن. من دارم فکر می کنم چندسال بود بابا را عصبانی نکرده بودم؟ دارم گندش را در می آورم. کلید می افتد توی در و بابای آرامِ صبور با لبخند با کیسه داروها می آید و می گوید خواستم ظرفیت ت را بسنجم فقط. از در رفته بیرون که من داد می زنم بابا چندتا بخورم؟ برمی گردد، کفش هاش را در می آورد می آید دم در اتاقم که داد نزده باشد. می گوید یکی کافیه. من این بابا را بگذارم کجای دنیا بروم آخر؟ نمی روم اصلن.
.
بعدنوشت: رفتم جلوی بخاری ایستادم. مامان از پله ها اومد بالا. مستقیم اومده جلوم میگه یه بوس بده. می گم: مریض می شین آخه. می گه اشکالی نداره. بعد؟ هم را بغل کردیم. بغل سفت. هی مرا می بوسد. می گم: ببخشید. میگه: چی رو؟ میگم: چرا اینقدر زود ناراحت میشین شما؟ می گه: مامان ها این طوری اند دیگه. لباس پوشیده با دوستهاش بره خرید. می پرسه: اشکالی نداره تو امروز خونه یی من بروم بیرون؟
کلن احساس می کنم امروز خانه مان مثل سریالهای آموزش رفتار خانوادگی شده. من هم به عنوان سوژه فیلم به اشتباه خودم پی بردم.
دی ری دی دینگ. تا هفته آینده خدا نگهدار
.

شنبه، آذر ۲۰، ۱۳۸۹

جمجمه زیبای من

ما آخرش همه در این شهر بزرگ سیاه خفه می شویم و این خیلی غم انگیز است. مثل یک جنایت بزرگ بی سابقه. شاید قرن ها بعد یک تیم باستان شناس، کلاهک برج میلاد را از زیر خاک بیرون بیاورد و اعلام کند که در این بیابان بی آب و علف، قبلتر مردمان زیادی زندگی می کردند. بعد از روی جمجمه هامان تخمین بزنند که چند میلیون آدم، همزمان بر اثر مسمومیت جان داده اند. چهره مبهوت باستان شناسان را میان آن همه جمجمه سفید که با گودی سیاه چشم ها بهشان زل زده اند تصور کنید.. و سلسله سوالات بی جواب: مردم این شهر که بوده اند؟ چرا اینجا را ترک نکرده اند؟ چه چیزی مردان و زنان و کودکان را میان سم و دودِ خیابان ها و خانه های این شهر نگه داشته بوده؟ آیا این یک خودکشی دسته جمعی بوده است؟ یا مجازات یک گناه نابخشودنی؟ آیا گنجی زیر خاک این شهر مدفون است که میلیون ها آدم را همراه خود زیر خاک کشیده؟
.

دوشنبه، آذر ۱۵، ۱۳۸۹

یکشنبه، آذر ۱۴، ۱۳۸۹

من می ترسم از یادها

پریشانم. از عاشورای امسال می ترسم. یادم به پل حافظ می افتد و.. یادم به ماشین های وحشی و ..
یاد شهرآشوبی که داشتیم می افتم، دلم آشوب می شود. تهران تازه داشت دوباره برایم شهر می شد. کافه نشینی ها و خیابان گردی ها تازه داشت یک جور پاورچینی در هرروزه هایم رخنه می کرد. راستش را بگویم؟ تازگی ها حتی از جلوی آن خیابان لعنتی هم که می گذشتم پشت زانوهام نمی لرزید و گردنم تیر نمی کشید که اینجا دختری بی گناه جان داده.. بد است این؟ شاید بد باشد.زندگی اما تازه داشت خودش را زورچپان می کرد میان روزها و شبهایم. حواسم یعنی پاک پرتِ قهر و آشتی ها و رفت و آمدها شده بود. دوباره شیرجه زدن در آب استخر بزرگترین لذت بود و چمدان های کوچک دوستهام دردناک ترین حقیقت دنیا. یادم به زخم عمیقی که داریم نبود هیچ.. اسم عاشورا، می لرزاندم. زخم کهنه ام سرباز می کند و من نمی توانم دیگر.. بدی تاریخ این است که خشک و تر را با هم می سوزاند. ترسو و شجاع نمی شناسد. زخمش را می زند. من؟ من همیشه در زندگی م آدم ترسوهِ بوده ام. من آنی بوده ام که کز کرده گوشه خانه و لحظه ها را شمرده فقط، که کی این روز شب می شود و کی این شب صبح.. من بزرگترین حسرتم در چنین روزهایی یک آغوش امن بوده فقط. هیچ وقت دلم نخواسته یک اسلحه داشته باشم مثلن. یا وسط معرکه بوده باشم. یا سنگی به بی شرفی پرتاب کرده باشم. من همیشه ترسیده ام. از بلایی که سال ها پیش سرعزیزانم آمد ترسیده ام. من آدمش نیستم. من هیچ شباهتی به آنها ندارم. نه آنقدر زیبا و کامل، نه آنقدر صبور و عاقل. من هیچ وقت نخواهم توانست مثل آنها سرم را بگیرم بالا و بگویم پشیمان نیستم. من پشیمان می شوم. من نمی توانم.
ظهر عاشورای پارسال.. روی مبل چرمی نشسته بودم. لپ تاپ بدون اینترنت روی میز وسط هال باز بود. موبایل ها قطع بود. لحظه های لعنتی انتظار، نمی گذشت. بس که هر خانه ای انگار زندان بود و به عادت دیرینه مادرم که در زندان نخها را به هم گره می زد، دستبند می بافتم و آرزو می کردم مثل او بودم.
.

جمعه، آذر ۱۲، ۱۳۸۹

صاحبدلان حکایت دل خوش ادا کنند

یه وقتایی یه آدمایی می ریزن‏ت به هم، بعد می‏رن لم می‏دن یه گوشه دورِ دورِ دنیا، پریشونی‏تو از لابه لای نوشته‏هات دنبال می کنن. یه لبخند موذی هم لابد روی لباشون می شینه. انگار یه نخ نامرئی از تو توی مشت‏شون باشه. یکی دو بار اتفاقی کش میاد و تو این‏ور دنیا به هم می‏ریزی. می خونن‏‏ت، ردپای خودشون‏و توی دل-‏دل ‏زدن‏هات می‏بینن. خوش‏شون میاد. یاد می‏گیرن. حوصله شون که سر می‏ره سر طنابو تکون می‏دن.
.

پنجشنبه، آذر ۱۱، ۱۳۸۹

هوا هوای نفس نکشیدن است

میشود یک نفر بردارد از خانم های ورزشکارمان بنویسد؟ از بیست و پنج درصد مدال های تیم المپیک آسیایی؟ نه، اصلن بردارد از آن همه مدال که نگرفتیم بنویسد. از رشته هایی که جای دخترکان پرشور ایرانی درشان خالی بود. من نمی توانم. هی یادم می افتد که چه ما بدبختیم در این تکه از تاریخ. هی احساس می کنم چشم هایم مثل افغان ها باریک می شود و صورتم گرد. یا اصلن نه، برمی گردم عقب تر. آن زمان که عرب ها دخترهاشان را زنده زنده خاک می کردند. پر می شوم از یک وحشت غمگین. می توانید بفهمید؟

بعد: یکی از مراجع قم زحمت کشیدند و علت خشکسالی را حضور ورزشکاران زن در مسابقات بین المللی اعلام کردند. یعنی ما الان کجای دنیاییم؟
.

چهارشنبه، آذر ۱۰، ۱۳۸۹

ملکه کولونی مورچه ها هستم

دیگه اون دختر لجباز خیره‏ سری که بودم نیستم. یه جوری انگار از تب و تاب افتاده باشم. حس می‏کنم دارم یاد می‏گیرم زندگی رو. سوارم انگار. قبل‏تر؟ مثل یه پیاده سیاه کوچولو بودم رو صفحه ‏ی شطرنج. باید جابه جام می‏کردن. نمی‏دیدم خودمو. نمی‏دونستم کجای بازی ‏ام. حالا انگار دیگه یه مهره کوچیک سرگردون نیستم فقط. حالا دیگه اون بالا نشستم. دستم زیر چونه‏ مه، یه ابرومو دادم بالا، دارم بازی رو می‏گردونم. شایدم ببازم‏ ها. اما خودم دارم بازی می‏کنم. بازی نمی‏خورم. می دونم باختم تقصیر مهره ها نیست. هیچی گردن مهره ها نیست. اصلن از این بالا همه چی خیلی کوچیک و ساده ست. حتی کیش و مات‏‏شم یه کیش و ماتِ ساده ست فقط. دیگه باختن ورافتادن نیست. باختن یعنی با پشت دست مهره‏‏ ها رو می‏زنی کنار و باز از نو می‏چینی. سیل نمیاد برت داره ببره. همه چی هنوز همون‏طوره که بوده. یه میز محکم. یه صفحه شطرنجی. یه مشت مهره سیاه و سفید. یکی که اون طرف میزه و داره باهات بازی می‏کنه. یکی که هم قد و قواره خودتم هست. هوم؟
.

سه‌شنبه، آذر ۰۹، ۱۳۸۹

واروونِ آدم ها یا آدم های واروونه

بعضی از آدم ها از چیزی که هستند می ترسند، برای همین دقیقن عکسش را وانمود می کنند.
.

سعی کن یه کم مهم باشی در زندگیت. خر.

محض تنوع هم که شده، سعی کن تو هم یک دوره هایی در زندگی ت داشته باشی برای فقط خرزدن. که مثل آدامس بچسبی پشت میزتحریر قرمز گوشه اتاق کوچک آفتابگیرت. که وقت نکنی ابروهات را برداری مثلن. که سبیل هایت مثل روزهای تندتند تست زدن مدرسه دراز شود حتی. که موقع نمی آیم و نیستم و وقت ندارم گفتن جانت درنرود. که هی به خودت بگویی خیابان ها و آدم ها و کافه ها تمام نمی شوند. که صبح ها آب میوه طبیعی بخوری و همراهش جینکوسان بیاندازی بالا. که عصرها مغز فندوق بخوری که مغزت خوب کار کند. یعنی خوردنت پوشیدنت، راه رفتنت، فکر و ذکرت، بودنت برای درس و مشق باشد فقط. یعنی فقط ها. اوووه! چقدر دورم ازش!
.

یکشنبه، آذر ۰۷، ۱۳۸۹

خری که من باشم

یک دوره هایی دارم در زندگی م که برمی دارم یک آدمی را نادیده می گیرم هی. بعد می دانم هم که آدمه چقدر نوید خوشبختی ست. چقدر کنارش همه چیز امن و آرام است. چقدر زندگی خوب و مرتب و بی دغدغه است. یعنی اول بهش فرصت می دهم که تمام اینها را بهم ثابت کند، بعد ثابت می کند، باز اما بر می دارم می گذارمش کنار. از کنار گذاشتن م پشیمان هم می شوم. یعنی پشیمانانه می گذارمش کنار. بعد جالبی ش این است که خودش هم می بیند که چه دلم را برده، نمی داند من چه مرگم است ولی. خودم هم نمی دانم راستش.
.
از مصادیق تبعیض جنسیتی که در دانشگاه حس کردم، ارائه درس تنظیم خانواده با استادها و مباحث کاملن متفاوت برای دخترها و پسرها بود.
استاد ما؟ شما بگو بلای آسمانی. از روز اول شروع کرد به شمردن انواع بیماری های ناشی از روابط نزدیک. بعد ای کاش فقط به گفتن اسم و عوارض بیماری ها و چه پمادی چه دارویی با چه دوزی بسنده می کرد. دِ بسنده نمی کرد که. عکس های انواع و اقسام تاول های وحشتناک را روی اسلاید نمایش می داد و مدام تاکید می کرد که بسیار دردناک، بسیار دردناک. بعد تاول ها در حدی بودند که یکبار یکی از بچه ها دستش را بلند کرد که ببخشید این الان چه عضوی از بدنه اینجا؟ خانم استاد پاسخ دادند که این عضو نیست عزیزم. این تاولی ست که بزرگ شده و عفونت کرده! هرموقع هم هرکس می پرسید حالا چرا اینقدر بیماری؟! توضیح می داد که آخه شما تصور کن، یک جسمی که منبع آلودگی باشه.. تازه به اون حجم! هی بخواد فلان... اُم المرضه، اُم البلا! به اینجا که می رسید می خندید، تعداد انگشت شماری خودشیرین هم به همراهش هرهر و کرکر. حالا جالبی ش اینجاست که علت نود و نه درصد بیماری های تاولی هم داشتن همزمان چندشریک ج.. اعلام می شد. یعنی می خواهم بدانم طبق تخمین خانم استاد از آن سالن صد نفره چند نفر ممکن بود به اطلاعاتی چنین دقیق و موشکافانه پیرامون این موضوع نیاز پیدا کنند. ضمن اینکه اگر هم کسی دچار چنین تاول بسیار دردناکی بشود قطعن به محفوظات درس یک واحدی ش اتکا نکرده راهی دکتر می شود.
تنها مبحثی هم که در مورد چرایی و چگونگی ماجرا مطرح کرد موضوع تجاوز بود. آن هم با این جمله شروع شد که: مراقب باشید همسرتان بهتان تجاوز نکند! و در مقابل نگاه های متعجب دانشجویان، به ارائه تعاریف مختلف بومی، بین المللی، فقهی وچه و چه و چه از تجاوز و انواع و اقسامش پرداخت. نتیجه اینکه کلاس تنظیم برایمان شده بود شکنجه روحی. تنها صدایی که مدام توی سالن می پیچید اه اه گفتن بچه ها بود یا این صدایی که شبیه هیی.. هست و معمولن آدم ها موقع گفتنش دستشان را روی دهانشان می گذارند و یعنی ترس و حال به هم خوردگی و در یک کلام بخواهم بگویم یعنی اسلاید های کلاس تنظیم.
حالا نمی خواهم بگویم مباحث درس روی دید بچه ها تاثیر منفی داشت و چه و چه و چه. درواقع اصلن و ابدا اینطور نبود. اما خب دیدن آنهمه عکس و شنیدن آنهمه داستان ناخوشایند، برای لوس وننرهایی مثل ما زجر آور بود. به شخصه تا پنج، شش ساعت بعد از کلاس نه اخم از چهره ام باز می شد نه چیزی از گلویم پایین می رفت. مصیبت این درس هم این بود که تک واحدی بود و یک جلسه بیشتر حق غیبت نداشتیم. و اکثریت کلاس، متفق القول غیبت مان را برای جلسه ی موشکافی اُم البلا نگه داشته بودیم.
استاد پسرها؟ یکی از مشاورانِ به نام حوزه های مخ زنی و حفظ روابط و این حرف ها بود. یکی دو تن از دوستانِ دخترم که قبلتر پیش این آقا مشاوره رفته بودند، دوست پسرهاشان را رها کرده، با آقای مشاور سن و سال دار کچلِ یک بار ازدواج کرده دوست شده بودند. یعنی می خواهم با فضای تخصص آقای دکتر آشنا شوید. بعد؟ گویا جناب دکتر مباحث خشکِ انوع روشهای فلان، یک، دو، سه را حواله جزوه کرده و بیشتر به مباحث شیرین چرایی و چگونگی واقعه و از کجا و چگونه و با چه موزیکی و چه و چه و چه می پرداختند.
حالا نه اینکه ما بخیل باشیم ها. ضمن اینکه طی برخوردهای اجتماعی با دانشجویان دست پرورده آقای دکتر باید بگوییم: گوود جاب! اما تبعیض تبعیض است دیگر.
.

جمعه، آذر ۰۵، ۱۳۸۹

ریشه در خاک

آن بالا هوا سردتر است. بعد که می آیی جلوی بخاری، زیر لحاف، هنوز سرمایش مانده در جانت انگار. من دیر یادم می افتد خیلی چیزها را.. آن بالا که بودیم، حواسم پی سوسوی زرد و قرمز خانه ها و ماشین ها و خیابان ها بود فقط.. یادت که هست من چه زود حواسم پرت می شد؟ هنوز هم همان طورم. همان قدر سربه هوا. به گمانم آن شب هم نگاهم میان ستاره ها سرگردان بود که برای همیشه گمت کردم نه؟ هیچ وقت خوب دنبالت نگشتم. به خیالم که تو در تمام این روزها همینجا بودی .. نبودی؟
می دانم نبودی. این را همین امشب فهمیدم. وقتی از بین آن همه پنجره روشن زیر پایم، هیچ کدامش مال تو نبود.
.

پنجشنبه، آذر ۰۴، ۱۳۸۹

س مثل سوتی

در چندسال اخیر برای انتقال فایل از لپ تاپ به پی سی، ازپی سی به لپ تاپ خواهرم، از لپ تاپ خواهرم به لپ تاپ خودم و چه و چه و چه، از ایمیل استفاده کرده ام فقط. که یعنی بلند نشوم و نروم فلش را از توی کیفم پیدا نکنم و نیاورم و اینها. بسوزد پدر تنبلی و اینترنت پرسرعت. دیشب؟ می خواستم سه تا از عکس هام را جابه جا کنم. برداشتم ایمیلشان کردم برای خودم. چرا ایمیل کردم حالا؟ یعنی چرا نگذاشتم همانطور درفت بماند؟ بس که من در زندگی م از درفت و درفت بودگی و درفت ساختگی بیزارم. یعنی کاملن یک حس احمقانه شخصی ست. که تحمل درفت ندارم. هرکلمه ای که می نویسم باید یکی بخواند، هر فایلی که اتچ می کنم باید به جایی برسد. نمی توانم همانطور روی هوا بمانم. بعد هر درفتی را هم نمی شود برای کسی فرستاد یا پابلیش کرد، این است که برای خودم می فرستم شان.
دیشب؟ سه تا از عکس هام را برداشتم فرستادم برای خودم. بعد بلند شدم رفتم کلی آجیل و لواشک و آلو آوردم و کلی مسابقات آسیایی نگاه کردم و بعد از یکی دو ساعت یادم افتاد که عکس هام هنوز به مقصد نرسیده اند و تازه رفتم لپ تاپ خواهره را پیدا کردم آوردم روشن کردم از ایمیلش خارج شدم وارد ایمیل خودم شدم.. دیدم اِ. چرا نرسیده پس عکس هام هنوز؟! کجا مانده بودند؟ سنت باکسم را باز کردم دیدم اوه! عکس ها را برای خودم ایمیل نزدم که. برای کس دیگری هم ایمیل نزدم درواقع. یعنی آدرسه یک آدرسی بود که اولش شبیه به آدرس خودم بود بعد ته ش یک عالم عدد داشت. بعد خب این دیگر چه آدرسی بود توی حافظه ایمیل من؟ فکر کردید فهمیدم چه کار کردم؟ نفهمیدم که هنوز. بالاخره خیالم راحت بود که اول آدرسه، آدرس خودم است و عکس ها جای دوری نرفته اند. برداشتم از توی همان سنت-باکس عکس ها را دان لود کردم و باز کلی آلو و لواشک ترش و چای گل خوردم و خواستم بیایم اینجا یعنی بروم توی وبلاگم کمی راجع به ورزشکاران خانم ایرانی در مسابقات بین المللی بنویسم که دیدم اوه اوه اوه! عکس هام آمده اند اینجا برای خودشان پابلیش شدند. بعد تازه یادم افتاد که وقتی بلاگر فی/لتر شده بود من با ایمیل پست می گذاشتم اینجا و آن آدرس ایمیله همان آدرس است و بعله. پست حاوی عکس هام را از توی وبلاگ برداشتم و فکر کردم بازی به همینجا ختم می شود. نشد اما. یعنی حواسم به گودر و این عادت مزخرفش نبود که پست های پاک شده را هم هنوز برمی دارد نشان می دهد. بعد هی آن عدد دویست وپنجاه ویک یادم می آمد و هی می زدم توی سر خودم که حالا آن دویست و پنجاه و یک آدمی که تقریبا دویست و چهل نفرشان هم مرا اصلن نمی شناسند، چه می گویند با خودشان و آخر کدام احمقی برمی دارد عکس هاش را پست می کند توی وبلاگش و مگر وبلاگ، فیس بوک است و چه وچه و چه... نیم ساعتی طول کشید تا با کمک چت های امدادی به سختی توانستم عکس هام را از گودر هم بردارم و نفس راحتی بکشم.
م.ج. اعتقاد دارد که من زیادی روی عکس هام حساسم! یعنی مثلن می گوید اگر به جای این سه تا عکس برداشته بودی کپی کارت ملی ت یا کارنامه لاتین ت را پابلیش کرده بودی اینقدر توسرزنان نبودی و شاید کلی هم می خندیدی. (تا حد زیادی موافقم باهات)
م.ح؟ طی همان نیم ساعتِ توسرزنانِ من برداشته می گوید اتفاقن من خیلی تعجب کردم که این چه کاری ست خب؟! یعنی رویکرد کاملن نمک روی زخم پاشی. (جون به جونت کنن بدجنسی)
ر.ا؟ برداشته می نویسد: به به! - با یک اسمایل - کشف حجاب کردی؟ یعنی رویکرد کاملن حمایتی. (آخه قربونت برم، وبلاگ جای این کارهاست؟! )
خواهرم؟ نه رویکرد سرزنشی، نه حمایتی، نه نمک پاشی. کلن مثل همیشه. رویکرد بی تفاوتی. فقط هر چند دقیقه یکبار خبر می داد که هنوز عکس هات هست. (ولی اولش چشات خیلی با نمک گرد شدا)
من؟ رویکرد توسرزنانی. م.ج. راست می گوید. من روی عکس هام حساسم. یعنی عکسهام کاملن این طرف دیوارند. حال آنکه اگر هم روی عکس هام حساس نبودم باز رویکرد توسرزنی داشتم. یعنی اگر کارنامه لاتین م هم پابلیش می شد کلی انرژی و اعصابم به فنا می رفت. حالا شاید کمتر. ولی می رفت.
.

دوشنبه، آذر ۰۱، ۱۳۸۹

واویلا

انگار همین دیروز بود. بابا در عقب پیکان آبی مونو باز کرد. یه ساک کوچولو گذاشت کنارم. گفت بفرما اینم خواهرت که اینهمه منتظرش بودی. بعد من توی ساک یه جوجه طلایی پف کرده پیدا کردم با چشمای بسته. دلم یه دختربچه تپل می خواست با چشمای باز. منو دیده بودی شیطون؟ سرتو تکون دادی آخه. کشتم خودمو هیچ وقت ولی تپل نشدی. چشمای قشنگت اما زود باز شد. زود راه افتادی، زود حرف زدی، دیر بزرگ شدی اما.
یادته صبحا که می خواستم برم مهدکودک بوست می کردم بیدار میشدی؟ یادته می خواستم بغلت کنم بلد نبودم، می گفتی: فییَم تُن، دُناه دایَم؟(ولم کن، گناه دارم) یادته دفتر کتابامو پاره می کردی ولی دلم نمیومد از دستت بگیرم؟ یادته بهم می گفتی نَنا؟ یادته خاله بهت میگفت مورچه؟ (مورچه ی زیرک؟؟) یادته تایم میگرفتم دور خونه رو با توپ چهل تیکه دیریبل می زدی؟ یادته موهامو میکشیدی بعد به بابا میگفتی: به من چه، موهای خودش گیر کرد لای چنگ من؟ یادته میشِستی ترک دوچرخه من، شکممو می چسبیدی؟ اون شلوار (بیژامه) زرده رو یادته؟ سرتا تهش ده سانت بود؟ چقدر کوچولو بودی آخه. چطوری می دویدی پس اونهمه؟ یادته پسربچه ها میومدن دنبالت می بردنت فوتبال؟ یادته اگه بجای قرمز بهت می گفتیم گلی ناراحت می شدی میگفتی مگه من کوچولو اَم؟ یادته میچسبیدی به پای مامان می گفتی: مامانی بِبَقشید؟(ببخشید) اوخ اوخ یادته بشگون می گرفتی؟ یادته می خواستم شکایتتو کنم به مامان جلوتر از من می دویدی می گفتی: مامانی دویوغ میگه! مامانی دویوغ میگه؟ یادته بابا بشکن میزد تو شعر می خوندی؟(داشت عباس قلی خوان پسری..) یادته یه تور پولکدوزی داشتی هی می انداختی روی سرت عروس می شدی؟ یادته مشاعره می کردیم همیشه تو می بردی؟ یادته دهنتو محکم می بستی غذا نخوری؟ یادته قاشق غذا رو توی هوا میچرخوندم که مثلن هواپیماست دهنتو وا کن بره تو؟ یادته بعد یکی دوتا قاشق هواپیما دوباره دهنتو وا نمی کردی، قاشقه می شد هاپو که می خواست بره توی خونه اش؟ یادته بیشتر از همه دوست داشتی قاشقت ماشین قراضه باشه بگه: پتته تتق، پتته تتق؟
اون شبو یادته از دزفول میومدیم تهران با ماشین؟ خسته شده بودم، خوابیده بودم سرم روی پات بود؟ کل بغلت با سر من پر شده بود. هی می پرسیدم: له نشدی؟ می گفتی نه. یادته کلی قصه واسه ام تعریف کردی که بخوابم؟ قصه تیزچشم و تیزگوش و تیزفلان (چی بود؟). یادته اون روزا که اتاقمون یکی بود؟ هی شبا سرِ چراغ دعوامون می شد. می گفتی خاموش کن، می گفتم سرتو بکن زیر پتو؟ یادته توی دبستان همیشه با بچه تنبلا دوست میشدی؟ یادته کلاس اول بودی یه روز سرویس مدرسه رو پیچوندی با دوستت پیاده اومدی تا خونه؟ توی راهم رفته بودین فروشگاه شهروند بستنی خورده بودین؟ بعد مامان داشت از نگرانی می مرد، با خاله و زلی و حسین همه محله روگشته بودن؟ یادته قبلترش که بابا تهران نبود یه بار مریض شده بودی، تب کرده بودی، رفتیم خونه خاله افسر، مامان گریه می کرد، نصفه شب بردنت بیمارستان، من فکر می کردم همون شب می میری؟ چقدر ناراحت بودم از اینکه زود می میری. چقدر فکر می کردم اگه بابا الان اینجا بود تو نمی مردی. چی صدات می کردم اونروزا؟ واویلا؟
یادته کلاس بسکتبال می رفتیم با هم؟ یادته تو از همه کوچولوتر بودی؟ من از همه گنده تر؟ یادته شوتای سه امتیازی من همه می رفت تو حلقه؟ یادته تو چه تند و تیز دریبل می زدی می رفتی جلو؟ اونروزا عمرن اگه فکر می کردم یه روز بسکتبالیست بشی! با اون فسقل قدت. اونروزا عمرن اگه فکر می کردم یه روز بیست و دو ساله بشی هم. عمرن اگه خودِ بیست و پنج ساله ام توی مغزم جا می شد. چه خوب شد بزرگ شدیم. چه خوب شد نمردی اون شبا. فردا شب تولد میگیریم برات کلی عکس می ندازیم. کلی. کادو چی بخرم واسه ات؟ کیک اینا قرار شده بابا بگیره. کلن مراسم امسال به عهده باباست. من و مامان آخه خونه نیستیم تا شب. سال دیگه تولدت یعنی من کجام؟ یعنی تو کجایی؟
.

ر-4

دوستی با ر دارد می ترساندم. هرچه باشد غریبه است هنوز. بعد این غریبه گی یک دیوار باشد انگار بین مان. دیواری که فقط من می بینم و حس می کنم. بعد او حواسش نیست که. گاهی سرش را می اندازد پایین از توی دیوار رد می شود. درست مثل آن آقای ترسناکی که از توی دیوار رد می شد. بعد من نفسم بند می آید از وحشت. چندروز می چسبم گوشه خانه با موبایل خاموش. خوبی ش این است که قبول کرده من کمی خل و چلم. بدی اش این است که مدام تکرار می کند که تو چقدر آرام و مهربانی. من هیچ وقت نخواسته ام برای او آرام و مهربان باشم. چون هنوز آن طرف دیوار است. بعد آرام و مهربانی یکجور برگ برنده من است توی رابطه هام. یعنی آخرین چیزی ست که من برای دوستانم دارم. بعد اینکه ر آخرش را از اولش کشیده بیرون و هی بولد می کند جلوی چشمم، یعنی این می شود که دیوار مرا اصلن ندیده! مثلن اصلن نمی فهمد که من فقط دارم به او گوش می دهم. من هم لابد به عنوان یک آدم چهارتا درگیری احساسی دارم که بشود با اینطرف دیواری ها راجع بهشان حرف زد. فکر می کند ندارم. نمی فهمد که این سکوت یعنی تو آن طرف دیواری هنوز. هی می نشیند می گوید چقدر تو آرام و مهربانی! من کی آرام و مهربان بودم با توی غریبه آخر؟! بعد هی سرم را می چرخانم می بینم دوروبرمان پر شده از رازها و گره های عمیق روحی او. یعنی مرا به زور کاشته باشد وسط یک دوستی عمیق انگار. هیچ جور هم حاضر نیست مرا از دست بدهد. مدام هم تکرار می کند که از دوستی با من خیلی خوشحال است. اصلن هم انتظار ندارد بشنود که من هم خوشحالم. اصلن هم نمی بیند که احساس نا امنی می کنم. رخنه کرده در من. احساس می کنم تصرف شدم.
.

یکشنبه، آبان ۳۰، ۱۳۸۹

حقا کزین غمان برسد مژده امان
.
جدیدن؟ از آدم های غریبه دارم می ترسم. از آدم های تنها بیشتر. قبلترها عاشق غریبه های تنها بودم. راحت تر بودم باهاشان. نزدیک تر می شدم بهشان. حالا؟ می روم یک جای دورِ مطمئن می ایستم. توی چشم هاشان دیگر نگاه نمی کنم. می ترسم. میترسم بی رحم باشند، یا دیوانه باشند. شاید مرض دیگر-آزاری داشته باشند اصلن. ممکن است همانطور یکهو که آمدند همانطور یکهو غیب شوند، نباشند. شاید هزار راز نگفته داشته باشند. شاید فریب باشند، دروغ باشند.. این روزها فقط کنار آدم هایی امنم که در من ریشه دارند. که سالهای قبلشان را دیده باشم. سال های سیاه تنهایی در کارنامه آدم ها، تنم را می لرزاند.
.

شنبه، آبان ۲۹، ۱۳۸۹

دارم هشدار می دم: کلافه م نکن

تو که می دونی واسه من مثل آب خوردنه که با آدما دوست بشم. پس اگه دارم بهت رو می اندازم میگم منو با فلان دوستت آشنا کن، صرفن می خوام دورت نزده باشم بنده خدا! نه منظورم اینه که حسادتت رو تحریک کنم (بیمارم مگه آخه؟) نه احتیاجی به وساطت جنابعالی دارم. تا حالاشم به خاطر حفظ موقعیت، شخصیت، یا نمی دونم چیِ شما بوده که کلی زیاد نادیده گرفتم این آدمه رو. از حالا به بعد ازین خبرا نیست دیگه. به من چه خودت خر بودی.
.

جمعه، آبان ۲۸، ۱۳۸۹

اعتراف می کنم که با کلمه "داف" خیلی دیر آشنا شدم. قبلترش؟ خودم اسم گذاشته بودم برای دخترهای داف. بهشان می گفتم "دوست-دختر". یعنی مثلن وقتی می گفتم فلانی خیلی دوست-دختر است، یعنی این بود که فلانی خیلی داف است. بعد هیچ بار معنایی مثبت یا منفی هم نداشت برایم این کلمه. هنوز هم ندارد. فقط می دانم که داف نیستم و نمی خواهم باشم. برای همین گاهی که دوستان و آشنایان بنا به تعارف یا هرچه در میان سلسه صفت های دوست داشتنی زنجیر وار مهربان، مرا "داف" خطاب می کنند، گوشزد می کنم که ناز و خوشگل و عزیز و ملوس و با نمک و مامان را قبول می کنم، اما داف را نه. بعد این یعنی این نیست که از نظرم داف بودن بد باشد یا هرچه. اینکه می گویم داف نیستم و نمی خواهم باشم تنها یک دلیل ساده دارد. قوانین دافی در موردم صدق نمی کند. قوانین دافی؟ قوانینی که مربوط به لباس پوشیدن و رنگ پوست و مو و مدل آرایش و ناخن است. اصولن در و داف جماعتی هستند که رنگ موهاشان همه با هم عوض می شود. مثلن در یک برهه از زمان همه بِلُند هستند، در یک برهه از زمان همه مش، همه نسکافه ای، همه فندقی یا چه و چه و چه. لباس هاشان معمولن مشکی و تنگ و پرنگین است. یعنی می خواهم بگویم از امتحان کردن مدل های من در آوردی هیجان انگیز در لباس پوشیدن و انتخاب زیور آلات به شدت اجتناب می کنند. و همیشه مطابق آخرین مد و البته خیلی هم شیک و مرتب ظاهر می شوند. کاشت ناخن و عمل دماغ و نگین دندان و ناف، از فاکتورهایی هستند که به داف بودن کمک می کنند. البته هرکس ناخن کاشت و دماغ عمل کرد داف نیست و هر دافی هم لزومن ناخن نمی کارد و دماغ عمل نمی کند. اما ارتباط تنگاتنگی بین دماغ عملی و ناخن های مصنوعی با جماعت داف وجود دارد. مدل آرایش کردنشان بیشتر شبیه به پیاده کردن تکنیک است. با آن همه متریال روی پوست و خصوصن مژه شبیه به عروسک های پشت ویترین مغازه می شوند. همان طور زیبا و بی نقص و همانطور دور و خالی.
خلاصه اینکه، داف ها خوب اند. عروسک های زیبای دنیای اطراف، پیش تازان عرصه پیروی از مد، بالاخره جمع بی آزار و چشم نوازی از هم وطنان مان هستند. و من از همینجا اعلام می کنم که: من داف نیستم. اما داف ها را دوست دارم.
.

من آن آیینه را روزی بدست آرم سکندروار

موبایلش گفت دینگ دونگ. دست راستش زیر چونه ش بود. بی حوصله گوشی رو چرخوند. اسم پسره رو که روی صفحه دید، انگار بهترین خبر دنیا رو بهش داده باشن، یه جیغ کوچولو کشید از خوشحالی. گوشی رو داد دست من که اس ام اس رو بخونم براش! یعنی خودش نمی تونست از فرط هیجان. برق چشماش یه شهر تاریکو روشن می کرد. قلب منم داشت تند می زد. داغی رو روی گونه هاش می دیدم، می سوختم. من؟ هیچ وقت با دیدن هیچ اسمی روی گوشی م اینطوری هیجان زده نشدم. در خوشحالانه ترین حالت یه لبخند کوچولو نشسته گوشه لبم. راستش رو بخوام بگم حسودی م شد بهش. به داغی گونه هاش، به ضربان قلبش، به برق چشماش.. به اس ام اس معمولیِ کوتاهِ بی احساسش حسودی م شد. زیاد.
.

چهارشنبه، آبان ۲۶، ۱۳۸۹

یکشنبه، آبان ۲۳، ۱۳۸۹

غرغرانه هایم

از دست یک دوست قدیمی یک دلخوری دیرینه دارم. بعد چند روز پیش بالاخره باهاش قهر کردم. حالا از همان چندروز پیش تا همین حالا، همین طور دارم در اشک غوطه می خورم. بعد نه قادرم جواب تلفن هاش را بدم، بس که گریه امان نمی دهد. نه می توانم براش توضیح بدم که چرا. نه می توانم خوشحال و خندان زندگی کنم برای خودم. گیر کردم یک جای بدفرمی. میشه حدس زد؟ از امروز صبح در تلاشم که طی یک پست در وبلاگ بی صاحب مانده، دلخوری دیرینه را به تصویر بکشم. بعد؟؟ نوشتن ش به همین راحتی ها نیست که. باید آدم هی یاد خودش بیاورد همه چیز را وقت نوشتن. چه کاری ست خب؟ لپ تاپم غرق شد بدبخت بس که زار زدم روی سرو کولش. کم خودش دق م داده در این سال ها؟ حالا پستش. بعد هی پسته نیمه رها می شود، هی باز می بینم راه بهتری ندارم. برمی گردم دوتا جمله می نویسم، باز از فرط اشک ریزانی منصرف می شوم..
خودم هم تعجبم می گیردها! یعنی اگر می دانستم هنوز این همه عزیز است برایم، گه زیادی نمی خوردم. دروغ گفتم. می دانستم عزیز است. برای همین قهر کردم اصلن. خواستم گره کور لعنتی سیاه از گوشه دلم باز شود. سخت است اما. راستش مطمئن هم نیستم باز شود آخر..
گریه تمام نمی شود که. هی از هق هق می افتد، باز به هق هق بر می گردد. بعد از هق هق می افتد، باز برمیگردد. قطع نمی شود اما. چه خاکی بر سرم می توانم بریزم حالا؟
.

شنبه، آبان ۲۲، ۱۳۸۹

تنها در خانه

من معتقدم اگر سوسکی از روی یک دمپایی رد شد، آن دمپایی دیگر سوسکی شده است. خواهرم؟ معتقد است سطح تماس کف پای سوسک با سطح دمپایی کمتر از آن است که دمپایی سوسکی حساب شود. مادربزرگ می گوید سوسک ها هرجا بروند، نر و ماده با هم می روند و این موضوع مرا نگران می کند. امیدوارم آن سوسکی که من و خواهرم جیغ زنان و بپربپرکنان طی عملیات عصر پنجشنبه با حشره کش تارومار به هلاکت رساندیم، نره نبوده باشد. چرا که سوسک های ماده همیشه آماده تخمگذاری هستند و ما به هیچ وجه یارای مقابله با آن همه سوسک را نداریم و احتمالن به راحتی تسلیم شده، خانه را ترک خواهیم کرد.
.

چهارشنبه، آبان ۱۹، ۱۳۸۹

جایی باید باشد

انگار بیست و پنج سال زندگی را چپانده باشم در یک کوله پشتی.. انگار روی شانه هایم باشد.. هر روز، هر شب.. بیست و پنج سال خیلی سنگین است، نیست؟.. کسی باید باشد که کوله را از پشتم بردارد.. جایی باید باشد که بتوانم بارم را بگذارم زمین، که بنشینم پایم را دراز کنم بگویم آخیش!.. کسی باید باشد که کوله پشتی را باز کند، که لحظه لحظه زندگی م را بکشد بیرون و پخش اتاق کند.. که گرد و خاک یک سری ش را بگیرد، بچیند سر طاقچه.. کپک زده ها و دوست نداشتنی ها را بپچاند در یک کیسه سیاه بزرگ.. یک لحظه هاییش را طلا بگیرد، بکوبد به دیوار.. جایی را باید داشته باشم که کیسه بزرگ سیاه را بگذارم پشت درش.. هوم؟
.

یکشنبه، آبان ۱۶، ۱۳۸۹

ل-ب

امروز صبح تا دیر خوابیدم. دیر؟ دیر من یعنی ساعت هشت. بعد یک روزی که تا هشت صبح بخوابم یعنی یک مرگی م هست. امروز تا هشت صبح خوابیدم. بعد هم که بیدار شدم نمی توانستم بلند شم که. یعنی آن فاصله بین بیدار شدن تا بلندشدن که برای من در تنبلانه ترین حالت ده دقیقه است، امروز نزدیک به نیم ساعت طول کشید و کل این نیم ساعت چشمم به ساعت بود که دارد دیر می شود و من نمی توانم خودم را تکان بدهم هنوز. افتان و خیزان رفتم زیر دوش و افتان و خیزان صبحانه خوردم و افتان و خیزان مانتو و شال و ژاکت پیدا کردم برای خودم و افتان و خیزان آرایش کردم و افتان و خیزان آرایش کردن، یعنی اصلن آرایش نکردن. وقتی آدم از درون آویزان است و بیحال است و بی جان است و چه و چه و چه، لزومی ندارد مثلن دور چشم هاش سیاه باشد و لبهاش پررنگ باشند و لپهاش سرخ. یعنی می خواهم بگویم وقتی یک نفر قرار است وسط خیابان تلپی غش کند، بهتر است لبهاش رنگ گچ دیوار باشد. این است که یک رژ کمرنگِ بی رنگِ نا محسوس زدم فقط، در همین حد که لبها تازه و هوس انگیز باشند. نمی دانم چرا ما زنها همیشه سعی می کنیم لبهامان را تازه و هوس انگیز نگه داریم، آن هم درحالیکه قرار نیست کسی را ببوسیم. شاید اصلن به خاطر همین لبهای تازه و هوس انگیز است که مردها زرت و زرت عاشقمان می شوند. البته شایدترش این است که ما زن ها به خاطر لبهای تازه و هوس انگیزمان است که زرت و زرت عاشق مردها می شویم یا چه..
امروز صبح؟ همان طور که خودم را با جارو خاک انداز جمع می کردم و سرهم می کردم و اینها.. به اهمیت و جایگاه لبهای هوس انگیز در روابط بشری فکر میکردم.
.
بعد: همین روزها می آیم توی وبلاگم می نویسم که امروز تلپی وسط خیابان غش کردم. نمی دانم چرا. فکر کنم دارم می میرم.
.

چهارشنبه، آبان ۱۲، ۱۳۸۹

پسرک بارانی آن روزهای دور

صبح یک روزِ بارانی، یک روز؟صبحِ یک دو روزِ بارانی، بارانی؟ صبح یک دو روزِ نم نم بارانی، بله. امروز صبحِ نیمه تاریکِ یک دو روزِ نم نم بارانی ست. که من با چتر از خانه بیرون آمده، با چتر؟ با چتر قرمزِ خال خالِ امیلی-وارم از خانه بیرون آمده، از خانه؟ که من با چترِ قرمزِ خال خالِ امیلی-وارم از خانه ویلایی قدیمی بیرون آمده، روی آسفالت های سیاهِ خیسِ آینه ای تا دانشگاه قدم می زنم. بعد؟ یاد آن صبح زودِ نیمه تاریکِ یک دو روزِ نم نم بارانیِ سال پیش (یا دو سال پیش یا یک سال و نیم پیش یا هرچه..) می افتم، که یک چتر بزرگ سیاه جلوی دانشکده ادبیات منتظر یک چتر قرمزِ خال خالِ امیلی-وارِ همیشه کمی دیر، ایستاده بود (یا قدم می زد یا چه..). حالا که نگاه می کنم می بینم چه قرارِ کلاسیکِ به یاد ماندنی ای می توانسته باشد. (یا بوده، یا نبوده یا چه؟) من اگر کارگردان بودم می گفتم فیلمش را از بالا بگیرند. یعنی آن وقت می شد چتر قرمزِ خال خالِ امیلی-وار از راه رسید و رفت زیر چتر بزرگِ سیاه قد بلندانه گم شد.
اگر آنروز آن بالا نشسته بودم، شاید نمی گفتم آسمان ابری قشنگم را سیاه نکن با چتر بزرگ سیاه زشت ات. آنوقت شاید آن دستی که تخت سینه اش را فشار داد عقب، آرام می لغزید پشت گردنش حتی. حالا؟ خواستم فقط بگویم:
تو که زیاد دلتنگ می شوی، تو که هنوز مثل همیشه ی آن روزهای دور غمگینی، تو که هرروز از جلوی خانه قدیمی ات رد می شوم، تو که هربار دخترک آلمانی را می بوسی یاد من می افتی، تو که هنوز که هنوز است دست و پایت را پیش من گم می کنی، تو که هنوز فکرهای پیچ واپیچ ت حوصله ام را سر می برد، تو که هی به رخم می کشی که حواسم بهت نیست و حواست بهم هست، تو که اینجا را نمی خوانی(هیچ وقت نخواندی)؛ فقط خواستم بدانی که من اینجا، در صبحِ نیمه تاریکِ یک دو روزِ نم نم بارانی، به یادت افتادم پسر.
.

یکشنبه، آبان ۰۹، ۱۳۸۹

مدقق

اینکه یک دوستی در کتابخانه، کلاس، بوفه، شرکت، خیابان یا چه و چه و چه.. همراهم باشد که همه اش حواسش به رفت و آمد و لباس و کتاب و نگاه و خمیازه و ریش و مو و ابرو و ال و بل پسرها باشد، اعصابم را می گذارد در هاون و می کوبد. پسرها؟ متاسفانه اکثریت قریب به یقین جمعیت کتابخانه و کلاس و شرکت و کلن تمام محیط هایی که انسان مهندس-نامی چون من خر می زند و می خورد و کار می کند و چه و چه و چه را تشکیل می دهند. بعد نمی دانم چرخ دنیا چطور چرخیده که تقریبن همیشه یکی از این دوست ها داشته ام که هی با آرنج برود توی پهلویم که این آمد، اون رفت، اه نیگاه نکردی دیگه تموم شد، پاشو بدو ته راهرو وایساده یه دقیقه ببینش بیا وندیدی چه لبخندی زد دیروز ساعت پنج بهم و..
گاهی فکر می کنم همان تنهاییِ بی هم صحبتیِ حوصله سررفته ی دق مرگ مآبانه را به چنین همنشین هایی ترجیح می دهم. من؟ هیچ وقت در زندگی م آدم آمار در آوردن و پاییدن و خودم را در مسیر حرکتی پرتاب کردن و اینها نبوده ام. نخ دادن و کاموا گرفتن از مفاهیمی ست که هیچگاه درک نکردم و تا کسی نیامد بگوید: هی فلانی من تو راعاشقم، برچسب روی هیچ آدمی نچسباندم که مثلن آنروز، آنجا یک وَری خندید یعنی دوستم دارد.
اسم بدی نمی توانم روی چنین آدم هایی هم بگذارم، چون بالاخره دوستانم هستند و طبق قانونِ منسوخِ هرکسی را از روی دوستهایش بشناسید، می شود تف سربالا! یک کم زیادی دقت می کنند فقط. اسمشان را می شود گذاشت آدم های مدَقَق. بارزترین ویژگی شان هم این است که روی زندگی شان تمرکز ندارند و اگر زیاد کنارشان باشی سخت بتوانی تمرکزت را حفظ کنی. بعد سرنوشت همه آدم های مدقَقی که می شناسم هم یکی بوده: عاشق یک پسرِ از همه جا بی خبری که البته کمی نخ داده و کاموا گرفته می شوند و هی خودشان را پرت می کنند در مسیر زیستن آقای مزبور و هی لبخند می زنند و هی دلبری می کنند و بعد از یک مدت هم که طرف نمی فهمد یا نمی خواهد بفهمد یا نمی دانم چه کوفتی، اعصاب انسان مدقق خرد می شود و افسرده می شود و هی من باید بردارم ببرمش هوا خوری و هی باید ساعت ها بنشینم برایش شعر بخوانم و برایم شعر بخواند و هی باید جواب بدهم که به نظرم آن آقا در زندگی چه می کند و از زندگی چه می خواهد و... پوووووووف.
اینقدر بدجنس نباشم؟ ممکن است این بلا سر خودم هم بیاید؟ نمی آید. اصولن نمی توانم عاشق کسی بشوم که هیچ چیزی ازش نمی دانم. از آدم های دنیایم البته ممکن است خوشم بیاید و اگر بیاید باز اهل موش و گربه نیستم. بر می دارم همه احساسم را تا تهِ تهِ ته، شاید حتی بیشتر از ته اش می نویسم می دهم دست همان کسی که باید. هر موقع هم خواستم ببینمش اس ام اس می دهم که کوشی؟ هی سعی نمی کنم از راه های غیرمستقیم به کشفیات برسم. هر کش مکش و مصیبتی هم باشد بین خودم و خودش می ماند. هی هم با آرنج نمی روم توی شکم کسی.

خیلی هم بدجنسم.
.

جمعه، آبان ۰۷، ۱۳۸۹

این که می گویند هر آدمی را از روی دوستانش بشناسید؛ مزخرف محض است. لااقل در مورد من اصلن صدق نمی کند.
می توانم بگویم در زندگی م همیشه یک جور پناهِ بی دوست ماندگان بوده ام. بی دوست ماندگان؟ آدم هایی که یک سری ویژگی های نامانوس، نا خوشایند، یا هرچه.. داشته اند، دارند، حالا دیگر ندارند یا چه. البته همه آدم ها یک سری از این ویژگی ها دارند. اما مال بعضی ها بدجوری توی چشم است. یعنی اولین چیزی ست که از آن آدم می بینی. من بهشان می گویم بی دوست ماندگان.
.

ر-3

هیجان انگیز است. یعنی بلد است هر لحظه به راحتی به آدم هیجان تزریق کند. که حالا سی-چهل درصد تزریقاتش شاید با خون شما سازگار نباشد، اما با هفتاد درصدش می توانید هیجان زده شوید. مثلن؟ همیشه از این دم نوش های گیاهی غیر چای در کیفش پیدا می شود. بعد من؟ عاشق دم نوش های گیاهی و بوهای عجیب غریب و گوناگونی خواصشان ام. که یعنی هرکدام را که می خوریم بعدش حواسمان به خودمان باشد که آرام شدیم حالا؟! خوابمان گرفت؟ اوه! چقدر انرژی گرفتیم مثلن. خوب درس خوانیدم. یا افسرده شدیم حتی! هه.
نگفته بودم؟ عاشق زبان های خارجی ست. تو بگو یک دیکشنری چندزبانه متحرک. نقدن به جز مامان تنها کسی ست که می توانم باهاش ژوو سوئی، تو اِ، ایله-فلان در بیاورم. تمرکزش ولی این روزها روی اسپنیش است. بعد مغزش عادت کرده که خیلی سریع شیفت می کند از یک زبان به زبان دیگر. یک طور خوبی که وسط حرف زدنش کافی ست بگویم: این اینگلیش. جمله آخر را به انگلیسی تکرار می کند. اسپنیش؟ به همین صورت. فرنچ؟ معمولا پلک هاش را روی هم فشار می دهد که یعنی سختم است، اما از پسش بر می آید. ترکی را هم اتوماتیک آخرش اضافه می کند. بعد یک طور روان و خوب و بدون مکثی که نگو. هیجان انگیز نیست؟
.

چهارشنبه، آبان ۰۵، ۱۳۸۹

ازین خاک برآیید، سماوات بگیرید

یادتون هست اون فیلمه رو که آقاهه فکر می کرد زنش باهاش قهر کرده که جوابشو نمی ده، نیگاش نمیکنه حتی؟ بعد کلن هیشکی بهش محل نمی ذاشت. آخرش معلوم شد آقاهه همون اول فیلم مرده بوده. امروز که داشتم با خودم فکر می کردم که چقدر نامرئی ام این روزا انگار، بس که هیشکی جوابمو نمی ده.. یهو ترسیدم نکنه مرده باشم واقعنی.
.

کلن یعنی می خوام بدونم برنامه بعدی ت چیه؟

خب عزیز من، زنگ که می زنم بهت جواب نمی دهی، اس ام اس می زنم که زنگ بزن، می گی نمی زنم! توی جمع هم دیگه رو می بینیم سرسنگین نگاهت رو می چرخونی از روی آدم. رودربایستی جمع نبود جواب سلام مون رو هم نمی دادی، فکر نمی کنی بد نیست منم بدونم چه کارت کردم؟! معما طرح می کنی برای آدم؟ الان من از کجای عالم باید بفهمم شما چرا.
مغز هرکس گنجایشی داره. خب مغز من خیلی چیزها رو یادش نمی مونه. هی نشسته ام یکی دو هفته است زور میآرم بهش که چه کار کردی فلانی اینطور شد؟ چه شد؟ اصلن آخرین بار کجا بودیم؟ چه بودیم؟ چه گفتیم؟ چه خوردیم؟ بعدتر راجع به این آدم با کی حرف زدیم؟ چی گفتیم مثلن؟ هیچی به خدا. حتمن یعنی کسی رفته از خودش حرفی ساخته؟ کی رفته؟ چی ساخته؟ چطور یعنی؟ چرا آخه؟.. من گرگیجه بگیرم شما خیالت راحت می شه؟ راحت باش گرفتم.
بعدتر؟ هی از همه راه ها می رسم به بن بست و زنگ می زنم باز و برنمی داری و اس ام اس می دم که چه شده خب؟ باز جواب نمی دی و من دوباره یک عالم راه بن بست رو می رَم می خورم به دیوار و..
پی نوشت: می ترسم لینک هم واسه ت بفرستم روتو کنی اونور، نخونی.
.

آن طرف طناب

یک جور یللی تللی وسایلم را ریختم توی کوله قدیمی و پای پیاده راه افتادم سمت استخر حجاب. بعد عصر یک روز وسط هفته، تصورم یک استخر خلوتِ خالیِ دو سه تا غریق نجات چُرت زنان لم داده روی صندلی بود و این حرف ها.. راستش؟ اولین بار بود می رفتم از این استخرهای شلوغِ مردمی. یعنی تا بیست و چندسالگی وسواسِ مامان-وارم را در انتخاب استخر حفظ کرده بودم. مامان؟ انتظارش از آب استخر در حد آب لیوان است. یعنی خیلی شیک عینکش را می زند می رود زیر آب و باید از این دیواره تا آن دیواره استخر را دقیق و تمیز و شفاف ببیند. اگر نبیند یعنی استخرش کثیف است. نتیجه انتخاب مامان می شود استخرهای بزرگی که ماکسیمم سه چهار نفر همزمان درش شنا می کنند. معمولن اش را بخواهم بگویم دو نفر ایستاده اند یک گوشه استخر و با هم حرف می زنند، من و مامان هم برای خودمان شنا می کنیم؛ یا یک همچین چیزی.
دیروز؟ در شیشه ای مکدر(مشجر؟) که باز شد دیدم اووه! عجب دنیایی ست برای خودش اینجا. از بچه و نوجوان و جوان و میان سال حوله به سر و ساک به بغل می آیند و می روند و خلاصه. پیدا کردن دوستِ بپربپرکنان م بین جمعیت زیاد سخت نبود. کمدهای وسایل که پر شده بود. کوله و مانتو و روسری و الباقی را چپاندم در کمد دوستم و پیش به سوی استخر. دیدی آدم هایی که از سفر حج می آیند اولین توصیفشان این است که مثل روز قیامت بود؟ در یک کلام بخواهم استخرش را بگویم: مثل روز قیامت بود. مثلن قیامت در آب یا یک همچین چیزی. یک طناب های رنگی رنگی سرتاسر استخر کشیده شده بود و توی هر قسمت آدم ها فعالیت خاصی از خودشان نشان می دادند. شاید بهتر بود اول از بالا نقشه هوایی استخر و طناب کشی ها را بررسی می کردم، اما دوستم دستم را گرفت برد یک جایی وسط آب و گفت: ما باید از این طناب تا آن طناب، طولی، از سمت راست شنا کنیم. این را گفت و به کرال روانه شد و من هم به دنبالش قورباغه. بعد هر دو وجب که شنا می کردی یک آدمی مثل بلا از دیواره استخر به سمتت نازل می شد. شما اگر حین شنا بزنید توی سری، یا پای قورباغه تان جفتک بشود در شکمی چکار می کنید؟ کم کم اش این است که بایستید و معذرت خواهی کنید و معذرت هم حالا نه، لااقل مطمئن شوید که حرکتتان منجر به غرق شدن طرف مقابل نشده. دیروز تمام تلاشم برای انجام همین حداقل ها ناکام می ماند. تصور ایستادن در چنین محیطی که هرلحظه یک نفر مثل موشک از کنارت رد می شود از بنیاد خراب بود. نمی توانستم هم که بدون عذر خواهی راهم با بکشم بروم، بعد این می شد که قورباغه زنان کله ام که برای نفس از آب می آمد بیرون بچرخد به سمت مضروب و یک عذرخواهی بریده بریده تحویل کسی بدهم که دیگر دور شده بود و تنها فایده این حرکت مضحک این بود که پیش وجدان خودم سربلند باشم که بزن دررو نبودم. آن طرف طناب؟ اولش تقریبا خالی بود. بعدتر یک عالم دخترهای چهارده-پانزده ساله با مایوهای یک شکل روی لبه استخرفیگور استارت گرفتند و یک خانمی سوت زد و چشمتان روز بد نبیند. یک سونامی کامل بود. از من اگر بپرسید می گویم قهرمان های المپیک بودند. بعد فکر کنید همه با هم شیرجه و پروانه. ته دلم خالی شد. رفتم چسبیدم به دیواره استخر. یک خانمی از آن بالا گفت: عزیزم شما اینجا چه کار می کنی. دور و اطرافم را نگاه کردم دیدم توی این قسمت طناب کشی، چندتا آدم سرهاشان زیر آب است و پاهاشان روی هوا حرکات باله-مانند از خودشان نشان می دهند و نگاه تر کردم دیدم قوس می خورند و می چرخند و این حرف ها. خانمه آن بالا منتظر جواب بود همچنان. گفت شما تفریحی هستی؟ گفتم: هان؟! گفت: تفریحی هستی یا آموزشی یا شناگر یا چی؟ آنجا بود که فهمیدم اسم من تفریحی ست و راستش را بخواهم بگویم هیچ از این اسم خوشم نیامد. ترجیح می دادم عضو تیم ملی شنا می بودم. نبودم اما. راهم را گرفتم رفتم پیش دوستم. دوستم؟ ورزشکاری ست برای خودش. اصلن اگر بخواهم استخرش را دقیق تر توصیف کنم می شود: قیامتِ ورزشکاران در آب. جزو معدود استخرهایی بود که هیچ آدمِ ایستاده نمی دیدی. خب البته آب چنین استخری نمی تواند مثل آب لیوان باشد. شما بگو مثل خیابان های تهران. خیابان های تهران؟ پر از دود و بوق و داد و فریاد، اما زنده و بشاش. استخرش را دوست داشتم. دوست ورزشکارم را هم.
.

دوشنبه، آبان ۰۳، ۱۳۸۹

نه منه ( درسته؟)

من نمی توانم خودم را جای مردم فرانسه بگذارم. به نظرم در چنین شرایطِ بحران اقتصادیِ واری، اینکه سن بازنشستگی دو سال بالاتر برود آنقدرها هم غیرقابل درک نیست. یعنی می خواهم بگویم برای مملکتی که روی نفت ننشسته، اینکه بار بحران اقتصادی بر دوش مردم باشد اصلن دور از ذهن نیست و البته می دانم که اینجانب از هزار و یک فاکتور اثرگذار بی اطلاع هستم حتمن، اما کلن که از بالا نگاه می کنم به ماجرا به نظرم گاهی هم بد نیست ملت ها شرایط دولت ها را درک کنند و چه و چه و چه. این یک.
حالا دو. از انسجام و اتحاد ملت غیور فرانسه تعریف کردن و ناخودآگاه یا خودآگاه مقایسه تضاه/رات فرانسه با روند اعترا/ضات خیابانی پس از انتخ/ابات در ایران، خیلی بی انصافی ست. یعنی می خواهم بگویم مردم فرانسه دست کمِ کمِ کم، مطمئن اند طی هیچ حادثه تلخی، ماشین پلیس از رویشان رد نمی شود. حالا از هزار و یک عامل اثر گذار دیگر به علت ضیق وقت فاکتور می گیرم.
.

یکشنبه، آبان ۰۲، ۱۳۸۹

تو خارج بچه هه منو با انگشت نشون باباش می داد..

مثل یک خانم مهندس موقرِ یک ساله استعفا داده، سر زده بودم به شرکت قبلی بابت پاره ای فعالیت های اداری. بعد؟ آدم ها همه یک طور عجیب غریبی غیرعادی بودند با من. هیچ چیز آنطور که انتظار داشتم نبود. حالا منتظر نباشید که بفهمید چطور بودند، چون بلد نیستم بنویسم شان. اما چرا این طور بودند ش را بلدم بنویسم. امید است که از روی چرایی، چگونگی ش را خودتان حدس بتوانید بزنید.
حالا چرا؟ گویا پس از استعفای اینجانب جمع کثیری از همکاران سابق و برخی همکاران تازه که بنده حتی افتخار آشنایی با ایشان را نداشتم، از کجا آورده اند و چطورش را که بگذاریم کنار، اینجا را می خواندند. (می خوانند؟) یعنی کلن یک نهضت وبلاگ خوانی ظاهرن پس از خروج من شکل گرفته و حتی مشاهده شده گاهن پست های بنده به صورت گروهی مورد نقد و بررسی و فیلان قرار می گیرد. این اخبار را بعدتر از طریق شبکه های اطلاع رسانی هنوز موجود در سازمان بدست آوردم. بعد؟ گویا دوستان کنجکاوتر هم بوده و به لطف شبکه ارتباطی فیس بوک، آنجا آدم هایی بودند حتی که من هیچ نمی شناختم، اما آنها خیلی خوب می شناختندم و یک طورِ اوه! سلام خانم فلانی، از این طرفایی با بنده سلام و احوال پرسی می کردند آن هم درحالیکه من با یک لبخندی که مخصوص آدم های غریبه است سربه زیر و کلاسُر به بغل آن گوشه ایستاده بودم تا یک آشنایی پیدا شود و معرفی مان کند به هم. و باز با صمیمیت هایی مواجه گردیدم که هرچه به حافظه تاریخی م مراجعه کردم دیدم در ما دوستیم ترین روزهای همکاری هم میان مان نبود هیچ.
یعنی ترش را بخواهم بگویم می شود اینکه فکر کنید
یک روز قهرمان یکی از داستان ها درِ محل کارتان را باز کند و با یک کوله پشتی خالخالی بیاید تو. چه برخوردی می کنید باهاش؟ با من همان برخوردها می شد. قهرمان داستان؟ مثلن خانمِ چراغ ها را من خاموش می کنم! (اسمش را یادم نیست) یا یا یا.. آهان، هیجان انگیزترش می شود همان خانم عطر سنبل عطر کاج. حالا ایش و پیف و پوف نکنید که دارد خودش را می گذارد جای چه نویسنده هایی ها. دارم به این تمثیل ها متوسل می شوم تا شما بتوانید چگونگی ماجرا را بفهمید. بس که چگونگیِ خوبی بود و خدا شاهده جای تک تک تان را خالی کردم یا جای تک تک تان چگونه شدم یا هرچه.
.

پنجشنبه، مهر ۲۹، ۱۳۸۹

عجیب اما واقعی یا سلکشنِ بدون اِن

یک فولدری دارم در لپ تاپ محترم، به نام "قدیمی". تویش؟ از شیر مرغ پیدا می شود تا جان آدمیزاد. مثلن؟ پروژه های مسخره درس های دوره لیسانس، پروژه های کاریِ کنارِ درسیِ یعنی من اکتیو ام، فایل ورد تمام پست های وبلاگ قبلی م. نامه ها، عکس ها، اوه! یک عالم آهنگ.. کلن هر آنچه بتواند آدم را یاد سال های دور بیاندازد.
پستی در وبلاگم ننوشتم هنوز با عنوان "من و آهنگ هام"؟ باید بنویسم. بقیه را نمی دانم. من اما هر آهنگی را فقط در یک دوره از زندگی م گوش می کنم. بعد زیاد گوش می کنم ها. یک تِرَک را مثلن، شش-هفت ساعت نان استاپ. به نظرم پیش از آنکه یک تِرَک را دو-سه ساعت گوش ندهی نمی توانی راجع بهش اظهار نظر کنی.. حالا. یک فولدر توی آن فولدر"قدیمی" هست به نام "موزیک". راستش را بخواهم بگویم چهار-پنج تا فولدر به همین نام هست، با تاکید های مختلف روی حروف متفاوت. بعد یکی شان خیلی نوستالژیک است. انگار دفترچه خاطرات باشد مثلن. تمام اتفاقاتی که در دوران گوش دادن آهنگ ها برایم افتاده، تمام اتفاق ها؟ تمام احساسی که از آن ماجراها بهم دست داده، همه اش را یکجا می ریزند در دلم انگار. این خاصیت موسیقی ست. احساس را تروتازه نگه می دارد. مثل روز اول. حالا؟ یک فولدری توی این فولدرِ موزیکِ نوستالژیک هست، شش تا تِرَک دارد. اسم فولدرش سلکشنِ بدون اِن است. بعد یک مرموزیتی دارند این تِرَک های بی ربط در زندگی من که نمی توانید باور کنید.
چندسال پیش؟ حدودن اش می شود چهار-سه-پنج؛ پسرکی در دانشکده فنی بود که ساز می زد. از همان تیپ پسرها که من دوست داشتم. استخوانی، قدبلند، با شانه های پهن. من اول نمی دانستم که ساز می زند. آن روزها اصلن آدم های دور و اطراف را نمی دیدم. آن روزها؟ کسی را دوست داشتم. بعد دیدی کلن آدمهای عاشق چه همه احساسشان می آید رو. از دلشان میجوشد و می نشیند روی لایه نمناک چشم ها. یک چنین آدمی بودم. برگردیم به پسرک استخوانی که ساز می زد. چه چیزی خاصش کرده بود برایم؟ نگاه و لبخند و طوری که سازش را بغل می کرد. همین؟ آهنگ هایی که می ساخت. همین؟ شعرهایی که انتخاب می کرد. همین؟ نمی دانم به سطح انرژی آدم ها اعتقاد دارید یا نه. ولی یک همچین گره های احساسیِ انرژی واری داشتیم میانمان. شاید او هم داشته کسی را دوست می داشته.. رابطه مان چطور بود؟ من فَنِ پروپا قرصش بودم مثلن. هرکجا که اجرا داشت از قبل بهم خبر می داد و برایم بلیط نگه می داشت. روی سن که می رفت با نگاه دنبالم می گشت. روی صندلی که می نشست برایم دست تکان می داد و حین اجرا هم بهم نگاه می کرد و من لبخند می زدم و او لبخند می زد. بعد از اجرا باید می رفتم می گفتم عالی بود و از این بلابازی ها. یک طور قرارداد نانوشته باشد انگار میانمان. اگر نمی رفتم خودش می آمد می پرسید که خوب بودم امروز؟ حالا بماند که چقدر از نگاه و لبخند و تکان های سرش در وبلاگم نوشتم. که چقدر طرح زدم روی چک نویس هام از مدلی که سازش را بغل می کند. از چهره استخوانی ش و قوز پشتش. چقدر طرح از سازِ تنهاش زدم فقط. دارمشان هنوز. بعدتر شروع کردم به نوشتن یک داستان بلند. گفتن ندارد نه؟ شخصیت اولش پسرک استخوانی بلند قدی بود که ساز می زد. هی بیشتر طرح زدم ازش و آنقدر تصویرها زیاد شد که در داستان نگنجد. داستانم شد فیلم نامه.
این ها مال اولش بود. مال روزهایی که زندگی م رو به راه بود. بعدتر بی لاود فرندم از ایران رفت. تنها شدم و غمگین و بی حوصله. غرق شدم در کلمه هام. سر تمرین های موسیقی ش دعوتم میکرد. نمی رفتم. نمی توانستم. اشک امان نمی داد. اصلن دیدنش به تنهایی کافی بود تا پرت شوم در خاطرات روزهایی که دیگر نبودند. شلوغی های بعد از انت/خابات آخرین باری بود که دیدمش - بعد از ماهها-. نگاهش مثل همه آدم های دیگر سرد بود و بهت زده. هنوز اما یک پلک زدن کافی بود تا نقب بزنیم به دل هم و اشک حلقه شود در چشم هامان و بگوید بیا بریم انقلاب و همراه با لابِ انقلاب اشک هامان سُر بخورد پایین. بماند حالا.
چه ربطی دارند همه این ها به "سلکشن بدون اِن"؟
هر بار - دقیقا هر بار- من این فولدر را پلی می کردم برای خودم، پسرک را می دیدم. کجا؟ از میز ته کتابخانه معدن گرفته، تا کنار حوض فنی پایین، تا راهروهای پیچ در پیچ دانشگاه و حتی میدان ونک! که آن روزها یادم هست سالی یک بار بیشتر ازش نمی گذشتم. فکر نکنید آهنگ ها هرروز پلی می شد ها. کلی آهنگ خوبتر داشتم آن روزها برای گوش کردن. مثلن دو ماه یکبار نوبت بهش می رسید. بعد جالبی ش در همین هم هست دیگر. دو ماه یک آدم را نبینی و درست همان وقت که آهنگه را گوش می دهی از زمین سبز شود بگوید سلام! اول ها ارتباط فولدره را با پسرک نفهمیده بودم که. یک سالی گذشت تا باورم شد که هر بار می بینمش هدفونه دارد همین آهنگ ها را در گوشم فریاد می زند. بعدتر ازش سو استفاده هم می کردم حتی. دلم که برایش تنگ می شد و از این و اون می شنیدم که مثلن فلانی ده روزی ست که نیامده دانشگاه فولدر را پیدا می کردم و پلی. تا یک ساعت بعد سروکله اش پیدا می شد. فولدره یک جوری برایم مثل پر سیمرغ بود که دست زال باشد. هیچ وقت نگفتم بهش ولی، نه به او نه به هیچ کس دیگر. پسرک قدبلند استخوانی، سلکشنِ بدون اِنِ من بود. هست؟
.

سه‌شنبه، مهر ۲۷، ۱۳۸۹

ر-2

طبق ارزیابی های من "ر" یک فمنیست تمام عیار است. بهتر است بگویم "ر" از افکار فمنیستی رنج می کشد. چطور می شود آخر. آدم از نصف دنیا متنفر باشد یعنی؟ بارش خیلی سنگین است. بدی اش این است که نمی شود محبت کسی را که این همه با نفرت خو گرفته باور کرد. من؟ خرتر از آنم که محبتی را باور نکنم. اما مطمئن نیستم بتوانیم دوستان خوبی برای هم باشیم. "ر"؟ امروز گفت که از نظرش من خیلی آرام و مهربانم، که مدام از من برای دوستانش حرف می زند و از دوستی با من خیلی خوشحال است. اما حقیقت این است که ما خیلی تفاوت داریم. او نا آرام است. من آرام. او تقریبا همیشه از زندگی ش ناراضی بوده، من تقریبا همیشه راضی. او ازهمه مردها نفرت دارد. من تقریبا از هیچ کس متنفر نیستم. او سردرگم و گنگ است. من می دانم دارم چه کار میکنم. او دارد با زندگی کشتی کج می گیرد. من دارم از زندگی م لذت می برم. احساس می کنم نمی توانم بهش نزدیک شوم. تنها کاری که می توانم کنم این است که از دور تماشایش کنم. نمی توانم کمکش کنم. نمی توانم کمکش کنم. نمی توانم.
.

دوشنبه، مهر ۲۶، ۱۳۸۹

یکی مرغِ چمن بود، که جفتِ دلِ من بود

زندگی م یک کوه باشد مثلن، یا یک کوهستان. با یک عالم قله های بلند قشنگ. زندگی م را دارم می روم بالا. یک جای خوبی ش هستم حالا. یک جایی که نه شیب های تند دارد نه طوفان. یک جایی که از قبل بالاترم. قله ای هست که نزدیک باشد و لحظه هایی هستند که بشمارم شان به امید آنجا که پایم می رسد به بلندای قله.. من زندگی م را بلدم خوب و خوشحال بروم بالا. من بالا رفتن را خوب بلدم. خوب؟ تا وقتی که آسمان نباشد. پیش آسمان من دیگر آن بز کوهی شاد و شوخ و چابک نیستم که کوهستان را زندگی می کرد. پیش آسمان می شوم آن پرنده ای که بالش شکسته. تمام کوهستان، زمین زیر پایم می شود حسرت. حسرت پرواز. آسمان یادم می آورد که چطور بعضی آدم ها قبل تر مرا کشانده بودند آن بالا. که چطور پر کشیدم همراهشان، چه طور کنده شدم از زمین، چه کوچک بود کوهستانم از آن بالا و چه راحت بود بازنگشتن..
آسمان؟ یادم می آورد که چطور باز افتادم پایین. خیلی پایین. آسمان یادم می آورد. آسمان لعنتی..
.


چهارشنبه، مهر ۲۱، ۱۳۸۹

ر

یک دوست خوب هیجان انگیز پیدا کردم. دختری با مانتوهای قشنگ و قدبلند و هیکل درشت. راستش را بگویم؟ او با من دوست شد. یعنی او بلدتر از من بود که چطور می شود با دختری با مانتوهای قشنگ و قدبلند و هیکل درشت، دوست شد. خیلی مثل هم ایم! فقط کمی بیشتر از من نگین دارد. بیشتر از من مسواک می زند. عطرهاش تندتر از من است و چشم هاش ضعیف تر از من. قدش؟ شاید کمی بلندتر از من. احتمالن دوست پسر ندارد. دخترهایی که دوست پسر دارند اینقدر راحت با آدم دوست نمی شوند. یعنی باید خیلی قابلیت های ویژه از خودت نشان دهی تا بپذیرند که باهات دوستی کنند. من؟ بهشان حق می دهم. درهرصورت من و "ر" راحت با هم دوست شدیم. این است که دوست پسر داشتن یا نداشتن اش اهمیتی ندارد. بامزه نیست؟ حتی اسم هر دومان هم با "ر" شروع می شود. همین است که می گویم هیجان انگیز است دیگر.
یعنی حالا دیگر با هم چای خوردن. با هم کلاس زبان رفتن. به هم لبخند زدن. با هم خرید کردن. برای انگشترهای هم هیجان بروز دادن. برای هم عصرانه پختن. شاید حتی با هم بافتنی بافتن...
نمی دانم هنوز که! تازه ده دقیقه است دوست شدیم خب.
.

یکشنبه، مهر ۱۸، ۱۳۸۹

دوستانِ خوب

یعنی گاهی هم هی تو بد باشی و آنها هی خوب.
.

بعضی آدم ها بلدند زیبایی ات را ببینند. یعنی از چشمشان همیشه زیبایی. لازم ندارند خودت را برایشان بولد کنی تا بفهمند زیبایی. لازم ندارند که همیشه برایشان مثل عروسک های توی ویترین مغازه باشی. خسته و مریض و تب دارت را هم بلدند زیبا ببینند. از چشمشان موهای ژولیده پخش و پلات هم دل می برد. عکس که می اندازی برایشان لازم نداری ژست های ژورنالی به خودت بگیری؛ با بادِ پنکه موهات را پخش هوا کنی، یا خودت را با چراغ مطالعه نور پردازی کنی. می توانند لبخند قشنگت را در یک عکس ضد نور سیاه هم پیدا کنند. می توانند عاشق نیم رخ دماغ-قوزدارت شوند اصلن. می توانی توی عکس ها شکلک در بیاوری حتی و بدانی که برایشان هنوز زیبایی. بعضی ها بلدند که زیبایی یعنی یک احساس. که زیبایی یعنی این نیست که دماغ های کوچک سربالا، که چشم های درشت و دهان های کوچک و قدهای بلند و دندان های ردیف و اندام های فلان و چه و چه و چه. که آدمی با چشم های چپ و دندان های ریخته و دماغ کج هم زیباست؛ اگر تو بلد باشی زیبا ببینی ش.
.


شنبه، مهر ۱۷، ۱۳۸۹

یکشنبه، مهر ۱۱، ۱۳۸۹

احساس؟ تا به زبان نیامده شبیه به موج است. می آید و می رود. نمی ماند. به زبان اگر بیاید اما.. وقتی گفتی دوستت دارم، دوست داشتن را یک گوشه قلبش حک کردی انگار. وقتی گفتی دوستت ندارم، دوست نداشتن را. اگر گفتی دوستت دارم، تا همیشه قندش آب می شود در دلش، اگر گفتی دوستت ندارم، تا همیشه زهرش.
.

کی شعر تر انگیزد خاطر که حزین باشد

بی کسم این روزها. راستش را بگویم؟ بی کس نیستم. من هیچ وقت در زندگی م بی کس نبوده ام. اما خیلی روزها و شبها بوده که احساس بی کسی کرده ام. حالا باز احساس بی کسی می کنم. نمی توانم هیچ کس را صدا بزنم؛ نمی توانم حرف بزنم؛ نمی توانم به مردمک های سیاه مهربان خیره شوم؛ نمی توانم.
دلم می خواست بغضم توی یکی از همین بغل های سفت خوشبو می ترکید. نمی دانم تا به حال بغضتان در یک بغل سفت خوشبو ترکیده یا نه. من؟ استاد اشک ریختن در بغل های سفت خوشبو ام. (بودم؟) اشک ریختن در درست ترین جای ممکن. انگار آسمان و زمین ایستاده باشند تا هق هقِ من دنیا را پر کند..
راستی چه شد که گریه اینجور از یادم رفت؟
.
بعد: خودم می دانم آسمان دور چیزی نمی گردد.
.

جمعه، مهر ۰۹، ۱۳۸۹

چتری برای آفتاب

خوبی تمام آخرین ها این است که آدم در خواب هم نمی بیند این آخرینش باشد. مثلن؟ آخرین نگاه. آخرین خداحافظِ از سرعادتی که می گویی و دستت را سرخوشانه در هوا تکان می دهی. گاهی یکی از همین نگاه های کش آمده که خوددار و نجیب بهش پشت می کنی و می گذاری تا پیچ کوچه دنبالت بیاید، می شود آخرین.
.
خسته ام. شلوغم. قاطی پاتی ام. زندگی ام را دارم به زور هم می زنم که یعنی جریان دارد.
.

سه‌شنبه، مهر ۰۶، ۱۳۸۹

مثلن؟ رفته بودم کمک. اولین اثاث کشی عمرش بود. عمرش؟ یک اثاث کشی قبلتر داشته بود وقتی هفت-هشت ساله بود. آن روزها جوجوی بابایی بود هنوز؟ نه به گمانم. نه. زیاد نتوانست جوجوی بابا بماند. بابایش دو-سه سال قبلتر مرده بود. آن روزها ما بهترین کسان هم بودیم. این روزها هم هستیم. چندسالی آن وسط نمی دانم چه شد. دورشدیم از هم. غریبه شدیم با هم. داشتیم بزرگ می شدیم به گمانم. هر کدام به روش خودمان. من؟ شیطان و درس خوان. شرارت هایم از کلاس دررفتن و دنبال توپ دویدن بود، سرگرمی ام فیزیک و ریاضی. گند زندگی م سرِ چهارده- پانزده تاریخ و جغرافی در می آمد. برق شرارت وقتی توی چشم هام می نشست که جای تجدیدی ها امتحان ریاضی می دادم. یا جای کسی امتحان ورزش -همچین مدرسه دولتی بی درو پیکری داشتیم- جایی احساس غرور می کردم که یک کلاس چهل- پنجاه نفره را می شوراندیم علیه ناظمجات مدرسه. که کسی کسی را لو نمی داد. بارها شد به جای فرد خاطی!، دو سه نمره از کل کلاس کم شد. درست مثل فیلم ها.. نیمی از گوشه های آرام نوجوانیم راه پله پشت بام مدرسه بود که با ف می نشستیم و دنیای سوفی می خواندیم. نیمه دیگرش با پ و آ بالای دیوار حیاط مدرسه، سرمان روی شانه های هم، پاهامان آویزان و تلوتلو خوران، چیپس می خوردیم و گاهی بستنی دو قلو. تمام خوشبختی آن روزهایم همان بود. همان جا.
او؟ آرام بود و ادای درس خواندن در می آورد. حواسش اما پی درس نبود. سرگرمی اش دانه دانه کم کردن تارهای زیر ابرو بود. تمام انرژی اش صرف جیم زدن برای پارتی های یواشکی می شد. گوشه های آرام نوجوانیش به پچ پچ پای تلفن گذشت. خوبی اش این بود که مردش را همان سال های دور پیدا کرد. که برک-آپ نفهمید یعنی چه. که تراژدی نداشت. که بعد از شش- هفت سال یواشکی بازی، حالا سه سال است که خانم خانه همان پسرکی شده که شاهد بزرگ شدنش بود. درست مثل فیلم ها.. حالا اولین اثاث کشی زندگی مشترکشان است. رفته بودم کمک مثلن. نشسته بودیم کف زمین و می خواستیم آلبوم ها را بچینیم توی کمد. هی من می گفتم بگذار بلند شم یک گوشه ای را بسابم! وجدانم آرام بگیرد که کمک کردم. هی دستم را می کشید که بیا بنشین. من خسته ام. بیا با هم خستگی در کنیم با عکس ها.
یک پاکت کاهی بزرگ از لای یکی از آلبوم ها در آورد. قیافه اش را مثل هیس کرد. صدایش را آورد پایین: اینو ببین. از کل آلبوم عروسی م عاشق ترش ام. یک عکس بزرگ قدیمی از تویش کشید بیرون. عکس آتلیه بود. خودش بود و پسرک آن سال های دور. شرارت نه فقط از چشم ها، از گوشه تیز لبخندهاشان می بارید. من آدم هیجانِ بی خود بروز دادن نیستم. اما کلی از این صداهای هیجان ازم در آمد با دیدن این عکس. گفتم: قاب کن بزنش به دیوار. با همان صدای آرامِ یواشکی: حتمن! با این ابروهای وسط دار، مامان ببینه پوست کله ام کنده است.
من؟ حواسم به ابروهاش نبود اصلن. من یواشکی نمی فهمم چیست. لو رفتن بلد نیستم کدام است. بس که
آدمِ بوق و کرنا بوده ام همیشه.
هزارتا عاشق عکسش شدم اما. هزارتا عاشق زندگی ش، عاشق بزرگ شدن زودهنگامِ یواشکی ش. هزارتا.
.

دوشنبه، مهر ۰۵، ۱۳۸۹

گوشه های امن

آدم ها گاهی هم در زندگی می رسند به جایی که بگویند: من دیگه نیستم.
من حالا درست در یک چنین جایی ایستاده ام.
.

یکشنبه، مهر ۰۴، ۱۳۸۹

به جای آن خانم کتابدار لاغر قدکوتاه با ابروهای پیوسته، همه اش یک آقای چاق ریشوی عینکی نشسته.
.

شانه های پهن و نگاه ساده و لبخند صمیمی ش را دوست دارم. نمی گذارم اینجا را پیدا کند. نمی خواهم بفهمد من چیزی بیشتر از دخترک سرخوش شال پوشم. بگذار فکر کند من فقط عاشق اسمارتیزم. بگذار فکر کند دنیای من همین آدم های اطرافند. نمی خواهم پایش به اینجا باز شود. اینجا امن نیست. اینجا آدم های خوب زندگی م را ازم می گیرد. نمی دانم چرا، اما می گیرد.
.

شنبه، مهر ۰۳، ۱۳۸۹

دست هايي كه ديگر نيست

بچه بودم. تپل و كمي كند. كنار ساحل درياي خزر صدف جمع مي كردم. زير پايم ماسه ها با موج مي آمدند و مي رفتند. نگاه كردن به حركت دانه هاي ماسه سرگيجه ام مي انداخت. دريا موج داشت. با هر موج روي نوك پا بلند مي شدم و چشم ها را مي بستم و از خوشي و هيجان جيغ مي كشيدم.. مي چرخيدم.. زندگي مي كردم.. پشتم به دريا بود و حواسم پي دو تا صدف سفيد خوشگلي كه توي مشتم داشتم. بعد؟ صداي عجيبي از پشت آمد و بالاي سرم هي سايه تر شد. پشت سرم را نگاه كردم. موج؟ ديوار بود انگار. آسمان را نمي ديدم بس كه بلند بود. بس كه وحشي و افسار گسيخته بود. مشتم شل شد. صدف ها از دستم افتاد.
موج آمد و مرا با خود برد. مثل توپي كه در هوا بچرخد پرت شده بودم وسط دريا. بالا، پايين، همه طرف فقط آب بود. چيزي نبود كه بشود بهش چنگ زد، جايي نبود كه بشود رويش ايستاد. فقط منتظر دست هاي مامان بودم.. هي دهانم را بازتر مي كردم و چشم ها را گردتر. داشتم خفه مي شدم. داشتم خفه مي شدم.
حالا؟ گاهي مي شوم همان دختربچه تپلي كه از آبِ دريا سيلي مي خورد. يك لحظه هايي هست در زندگي م كه صداي خرد شدن استخوان هام را مي شنوم. يك چيزهايي هست كه خفه ام مي كند. اين كينه اي كه در دلم كاشتي و رفتي .. دارد خفه ام مي كند لامصب. دارد خفه ام مي كند.
.

پنجشنبه، مهر ۰۱، ۱۳۸۹

امروز تصمیم گرفتم با خانم کتابدار دوست شوم. خانم کتابدارِ شیفت عصر و پنجشنبه. نه اینکه فکر کنید از تنهایی ست که می خواهم باهاش دوست شوم ها! من در زندگی م هیچ وقت از تنهایی با کسی دوست نشده ام. نمی دانم چرا، اما فکر می کنم می توانیم دوستان خوبی برای هم باشیم. خانم کتابدار یک دختر نسبتا جوان لاغر و قدکوتاه است با ابروهای پیوسته. تجربه نشان داده که من می توانم دوستی های مستحکم و طولانی مدت با دخترهای لاغر قدکوتاه داشته باشم. تجربه توضیحی در مورد چرایی و چگونگی ش نمی دهد. اصولن تجربه فکر ندارد و به همین دلیل است که آدم های با تجربه لزومن آدم های دانایی نیستند. خانم کتابدار هرروز با کفش های لژ دار از نوعی که صدا ندارند، می رود سراغ قفسه ها و بغل بغل کتاب ها را بر می دارد می برد پشت میزش. نمی دانم تویشان چه می نویسد، اما می دانم که چیزهایی می نویسد و بعد باز بغل بغل کتاب ها را می آورد می گذارد سرجایشان. شب ها سر ساعت نه چراغ ها را خاموش می کند و با کیفش دم در شیشه ای بزرگ می ایستد. من اغلب کمی طول می دهم تا وسایلم را جمع کنم. اعتراضی نمی کند. به جایش بهم لبخند می زند. کتابداری باید شغل صبورانه ای باشد. یک جورِ مسکوتی آرام است. گاهی چشم هام را می بندم و خودم را مشغول کتابداری تصور می کنم. شکنجه برایش نام مناسب تری ست تا شغل. ترجیح می دهم کتاب فروش باشم. لااقل روزی چهارتا مشتری از در مغازه آدم می آیند تو و می توانی باهاش راجع به کتاب ها حرف بزنی. من اگر کتابفروشی داشتم یک میز گرد می گذاشتم وسطش تا ملت بیایند بنشینند و همانجا کتاب بخوانند. شاید چای و قهوه هم برایشان می بردم. دوست داشتم کتابفروشی ام پاتق باشد. خوبی کتابفروشی این است که لزومی ندارد ساکت و آرام باشد. اما در کتابخانه آدم باید بی کلام باشد. بی کلام! بهترین توصیف است برای خانم کتابدار.
.

یکشنبه، شهریور ۲۸، ۱۳۸۹

نقطه سرخط

امروز اینجا یک ساله شدم.
البته امروزی که شما اینجا می خوانید یعنی امروز نیست. یعنی امشب حالای من است. یعنی دیشب حالای شماست. یعنی من بعد از یک سال تازه یاد گرفتم چه طور به وبلاگم بگویم این پست را خودش فردا ساعت نه صبح پابلیش کند. گیجم؟ می دانم. حالا دارم فکر می کنم امروزِ یک ساله تقویم را بگذارم کنار دستم و برای تولد تک تک آدم های دنیایم پست بنویسم.
بس که من یک تولد فراموش کن قهارم. بعد وبلاگم بداند کی تولد کدام است. که یک روز بیایم اینجا ببینم اوه! پست تولد فلانی پابلیش شده و من یادم نبوده هیچ. اصلن شاید بردارم همین حالا یک پست بنویسم برای سه سال دیگر. سه سال؟ برای یک روزِ دور و دیر. جالبی ش می شود وقتی که مثلن من تا آنروز مرده باشم. اوه! فکر کنید وبلاگ یک آدم مرده به روز شود! با قلم خودش. حالا یعنی می خواهم بگویم حتی اگر من مردم، شما همچنان اینجا را بخوانید. کار است دیگر. شاید حرفی داشته باشم هنوز. شاید دلم نخواسته باشد بمیرم. شما انگار کنید زنده ام. معلوم است حالا که حواسم به کل پرتِ این امروز و دیشب شده؟ چه می خواستم بنویسم اصلن؟
.

شنبه، شهریور ۲۷، ۱۳۸۹

مجبور باشم انگار!

حرف دارم. حرف دارم. یک عالم حرف مانده توی گلویم. توی گلو؟ ای کاش می ماندند همان جا توی گلوم. راه می افتند، دلبری می کنند. دلبری؟ کاش دلبری. فکرم را می برند. فکرم می رود دنبال کلمات. من باید مدام آویزان مغزم باشم که یعنی نه! بیا، برگرد. بمان. آخر فکر اینقدر هرزه؟ اینقدر هرجایی؟ با یک اشاره می روی لامصب؟ کار داریم به خدا.
کاش یک نفر را داشتم که حرف های دلم را می نوشت برایم. بعد یعنی من فقط با یک لبخند سرخوشانه لم می دادم ، ماستِ توت فرنگی می خوردم، حرف هایم را توی وبلاگش تماشا می کردم و.. فکرم سرجایش بود.
.

جمعه، شهریور ۲۶، ۱۳۸۹

بخشیدن آداب دارد

مردی را که دوست دارید راحت نبخشید. بگذارید مرد و مردانه روی پایش بایستد و بهای اشتباهش را بپردازد. شاید بریدن سخت تر از بخشیدن باشد، اما گاهی فقط باید برید.
گاهی باید مرد را رها کنی تا عشق اش را از نو ثابت کند. گاهی باید فرصت بدهی تا خودش را دوباره بسازد. با نام بخشش فرصت را از آدمتان نگیرید.
مراقب باشید. مراقب باشید دوست داشتن تان سم رابطه نشود.
.


اگر کسی توانست یکبار به شما دروغ بگوید، بدون شک می تواند تمام عمر این کار را تکرار کند.
.

دوشنبه، شهریور ۲۲، ۱۳۸۹

مامان مدت هاست دنبال ساعت می گردد. کلن ما خانوادگی سخت ساعت می خریم. راستش را بخواهم بگویم سلیقه جماعت ساعت ساز زیاد با سلیقه مان هماهنگ نیست. کمتر ساعتی پیدا می شود که جذب مان کند . شش ماه پیش مامان بالاخره بعد از سال ها! یک ساعت دم دستی برای خودش پسندید. خانه که آمد آنقدر من بالا پایین پریدم و قربان صدقه ساعته رفتم که از همان لحظه ساعت رفت توی جعبه و جعبه گوشه کمد! دوزاری م نیافتاد اما. روز تولدم کادوی مامان را که باز کردم دیدم اوه! ساعت خوبش را دارد هدیه می دهد به من. بهانه آورد که چشمم شماره هاش را خوب نمی بیند. من بهانه اش را پذیرفتم و ساعت را قبول کردم.
دیروز بی هیچ قصد ساعت خری! پشت ویترین یک مغازه ایستادیم و یک ساعت اسپریتِ خوشگلِ پر از نگین دیدیم! اصولن برند اسپریت زیاد از دماغ مامان بالا نمی رود، اما ساعته داد می زد که مامان مجبور است از اسپریت بودنش چشم بپوشد. دقایقی بعد مامان داشت ساعت را می خرید. من حواسم به ویترین زیورآلات بود. دلم یک دستبند هیجان انگیزِ دلبرانه می خواست. یک دستبند هیجان انگیز دلبرانه وسط ویترین بود. دستبند را دورِ مچم بستم و رفتم جلوی آینه. بعععله! خودش بود. پهن بود. قشنگ بود. یک عالمه زنجیر موازی داشت که مدام روی هم می لغزید. کلن به گروه خونی من خیلی می خورد. دستم تویش خوشبخت و آرام بود. قیمتش؟ صد و هشتاد هزار تومان. جنسش؟ نقره. مامان آدمی نیست که پول بالای نقره بدهد. چرا که نقره در نهایت سیاه می شود. حالا گیرم نهایتش ده سال دیگر باشد. خودم؟ از بعد از استعفا دیگر پول ندارم. یعنی منبع درآمد ندارم و این منبع درآمد نداشتن جلوی خرج کردنم را می گیرد. یک جورِ پنیک وار بدی نگرانِ مخارج یک سالِ آتی ام. یکی دوباری که روی کاغذ مخارجم را تخمین زدم دیدم که جای نگرانی نیست. اما همچنان نگرانم. دستبند را از مچم باز کردم و با خودم گفتم با پولش می شود برای هاروارد اپلای کرد و گذاشتمش روی میز. اصلن هاروارد به درک، دستبندِ به این دلبرانه گی را که آدم خودش برای خودش نمی خرد. باید هدیه بگیرد. من کلن شخصیت هدیه بگیری ندارم. شاید برای همین هیچ سال دست و دلم به تولد گرفتن نمی رود. تنها باری که برای دوستانم تولد گرفتم، سورپرایزشان کردم. یعنی هی هرچه پرسیدند چه خبر شده؟ برای چی دعوتیم؟ گفتم همین طوری دور هم باشیم. چرا؟ به یک دلیل ساده: نمی خواستم هدیه بخرند. -دوستان خیلی نزدیک مستثنی هستند- کلن یعنی هدیه دادن به من از آن پروسه هاست که باید با اصرار و ابرام همراه باشد. که یعنی یک نفر بگوید می خواهم برایت هدیه بخرم و من هی بگویم اوه! نه نمی خوام. اما ته دلم بخواهم و منتظر باشم که هی بیشتر اصرار کند و در نهایت مرا مغلوب خود کند. می دانم که اغلب متضرر می شوم اما در غیر این صورت هدیه بهم نمی چسبد. و این چسبیدنِ هدیه خودش خیلی مهم است.
در مقابل دوست پسرها هم مقاومت می کنم. تا قبل از بیست سالگی که با هیچ پسری رابطه مسالمت آمیز نداشتم. اولی ش همان بیست سالگی بود ومثل تمام روابط بعدی زندگی م چهار- پنج ماه بیشتر دوام نیاورد و عدل تولد من در همان ماه اول دوستی بود و طرف به طور معقولی از ده-دوازده روز قبل اصرار و ابرامش را شروع کرده بود که بگو چه بخرم. من؟ بعد از ده روز هیچی و نمی خوام و اوه بی خیال بابا و هرچی دوست داری.. رسیدم به اینجا که: من کتاب دوست دارم. پسره از من ناامید شد و خودش تنهایی تصمیم گرفت که برایم گوشی موبایل بخرد. من آن روزها مفتخر بودم به اینکه گوشی ساده درب و داغون دستم بگیرم. خصوصا که همه دوست و آشنایان می دانستد پدرم دستش به دهانش می رسد و من با علم به این موضوع، با سادگی گوشی برای خودم شخصیت می ساختم که یعنی من کولم و چیزهای دیگری در این دنیا هست که برایم مهم باشد. -ایش و پیف و پوف نکنید! بچه بودم خب- طبعن آقای دوست پسر از آن تیپ آدم ها نبود که متوجه این نکات ظریف باشد و من از آنجایی که 1. از اول شخصیت هدیه بگیری نداشتم؛ 2. از رابطه اصلن راضی نبودم و 3. گوشی موبایل به نظرم یک هدیه معظم می آمد؛ باید توطئه ای می چیدم. عصر آن روز دست بابا را گرفتم بردم تا برایم یک گوشی سیاه سوسولِ دلبرانه ی دربازشوی درش بچرخِ دوربین خفنِ.. بخرد. خوشبختانه گوشیه مدتی بعد از کاتیدن من و آقای مذکور خراب شد و من سی و سه ده قدیمی مامان را جایگزینش کردم.
کیسِ بعدی از این تیپ شخصیت های فرهنگی بود و تاریخ تولد من در سه ماه مربوطه نیافتد و در آن مدت یک کتاب و یک دفتر دست نوشته های قدیمی ش و یک تابلوی کوچک نقاشی هدیه گرفتم. -من آدم هدیه بگیری نیستم اما هیچ وقت دست رد به سینه هدیه های فرهنگی نمی زنم- از آن به بعد سوال معروف دوست پسرانه ی چی برات بخرم؟ در زندگی ام تبدیل شد به سوال: چی برات بیارم؟ جواب من هم کمی با شرایط کاستومایز شد: خودت. من فقط خودت رو می خوام!.. ته دلم؟ عطر می خواستم. چرا عطر حالا؟ 1. اینجا همه عطرها تقلبی ست، 2. هرلحظه بویش همراه آدم هست و می تواند هدیه نسبتا رومانتیکی باشد و 3. هدیه معظمی نیست.
شاید با خودتان فکر کنید اولی پسر زرنگی بوده چون من کاملن مجاب شده بودم که پول ندارد. که اصلن پول ندارد. با این حال یک بار میان صبحت هاش گفته بود که وقتی بیاید ایران برایم دوربین می آورد تا از خودم عکس های با لبخند بگیرم و برایش بفرستم. خب سه ماه مربوطه به ایران آمدنش قد نداد. وقتی برک آپ کردیم دوستِ مشترکمان گفت خاک بر سرت! چندماه دندان روی جگر می ذاشتی میامد ایران چهارتا سوغاتی می گرفتی بعد. شاید واقعن خاک بر سرم اما من خیلی دورم از همچین آدمی!
نفر بعدتر، از آن آدم های اصرار و ابرام کن نبود. چندبار پرسید که چه بیاورم من هم همان حرف های قبلی. دلم عطر می خواست اما نگفتم. دلم انگشتر هم می خواست اما بیا و به یک پسر بگو برایم انگشتر بخر! کیدینگ می! نتیجه اش شد یک کیف.
با خودم فکر کرده بودم که اگر طلسم این رابطه از پنج ماه گذشت، یعنی هی ایز دِ وان. یعنی دیگر اصرار و ابرام نیاز ندارد. به محض اینکه بپرسد یک لیست بلندبالا می دهم دستش برای دفعه بعدی. نگذشت اما!
حالا عطر و انگشتر و دوربین و گوشی موبایل هیچی.. شاید اما رفتم دستبند هیجان انگیز دلبرانه را برای خودم خریدم.
.

یکشنبه، شهریور ۲۱، ۱۳۸۹

بدون عنوان

بعضي آدما هستن، كه هي هرچي تحويلشون نمي گيري كه يني نمي خوام! هي در مقابل از خودشون جنبه نشون مي دن و بهشون بر نمي خوره و به نزديك شدنشون ادامه مي دن. اينو ننوشتم كه تو دلتون بگين: اه فلاني،‌ پيف بهماني.
يني خواستم بگم مواظب باشين واسه كسي مصداق اين توصيفات نباشين. هميشه هم خوب نيس آدم جنبه از خودش نشون بده. گاهي هم بايد بهت بربخوره بري پشت سرتم نيگا نكني.
.

شنبه، شهریور ۲۰، ۱۳۸۹

نيمه خالي ليوان خيلي خالي ست

احساس مي كنم يك نفر در يك گوشه دور دنيا دارد بهم خيانت مي كند. همان قدر آزرده خاطرم؛ همان قدر بيزار. همان قدر كينه دارم. نمي دانم اما كينه را كجاي دلم بگذارم بهتر است. باز اگر مردي بود كه بهم خيانت كرده بود،‌ بار كينه را هوار مي كردم سرش. لابد بعدش هم بلند بلند گريه مي كردم. هق هق، طوري كه شانه هايم مي لرزيد. شايد حتي مشت و لگد هم حواله اش مي كردم.
حالا اما هيچ كس نيست. در اين دنياي بي انتها كسي نيست كه نگرانش باشم و اين حقيقت دارد. نيمه پر ليوان اين است كه لااقل كسي بهم خيانت نمي كند. نيمه خاليش مي شود اينكه من اين معجون كينه و درد را بايد خودم به دوش بكشم. مي شود اينكه بارش سنگين است. كه من لوسم. كه بي حوصله و يللي تللي ام. كه خودم را حتي به زور مي كشم..
دارم از روز و ماه و سال حرف نمي زنم ها. دارم از لحظه حرف مي زنم. همان لحظه كه از خورشيدِ غروب، آسمان يكسره سرخ شد. من در همان لحظه ماندم. در همان لحظه مُردم.
.

جمعه، شهریور ۱۹، ۱۳۸۹

:-)

سلام اي صبح قشنگ دل انگيز. سلام آخرين نفس هاي گرم تابستان. سلام صبحانه پر شور يك روز تعطيل. سلام.
.

چهارشنبه، شهریور ۱۷، ۱۳۸۹

زرافه گی می کنم این روزها. همان قدر کش آمده باشم انگار؛ همان قدر فاصله گرفتم از آدم ها. هیچ کس هم قد و قواره ام نیست دیگر. چشمم توی هیچ چشمی نمی افتد. اینجایی که من هستم، همه اش آسمان است. اینجایی که من هستم هیچ کس نیست.
یک زرافه تنها چکار می کند میان این همه آدم؟ زرافه
دارد آرام و صبور زندگی می کند برای خودش. آرام اش اما آرامِ خوبی نیست. یک آرامِ بی هیجان است صرفن. آرامی نیست که آرامش داشته باشد. آرامی ست که گنگ است. آرامی که خاموش است. آرامی که آبستنِ هیچ چیز نیست.
.

دوشنبه، شهریور ۱۵، ۱۳۸۹

نمی توانم دیگر. خسته شدم از بس آدمِ روزهای سخت کسانی بودم که در روزهای خوبشان هیچ سهمی نداشتم. که در روزهای سختم هیچ جایی نداشتند. نمی توانم مثل قبل دلتنگی آدم ها را بگذارم اولویت صفر زندگی م. قبلتر؟ قبلتر خوبتر بودم. مرهم بودم برای هر زخمی. چاره می شدم برای هر چه کنمی. باور کرده بودم رسالت من در دنیا همین ستون بودن است. فکر می کردم کل دنیا و سختی هاش می ارزد به اینکه همراهِ روزهای سخت آدمی باشم. به خواب هم نمی دیدم به این زودی رها کنم. به این زودی رها شوم.
دیدی حالا؟ مهربان هم نیستم دیگر. تو که عاشق مهربانی م بودی.. خوب شد نماندی. خوب شد نماندی.
.


بر دلم گرد ستم هاست خدايا مپسند / كه مكدر شود آيينه ي مهر آيينم

عمو برداشته توی فیس بوک اَدَم کرده. از دیشب تا حالا که جوابش را ندادم خودم پندینگ ماندم انگار. بس که صمیمیتی نمانده برایمان دیگر. بس که این حرکتش نمی چسبد بهم بعد دعوای مفصلی که کردیم دو سال پیش. از آن به بعد نه ایمیل های فورواردی ش را می خوانم، نه به اس.ام.اس های جک اش می خندم، نه حتی گرم و گیرا سلام علیک می کنم. هنوز ته دلم نبخشیدمش. می خواهم بداند که دلخورم. آدمِ لبخند دوزاری زدن به کسی نیستم. باید دلم بهش بخندد. بد کرد باهام عمو. دلم بهش نمی خندد دیگر. حتی خیلی با خودم کلنجار رفتم که پسرکوچولوش را هم مثل خر دوست نداشته باشم. نتوانستم اما. بس که جان آدم در می رود برای نگاه شیطانش. بس که قلمبه است و صدایش مثل صدای بچه تخس های کارتن است و.. بس که شبیه عموست. انگار کوچک و تپلش کرده باشی. همان طور نگاهت می کند، باهاش حرف که می زنی همان طور سر تکان می دهد برایت. همان خلق و خو، همان قدر رقاص و عزیز و دوست داشتنی. عمویی ست که سیاهی هاش را با دستمال جادویی گرفته باشی. عمویی ست که هنوز آدم بزرگ نشده. عمویی ست که عاشقش بودم.
عمو از آن آدم ها بود که از ته دل دوستش داشتم. که قبولش داشتم. حرفش برایم حجت بود. یکی از ستون های بودنم بود. برای هر کار مهم زندگی م می رفتم سراغش. موقع هرکار مهم زندگی م می آمد سراغم. از آن آدم ها بود که دلم برایش پر می زد. که وقتی می گفتم خیلی دوسش دارم، چشم هام را هم می ذاشتم و ی را کش می دادم.. آی کش می دادم.. آن هم چندبار. خیلی، خیلی دوسش دارم. خیلی ها..
همچین آدمی بود عمو برایم. شاید برای همین نتوانستم بگذرم ازش. حتی وقتی گفت ببخش عموجون..اشتباه کردم. شاید اگر هر آدم دیگری بود بخشیده بودمش. اسم اشتباه اما خیلی کوچک بود برای شکستن بزرگی آدمی که من باور کرده بودم. بچه های پشت سرهم نبودیم که مرافعه قبحی نداشته باشد برایمان. کلامش در دنیای من قداست داشت. بزرگ ترم بود. امینم بود.
حالا؟ هی صفحه فیس بوکش را بالا پایین می کنم.
عکس های پسرک را برداشته گذاشته آنجا. می داند دل آدم را می برد. می خواهم قبولش کنم، فراموش کنم، راهش بدهم باز در دنیای هرروزم. بگذارم وقت به وقت بیاید سراغم. عصرهای دلگیر تنها سر بزنم شرکتش..
زندگی اما داستان نیست. این را مدت هاست که فهمیدم. آدم های دور و اطراف قهرمان های داستان نیستند. پشیمانی شان یعنی این نیست که ای کاش نبریده بودم. یعنی این است که ای کاش نفهمیده بودی.. راستش را بگویم، تا به حال هربار هر آدمی را بخشیدم بعد فهمیدم ساده بودم. که هیچ بازی ای از اول شروع نمی شود. که پایش بیافتد از قبل بدتر می کنند با آدم.
عمو را پندینگ گذاشتم بماند.
.

یکشنبه، شهریور ۱۴، ۱۳۸۹

خوبم. خیلی خوبم این روزها. اما از خوب بودنم ذوق زده نمی شوم دیگر. بس که خوب شدن به معنای خوب ماندن نیست. امروز خوبی. فردا شاید با یک حرف، یک نگاه، یک تلنگر، یک اشاره حتی.. بشوی همان دخترک لجبازی که پا می کوبد و همه دنیایش را همین حالا می خواهد. همین جا.
.

پنجشنبه، شهریور ۱۱، ۱۳۸۹

داستان های مزخرف درونم

یک جایی هست پشت کمرم، که دستم بهش نمی رسد. ستون مهره ها را که از پشت گردن بگیری یک وجب بیایی پایین می رسی به جایی که ازش حرف می زنم. البته من هم مثل بقیه آدم ها می توانم خودم را قلیه قرمه کنم و یک دست را از بالا یکی را از پایین کش بیاورم و نوک انگشت هام را برای چند لحظه به هم مماس کنم. اینکه می گویم دستم نمی رسد یعنی نمی توانم لیف را بگیرم دستم بیافتم به جانش برای صابیدن. اصلن یکی از معضلات من در حمام، همین جاست. شما بگو هزارتا لیف دسته دار و جادویی و یک وری و ال و بل.. نمی شود. نمی شود مثل اینکه مامان بیاید توی حمام و پشتم را برایم کیسه بکشد. راستش را بخواهید اغلب در این ناحیه احساس کثیفی می کنم. خودم که نمی توانم از نزدیک ببینمش، اما فکر می کنم مثل بدن های روغن زده کنار ساحل برق می زند از چربی.
دیشب؟ دیشب افتاده بودم روی لپ تاپم؛ اینکه می گویم افتاده بودم یعنی دقیقن یک جایی معلق بودم بین تخت و صندلی م. بخش قابل توجهی از بدنم هم روی هوا بود. لپ تاپم؟ بیشتر روی صندلی بود. رنگ صندلی ام کرم روشن است. طوری که یک ارزن سیاهی رویش جیغ می زند. بعد؟ یک جانور کوچکِ خیلی کوچکِ سیاه با شش دست و پا از جلوی لپ تاپم رد شد. پشت کمرم قلقلک آمد. می دانم که اگر این جانور از جلویم رد نمی شد پشت کمرم قلقلک نمی آمد. اما رد شده بود. احساس می کردم حتما یکی از اینها دارد روی کمرم راه می رود. شاید اصلن یک عالمه از این حشرات اسود آنجا لانه کرده باشند. چند وقت است مامان پشتم را لیف نکشیده؟ یادم نیست. اگر ده- دوازده سال کوچک تر بودم جیغ می کشیدم که ماماااااااااان. یه جونوری پشتم داره راه میره. مامان؟ بلوزم را می زد بالا و هی می گفت چیزی نیست و هی از من اصرار و هی از او انکار... می دانستم که نصفه شبی نباید مامان را با بیدار کنم. می دانستم که هیچ جانوری آنجا راه نمی رود. اما قلقلکم می آمد همچنان. از همانجا که دستم نمی رسید شروع شد، بعد ستون مهره را گرفت آمد بالا. تمرکز کرده بودم روی شش تا پای کوچک درازش. یک لحظه گمش کردم، بعدترش اما هزار جا از تنم قلقلک می آمد. از فرق سر گرفته تا بالای شکم و اوه ساق پاها. من می دانستم که هیچ جانوری روی تنم نیست. می دانستم اگر تن کسی این همه جانور داشته باشد مثل سگ می خارد. من اما فقط یک قلقلک نرمی می آمدم. که آزار دهنده بود.
یاد اولین باری افتادم که توهم جانور داشتم. چهار، پنج ساله بودم. رفتم جلوی مامان ایستادم وگفتم: مامان. یه سوسک اینجاست. مامان: کجا؟ من: اینجا! چشم های گردم را دوخته بودم به دهن مامان و با انگشت به گلویم اشاره می کردم. مامان؟ شکه شده بود! نشست روی زمین که هم قد و قواره من شود. گفت نه من هیچ سوسکی اینجا نمی بینم. گفتم: شما نمی بینی. چون اون توئه. توهم سوسک بزرگ سیاه براقی که توی گلویم خوابیده تا پانزده شانزده سالگی ادامه داشت.
حالا که دارم این کلمات را اینجا می نویسم باز پشت کمرم قلقلک می آید. دارم منتظر می مانم تا مامان بیدار شود و دستش را بگیرم ببرم توی حمام. تا پشت کمرم را لیف بکشد. بابا آمده توی اتاقم و مثل هر صبح اخبار سیا.سی اجتماعی را برایم بازگو می کند. دارد می گوید مصبا.ح یزدی گفته لا اکره فی الدین مال قبل از تشکیل حکومت اسلامی بوده و اینکه وزیر بازرگانی گفته مردم گوشت نخرند تا ارزان شود و .. من دارم فکر می کنم کاش می توانستم بابا را ببرم توی حمام.
.
بعد: کامنت دونی وبلاگم که فی.لت.ر می شود احساس لالمونی می کنم.
.

چهارشنبه، شهریور ۱۰، ۱۳۸۹

آنجایی که فنر احساس در می رود

لازم نيست مرا دوست داشته باشی من تو را به اندازه‌ی هر دومان دوست دارم*
جمله معروف و قشنگ آقای معروفی. که برای بیشتر آدم ها یاد آور این عشق های اسطوره ایه که ادعا می کنیم فقط توی کتاب ها پیدا میشه، ولی هر کدوم کمابیش مدتی باهاش دست و پنجه نرم کردیم. عشق های اسطوره ای مال کتاب ها نیست فقط. اتفاقن دم دستی ترین نوع دوست داشتنه. راحت ترین و چشم بسته ترین فرم عاشق شدنه. از من اگه بپرسین می گم بیشتر یه حس درونیه که یکهو گریبان یه آدم بیرونی رو می گیره. معمولا جرقه اش هم جایی روشن می شه که شناختمون از آدمه هنوز خیلی سطحیه. خیلی وقت ها هم طرف بی ربط ترین آدم ممکنه حتی. اما جرقه هه روشن شده. تو عاشق شدی و می خوای عاشقی کنی. تو عاشق شدی و فکر می کنی همین کافیه. فکر می کنی آسمون به زمین بیاد و زمین به آسمون بره تو عاشق می مونی. شک نداری که احساست ابدیه. بعد؟ هی می شینی با خودت پرو بالش می دی. هی لی لی به لالاش می ذاری. هی آدمه رو برمی داری می کاری وسط رویاهات. آدمه؟ آدمه بی گناهه. تو داری رابطه رو خراب می کنی. تو داری به اندازه هر دوتان، دوستش می داری. داری جای اون هم عاشقی می کنی. اون هنوز جرقه نزده تو داری باد می زنی. هی باد می زنی و خودت بیشتر گر می گیری. اون اما توی نطفه خفه میشه. بعد؟ اون شده آدم بده. تو شدی اونی که سوخته. عشقه؟ تموم میشه زود یا دیر. عشقه می سوزه. از تو هم یه مشت خاکستر می مونه و یه عالم زخم.
با حفظ تمام مراتب احترام برای عباس معروفی، حالا من می خوام بگم: آقا، خانم! لازم است مرا دوست داشته باشی. دوست داشتن شما لازم است. به خودم: شما هم زحمت نکش لطفن. جای خودت فقط دوسش داشته باش. نزن همه چی رو خراب نکن.
.

دوشنبه، شهریور ۰۸، ۱۳۸۹

دراکولای درونم

می ترسم از آدمی که شده ام. از خاطره گریزی که شده ام. می ترسم از سدی که برای خودم می کشم مدام. از حالِ خوبِ این روزهایم می ترسم. از این آب از آب تکان نخوردن دارم می ترسم. یک ناشناخته ای درونم دارد آدمی را که بودم می خورد. هی هرروز خالی تر می شوم از خودم. یک ناشناخته وحشی سیاه.. مرا می خورد و آرامم نگه می دارد.
می ترسم. می ترسم یک روز تمام شوم.

.
یا خالِقَ اللَّوحِ وَ القَلَم
.

یکشنبه، شهریور ۰۷، ۱۳۸۹

سرِ بی سامان

هی هرچه با سرم مهربان تر می شوم، دردتر می گیرد. سنگین تر می شود.
دلم می خواهد بکنم بیاندازمش پای کسی. چه حرکت فانتزی قشنگی می شد اگر آدم می توانست سرش را بکند بیاندازد پای کسی. راستش را بخواهید حالا کسی را ندارم که سرم را بیاندازم پایش. یعنی خب حیف سرم نیست آخر؟ نمی دانم. اگر می شد موهایم را نگه دارم بقیه اش را بیاندازم بهتر بود. سرم که حیف می شود البته، اما حیف خودم نیست یعنی؟ که این همه درد بکشم؟
.


شنبه، شهریور ۰۶، ۱۳۸۹

چاشنی سردردهای شبانه

ترمز بریده بود. داشت برای خودش می برید و می دوخت. یعنی یک جوری که انگار معطل من نباشد، که یعنی از پیش مرا شبیه به خودش ساخته بود و از آدمی که ساخته بود خیلی هم خوشحال بود و حرف می زد و حرف می زد و میان کلمه هایش نفس حتی نمی کشید. من؟ منتظر بودم ببینم تا کجا را تنهایی می رود. داشتم فکر می کردم به بعضی آدم ها فرصت اگر بدهی، فرصت را ازت می گیرند. یکی با سکوتش، یکی با کلمه هاش.. حرف می زد همچنان . صدایش بلندتر از آن بود که من راحت بشنوم. بس که خراشم می داد.. حرف می زد و بلند حرف می زد و عربی آلود حرف می زد و خوشحال حرف می زد و.. من مسکوت مانده بودم. برای خودش ساخته بود و رفته بود و حالا من باید خراب می کردم و برای من همیشه خراب کردن سخت تر بوده از ساختن. باید عینکش را بر می داشتم تا بتواند دنیای مرا ببیند. من آدم عینک کسی را برداشتن نیستم. دلم می خواست گوشی را همین جور بی دلیل قطع کنم. دلم می خواست بروم توی هال و سوپ قارچ بخورم. نمی شد اما. یک جاهایی در زندگی آدم مجبور است. باید از اول شروع می کردم. از صفر خودم. باید می گذاشتمش روی مختصات خودم. سنگین بود ولی. من خیلی سبک تر بودم. از جایش تکان نخورد. عینکش را برنداشت. یک برچسب آماده از دنیای صفر و یکش کشید بیرون و چسباند روی آدمی که منم.
عصبی؟ غمگین؟ ناراحت؟ نه بابا. خوشم آمد از برچسبش. اسمم را گذاشت آدمِ ژله ای! من ژله ای بودن را قبول کردم. ژله ای مگر چه اش است؟ نرم است. خوشرنگ است. خوش طمع است. سبک است. خراش نمی دهد. تیزی ندارد. راستش را بگویم ترجیح می دهم کرم کارامل باشم. اما ژله را به طور کلی قبول می کنم.
.

چهارشنبه، شهریور ۰۳، ۱۳۸۹

مرا بگذار و بگذر

من؟ من ایمان دارم که یک روزِ دور و دیر.. در یک شهر بزرگ ابری زیبا.. پراز آدم های غریبه مهربان.. من و تو.. با هم، و برای هم زندگی خواهیم کرد.. من به رد پایم در زندگی تو ایمان دارم. من به خودم ایمان دارم. به تو و دستهای مهربان ت، به گره انگشتان پهن مردانه ات، من به چشم های کوچک و نگاه عمیق تو ایمان دارم. پس منتظرت نمی مانم. من زندگی را می دوم. تا آنجایی که تو.. مثل یکهوترین اتفاق دنیا برایم بیافتی.. و من از خوشی جیغ بکشم.. می دانم که یک روز، یکجا به زندگی ام برمی گردی.. من تا آن روز.. من تا آنجا.. مستانه می دوم.
.