‏نمایش پست‌ها با برچسب دوست تر دارم. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب دوست تر دارم. نمایش همه پست‌ها

چهارشنبه، آبان ۰۶، ۱۳۹۴

رویای ساعتِ هفتِ شب

تب دارم. زیر پتو وول میخورم. آفتاب پشت پلکهایم را بور میکند. نمیتوانم بخوابم. نصف شب با کابوس بیدار شدم. خیس عرق شدم. بالش را پشت و رو کردم و صورتم را روی طرف خنکش گذاشتم. خواستم دیگر نخوابم که کابوس بعدی شروع نشود. اما تا وقتی بیدار بودم کابوس قبلی دست از سرم برنمیداشت. خودم را بهش نزدیک کردم نفسهای مرتب و آرامش را شمردم تا آرامم کند. خوابم برد. باز کابوس. باز بیدار شدم. خیس عرق. لحاف را کنار زدم. گلویم درد میکرد. باز بهش نزدیک شدم. به چهره آرامش خیره شدم. بیدارش نکردم. خوابم برد. کابوس سوم.. 
شش نشده از تخت آمدم بیرون. لرز کردم. در دوماه گذشته سومین بار است که به بهانه ای مریض میشوم. امروز مسافرم. فکر کردم کاش نمیرفتم. مریضی در سفر دست و پا گیر است. باز فکر کردم باید بروم. زندگی را نباید معطل ناخوشی گذاشت. باید وسط حرفش پرید. باید یک کاری کرد گورش را گم کند. باید در کار غرق شد، در زندگی. چمدانم را گذاشتم وسط اتاق. پرش کردم از لباسهای گرم. ضعف داشتم. عرق از پیشانیم پاک نمیشد. برگشتم توی تخت. دستم را حلقه کردم دور کمرش. بیدار شد. دلم میخواست گریه کنم. بجایش بوسیدمش. گریه اما توی چشمانم نشسته. روی پیشانیم. توی گلویم. نمیرود. 
پروازم ساعت نه شب است. برنامه امروزم معلوم است. غلت زدن زیر پتو. دوا و قرص و شربت. خواب و بیدار. هذیان.ساعت هفت شب اما باید سالم و سرحال از خانه بزنم بیرون.ساعت هفت شب. 
خواب و بیدارم. کتاب میخوانم. چای مینوشم. تسلیم شدم. تسلیم خستگی. احساس میکنم زندگیم همین بود. می پذیرمش. در آغوشش میگیرم. تن میدهم بهش. به همین اندازه اش. به آینده فکر میکنم. به رویاهایی که هیچ وقت اسم رویا رویشان نگذاشتم. همیشه گفتم "ّبرنامه" است. رویا نیست. از جنس خیال نیست. واقعی ست. حقیقت دارد. توی مشتم است. امروز اما مشتم خالی ست. جان ندارد. آینده در چشمم خیال پرفریب و دلربایی شده. حتی فردا، حتی ساعتِ هفت امشب. ازین رویاهای محال که مخصوص داستانها و فیلم هاست. نه که بزرگ باشد. مثل همیشه است. همین کنار است. توی چمدان نیمه بسته ام. توی کفش های جفت شده دم در. توی آینه است. همه جا هست، مثل همیشه، در دسترس. من کوچک شدم. من آب رفتم زیر پتو. پایم به زمین نمیرسد. دستم کوتاه شده. نگاهم کوتاه شده. خسته تر از آنم که دنبالش کنم. پلک هایم سنگین است. دلم میخواهد بخوابم. دلم میخواهد بروم.

.

چهارشنبه، مرداد ۲۸، ۱۳۹۴

کِش آمده ترین چهار سال عمرم

از سالگردهایی که همیشه یادم میماند، سالگرد مهاجرت است. فردا میشود چهارسال. نمیدانم چطور توصیف کنم مهاجرت را. موجود غریب و جذابی ست که بمحض خروج از سرزمین مادری آویزان گردنم شد. ابتدا او را سفت بغل کردم و سعی کردم به حیات خودم ادامه دهم. اما بعد از مدتی دیدم بدجوری جلوی دیدم را گرفته و دست و پایم را بسته. سعی کردم بگذارمش زمین که آن هم خودش آسان نبود. پس از ماه ها تقلا، با سلام وصلوات مهاجرت را از گردنم باز کردم و گذاشتم زمین. اما چنگ زد و گوشه دامنم را گرفت و همچنان همه جا دنبالم آمد. حضور غریبه ایست که همیشه و همه جا هست وهیچ وقت هم آشنا نمیشود. با گذشت زمان قد میکشد و چهره عوض میکند، اما دوست آدم نمیشود. حالا بعد از چهارسال کمی با مهاجرت راحت ترم. در حضورش لم میدهم روی زمین و پایم را دراز میکنم. قبلترها خیلی عصا قورت داده و بی آسایشم میکرد. مثل اولین باری که خانه مادرشوهر بودم و از قضا چند شب هم آنجا ماندم. همه چیز عالی بود، مرتب و مهربان و به به و چه چه، اما در تمام عکسها عصا قورت داده و بی آسایشم. انگار مهاجرت از گردنم آویزان باشد. معلوم است میخواهم زودتر همه بخوابند و من در اتاق را پشت سرم ببندم و بهش تکیه کنم و یک نفس عمیق بکشم. مهاجرت اما موجودی ست که در چنین شرایطی هم چشمت را که باز کنی، میبینی چهارزانو روی تختت نشسته.
باید یک کتاب چاپ کنم با عنوان "چطور مهاجرت خود را قورت بدهیم؟"
.

پنجشنبه، مرداد ۱۵، ۱۳۹۴

قصه ما تموم شد، قصه ما بود همین*

ببینید این خانومه چجوری میرقصه (اینجا). دلم میخواست زندگی م رو اینطوری اجرا میکردم. همینقدر مسلط و قشنگ و هیجان انگیز و رنگ به رنگ. 
خیلی کار کردم درین مدت. اما فکر میکنم هنوز خیلی نامنظم و نامطمئنم. این اطمینان از کجا میخواد بیاد تو قلب آدم؟ میدونم که دارم یه راهی میرم که تا حالا نرفتم. که سخته آدم مرزهای توانایی خودشو به چالش بکشه. اما اگرم نکشه مرزهای توانایی کوچک و کوچکتر میشن و کم کم کل وجودتو به چالش میکشند. از بحرانهای بزرگتر اگر مدام فرار کنی "نه" گفتن به دوستت پای تلفن برات تبدیل به "بحران" میشه.
راه قوی تر شدن چیه که من پیداش نمیکنم؟ راه مطمئن تر شدن؟ تجربه نمیتونه باشه. مطمئن ترین و قوی ترین و دوست داشتنی ترین رعنای زندگی م بیست و دو ساله بود. خیلی بهش فکر میکنم.  صبح های زود میرفت توی پارک نزدیک خونه ورزش میکرد. شبها تا دیر شعر میخوند و آهنگ گوش میداد. تابستونا مدام میرفت زیر آفتاب شنا میکرد، کمرشو گود میکرد و شکمشو میمالید به کف استخر. عاشق کف تاریک استخر بود. عاشق دیدن طلوع آفتاب بود. عاشق نوشتن بود. عاشق صبحانه خوردن با دوستاش بود. عاشق بود. زیبا بود. خیالش راحت بود. فکر میکرد پایان خوش توی دستاشه. پایان خوش اما از لای انگشتهاش سر خورد و رفت و شش سال بعد یک روز بارانی در یک شهر غریبه بی خبر جلوش سبز شد. اما این رعنا دیگه رعنای اون سالها نبود که از خوشی جیغ بکشه و دست در دست پایان خوش تمام خیابونهای شهر رو برقصه و آواز بخونه. عوض شده بود. حتی پایان خوش اونو نشناخت و راهش رو کشید که بره. رعنا دنبالش دوید و بهش رسید و ازش خواهش کرد که نره. پایان خوش تو چشمای رعنا نگاه کرد. درموندگی و خستگی و دست و پا زدن بود که همراه اشک گوله گوله میریخت بیرون. غم رو دلش نشست و شد پایان ناخوش. رعنا دیگه نشناختش. فکر کرد اشتباه گرفته بود. قوز کرد و از کنارش رد شد. 
.
*آقای حکایتی
.

دوشنبه، اردیبهشت ۱۴، ۱۳۹۴

اردیبهشت بی شک ماه من است

نمیدانم از کجا شروع کنم. ناگهان زندگی آنقدر روان و گوارا شد که انگار دارم سهمم از خوشبختی های دنیا را به آسانی یک لیوان آب خنک سر میکشم. انگار سر ماشینم را کج کرده باشم و از پیست مسابقه زده باشم بیرون، شیشه ها را داده باشم پایین و سلانه سلانه در جاده خاکی سبز و آفتابی بروم جلو. یک جاده ای شبیه همان که میرسید به خانه باغ بابابزرگ در فشند. همچین تفاوتی کرده کیفیت زندگی م. 
از وقتی که از شرکت بیرون آمده ام هرچه آدم تازه میبینم بطرز عجیبی خوب و جذاب اند. یعنی آنقدر در آن هشت نه ماه کاری با آدمهای بیربط معاشرت کرده بودم که حالا مثل آدم ندیده ها تمام تقویمم پراز قرار و مدار است با آدمهای تازه همراه. اصلن پایم را در هر کنفرانس و کلاس و مهمانی ای میگذارم یک پدیده ای آنجا کشف میشود. پایم تازه به سوراخ سنبه های طلایی برلین باز شده. انگار شهر و تمام آدمهایش برایم آغوش باز کرده اند. آنقدر حجم خوشبختی ای که این روزها تجربه میکنم زیاد است که بلد نیستم بنویسمش.
.
فردا سی ساله میشوم. سالگرد دوستی مان هم هست. دو ساله شدیم. دلم خیلی به عشقش گرم است. میدانم از معدود آدمهایی هستم که روز تولدشان خیلی خوشحالند. اتفاق های خوب زندگی م هم، روز تولدم می افتند و من هر سال بیشتر از سال قبل دلیل برای خوشحالی دارم. 
امسال هم کار خودم را شروع کردم. بالاخره این شرکت از من زاییده شد. خیلی احساسهای متناقض و متناوبی نسبت بهش دارم. مثل مادری که یک بچه ضعیف و لاجون زاییده و مطمئن نیست که بچه بماند. گاهی ناامید و نادم، گاهی امیدوار و عاشق. 
.
جای تمام آنها که درین سی سال دوستشان داشتم و دوستم داشتند بسیار بسیار خالی ست. 
تولد سی سالگی م را اما، با آدمهایی جشن میگیرم که تا یک ماه قبل نمیشناختم. 
و مینوشم به سلامتی فصل جدید. 
.


یکشنبه، اسفند ۱۷، ۱۳۹۳

تا چه خواهد شد درین سودا سرانجامم هنوز*

یک دوستی داشتم میگفت "اگر از زندگی من فیلم بسازند، ازین فیلم های فلسفی از آب درمی آید که یک ربع یک شاخه گل نشان میدهند و باد در چمن. بسکه ماجرا ندارم. زندگی تو اما ازین فیلم های سه ساعته پرماجرا میشود." سید هم میگوید این دو سه سال آخر زندگی ش به اندازه پنج شش سال کش آمده، بسکه من هرروز یک "ماجرا"ی تازه داشته ام.
جالب اینجاست که خودم دنبال ماجرا نمیروم.فقط نمیتوانم جلویشان را بگیرم. نمیتوانم درو پیکر زندگی م را ببندم. نطفه ماجرا انگار یک جایی درونم بسته می شود و ذره ذره رشد میکند و در نهایت ازم زاییده می شود. نمیتوانم جلویش را بگیرم. گاهی اینقدر شکوه لحظه مسحورم میکند که به هیچ فردایی نمیتوانم فکر کنم. بی مهابا در لحظه تنیده می شوم بیکه باور کنم نطفه کوچکی که امروز از لذت، درونم بسته میشود فردا رشد خواهد کرد و مرا و زندگی ام را فرا خواهد گرفت.
 .
هفته پیش به من و مدیرم اطلاع دادند که پوزیشن هایمان کنسل خواهد شد. که با تغییرات سازمانی اخیر، شرکت دیگر به پست های ما نیازی ندارد. یک پست دیگر بهم پیشنهاد دادند. باز هم در دپارتمان فروش. باز هم پر از ماموریت های یک روزه. کارش از جنس کار قبلی م بود، با این تفاوت که از الف تا یای ش معلوم بود. مطمئنن استرسش کمتر بود، هیجانش هم. 
راستش فکر نمیکردم جرئت نه گفتن داشته باشم. با تعداد انگشت شماری از آدمهایم مشورت کردم و جرئت پیدا کردم. هنوز نمیدانم بعدش میخواهم چکار کنم. یک جای دیگر استخدام شوم یا کار خودم را شروع کنم. فعلن باید چهار پنج ماه فشرده آلمانی بخوانم.
.
*حافظ 

یکشنبه، آبان ۱۱، ۱۳۹۳

تو که با هیچ لالایی خوابت نمیبرد..

گفته بودم درونم ملغمه ای دارم از زن های گوناگون. (اینجا) کاش یک زن وحشی و افسارگسیخته هم داشتم. یا دست کم یک زن مطمئن با گوشه های تیز. کاش اینقدر درین سالها خودم را سمباده نکشیده بودم از ترس اینکه مبادا روزی جایی کسی را زخمی کند. حقیقت اینست که من برخلاف ظاهر آرام و بیخیالم، خیلی شکننده و نامطمئنم. شبیه یک عمارت چوبی زیبا و بزرگم که ستون هایم را موریانه از درون خورده باشد. ظاهر ظریف و استواری دارم اما یک طوفان ساده کافی ست که با خاک یکسانم کند. زلزله و سیل هم نه، یک طوفان معمولی. از همان ها که آدم ها کز میکنند و یقه بارانی شان را می دهند بالا و با قدم های تند و مطمئن دلش را میشکافند و میروند جلو. که نهایت تلفاتش واژگون شدن چتر عابران و افتادن چهارتا برگ زرد و شاخه خشکیده از درخت هاست. بله من ساختمانی هستم که با همچین طوفانی میریزد. همین قدر احساس استیصال میکنم. همین قدر به آن لحظه فروپاشی نزدیکم. سقف سستی هستم بالای سر زنهای سودایی درونم. مستاصلم و زن گریان درونم مدتهاست که دارد ضجه میزند. حتی در خواب. صبح به صبح گریه شانه هایم را تکان میدهد و غم مثل یک گردنبند یاقوت از گردنم آویزان میشود. گاهی کوتاه، درست زیر گلو، گاهی بلند تر، مینشیند وسط سینه ام.
دلم میخواست یک زن مطمئن درونم داشتم که دست همه مان را میگرفت و میبرد در یک چهاردیواری سیمانی بدون پنجره، بدون در، بدون روزنه. تکیه میدادم به دیوارهای سیمانی و خودم را بغل میکردم. گاهی فکر میکنم مردن آنقدرها هم نباید بد باشد.
.

دوشنبه، فروردین ۰۵، ۱۳۹۲

میخواهم سرزمینِ خودم باشم، مثل خاکی که کشور فلسطین شد..

بدون شک صبح روزی که در شبکه های بین المللی، به دور از هیاهوهای سیاسی جمهوری اسلامی، خبر به رسمیت شناخته شدن کشور فلسطین را خواندم یکی از شادترین روزهای زندگی م بود. شعفی که خودم را هم غافلگیر کرده بود. شاید اگر ایران بودم خیلی بی توجه از کنار این خبر میگذشتم. شاید حتی فراموشم میشد. نمیدانم. هیچ وقت درمورد درگیری فلسطین و اسرائیل کنجکاو نبودم و حتی نمیدانستم (نمیدانم؟) اختلاف برسر چیست. اما در ذهنم نمونه بارز یک نبرد بی سرانجام بود. مصداق ناتوانی، زجر و ضجه. یک گره کور بود که مطمئن بودم تا ابد کور میماند. برای همین وقتی در یک صبح معمولی بی که منتظر خبر خوبی باشم، بی که اصلن منتظر خبری باشم، در پاراگراف بندی دوستونه ی ساده و باوقار، با جملات روشن و بی طمطراق انگلیسی خواندم که کشور فلسطین به رسمیت شناخته شد، چیزی در اعماق وجودم تکان خورد و فهرست بلند بالای ناممکن ها در ذهنم یک به یک خط خورد. پس می شود ایستاد. پس تن دادن و تسلیم شدن پایان محتوم تمام فشارها نیست. پس صلح و سازش تنها راه حل همه مشکلات نیست. به خودم میبالیدم که پیش از بقیه دنیا فلسطین را به رسمیت شناخته بودم. برای اولین بار در زندگی م احساس کردم که جای درستی بدنیا آمده ام. بالاخره پیروزی خون بر شمشیر پایش را از ادبیات و تاریخ به دنیای زندگان میگذاشت و من نمیتوانستم اشک و لبخند همزمان و ناگهانم را مهار کنم. به مانیتور خیره بودم و این شعر در سرم تکرار میشد " و در خالی ترین لحظات می آید لحظه ی کامل..*"  این لحظه ی تکراری تاریخ برای اولین بار در زندگی من رخ میداد. یا بهتر است بگویم برای اولین بار شاهدش بودم.
از آن روز به بعد مدام صلح و سازش را که چندسالی ست حلال بی دردسر تمام فشارهای زندگی م شده، نکوهیده ام. دیگر نمی توانم به خودم و انعطاف پذیری م افتخار کنم. اسمش را حتی نمیتوانم بگذارم انعطاف پذیری. اسمش به رسمیت نشناختن است. به رسمیت نشناختن خودم و خواسته هایم. خودم و توانایی هایم و خودم و شایستگی هایم. از آن روز زنی درونم مدام سنگ پرتاب می کند. دلم میخواهد این نبرد زیاد کش نیاید. دلم میخواهد زن درونم هرچه زودتر تسخیرم کند. که زودتر خودم باشم. که خودم را به رسمیت بشناسم. که بتوانم لااقل بپای خودم بایستم، اگر بپای هیچ سرزمین و پیشه و آدم دیگری نتوانستم. 
.
* از وبلاگ صبا

شنبه، دی ۳۰، ۱۳۹۱

آنجا که رفتن باختن نبود

یک جایی در زندگی تصمیم گرفتم حسرت هیچ چیز روی دلم نماند. خودخواهی بود؟ شاید. خودخواهی خوب است. آدم وقتی خودش را بخواهد خودش می شود. خوب است آدم خودش باشد. خوب است آدم از "نقش" ش بیاید بیرون برود زیر پوست خودش.
یک جایی تصمیم گرفتم خودم را اسیر نقش ها نکنم. هیچ نقشی را تا آخر بازی نکردم. "بازی"ها را همیشه نیمه رها کردم. بازی را به زندگی فروخته ام. هیچ وقت برنده هیچ بازی ای نشدم. من به جایش زندگی را بردم. زندگی که داشت یک گوشه تاریک و تنها جان می داد وقتی همه چشم ها به نقش ها و بازی ها بود.. وقتی هیچ کس حواسش به من و زندگی نبود. من برنده ی بی هیاهوی زندگی شدم.. 
.

دوشنبه، دی ۱۱، ۱۳۹۱

وز ماتم سرو قدشان سرو خمیده*

یک ویدئویی را در یوتیوب خیلی اتفاقی باز کردم. از وسط میدان جنگ بود. خاک و خل و فریاد و دوربین لرزانی که فکر میکنی هرلحظه فیلم بردارش ممکن است برود روی هوا.. مستند جنگ بود. قدیمی. جنس پارازیت ها و کدری صفحه شبیه فیلم عروسی مامان و بابا بود. منطقی هم هست. زمان جنگ عروسی کرده بودند. از مامان بارها شنیده بودیم که شب عروسی م برادرم زیر آتش و گلوله بود. دایی م برای عروسی خواهرش مرخصی گرفته بوده اما همان روز دستور حمله می آید و تمام مرخصی ها لغو می شود. من هیچ وقت تصوری از آتش و گلوله ای که مامان میگفت نداشتم. منظورم آتش و گلوله ی واقعی ست. از جنس دایی م. فیلم های جنگی هیچ وقت برای من واقعی نبودند. در بهترین هایش یا پرویز پرستویی دارد رو به آسمان فریاد می کشد، یا یک زن زیبا با یک عبای عربی جلوی آتش میخرامد. بعضی هایشان فیلم های خوبی هم هستند. اما خیلی فیلمند. فیلم هایی با موضوعی که از من خیلی دور است. که از نسل ما خیلی دور است. هیچ کجایش هیچ ربطی به زندگی مان ندارد. حالا اینجا یک دوربین از جنس همان که از خنده های مامان و زن دایی جوانم در شب عروسی فیلم گرفته بود، داشت این طرف بازی را نشان میداد. انگار یک برشی از سالهایی که هنوز نبودم پیدا کرده باشم..
کلی هم سیستم فیلم برداری و مستند سازی دوران جنگ را پیش خودم تحسین کردم که چقدر لحظه به لحظه فیلم دارند. بعد یک جایی وسط ماجرا دختر یکی از فرمانده ها بدنیا می آید من می بینم اوا دوربین عروسی مامان و بابا حتی اینها را هم دارد چرا نشان می دهد؟ حتی رفتم از دوست فیلم شناسم پرسیدم که این "آخرین روزهای زمستان" چه جانوری ست؟ مستند مگر نیست؟ اگر هست چرا اینقدر کامل آخه؟ خلاصه اش کنم. فیلم مستند ساخته اند از زندگی شهید حسن باقری که چندماه پیش در ده قسمت از شبکه یک پخش شده. خیلی دقیق. تک تک تصویرهایش رفرنس زنده دارد که وسط فیلم مینشینند تعریف میکنند. یک جاهایی ش هم فیلم مستند است واقعن. یا صدای بیسیم ها مال عملیات های واقعی ست. دفتر خاطرات روزانه حسن باقری هم مرجع خوبی بوده.
از به دنیا آمدنش نشان می دهند تا شهادتش در بیست و هفت سالگی. یعنی هم سن من. اصلن هم قهرمان پروری در فیلم نیست ها. قشنگ نشان میدهد که آقاهه در مدرسه رفوزه میشود مثلن. یا از ترس خطر احتمالی جنگ با عراق نمیخواسته برود سربازی. بعد دانشگاه های آن زمان را آدم میبیند با طوفان ایدئولوژیکی که یقه همه را میگرفته. دیگر من از بابای خودم انسان درگیری-گریزتری ندیدم در زندگی. اما اینقدر همین بابا تحت تاثیر دانشگاه آن زمان کتابهای جدی اخمالو خوانده که نگو. اینقدر سخنرانی دیده. حالا اصلن فرار میکرده که نبیندها. اما میدیده. همین است که ما، که نسل ما کلن در چشم پدر-مادرهایمان نسل چیپی هستیم.. آدم همه اینها را درین فیلم میبیند. بعد جنگ که می شود. من تازه با مفهموم بسیجی آشنا می شوم. میبینم اوه. چقدر بسیجی به ملت ایران نزدیک است. بسیجی میدانید کیست؟ همه آدمهایی که وقتی زلزله می شود بلند می شوند شال و کلاه می کند با ماشین شخصی می روند به مناطق زلزله زده. یعنی کی؟ یعنی نصف شماهایی که حالا اینجا را می خوانید. یعنی بسیجی از اینجا متولد شده. جنگ شده ملت بقچه کرده اند بروند کمک. چرا؟ چرا ندارد. الان چرا مردم می روند مناطق زلزله زده؟ فکر می کنند هلال احمر کافی نیست. عدم اعتماد به سیستم. آن وقت هم همان بود. ارتش اولن ارتش شاهی بوده که تازه بیرون انداخته بودند. یعنی اعتمادی که یک ملت در شرایط عادی باید به نیروی نظامی کشورشان داشته باشند ملت ایران به ارتش آن زمان نداشتند. نکته بعد اینکه ارتش عراق بسیار مجهزتر از ایران بوده چرا که حمایت نظامی امریکا را داشته و هم مردم هم دولت این را می دانستند. بعد شما هیچ تصوری ندارید از میزان هرج و مرجی که گریبان این نیروهای مردمی را در خطوط جنگ گرفته بوده. درین فیلم همه اینها را می بینید. یعنی اختراع دوباره چرخ را آدم به چشم میبیند. از نقطه صفر مطلق شروع کردن را. چیزی که مبنای جمهو.ری اسلا.می بود و هنوز هم هست. 
بطرز معجزه آسایی بعد ازین فیلم آدم از تمام عملیات جنگی سر در می آورد. مثلن این عملیات فتح المبین که این همه درین سالها شنیدیم چه بود؟ چطوری طرح ریزی شد؟ چطوری شناسایی شد؟ چطوری اجرا شد؟ بعد وقتی طرح عملیات را بدانی تازه می فهمی که اگر الان این گردان درین جبهه شکست بخورد چه می شود. میدانید؟ حساسیت قضیه تازه معلومِ آدم می شود. نمیدانم چرا در فیلم های جنگی بجای اینکه از تکنیک تصویر آهسته برای تزریق شورو هیجان استفاده کنند یک کلمه طرح عملیات را شرح نمیدهند.
من که فیلم شناس نیستم. اما این فیلم از تصویر ایده آل من برای یک مستند جنگی هم بهتر است. هم خودش هم اسمش هم همه ی مخلفاتش. اصلن ترانه تیتراژ فیلم را شما گوش کنید اینجا. یا متن حرف های گوینده.. انگار کلمه های وبلاگ محبوب آدم باشد:
"جوان های ایرانی در سریع ترین زمان ممکن خود را به جبهه ها رسانده بودند. اما انگار کور و بی خبر میجنگیدند. چشم نداشتند.
حسن باقری تصمیم گرفت چشم بچه های جبهه باشد."  
دو سه سال پیش که طلایه فیلم عروسی مامان-بابا را ریخت روی سی دی و توانستیم برای اولین بار تماشایش کنیم به خودم گفتم سن که بالاتر می رود زندگی آدم از هر دو طرف کش می آید. هم آینده هم گذشته. "آخرین روزهای زمستان" انگار چشم من شد برای دیدن برش دیگری از گذشته.
.
*عارف قزوینی

جمعه، دی ۰۱، ۱۳۹۱

به مویه های غریبانه قصه پردازم

داشتم در میدان شتله راه میرفتم. میدان که نه. در مترو. مترو میدان شتله قیامت کبری ست. کلی خط قرار است بهم وصل شوند. تونل پشت تونل پله پشت پله. آسانسور کنار آسانسور.. بعد یک جایی آن وسط هست که از یک سری پله می آیی پایین میبینی اوه یک گروهی دارند ساز میزنند. همیشه خدا. خیلی هم طبیعی. امروز از پله ها که آمدم پایین با قدم های بلند و روان و مطمئن از بین ده-دوازده ویولونیست داشتم رد میشدم که یک بند نامرئی یک جایی درونم هی پیچید و پیچید و قدم هام شل شد و سرعتم به صفر رسید و کم کم در-ماندم. خشکم زد. نمیدانم چه. همان آهنگ بود آخر. همانکه نمیدانم اسمش چیست اما نمیشد طلایه سازش را دستش بگیرد و این یکی را نزند. یا با همین قطعه شروع میکرد یا از درسهای سخت تازه که خسته میشد این یکی را میزد.. صدای ویالن که به جای خود، این قطعه با صدای ویولن اصلن ملودی خانه ی امیرآباد است. تابستانها که پنجره باز است از سرکوچه میشنوی ش.. یعنی صدای هرروزه ی خانه مان، صدا نه البته، صدا میتواند صدای کولر هم باشد،  موزیک هرروزه ی خانه مان. بله. این درست است. موزیک هرروزه ی خانه امیرآباد. موسیقی متن فیلم زندگی م بود که وسط ایستگاه مترو نواخته میشد. آن هم با ده تا ویولون. رسا. طنین انداز. سُر خوردم بین جمعیت. اشک هام از چانه ام چک چک روان شد. آن هم اشک سیاه. چون من ریمل ضد آب نمیگیرم. زن گریه رو باید سیاه باشد بنظرم. آرایشش راه بیافتد. از چانه اش بچکد پایین. 
نمیدانم میفهمید از چه حرف میزنم یا نه. نمیدانم اصلن خواهر داشته اید در زندگی؟ اصلن خواهرتان مثل طلایه ما کم حرف بوده؟ اصلن شده صدای ساز خواهرتان را بیشتر از صدای خودش شنیده باشید؟ صدا چیز دیگری ست. هزاری هم هرروز چت و ایمیل بازی کند آدم صدا نمیشود. تازه این ملودی.. خیلی بیشتر از صداست.. صدای خواهر آدم شاید چرت و پرت هم زیاد بگوید. صدای ساز خواهر آدم ولی مثل دیوان حافظ است. ممکن است یکی بد از روی شعرها بخواند. اما شعرها آنجاست. زیبا و عمیق و ماندگار. انگار تمام روزمره های بدون دیالوگ خانه مان روی این آهنگ سوار باشند. ریتم حرکت یکنواخت مامان وقتی لباسها را اتو میکشد.. تکان های ریز ابروی بابا وقتی با فاصله به صفحه کتاب خیره شده و هزارهزار تصویر دیگر برای من روی این قطعه سوارند.  

بعد.
اولین ساز کوچولوش رو طلایه وقتی خرید که من ده ساله بودم. حالا سه سال تا سی سالگی دارم. این همه سال سکوت ها و حرکت ها و تصویرها و خاطره های زندگی مون روی قطعه های کلاسیک موسیقی ضبط شده. امروز فهمیدم یعنی چی. امروز از فرشته کوچیک دوست داشتنی م ممنونم. با اینکه فیلم آخرین اجراش رو هنوز برام نفرستاده. 
بعدتر.
این روزها در آن دوره شکنندگی و دنیا-تیره و تاریِ قبل از تغییر فازهای بزرگ زندگی بسر میبرم.
بعدترش.
اینم لینک موزیکه برای کسایی که خواسته بودن.
.

سه‌شنبه، شهریور ۲۸، ۱۳۹۱

چشم هایم انگار هیچ وقت ندیده اند..

کلن؟ داون* هستم. فارسی ش میشود آویزان آیا؟ البته اگر بخواهم دقیق تر بگویم آنچه که من هستم نه داون است نه آویزان. بلکه کوتاه است. آب رفته باشم انگار. از نظر قدی البته. از عرض در چندسال گذشته هیچ گاه آب نرفته ام. بعله. کوتاه شده ام. چند سر و گردن از بقه آدم ها پایین ترم. یعنی اگر ازم بپرسند چطوری؟ باید جواب بدهم کوتاهم. شاید هم سطح زندگی م خیلی رفته بالا و من همراهش قد نکشیده ام. شاید با آدم های خیلی سطح بالایی دارم معاشرت میکنم ناگهان. نمیدانم. کلن برداشتم از خود این روزهایم این است که مدام پهن تر و کوتاه تر می شوم. انگار یک نفر هی زده باشد توی سرم؟ نمیدانم واقعن. چون احساس تو سری خوردن نمیکنم خوشبختانه هنوز. شاید طی یک فرایند تخریب درونی کوتاه شده باشم. شاید هم کاملن بیرونی ست؛ از کجا می توانم مطمئن باشم؟ شاید زندگی و آدمها خیلی بشکل یواش مداوم دارند می زنند توی سرم. طوری که عادت کردم و حواسم بهش نیست. مثل گردش زمین. چیزی که حواسم بهش هست هی کوتاه تر شدنم است. و خب نتیجه طبیعی ش زندگی در ارتفاعات پست تر است. آخرش هم آدم می رسد به ارتفاعی که دیگر درش چشم ها مهم نیستند بلکه کفش ها مهم ند*. بعد آدم احساس تنهایی می کند وقتی چشمش توی کفش آدم ها باشد. من احساس تنهایی می کنم دست کم. کلن احساس تنهایی می کنم. با اینکه روزانه چشمم در کفش هزاران آدم می افتد و خب ناظر بیرونی ممکن است تصور کند من از فرط معاشرت فرصت نفس کشیدن ندارم. ناظر بیرونی البته درست دارد تصور میکند، اما معاشرت با کفش ها آدم را تنهاتر می کند. شاید دارم اشتباهی معاشرت می کنم. شاید در شهر اشتباهی زندگی می کنم. شاید من باید مورچه می شدم اصلن. شاید فردا صبح از خواب بیدار شوم و ببینم مورچه شده ام. اما ترجیحم این است که مورچه کوتاهی از آب دربیایم لااقل نه مثل تصورات کافکا غول پیکر. کاش کافکا در مقام خدایی حواسش را اینبار جمع کند مرا هم قد و قواره باقی مورچه ها بسازد. آدم یا مورچه، من دلم میخواهد چشمم توی چشم بقیه باشد. 
.
*down
* سلام آنا
یک وبلاگی هم تازه وجود دارد در زندگی که اسمش کوتاه است. 

سه‌شنبه، دی ۲۰، ۱۳۹۰

تخلیه تفکرات بی مغز 1

عود به من می گوید که آدمِ بایاسی هستم. که پسرهای غیر ایرانی را نمی بینم اصلن. بهش اطمینان دادم که می بینم. قبول کرد. بهم اطمینان داد که کفه ایرانی ها برایم خیلی سنگین تر است. قبول کردم. می گوید بهایی که حاضری برای بودن با یک پسر ایرانی بپردازی خیلی زیادتر از حد نرمال یک رابطه است! و مدلی که پسرهای غیرایرانی را پس می زنی باز اصلن نرمال نیست. خیلی روراستِ پرچم سفید به دست بهش گفتم آخر می دانم کار نمی کند. بعد طبیعتن پرسید یعنی از این قاره به آن قاره با یک ایرانی کار می کند حتمن؟ اصلن می دانی چند ساعت راه است؟ اختلاف ساعت می دانی یعنی چی؟ من بهش نگفتم که چقدر می دانم اینهایی که می گوید یعنی چی. اینجا که هستم مدل ساکت تری شدم. بیشتر گوش کردنم می آید و به ندرت حرف زدنم. شاید بس که ملت فرانسه حرف زدند و من جا ماندم و مجبور شدم کامنت هام را قورت بدهم و برای اینکه حوصله ام سرنرود سر خودم را به رنگ لاک و تن صدا و مدل ریش و فرم دماغ آدم ها گرم کردم، حرف زدن دونی م اینجا تنبل شده باشد. مامان هم ایمیل فرستاده که چرا خبری نیست ازت؟ به نظر خودم حالا خیلی زیاد با خونه حرف زدم در این پنج روز! زیادِ آزار دهنده ای حتی. یعنی این مدلی نبوده که انرژی بگیرم، این مدلی بوده که انرژی صرف کردم کلی. بعد مامان که می گوید خبری نیست ازت مغزم سوت بدی می کشد.
عود یک لیوان چای می دهد دستم. می گوید یادت هست چقدر می ترسیدیم از اینکه با هم زندگی کنیم؟ ببین حالا که با هم زندگی می کنیم هیچی ترس ندارد و چقدر هم خوبیم با هم. راست می گوید. خوبیم با هم. بی که سعی کنیم خوب باشیم. این سعی نکردن خیلی مهم است.
عود راست می گوید، من با پسرهای ایرانی سعی می کنم برای خوب نگه داشتن رابطه. و این سعی کردن اصولن باعث می شود خوبی ش دلچسب نباشد. خوبی ش یعنی آدم را خسته می کند بعد یک مدت. درواقع خوبی ش خسته نمی کند، سعی ش خسته می کند. بعد فکر می کنی شاید جای بدی از رابطه ای که این همه خستگی دارد. بعد خودت را زور می کنی یک قدم بروی جلو، یا بیایی عقب، شاید کمتر خسته باشی.. بعد همان داستان همیشگی زود بود و نزدیک، یا دیر بود و دور.. چه می دانم.
.

یکشنبه، شهریور ۱۳، ۱۳۹۰

ماه هنوز هم نشانه خوبی ست..

از پنجره اتاقم.. ماه پیداست.. خوبی پنجره ام به این است که پرده ندارد.. ایران که بودم پنجره اتاقم پرده داشت.. ما مردم عادت داریم روی همه چیز پرده می اندازیم.. روی ماه.. روی خورشید.. روی آسمان.. روی خودمان.. روی احساسمان.. پرده می اندازیم، از ترس عمله های ساختمان نیمه ساخته روبرو.. از ترس دیده شدن.. از ترس قضاوت شدن.. ما همیشه در پس پرده بوده ایم.. ما همیشه ترسیده ایم.. همیشه درپس پرده ها ترسیده ایم.. حتی وسط معرکه هم نه..
من یک روز، تمام ترسم را قورت دادم و چمدانم را برداشتم و آمدم جایی که پنجره هایش پرده ندارد.. من یک روزی، خواستم که تنها باشم. فکر کردم تنها بودن تنها چیزی ست که همه ترس ها را می کشد.. روزی که می آمدم، بابا بهم گفت حواست باشد که خودت هستی و خودت. منتظر هیچ کس نباش.. همان شب، جمله آخرش مثل گوشواره از گوشم آویزان شد.. منتظر هیچ کس نباش. نیستم بابا جون. نیستم. امروز درِ کمدم را که خراب بود با چاقوی آشپزخانه درست کردم. خودم. بی که منتظر آقای تاسیساتی باشم.. روز قبل ترش، برای خودم خورش بادمجان پختم بی که منتظر پاستای آلوارو بمانم.. دیگر حتی منتظر شما هم نمی مانم که کلمه های حریصانه ام پربکشد تا آن سوی دنیا و در گوشتان نجوا شود.. حالا همان شد که باید؟.. پس دیگر از من نخواه که منتظر معجزه باشم .. معجزه اگر بخواهد، خودش می آید.. مثل پاستای آلوارو.. که بالاخره آمد..
.

جمعه، شهریور ۱۱، ۱۳۹۰

ما گم شدیم و این حقیقت است

دانشمندان نشان داده اند که تنها 7 درصد ارتباط کلمه است. هفت درصد.. می دانید؟ هفت درصد یعنی هیچ. یعنی هیچِ هیچِ هیچ.. غم انگیز است. می دانم.. حالا هی آدم زور بزند آن همه احساس را بچپاند در کلمه.. دانشمندان نشان داده اند که نمی شود. نمی شود. نمی شود و نمی شود.. امروز وقتی استادمان جلوی کلمه نوشت هفت و لبخند زد، اشک توی چشم هام حلقه شد.. وقتی جلوی صدا نوشت 38، اشک روی گونه هام غلتید.. یعنی کلمه و صدا نیمی از بودن هم نیست.. زن خسته درونم فریاد می زد که می دانم.. می دانم.. کلمه لال است، صدا درمانده.. این حرف من نیست. حرف ما نیست.. حرف هزار هزار پایان تلخ فاصله نیست.. دانشمندان نشان داده اند.. می دانید؟ بعضی چیزها را ما نمی توانیم، جرئتش را نداریم نشان دهیم. ما می بینیم وآب می شویم فقط.. می بینیم و لالیم. دانشمندان نشان دادند که ما.. این همه سال.. نبوده ایم.
.

جمعه، شهریور ۰۴، ۱۳۹۰

نیمه شب است.. باران می بارد.. من هنوز بیمارم.. نمی دانم چرا صبح نمی شود.. اتاق دور سرم می چرخد.. اتاق کوچک لعنتی.. خسته شدم، می دانید؟.. کف حمام که نشسته بود و عق می زدم، برای یک لحظه.. انگار همه چیز شکست.. هق هق گریه ام ول شد بین زمین و هوا.. برای اولین بار.. کف حمام آخر هیچی نیست که آدم را نگه دارد.. توی اتاق پنجره هست.. باران هست.. هزارتا نشانه هست از آدم هایی که دوستشان دارم.. آدمی به همین نشانه ها زنده است، می دانید؟.. کف حمام که نشسته بودم، فکر کردم پس چرا خوب نمی شوم؟..
شاید باید یک نفر، از ته دل برایم دعا کند..
.

سه‌شنبه، مرداد ۰۴، ۱۳۹۰

آن روزهایی که مامان بزرگترین معجزه دنیا بود

بچه که بودم، یک کیف چمدانی چارخانه داشتم. بستن و باز کردن قفل این کیف، از بزرگترین چالش های زندگی م بود که درنهایت همیشه از پسش بر می آمدم. سه سالم بود. صبح به صبح مامان کیف چمدانی چارخانه کوچکم را برایم پر می کرد. محتویات کیفم عبارت بود از یک جوراب شلواری، یک شورت (برای اینکه اگر جیش کردم خانم مربی لباس هام را عوض کند.) یک سیب. یک نارنگی. و یکی از آن کلوچه های فومن دوقلو..همیشه با خودم فکر می کردم کاش مامان هردوتا کلوچه را برایم می گذاشت... همه را مرتب توی کیف کوچکم می چید، خم می شد و میگذاشتش جلوی من تا قفلش را ببندم... بعد می نشست روی زمین و دامنش پخش می شد کف اتاق، لباس هایم را مرتب می کرد و کفش های کوچکم را جلوی پایم نگه می داشت، من دست هام را میگذاشتم روی سرش تا بتوانم پایم را از روی زمین بلند کنم.. مامان چسب کفش ها را برایم می بست. بعد می ایستاد کنار پنجره..مینی بوس قرمز رنگ که از سر کوچه می پیچید می بوسیدم و دم در ساختمان می ایستاد و نگاهم می کرد تا از پله ها پایین بروم. همیشه توی پاگرد اول برمیگشتم و برایش دست تکان می دادم. مامان بهم لبخند می زد. رویا جون در ماشین را برایم باز می کرد و مرا از زیر بغل بلند می کرد می گذاشت بالای پله آهنی بزرگ مینی بوس.. لابد مامان همان جا، کنار پنجره می ایستاد و نگاهم می کرد.. شاید تا وقتی که مینی بوس از آن سر کوچه محو می شد... مامان تا ظهر در خانه تنها می ماند. دلش برایم تنگ می شد. روزهای اول حتی گریه می کرد.. اما میفرستادم مهد..

حالا.. یک چمدان چارخانه بزرگِ راست راستی وسط اتاقم دهان باز کرده.. کاش مامان هنوز همانقدر بزرگ بود.. کاش زندگی م همانقدر ساده.. کاش می توانستم همانطور با لبخند برایش دست تکان دهم.. کاش رویا جون هر عصر مرا با چمدانم پشت در خانه پیاده می کرد.. کاش می دانستم کجا می روم.. کاش می دانستم..
این روزها انگار دیگر نه می توانم بنویسم.. نه می توانم بخوانم.. نه می توانم بگردم.. این روزها.. این روزهایی که زیاد هم نیست.. شاید دیگر اینجا نیایم
.

چهارشنبه، شهریور ۰۳، ۱۳۸۹

مرا بگذار و بگذر

من؟ من ایمان دارم که یک روزِ دور و دیر.. در یک شهر بزرگ ابری زیبا.. پراز آدم های غریبه مهربان.. من و تو.. با هم، و برای هم زندگی خواهیم کرد.. من به رد پایم در زندگی تو ایمان دارم. من به خودم ایمان دارم. به تو و دستهای مهربان ت، به گره انگشتان پهن مردانه ات، من به چشم های کوچک و نگاه عمیق تو ایمان دارم. پس منتظرت نمی مانم. من زندگی را می دوم. تا آنجایی که تو.. مثل یکهوترین اتفاق دنیا برایم بیافتی.. و من از خوشی جیغ بکشم.. می دانم که یک روز، یکجا به زندگی ام برمی گردی.. من تا آن روز.. من تا آنجا.. مستانه می دوم.
.

یکشنبه، تیر ۱۳، ۱۳۸۹

من اینجایم. در التهاب حادثه

بچه که بودم از تاریکی می ترسیدم؛ یا بهتر است بگویم از تنها بودن در تاریکی. بچه اول بودم و تا سه-چهار سال خواهر و برادری نداشتم که شبها کنارم بخوابد. شبها اتاقم تاریک بود. پرنورترین چراغ خواب ها هم به نظرم خیلی کم نور بودند و تنها فایده چنین نورهای کمی که معمولا از یک گوشه نا متعارف هم می تابند، سایه های وحشتناک جالباسی و صندلی و میز و کمد بود که روی سقف و دیوارها می افتاد و باز گوشه های سیاه مطلقی که هر آن منتظر بودم یک حیوان وحشی یا جادوگر یا دزد از تویش بپرد بیرون و مرا خفه کند. نیمه شب ها بیدار می شدم و از ترس پتو را می کشیدم تا بالای دماغم و خودم را مچاله می کردم زیرش. تنها سپرم در مقابل اشباح سیاه همان پتوی کوچک سبز بود و نقش بچه آهوی رویش. چشم های بادامی کوچکم را می دراندم و دور تا دور اتاق را هراسان نگاه می کردم و این وضع چند ثانیه بیشتر دوام نمی آورد، فریاد می زدم: بابا... خوبی ش این بود که خواب بابا سبک بود. می آمد کف اتاق، روی فرش زمینه لاکی می خوابید و برایم می شمرد تا خوابم ببرد: یک دو سه... آن وسط ها به جای اعداد صدای خر و پفش می آمد و من که تازه سرم گرم شده بود بیدارش می کردم که: بابا! بابا.. صد و پنجاه و سه بودیم.

مامان؟ مامان آدمی بود که باید خیلی جدی و منطقی راجع به مشکلاتمان باهاش حرف می زدیم. آدمِ لوسِ بی جا کشیدن نبود. آدم گول خوردن نبود، بس که تهِ تهِ همه چیز را می دانست همیشه. یک شب که قبل از خواب کنار تختم نشسته بود گفتم: مامان! چی کار کنم که شب ها نترسم؟
گفت: مگه توی مهد کودک سوره حمد رو بهت یاد ندادن؟ بخونش تا آروم بخوابی.
آن شب بدون شک بهترین شب زندگی من بود. خواب یک فرشته صورتی پوشِ خوشبو می دیدم که تا صبح محو تماشای بالهای نقره ای قشنگش بودم و عصای درخشانی که یک ستاره سرش بود. وقتی بیدار شدم هوا روشن شده بود. خبری از اشباح سیاه شبانه نبود. خبری از سایه هیچ جادوگری روی دیوار اتاقم نبود. همه چیز آرام، روشن، شفاف..
شب های بعد سوره حمد را هی خواندم و خواندم.. اما دیگر هیچ وقت فرشته ای به خوابم نیامد. مامان می گفت نمی آید چون تو این بار سوره را فقط به خاطر آمدن فرشته می خوانی. چون به دنبال آرامش نیستی، به دنبال فرشته ای! من آن روز حرف مامان را هیچ نفهمیدم. اما طعم تلخِ خواستن و نداشتن را از همانجا چشیدم. فرشته هیچ شب دیگری به خوابم نیامد.
بعدترها، هر بار آمدنی را باور کردم، هر بار که روز و ساعت و دقیقه و لحظه شمردم
برای دیدن کسی، داستان فرشته برایم تکرار شد. حالا دیگر مدت هاست که منتظر کسی نیستم. نمی خواهم که باشم. بس که تمام انتظارهای زندگیم پوچ بوده تا به حال.

این روزها؟ منتظر هیچ کس نیستم. منتظرِ یک اتفاقم فقط.

منتظرِ یک اتفاقِ خوب.
.

پنجشنبه، خرداد ۱۳، ۱۳۸۹

سهراب سپهری آیا؟

گفتند ستاره را نمی توان چید
و آنان که باور کردند برای چیدن ستاره حتی دست دراز نکردند
اما باور کن
که من به سوی زیباترین و دورترین ستاره دست یازیدم
و هرچند دستانم تهی ماند
اما چشمانم لبریز از ستاره شد
ستاره های درونت را
در شب چشمانت رها ساز
و باور کن که عشق را هدفی نیست
آنچنان که بدست آید
در آغوش جای گیرد
یا در آینه چشمانت به تصویر نشیند
باور کن که عشق
خود همه چیز است
.

سه‌شنبه، فروردین ۳۱، ۱۳۸۹

Beyond The Network America

هرروز آدم های زیادی اینجا را می خوانند. از شهرهای جورواجور. بعضی ها برایم کامنت می گذارند. بعضی ها ایمیل می زنند. بعضی ها زنگ می زنند، بعضی ها تک-زنگ. بعضی ها هم فقط می خوانند. بعضی ها هرشب می خوانند، بعضی ها آخر هفته ها. بعضی ها هم عشقی..
من هرشب نقشه پخش کره زمین را نگاه می کنم و پیدا می کنم آدم های دنیایم را. روی دایره های قرمزی که دورشهرهاشان کشیده شده کلیک می کنم و اسم شهر را می خوانم. به ساعتی که اینجا بوده اند دقت می کنم. اگر کنجکاوتر باشم زوم می کنم روی دایره ها و گاهی حتی نقشه هوایی محله شان را پیدا می کنم. که یعنی با موس روی سقف خانه شان دست می کشم و لبخند می زنم. بعضی ها را حدس می زنم چه کسانی باشند، بعضی ها را هم نه.
یک نفر هست اما، که از نمی دانم کجاترین نقطه دنیا می خواند مرا. جای پرچمش خالی ست و دایره اش درست وسط اقیانوس است. که یعنی هرچه زوم تر می کنم، فقط و فقط آبی دریاست هنوز. من؟ دلم می گیرد هربار. گاهی حتی اشک حلقه می شود توی چشم هام.. از اینکه یک نفر از وسط اقیانوس مرا می خواند نمی دانم چرا، اما دلم می گیرد. آن دایره قرمز را که وسط آبی دریا می بینم دلم می گیرد. به آن آدم فکر می کنم و دلم می گیرد. به خودم می گویم کاش تنها نباشد و دلم می گیرد. از خودم می پرسم یعنی دوست داشته اینجا را و دلم می گیرد..
امروز خواستم بیایم اینجا و همین را بگویم فقط. خواستم بگویم
تو که در آبی اقیانوس خانه داری، تو که شاید تنها باشی، تو که گاه به گاه اینجا را می خوانی، خواستم بدانی که من حواسم بهت هست. شاید حتی بیشتر از آنکه تو حواست به من باشد
.