‏نمایش پست‌ها با برچسب تو را من تو كردم. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب تو را من تو كردم. نمایش همه پست‌ها

یکشنبه، بهمن ۱۷، ۱۴۰۰

اوقات خوش آن بود که با دوست بسر شد

 به زندگیم که نگاه میکنم، میبینم هرکجا با تو بودم زندگی بوده است، اغلب شاد و سبک و پرماجرا. سخت ترین و تلخ ترین تجربه ها هم در کنار تو سبک میگذرند. جریان زندگی در تو طوری میجوشد که همیشه مرا با خود برده است. اصلن برای همین عاشقت شدم. من عاشق زندگی کردن شدم. 

پیش از تو زنده بودم، اما انگار زندگی نمیکردم. معلق بودم میان خیال و غم. مثل قشنگترین شعرهای توی کتاب. به خاطرات آن روزها که فکر میکنم احساس میکنم همه شان خواب بوده اند. پیش از تو مرز رویا و حقیقت محو بود. با تو انگار این دنیا حقیقی شد و من که تا پیش از این فقط آبتنی بقیه را تماشا میکردم، اینبار خودم در زندگی شیرجه زدم. 

.



جمعه، دی ۱۷، ۱۴۰۰

نشسته ام در انتظار این غبار بی سوار*

گم شده ام. خودم را گم کرده ام میان کارهای خانه و بازیهای بچگانه و گزارشهای کاری و بی خوابی و خستگی پیوسته و وحشت مدام از شروع یک مرافعه تازه. کافی است یک خط شعر به گوشم بخورد تا دلم پر بکشد برای ساعتهای بیخیال شعر و شراب سالهای دور. گاهی چشمهایم را میبندم و سعی میکنم خودمان را در بار تاریک و نمور محله محبوبم تصور کنم. روبروی هم نشسته ایم. عشقمان نو و سرمان پرشور است. من هنوز آب جوی برلینی سبز میخورم که حالا میدانم نوشیدنی محبوب توریستهاست. او هنوز ته ریش دارد و موهای مجعدش رو به آسمانند. دستش را روی میز روی دست من میگذارد و با انگشتهایش آرام نوازشم میکند. حرکت انگشتهایش را با همه سلولهای وجودم حس میکنم. تنمان هنوز تشنه نوازش دیگری است. تشنه ای که هرچه مینوشد سیراب نمیشود. چند ساعت قرار است آنجا بنشینیم؟ چقدر قرار است بنوشیم؟ هرچقدر که دلمان بخواهد. نه خبری از پاندمی است و نه سیل خروشان کار و بیخوابی سرمان هوار شده است. هنوز به دوست داشتن و دوست داشته شدن مدام عادت نکرده ایم. هنوز از زیستن آن همه عشق مسرور و مسحوریم و بودنمان در کنار هم را بهترین اتفاق زندگیمان میدانیم. هنوز در چشم دیگری زیبای بی تکراری هستیم که از خوش روزگار نصیب هم شده ایم. 

روزها و ماه ها و سالها گذشت و همینطور در زندگی هم تنیدیم و اول سیراب و بعد سیر شدیم از هم. چشممان به ندیدن دیگری عادت کرد. قدر دوست داشتن و دوست داشته شدن را دیگر ندانستیم. میدانستیم که عشق هست، اما بودنش از جنس آب و هوا شد. بودن ناآگاهی که به راحتی فراموش میشود. بالاخره یک جای این راه پر خم و راست خیال کردیم که از هم رها شده ایم و بیرون از ما به دنبال خوشبختی گشتیم، که پیدا نشد. گم شدیم. و دیگر راه بازگشتی به عشقمان نبود. 

گم شده ام در میان خاطرات. نبودن عشقی که همیشه به آن ایمان داشتم یاد تمام دوست نداشته شدنهای زندگی را برایم زنده کرد. هرآنچه  که سالها رویش خاک ریخته بودم و امیدوار بودم که برای همیشه فراموش شود را به یاد آوردم. یادم آمد مرهم بسیاری از زخمهایم همان عشقی بود که حالا نیست. یادم آمد که آن عشق از من و از ما آدمهای بهتری ساخته بود. امروز نشسته ام بی رمق در گوشه این خانه، به او نگاه میکنم و احساس میکنم هیچ وقت این همه از او دور نبوده ام. به آینه نگاه میکنم و حس میکنم هیچ وقت این اندازه از خودم خالی نبوده ام. ما کجای این راه گم شدیم؟ نمیدانم. 

.

*هوشنگ ابتهاج 

چهارشنبه، خرداد ۱۲، ۱۴۰۰

حلقه خاموش

همیشه هر وقت کاری کردم که خودم به آن بالیدم، آرزو کردم که تو هم مرا ببینی. آرزو کردم که به من افتخار کنی. که همانقدر که در آن لحظه برای خودم جذابم برای تو هم باشم. یا حتی برای تو جذاب تر باشم. همزمان شکی هم در دلم هست که اگر مرا ببینی و با خودت فکر کنی چه بیهوده چه؟ اگر اصلن هیچ فکری نکنی، یا مرا حتی نبینی چه؟ مرا که همه عمر خواستم به چشم تو بیایم. بعد دیگر نمیدانم دلم چه میخواهد. ای کاش لااقل میدانستم که تو از چه جور زنی خوشت می آید. کاش میدانستم چه کسی به چشمت می آید. اما اصلن یادم نمی آید آخرین باری که چشم در چشم هم حرف زدیم چه گفتی. یادم نمی آید آخرین بار که  کاری کردی و به خودت بالیدی، که من به تو بالیدم کی بود. حتی آخرین بار که کاری کرده باشی و به چشمم آمده باشد. اصلن یادم نمیآید آخرین بار کی دیدمت، ای که همه عمر خیال میکردم روی چشمهایم جا داری. 

.

پنجشنبه، آبان ۰۱، ۱۳۹۹

دلم تنگ است برای روزگاری که تو را هم‌زمان با تمام وجود خواستن و نداشتن تنها غم زندگی بود. 
.

یکشنبه، خرداد ۱۱، ۱۳۹۹

گفتا خموش حافظ


غمگینم. نمیدانم چرا. نمی‌توانم انگشت بگذارم یکجا و بگویم این است؛ اما می‌دانم دوای دردم چیست. مشکل اینجاست که از دست من خارج است. سالهاست که تن داده‌ام به دایره محدود اختیاراتم. سالهاست که ساعتهای بی‌قراریم را به نوشتن و نقاشی می‌گذرانم تا دلتنگی‌ها از خمره دلم سرریز نکنند. تا دیگران را کلافه و عاصی و فراری نکنم. دلتنگی‌ هم مثل عشق است. آدم‌ها را می‌ترساند. سالهاست خودم را به میخ طویله غل و زنجیر کرده‌ام، مثل یک حیوان اهلی نجیب. حیوان رامی که شبها خواب تپش و هیجان جنگل می‌بیند و روزها بغضش را در مزرعه به همراه یونجه می‌چرد. 
دلتنگم و می‌دانم مرهم کجاست و ازش چشم می‌پوشم. 
شاید تعریف میانسالی همین باشد. تعریف سی و پنج سالگی.
.


جمعه، اردیبهشت ۱۳، ۱۳۹۸

دور از چشم دنیا*

نمی‌دانم چرا خواب‌هایم پر از احساسات غلو شده‌اند. خواب‌های افسارگسیخته بی‌رحم،  پر از دلتنگی، پر از جنون، انگار با من لجبازی می‌کنند. هرچه در بیداری ساخته‌ام در خواب درآنی به باد می‌رود. درست هر وقت در بیداری همه چیز سرجایش است، درست وقتی خوشبخت و کاملم، در خواب به مرزی از دلتنگی و جنون می‌رسم که حتی مطمئن نیستم در بیداری وجود داشته باشد. احساس‌هایم درخواب برخلاف بیداری فانتزی‌های کلیشه‌ای نیست، سیل است. وحشی و بی‌رحم. خودم را غوطه‌ور می‌کند و زندگی‌ام را بر باد می‌دهد و درست آنجا که دارد جانم را هم می‌گیرد بیدار می‌شوم.
صبح روز بعد از سیل خبری نیست، اما من سر تا پا در لجنم، و زندگیم و هرچه که ساخته بودم در نظرم کوچک و حقیر است و خودم هرچند که پایم روی زمین است، اما هنوز احساس غوطه‌وری می‌کنم. 
.
بعد نوشت. 
این شعر رو امروز تو صفحه گیتا گرکانی دیدم که گفتم بذار منم از خواب‌هام بنویسم.
 
شب‌ها می‌آیی
دور از چشم دنیا
و من هر روز
وجودی دوباره‌ام
نیمی در بیداری
نیمی در خواب
روحی بی‌وطن
قلبی آواره

یکشنبه، فروردین ۲۵، ۱۳۹۸

از اصالت غم

بعضی سکوت‌ها رو دلم نمی‌خواد بهم بزنم. مثل سکوت بعد از تموم شدن قصه‌ که اون "پایان" خط آخر کتاب‌ داستان‌ها می‌کوبه وسط مغز آدم.  یا سکوت اون لحظه‌ای که با پایان تلخ یه فیلم خوب روبرو میشی و اسم‌ها از جلوی چشمات رد می‌شه درحالیکه داری سعی می‌کنی آخرین تصویر فیلم رو تو خاطرت نگه داری. موسیقی پایانی فیلم هم هیچ از اون سکوت کم نمی‌کنه. اصلن چی سکوت‌تر از صدایی که همه حیات فیلمو یکجا خاموش می‌کنه؛ مثل روز محشر.

من و مامان خیلی باهم فیلم می‌دیدیم. هنوزم وقتی باهم باشیم هر شب فیلم تماشا می‌کنیم. بیشتر فیلم‌هایی که باهم می‌بینیم رو من قبلن دیدم اما بروز نمی‌دم. من وقت‌هایی که دلتنگم خیلی فیلم می‌بینم. حالم که خوب باشه کتاب می‌خونم. هیاهوی دلم که زیاد باشه کاری از کتاب برنمیاد. دلتنگ ایران که می‌شم فیلم‌های ایرانی تماشا می‌کنم. بیشتر فیلم‌های ایرانی غمگینن. خیلی غمگینن و سکوت‌های آخرشون آدمو خفه می‌کنه. اما من اون غمو دوست دارم. یاد مامان میافتم و همه خوشبختی‌هام. یاد روزگار خوبی که باهم فیلم‌های غمگین می‌دیدیم. یاد روزهای آروم و معمولی قدیم. یاد خونه.

امان ازاین دوری؛ که حتی غم هم وقتی دور باشه خاطره‌اش عزیز میشه. 

.

پنجشنبه، خرداد ۰۳، ۱۳۹۷

وی خویش را زاییده بود

دو هفته پیش سی و سه ساله شدم. راستش حسی نسبت به این سن نداشتم و بنظرم از یک جایی به بعد نسبت به هر سال عمر اضافه حس‌های رقیق داشتن هم قضیه را لوث می‌کند. تنها چیزی که می‌خواستم این بود که یک جشن بزرگ بگیرم و حسابی خوش بگذرد که همینطور هم شد. اما یک روز که داشتم گلدان‌های خانه را آب می‌دادم متوجه شدم زنی که گلدان‌ها را آب می‌دهد خودمم، من کامل، من حقیقی، بی هیچ کم و زیاد. انگار از همه زنجیرهایی که سال‌ها خودم را درونم اسیر کرده بود رها شده بودم. نمی‌دانم کی این اتفاق افتاده بود، اما من در اولین روزهای سی و سه سالگی‌ بعد از سال‌ها دوباره خودم بودم و حس رهایی‌ام را به این سن نسبت می‌دهم. 
می‌دانم که نمی‌دانید از چجور حسی حرف می‌زنم اما تعریفش هم برایم سخت است. فکر می‌کنم بهترین توصیف را شش سال پیش استاد دانشگاهم کرد وقتی گفت "ببین تو یکبار از حجابت بیرون آمدی برای اینکه در فرانسه زندگی کنی، حالا باید خودت را پاره کنی و یکبار دیگر بیایی بیرون." بالاخره در سی و سه سالگی خودم را پاره کردم و از نتیجه بسیار خوشنودم. 
متاسفانه همزمان ترامپ هم برجام را پاره کرد و من دارم تمام زورم را میزنم که بار دیگر پاره نشوم. نمی‌دانم چرا فکر کردم درباره برجام باید بامزه باشم و حتی اصلن می‌توانم بامزه باشم. هیچ وقت در زندگیم آدم بامزه‌ای نبودم و تنها کسی که به دلیل نامعلومی فکر می‌کند بامزه‌ام دوست پسر خواهرم است که او هم سواد فارسی زیادی ندارد. 
برای شماهایی که نمی‌دانید، اساس کسب و کار من بر تجارت بین اروپا و ایران بنا شده و هرچند سعی کردم در روزهای اول خروج آمریکا با سیلی صورتم را سرخ نگه دارم، اما نمی‌توانم انکار کنم که وضعیت واقعی زندگیم مثل کسی است که با دقت و وسواس میز شام را چیده و درست قبل از سرو غذا یک دیوانه لگد می‌اندازد زیر میز و کافه را بهم می‌زند. 
نمی‌دانم چه می‌شود. بی‌قرارم. خودم را بیشتر از همیشه در کار غرق می‌کنم. گاهی از خودم می‌پرسم اگر کسب و کار خودم نباشد برای چه شرکت‌هایی باید درخواست کار بدهم؟ در چه پوزیشن‌های کاری؟ جوابی ندارم. کاری نیست که دلم بخواهد بجای کار خودم انجام دهم. با همه لنگ در هوایی‌ها و از این شاخ به آن شاخ پریدن‌هایی که کار خودم دارد، با همه استرس و مسئولیتش لذت‌بخش است. همینطور که بیشتر سرم را به کار گرم می‌کنم هجوم این افکار بیشتر می‌شود. همه اینها را اضافه کنید به آن حجم بزرگ از خشم و نگرانی که همه‌مان از آینده ایران بدون برجام داریم. 

در آخر اینکه پنج سال پیش روز تولدم رابطه‌مان شروع شد. در این پنج سال روزها و شب‌هایی بوده که از نظر حسی از هم خیلی دور شدیم. هیچ وقت نفهمیدم چرا دور می‌شویم، هیچ وقت هم نمی‌فهمم چطور دوباره نزدیک می‌شویم. اما درست آن روزهایی که احساس فاصله می‌کنم، بیشتر از همیشه بهش می‌گویم دوستت دارم. بیشتر می بوسمش، بیشتر در آغوشش می‌کشم و در تمام این نزدیکی‌ها فاصله‌مان را بیشتر و بیشتر حس می‌کنم. انگار همه اینها تلاش آگاهانه‌ای است برای اینکه جلوی دور شدنمان را بگیرم اما دریغ؛ در نهایت فاصله می‌افتد و من تسلیم غم می‌شوم. اما باز یک روز صبح از نو عاشقش می‌شوم، بی‌که بدانم چرا. 
.










دوشنبه، بهمن ۱۶، ۱۳۹۶

در خدمت و خیانت روابط از دست رفته

یک حس منحصر به فرد هست در دیدن کسی که یک روز دوستش داشتی. شبیه شکوه راه رفتن روی خرابه‌های رم باستان است وقتی با خودت فکر می‌کنی آهای آدم‌هایی که این کاخ‌ها برایتان ستون‌های جهان بود، کجایید که ببینید من روی خرابه‌هایش نفس می‌کشم بی‌که آب در دلم تکان بخورد. تناقض با شکوه زندگی روی خرابی‌های بوی نا گرفته، از این شکوه حرف می‌زنم. 
یکجور بی‌پردگی تلخ هست بین شما و آدمی که همراهش هم دلباختن را یاد گرفته‌اید هم دل کندن را. نقش بازی نمی‌کنی. تظاهر به خوبی و خیرخواهی نمی‌کنی. قول و قراری نمی‌گذاری. اگرم گذاشتی نگهش نمی‌داری. ترسناک هم هست. شاید برای همین آدمها از دیدن عشق‌های قدیمی طفره می‌روند. از دیدن کسی که یک روز آنقدر نزدیک بوده که همه حس‌های زندگی را همراهش تجربه کردند و امروز حتی از دایره روزمره‌های هم پرتاب شده‌اند بیرون.  
حس منحصر به فردی هست در حرف زدن با کسی که می‌شناسدت، نزدیک است، اما دلبسته و وابسته نیست. وجود آن آدم، حتی اگر هیچ حرفی نزند و فقط تماشایتان کند مرهم است بر زخم‌های بی درمان زندگی. مرهمی نیست که دردی را دوا کند. مرهم است چون خودش یک داستان تمام شده است. چون یادت می آورد که چطور آن همه عشق گذشت، آن همه غم گذشت، آن همه خشم گذشت، چطور برای هم تمام شدید و حالا روی خرابه‌هایش قدم می‌زنید و در چشم‌های هم نگاه می‌کنید.
دیدن کسی که یک روز دوستش داشتی، آشتی با از دست دادن است. 
.



پنجشنبه، آذر ۰۹، ۱۳۹۶

آتشی بود درین خانه که کاشانه بسوخت

کاش می‌تونستم فراموش کنم. کاش می‌تونستم چشم‌پوشی کنم. کاش می‌تونستم رها بشم از همه شهرها و نورها و صداهایی که میخ‌کوبم می‌کنن به گذشته. کاش می‌تونستم شش ماه مرخصی بگیرم از زندگی امروزم، از خوشبختی امروزم که می‌بینمش و قدرشو می‌دونم که اگر نمی‌دیدمش و برام عزیز نبود مرخصی لازم نداشتم‌. یه مشت می‌کوبیدم زیر سینی و کافه رو بهم می‌زدم.
دارم روی یه مرز باریک حرکت می‌کنم. مثل بندبازی که اسیر سیرکه و با هر قدمی که روی اون بند باریک پیش می‌ره  یک چیزی در دلش فرو می‌ریزه
وسوسه رها شدن و رها کردن؛ لذت سقوط اون حسرتیه که مثل یه وزنه روی قلبمه. وزنه‌ای که هرروز سنگین‌تر میشه. نمی‌دونم تا کجا می‌تونم با خودم بکشمش و با افتخار هنر نمایشمو به رخ تماشاچی‌ها بکشم. تا کجا می‌تونم همه چیو تحت کنترل داشته باشم و به روزگار دهن‌کجی کنم
کاش می‌تونستم فقط چند ماه مرخصی بگیرم از همه چیز
.
  

شنبه، شهریور ۱۸، ۱۳۹۶

لیک عشقِ بی‌زبان روشن‌تر است*

امروز را باید سخت کار کنم. اما دارم چای می‌نوشم و موسیقی گوش می‌کنم و وبلاگ می‌نویسم. چون سرما خوردم و تب دارم و تب بدجور می‌کشدم در عالم هپروت.
فردا دو سال از جشن عروسیمان و چهارسال و اندی از دوستی‌مان می‌گذرد. هرچند سالگرد اصلیمان برای من همان روز تولدم است. روز تولد بیست و هشت سالگیم فهمیدم که بدجوری عاشقش شدم. همان شب بهش گفتم که دوست باشیم و هرچند دو هفته طول کشید تا قبول کند که وقتش یا حالاست یا هیچ وقت، اما برای من سالگرد باهم بودنمان همان روز تولدم است. 
هرچقدر برایتان بگویم که چقدر با هم تفاوت داریم کم گفتم. از اولش هم داشتیم. بخاطر همین تفاوت‌ها کم هم دیگری را دق ندادیم در این سال‌ها. هرچند که  بارها پشت دست گزیده‌ایم که چرا وقت دوست شدن چشم‌مان را به این همه تفاوت بستیم، اما من یکی اگر باز هم به عقب برگردم همان را می‌خواهم. مطمئنم او هم بعد از دو هفته دودل بودن همین انتخاب را می‌کند. اصلن حالا که از بالا به همه چیز نگاه می‌کنم می‌بینم شبیه بودن اصلن مزیت نیست. مزیت این است که به مدلِ بودن دیگری احترام بگذاری که هرچند در کلام راحت‌تر است تا در عمل، اما فکر می‌کنم راه درست باشد. 
چهار سال است که باهم زندگی می‌کنیم و به هم خیلی عادت کردیم. بودنش از من آدم خیلی بهتری ساخته. گفتم که مال دنیای دیگری‌ست. دنیای حقیقی. دنیای شاد و ساده و آفتابی. خیلی وقت‌ها دستم را گرفته و از نقطه‌های تاریک و غمگین دنیای خودم کشیده به جاهایی که اصلن نمی‌دانستم وجود دارند. اصلن مدل عشقی که بهش دارم هم شبیه به هیچ کدام از عشق‌های قبلی نیست.
برای من عشق تا بوده با غم همراه بوده. عشقم به او تنها عشق زندگیم بود که اصلن غم نداشت. هرچند که غم عشق هم غم خوبی‌ست و عشق‌های قبلیم هم خوب و قشنگ و کلیشه‌ای بودند، اما اینبار زور عشقمان از هرچه من بلد بودم بیشتر بود. مرا و زندگیم را گرفت و در خمیرش پیچید و آدم جدیدی تحویلم داد که بیشتر دوست دارم. 
دو سال از جشن عروسیمان می‌گذرد. راستش را بخواهید هرچند بی‌اعتبار بودن زندگی نمی‌گذارد به دوام هیچ عشق و هیچ آدمی مطمئن باشم، اما حتی اگر عمر عشقمان فقط تا همین امروز باشد، آنچه که در این سال‌ها باهم گذراندیم می‌ارزد به اینکه تا آخرین روزی که نفس می‌کشیم اسم‌مان در شناسنامه دیگری بماند. 
.
می‌دانم که اینجا را دیر به دیر می‌خوانی اگر اصلن بخوانی، اما اگر خواندی عزیزم، ممنون که دو سال پیش در چنین شبی آنقدر رقصیدی و بشکن زدی تا انگشت‌هایت تاول زد. ممنون که کنارم جشن گرفتی ازدواجی را که بهش اعتقاد نداشتی.



از طرف یک عدد رعنای تب‌دار سانتی‌مانتال 
.
* مولوی


دوشنبه، تیر ۲۲، ۱۳۹۴

اولین حشره کش، که اسمش پیف پاف بود

بعضی غم ها نمیروند، هزار سال هم که بگذرد، باز میمانند. ته نشین میشوند، رسوب میکنند در تارو پود وجودت. حتی هنوز بغض هم دارند. دلتنگی هم دارند. قانون اولین هاست. بار اول سوسک هایمان را با پیف پاف کشتیم و یک عمر حشره کش های دیگرمان را "پیف پاف" نامیدیم. عشق اول هم همین است لامصب، غم اول هم. الف-بای عاشقی ت میشود و هزارسال هم بگذرد عشق برای تو یعنی همان پیف پاف. حتی اگر در خانه ات، شهرت، کشورت یک پیف پاف هم پیدا نشود، حتی اگر زندگی ت صد بار چرخ خورده باشد؛ میدانی چه میگویم؟ میدانم که میدانی. کیست که نداند. 
کیست که نداند.
.


شنبه، آذر ۱۵، ۱۳۹۳

آی عشق آی عشق، چهره آبی ات پیدا نیست*

گلدانهای روی تاقچه آشپزخانه حالشان خراب است. حتی گلدان سبز غول پیکر گوشه اتاق که به اندازه یک کمد دو لنگه از خانه نقلی مان فضا گرفته هم سرحال نیست. برگ های بزرگش دانه دانه دارند از وسط ترک میخورند. نمیدانم چکار کنم. من هیچ وقت باغبان خوبی نبودم. هیچ وقت برای خودم گلدان نخریدم. چون ازین استیصالی که روی تاقچه موج میزند بیزارم. هربار که از در اتاق رد می شوم و چشمم به قاچ وسط برگ ها می افتد دلم ریش میشود. بغض گلویم را میگیرد. باور نمیکنید؟ میدانم احمقانه ست. اما حکایت من و این خانه جداست. روز اول همین گلدانهای سبزش دلم را برد. حالا دیگر هیچ چیز مثل قبل نیست. نه خانه. نه گلدان ها. نه صاحب خانه. خودم هم مثل قبل نیستم. شبیه به گلدان بزرگ گوشه اتاقم. هربار که از در اتاق رد میشوم انگار از جلوی یک آینه قدی میگذرم. دلم ریش میشود.
تنها موجود سرخوش این چهاردیواری پیچک آشپزخانه است که سقف کابینت ها را فرش کرده. میله های آب گرمکن را میگیرد میرود بالا و از کنار قاب در پیچ میخورد می آید پایین. هر هفته برگ های تازه مغز پسته ای میدهد. ساقه اش چابک و نازک و زنده است.
هنوز درین خانه، آن بالاتر برگ سبزی جوانه میدهد. 
.
* شاملو

شنبه، بهمن ۱۵، ۱۳۹۰

هیچ بودنی تصادفی نیست؛ و هیچ نبودنی هم

گرمم این روزها.. هرچند که بیرون سردِ سرد.. می دانی؟ گاهی خودم را نمی نویسم اینجا دیگر. خودم را کم می کنم. انگار کلمه هایم دیگر سهم تو نیست.. تمام دوست داشتن ها را می نشانم در سه نقطه ی خالی بین کلمات.. محکم.. کوچک.. ماندگار.. مثل رد سرخابی لبم روی گیلاس شراب.. مثل پشت بلوری گوشواره هام.. مثل گره کمربند حریر بین چین های پیرهن گلدار.. مثل هرچیز زیبایی که می گذاری و می روی.
.

پنجشنبه، آذر ۱۰، ۱۳۹۰

دلم گرفته.. دورم.. دورم از آدمی که بودم.. از دنیایی که داشتم.. خیلی دور پرت شدم یکهو.. گاهی حس می کنم خسته و تنهام.. تو می فهمی، نه؟.. تو می بینی چه آویزان از سقف دنیا دارم تاب می خورم؟.. ته دلم اما، آنجایی که اگر بریزد فرومی پاشم، قرص است به بودنت..
.

یکشنبه، مهر ۰۳، ۱۳۹۰

از غم هجر مکن ناله و فریاد که دوش/ زده ام فالی و فریادرسی می آید

خسته شده ام از ماسک خندان احمقی که چسبانده ام روی صورتم، وجودم، زندگی م.. راه نفسم را گرفته انگار.. حقیقت این است که من خسته و غمگینم. من تکه پاره شده ام، می دانی؟ همه ی من با من نیست و این بی تابم می کند.. یک آتش کوچک میان دلم دارم که گاهی شعله می کشد و آخ از وقتی که شعله می کشد..
این شبها.. خواب های عجیبِ سخت می بینم.. کاش اینجا بودی.. یا کاش خانه ام همین نزدیکی بود.. مثل پسرک اتاق روبرو هر جمعه شب چمدانم را می بستم و می رفتم آن سر شهر.. آن وقت جای پسرک اتاق روبرو این همه خالی نبود، نه؟ آنوقت من آخر هفته ها این همه اینجا زیادی نبودم.. کاش اینجا بودی.. آن وقت ما هم را داشتیم و دنیا به هیچ جامان نبود.. نه پسرک اتاق روبرو و چمدان جمعه شب هایش، نه منوی درهم برهم رستوران کنار مترو، نه حتی باران.. که ببارد یا نبارد..
.

جمعه، شهریور ۱۱، ۱۳۹۰

ما گم شدیم و این حقیقت است

دانشمندان نشان داده اند که تنها 7 درصد ارتباط کلمه است. هفت درصد.. می دانید؟ هفت درصد یعنی هیچ. یعنی هیچِ هیچِ هیچ.. غم انگیز است. می دانم.. حالا هی آدم زور بزند آن همه احساس را بچپاند در کلمه.. دانشمندان نشان داده اند که نمی شود. نمی شود. نمی شود و نمی شود.. امروز وقتی استادمان جلوی کلمه نوشت هفت و لبخند زد، اشک توی چشم هام حلقه شد.. وقتی جلوی صدا نوشت 38، اشک روی گونه هام غلتید.. یعنی کلمه و صدا نیمی از بودن هم نیست.. زن خسته درونم فریاد می زد که می دانم.. می دانم.. کلمه لال است، صدا درمانده.. این حرف من نیست. حرف ما نیست.. حرف هزار هزار پایان تلخ فاصله نیست.. دانشمندان نشان داده اند.. می دانید؟ بعضی چیزها را ما نمی توانیم، جرئتش را نداریم نشان دهیم. ما می بینیم وآب می شویم فقط.. می بینیم و لالیم. دانشمندان نشان دادند که ما.. این همه سال.. نبوده ایم.
.

چهارشنبه، اسفند ۰۴، ۱۳۸۹

یک رعنای کوچکی دارم درونم، که دوستت دارد هنوز. یک رعنای نازِ خوبی هم هست که نگو. نه نق می زند. نه پا می کوبد. نه بهانه می گیرد مدام. آرام است و مهربان . درست همان طور که دوست داشتی.. بعد، یک روزهایی مثل امروز که بسته های پستی مرا می آورند دم در خانه تو.. یک روزهایی که بعد این همه روز، پستچی وصلمان می کند به هم.. یاد خانه ات می افتم و تمام عکس های روی دیوار و داستان هاشان.. یک روزهایی مثل امروز، می شوم همان رعنای کوچکی که یک گوشه دلم خوابش می کنم مدام.
.