چهارشنبه، آبان ۰۶، ۱۳۹۴
رویای ساعتِ هفتِ شب
چهارشنبه، مرداد ۲۸، ۱۳۹۴
کِش آمده ترین چهار سال عمرم
باید یک کتاب چاپ کنم با عنوان "چطور مهاجرت خود را قورت بدهیم؟"
پنجشنبه، مرداد ۱۵، ۱۳۹۴
قصه ما تموم شد، قصه ما بود همین*
*آقای حکایتی
.
دوشنبه، اردیبهشت ۱۴، ۱۳۹۴
اردیبهشت بی شک ماه من است
.
یکشنبه، اسفند ۱۷، ۱۳۹۳
تا چه خواهد شد درین سودا سرانجامم هنوز*
یکشنبه، آبان ۱۱، ۱۳۹۳
تو که با هیچ لالایی خوابت نمیبرد..
دوشنبه، فروردین ۰۵، ۱۳۹۲
میخواهم سرزمینِ خودم باشم، مثل خاکی که کشور فلسطین شد..
شنبه، دی ۳۰، ۱۳۹۱
آنجا که رفتن باختن نبود
دوشنبه، دی ۱۱، ۱۳۹۱
وز ماتم سرو قدشان سرو خمیده*
جمعه، دی ۰۱، ۱۳۹۱
به مویه های غریبانه قصه پردازم
بعدترش.
اینم لینک موزیکه برای کسایی که خواسته بودن.
سهشنبه، شهریور ۲۸، ۱۳۹۱
چشم هایم انگار هیچ وقت ندیده اند..
سهشنبه، دی ۲۰، ۱۳۹۰
تخلیه تفکرات بی مغز 1
یکشنبه، شهریور ۱۳، ۱۳۹۰
ماه هنوز هم نشانه خوبی ست..
من یک روز، تمام ترسم را قورت دادم و چمدانم را برداشتم و آمدم جایی که پنجره هایش پرده ندارد.. من یک روزی، خواستم که تنها باشم. فکر کردم تنها بودن تنها چیزی ست که همه ترس ها را می کشد.. روزی که می آمدم، بابا بهم گفت حواست باشد که خودت هستی و خودت. منتظر هیچ کس نباش.. همان شب، جمله آخرش مثل گوشواره از گوشم آویزان شد.. منتظر هیچ کس نباش. نیستم بابا جون. نیستم. امروز درِ کمدم را که خراب بود با چاقوی آشپزخانه درست کردم. خودم. بی که منتظر آقای تاسیساتی باشم.. روز قبل ترش، برای خودم خورش بادمجان پختم بی که منتظر پاستای آلوارو بمانم.. دیگر حتی منتظر شما هم نمی مانم که کلمه های حریصانه ام پربکشد تا آن سوی دنیا و در گوشتان نجوا شود.. حالا همان شد که باید؟.. پس دیگر از من نخواه که منتظر معجزه باشم .. معجزه اگر بخواهد، خودش می آید.. مثل پاستای آلوارو.. که بالاخره آمد..
.
جمعه، شهریور ۱۱، ۱۳۹۰
ما گم شدیم و این حقیقت است
.
جمعه، شهریور ۰۴، ۱۳۹۰
شاید باید یک نفر، از ته دل برایم دعا کند..
.
سهشنبه، مرداد ۰۴، ۱۳۹۰
آن روزهایی که مامان بزرگترین معجزه دنیا بود
این روزها انگار دیگر نه می توانم بنویسم.. نه می توانم بخوانم.. نه می توانم بگردم.. این روزها.. این روزهایی که زیاد هم نیست.. شاید دیگر اینجا نیایم
.
چهارشنبه، شهریور ۰۳، ۱۳۸۹
مرا بگذار و بگذر
یکشنبه، تیر ۱۳، ۱۳۸۹
من اینجایم. در التهاب حادثه
مامان؟ مامان آدمی بود که باید خیلی جدی و منطقی راجع به مشکلاتمان باهاش حرف می زدیم. آدمِ لوسِ بی جا کشیدن نبود. آدم گول خوردن نبود، بس که تهِ تهِ همه چیز را می دانست همیشه. یک شب که قبل از خواب کنار تختم نشسته بود گفتم: مامان! چی کار کنم که شب ها نترسم؟
گفت: مگه توی مهد کودک سوره حمد رو بهت یاد ندادن؟ بخونش تا آروم بخوابی.
آن شب بدون شک بهترین شب زندگی من بود. خواب یک فرشته صورتی پوشِ خوشبو می دیدم که تا صبح محو تماشای بالهای نقره ای قشنگش بودم و عصای درخشانی که یک ستاره سرش بود. وقتی بیدار شدم هوا روشن شده بود. خبری از اشباح سیاه شبانه نبود. خبری از سایه هیچ جادوگری روی دیوار اتاقم نبود. همه چیز آرام، روشن، شفاف..
شب های بعد سوره حمد را هی خواندم و خواندم.. اما دیگر هیچ وقت فرشته ای به خوابم نیامد. مامان می گفت نمی آید چون تو این بار سوره را فقط به خاطر آمدن فرشته می خوانی. چون به دنبال آرامش نیستی، به دنبال فرشته ای! من آن روز حرف مامان را هیچ نفهمیدم. اما طعم تلخِ خواستن و نداشتن را از همانجا چشیدم. فرشته هیچ شب دیگری به خوابم نیامد.
بعدترها، هر بار آمدنی را باور کردم، هر بار که روز و ساعت و دقیقه و لحظه شمردم برای دیدن کسی، داستان فرشته برایم تکرار شد. حالا دیگر مدت هاست که منتظر کسی نیستم. نمی خواهم که باشم. بس که تمام انتظارهای زندگیم پوچ بوده تا به حال.
این روزها؟ منتظر هیچ کس نیستم. منتظرِ یک اتفاقم فقط.
منتظرِ یک اتفاقِ خوب.
.
پنجشنبه، خرداد ۱۳، ۱۳۸۹
سهراب سپهری آیا؟
و آنان که باور کردند برای چیدن ستاره حتی دست دراز نکردند
اما باور کن
که من به سوی زیباترین و دورترین ستاره دست یازیدم
و هرچند دستانم تهی ماند
اما چشمانم لبریز از ستاره شد
ستاره های درونت را
در شب چشمانت رها ساز
و باور کن که عشق را هدفی نیست
آنچنان که بدست آید
در آغوش جای گیرد
یا در آینه چشمانت به تصویر نشیند
باور کن که عشق
خود همه چیز است
.
سهشنبه، فروردین ۳۱، ۱۳۸۹
Beyond The Network America
من هرشب نقشه پخش کره زمین را نگاه می کنم و پیدا می کنم آدم های دنیایم را. روی دایره های قرمزی که دورشهرهاشان کشیده شده کلیک می کنم و اسم شهر را می خوانم. به ساعتی که اینجا بوده اند دقت می کنم. اگر کنجکاوتر باشم زوم می کنم روی دایره ها و گاهی حتی نقشه هوایی محله شان را پیدا می کنم. که یعنی با موس روی سقف خانه شان دست می کشم و لبخند می زنم. بعضی ها را حدس می زنم چه کسانی باشند، بعضی ها را هم نه.
یک نفر هست اما، که از نمی دانم کجاترین نقطه دنیا می خواند مرا. جای پرچمش خالی ست و دایره اش درست وسط اقیانوس است. که یعنی هرچه زوم تر می کنم، فقط و فقط آبی دریاست هنوز. من؟ دلم می گیرد هربار. گاهی حتی اشک حلقه می شود توی چشم هام.. از اینکه یک نفر از وسط اقیانوس مرا می خواند نمی دانم چرا، اما دلم می گیرد. آن دایره قرمز را که وسط آبی دریا می بینم دلم می گیرد. به آن آدم فکر می کنم و دلم می گیرد. به خودم می گویم کاش تنها نباشد و دلم می گیرد. از خودم می پرسم یعنی دوست داشته اینجا را و دلم می گیرد..
امروز خواستم بیایم اینجا و همین را بگویم فقط. خواستم بگویم تو که در آبی اقیانوس خانه داری، تو که شاید تنها باشی، تو که گاه به گاه اینجا را می خوانی، خواستم بدانی که من حواسم بهت هست. شاید حتی بیشتر از آنکه تو حواست به من باشد
.