دوشنبه، آذر ۲۲، ۱۳۸۹

بداخلاق و بی حوصله و کم طاقت شده ام. صبح با مامان دعوا کردم. دلش را شکستم. حالا دارد حتمن گریه می کند. تب و لرز دارم. گلو درد خفه ام می کند. شب تا صبح نتوانستم بخوابم. دل درد و کمردرد و سرگیجه را هم بزنید تنگش. به خودم حق می دهم بی جهت پاچه بگیرم. در خانه ما ولی هیچ کس بی جهت پاچه نمی گیرد. یعنی میخواهم بگویم مدل خانه مان این طوری ست که نمی توانی برای توجیه هیچ رفتاری بگویی عصبانی بودم. مامان همیشه می گوید هنر آدم ها به این است که وقت عصبانیت و ناراحتی منطقی باشند. من نیستم.
بابا دفترچه ام را داد دستم و گفت داروهات را نوشتم خودت می توانی بگیری. من کولی بازی درآوردم. به روی خودم هم نیاوردم که شش صبح رفته بوده دنبال دارو و تمام داروخانه های شبانه روزی بسته بودند! بابا بهم گفت دیگر داری گندش را در می آوری. من فکر می کنم اگر تا هفته دیگر حالم خوب نشود چه؟ اگر تب و لرز داشته باشم هنوز؟ بابا رفته سرکار. وقتی می رفت در جواب لوس و گریه من گفت هرکاری دلت می خواهد بکن. من دارم فکر می کنم چندسال بود بابا را عصبانی نکرده بودم؟ دارم گندش را در می آورم. کلید می افتد توی در و بابای آرامِ صبور با لبخند با کیسه داروها می آید و می گوید خواستم ظرفیت ت را بسنجم فقط. از در رفته بیرون که من داد می زنم بابا چندتا بخورم؟ برمی گردد، کفش هاش را در می آورد می آید دم در اتاقم که داد نزده باشد. می گوید یکی کافیه. من این بابا را بگذارم کجای دنیا بروم آخر؟ نمی روم اصلن.
.
بعدنوشت: رفتم جلوی بخاری ایستادم. مامان از پله ها اومد بالا. مستقیم اومده جلوم میگه یه بوس بده. می گم: مریض می شین آخه. می گه اشکالی نداره. بعد؟ هم را بغل کردیم. بغل سفت. هی مرا می بوسد. می گم: ببخشید. میگه: چی رو؟ میگم: چرا اینقدر زود ناراحت میشین شما؟ می گه: مامان ها این طوری اند دیگه. لباس پوشیده با دوستهاش بره خرید. می پرسه: اشکالی نداره تو امروز خونه یی من بروم بیرون؟
کلن احساس می کنم امروز خانه مان مثل سریالهای آموزش رفتار خانوادگی شده. من هم به عنوان سوژه فیلم به اشتباه خودم پی بردم.
دی ری دی دینگ. تا هفته آینده خدا نگهدار
.

۷ نظر:

مینو گفت...

یعنی عــــاشقتم!

AteFe گفت...

من تو گودرم خوندمت بعد اومدم اینجا بنویسم عاشقتم. بعد مینو نوشته بود اول...
عاشششششششقتم

فاطمه گفت...

منم کم نمیارم:
عاشقتم!!
فوق العاده بود!

R A N A گفت...

:دی
وای!! قد یه کلد استاپ این سه تا کامنت حالمو بهتر کرد
:*
منم عاشق کلهمتونم

Moji گفت...

باید مثل من یه چند سالی نبینشون تا...

فروغ گفت...

وای...نگو رعنا! این فکر گذاشتن و رفتنه داغون می کنه آدمو. گیرم حالا خیلی مونده باشه تا اون موقع.

منم مث بقیه عاشقتم تازه.

tahereh گفت...

مثل همیشه از گودر میخوندم اما این یکی اشک رو تو چشام آورد گفتم بی کامنت نذارمش. به خاطر مامانها، اصلا زبونم بند میاد جلوی این همه خوبیشون در مقابل گاهی این همه گند دماغی ما!!