‏نمایش پست‌ها با برچسب جایی که کار می کنم. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب جایی که کار می کنم. نمایش همه پست‌ها

جمعه، فروردین ۲۵، ۱۴۰۲

کاش می توانستم گریه کنم

امروز مشاوره نفسگیری داشتم. چهل و پنج دقیقه که تمام شد و تاریخ جلسه بعد را مشخص کردیم، به او گفتم که از دیدنش خوشحال شدم و روی صندلی نیم خیز شدم که مثلا او را بدرقه کرده باشم. اما همچنان روی صندلی روبرویم نشسته بود و به من چشم دوخته بود. گفتم فکر می کنم برای امروز کارمان تمام شده است. به نظر می آمد که در افکارش غرق است. با صدای کمی بلندتر گفتم آقای ف، شما هنوز حرفی با من دارید؟ به خودش آمد. گفت من سر تا پا گوشم که بدانم شما چه حرفی با من دارید؟ نگاهمان به هم گره خورد و اشک در چشمانش لرزید. نگاهم را از او دزدیم و گفتم من هفته آینده شما را می بینم. از روی صندلی بلند شد، سری تکان داد و با قدم های آهسته در حالی که دمپایی های پلاستیکیش روی زمین کشیده می شد از اتاق خارج شد. مراجعه بعدی سراسیمه با رنگ زرد و چشم هایی که از حدقه بیرون زده بود وارد شد و برگه پلیس برای اخراج از کشور را گذاشت روی میز. چشمم به بطری آب و لیوان خالی روی میز افتاد. در لیوان آب ریختم و جلویش گذاشتم و آرام و شمرده، طوری که مطمئن باشم حرفم را می فهمد جملات استانداردی را که در چنین مواقعی باید گفت بازگو کردم: نگران نباش، من همه تلاشم را می کنم تا جلوی اخراجت را بگیرم. البته نمی توانم هیچ چیز را تضمین کنم، به جز اینکه همه تلاشم را می کنم. هم زمان وبسایت اداره کار را باز کردم تا برایش پرونده تشکیل دهم. بعد از تشکیل پرونده، برای یک مشاور حقوقی ایمیل  زدم و بعد هم یک نامه خطاب به اداره امور اتباع خارجی نوشتم و با یک مرکز آموزش پرستاری تماس گرفتم و از آنها هم درخواست وقت و نامه کردم. این میان بارها به او گفتم که ما باید همه تلاشمان را بکنیم و او باید با من همراه باشد و حتما روزی دو بار ایمیل هایش را بخواند و اگر خبری شد مرا در جریان بگذارد. مشاوره از یک ساعت هم رد شد و من، طبق معمول با عجله وسایلم را جمع کردم و با حالت نیمه دو به سمت ماشین رفتم تا بتوانم به موقع بچه را تحویل بگیرم. در ماشین را که بستم، دلم می خواست گریه کنم، اما نکردم. آهی کشیدم و حرکت کردم. خودم را با اخبار خانه و بچه سرگرم کردم، پادکست مورد علاقه ام را شنیدم، برای آدم های مورد علاقه ام پیام فرستادم، هر کاری که بلد بودم کردم تا این تعادل حاکم بر هم نریزد، در حالیکه بار همه این داستان های ناتمام مثل هر روز و هر شب روی سینه ام سنگینی می کرد. 

.

سه‌شنبه، تیر ۲۴، ۱۳۹۹

از روزهای آرامش و انتظار

از جایی که در زندگی ایستاده‌ام خیلی خوشحالم. تصویری که از آینده دارم برایم روشن نیست و همین احساس زنده بودن بهم می‌دهد. احساس آزادی می‌کنم، احساس رضایت و هیجان. چند روز دیگر قرار است دخترم به دنیا بیاید. می‌دانم که ماه‌های آینده همه چیز حول تجربه جدید می‌گردد. هرکس که مرا بشناسد می‌داند که چقدر عاشق تجربه‌های جدیدم. دنیاهای تازه و روابط تازه و نقش‌های تازه.
یک سال پیش در چنین روزی برای شروع کار جدیدم آماده می‌شدم. تجربه تازه‌ای که آنقدر از کارهای قبلی‌ام دور بود که گاهی هیجان جایش را به ترس و شک می‌داد. امروز اما خیلی خوشحالم از جایی که در زندگی ایستاده‌ام. از مسیر پرهیجان شغلهایی که تجربه کرده‌ام و از آدم عزیزی که دارد به زندگیمان اضافه می‌شود.
.

دوشنبه، آبان ۲۰، ۱۳۹۸

خروج نه چندان باشکوه از دنیای ماشینی

هوا دارد سرد می‌شود. یک سال نشده که به این خانه آمدیم. پنج ماه نشده که کار جدیدم را شروع کردم. اما کم‌کم هردویشان در من رسوخ کردند. آفتاب‌های تند اتاق نشیمن باریک و بلند دیگر فقط کفپوش چوبی را سرخ نمی‌کنند، انگار از پوست و گوشت من هم می‌گذرند و تا مغز استخوانم را گرم می‌کنند. 
بر خلاف همه شغل‌های قبلیم، هرروز سر و کارم با آدم‌هاست. آدم‌هایی که در اتاق مشاوره روبرویم می‌نشینند و از آرزوهایی می‌گویند که سقف خیلی کوتاهی دارند. آدم‌های خسته‌ای که اغلب ناامید و کم‌انرژی هستند و روبه رویشان سیاهی وهم‌ناکی به اسم آینده است و به دنبال کوره چراغی راه به اتاق‌های کوچک و سرد و نمور مشاوره من پیدا کرده‌اند. همه تلاشم را می‌کنم که دستشان را بگیرم و از جایی که هستند بکنم و ببرم بالا تا تصویر کلی زندگی را گم نکنند. سعی میکنم نشانشان دهم که جایی که امروز هستند، فقط یک نقطه از کل زندگی است، یک نقطه سخت. ولی قرار است ازین نقطه سخت رد شوند. قرار است به اولین پله کوتاهی که اسمش را امروز هدف می‌گذارند برسند و آنجا پایان ماجرا نیست. آنجا تازه پله‌های بعدی خودشان را نشان می‌دهند و کمک می‌کند از امروز و سختی‌هایش دور و دورتر شوند. 
گاهی داستان‌هایشان در هم تنیده می‌شود. انگار هر کدام ادامه آدم پیش از خودند، ادامه رنج پایان‌ناپذیر انسان. 


.


یکشنبه، تیر ۱۷، ۱۳۹۷

گرچه سخن همی برد، قصه من به هر طرف*

دیروز از جلسه مهمی بر می‌گشتم. بنظر می‌آمد همه چیز خوب پیش رفته است. البته که خیالم راحت نبود. خیال آدم هیچ وقت در دنیای تجارت راحت نیست. شرکتی که سه سال پیش راه انداختم، مشاوره و آموزش بود. کم کم شد مشاوره و خدمات و حالا مشاوره و خدمات تجاری. همینطور پله پله و نامحسوس  سر خوردم در دنیایی که هیچ وقت فکرش را نمی‌کردم. رسیدم به امروز که روبروی یک تاجر بزرگ نشستم و دارم در مورد بندهای قرارداد واردات قیر حرف می‌زنم. این کاری نبود که دوست داشتم بکنم. اما آدم همیشه نمی‌تواند بچسبد به آنچه دلش می‌خواهد. همیشه نمی‌شود از مسیر لذت برد و در عین حال سلامت به مقصد رسید. در راه که برمی‌گشتم به پسری فکر کردم که روز قبل مصاحبه کرده بودم. به اینکه اگر قیر نباشد، نمی‌توانم استخدامش کنم. اگر قیر نباشد، باید همه کارهایی که دلم می‌خواهد بکنم را فراموش کنم. فکر کردم بد هم نیست آدم دو سه تا قرارداد قیری داشته باشد، که بتواند با خیال راحت به کارهای دیگرش بپردازد. در تئوری قشنگ است. اما در عمل تو را وارد جمع‌هایی می‌کند که بهشان تعلق نداری. با آدم‌هایی دمخور می‌شوی که امروز اصلن قوانین بازیشان را نمی‌شناسی، اما در عرض چند ماه مجبوری استادانه همراهشان بازی کنی، وگرنه بدجور باخته‌ای.
رسیدم خانه و مستقیم رفتم به اتاق کارم. چشمم به سه پایه نقاشی گوشه اتاق افتاد و دیواری که پر از نقاشی‌هایم بود. اتاق کارم شبیه به اتاق هیچ تاجری نبود. یک بار داشتم برای آقای نقاش می‌گفتم که نسبت به رنگ‌ها و آدم‌ها و سایه‌ها چه حسی دارم و چطور سعی می‌کنم از آنچه بلدم فاصله بگیرم و هر بار یک چیزی به نقاشی‌هایم اضافه کنم. با حوصله به تمام حرف‌هایم گوش داد و به یکی دو سوالم جواب داد. آخرش گفت در نهایت مسئله این نیست که به هنرت چه اضافه می‌کنی. مسئله این است که هنر به تو چه می‌دهد. هر نقاشی تازه که می‌کشی، یک چیزی به تو اضافه می‌شود. هنر از ما آدم کامل‌تری می‌سازد و جهان‌بینی‌مان را شکل می‌دهد.

به حرف‌های آقای نقاش فکر کردم. اولین بار بود توجهم به این روی قضیه جلب شد. و اتفاقن هرچه بیشتر فکر کردم دیدم فقط هنر نیست که هنرمند را کامل‌تر می‌کند. ریاضی هم از ما آدم بهتری می‌سازد، تدریس هم، تجارت هم، مهم این است که این روی سکه را هم ببینیم. مهم این است که نگاهمان بجای اینکه به اثرمان در جهان باشد، به اثر جهان بر خودمان باشد. 

یاد توصیفی از زندگی افتادم که در چهارده سالگی از یک فیلسوف قدیمی در کتاب دنیای سوفی خوانده بودم. " آنچه در دنیا می‌بینیم سایه‌‌ای از حقیقت است که روی دیوار یک غار افتاده. به آن لحظه‌ای فکر کنید که برای اولین بار نگاهتان از روی سایه‌ها می‌چرخد و می‌افتد روی آدم‌های حقیقی و کاملی که در رفت و آمدند."  
اثر تلنگر آقای نقاش برای من تجربه چنین لحظه‌ شگفت‌انگیزی بود. که بر جاه طلبی نابالغم چیره شدم و باور کردم که آنچه اهمیت دارد اسم و شکل و شمایل من یا شرکت نیست. آنچه اهمیت دارد قد کشیدن خودم است. مهم این نیست که اسمم تاجر باشد یا نقاش یا مشاور. مهم این است که با هر قدمی که برمی‌دارم، با هر تجربه تازه، خودم کامل‌تر می‌شوم. مهم این است که هیچ مرزی برای خلاقیت ندارم، چه در کار چه در زندگی. 
.

*حافظ









پنجشنبه، خرداد ۰۳، ۱۳۹۷

وی خویش را زاییده بود

دو هفته پیش سی و سه ساله شدم. راستش حسی نسبت به این سن نداشتم و بنظرم از یک جایی به بعد نسبت به هر سال عمر اضافه حس‌های رقیق داشتن هم قضیه را لوث می‌کند. تنها چیزی که می‌خواستم این بود که یک جشن بزرگ بگیرم و حسابی خوش بگذرد که همینطور هم شد. اما یک روز که داشتم گلدان‌های خانه را آب می‌دادم متوجه شدم زنی که گلدان‌ها را آب می‌دهد خودمم، من کامل، من حقیقی، بی هیچ کم و زیاد. انگار از همه زنجیرهایی که سال‌ها خودم را درونم اسیر کرده بود رها شده بودم. نمی‌دانم کی این اتفاق افتاده بود، اما من در اولین روزهای سی و سه سالگی‌ بعد از سال‌ها دوباره خودم بودم و حس رهایی‌ام را به این سن نسبت می‌دهم. 
می‌دانم که نمی‌دانید از چجور حسی حرف می‌زنم اما تعریفش هم برایم سخت است. فکر می‌کنم بهترین توصیف را شش سال پیش استاد دانشگاهم کرد وقتی گفت "ببین تو یکبار از حجابت بیرون آمدی برای اینکه در فرانسه زندگی کنی، حالا باید خودت را پاره کنی و یکبار دیگر بیایی بیرون." بالاخره در سی و سه سالگی خودم را پاره کردم و از نتیجه بسیار خوشنودم. 
متاسفانه همزمان ترامپ هم برجام را پاره کرد و من دارم تمام زورم را میزنم که بار دیگر پاره نشوم. نمی‌دانم چرا فکر کردم درباره برجام باید بامزه باشم و حتی اصلن می‌توانم بامزه باشم. هیچ وقت در زندگیم آدم بامزه‌ای نبودم و تنها کسی که به دلیل نامعلومی فکر می‌کند بامزه‌ام دوست پسر خواهرم است که او هم سواد فارسی زیادی ندارد. 
برای شماهایی که نمی‌دانید، اساس کسب و کار من بر تجارت بین اروپا و ایران بنا شده و هرچند سعی کردم در روزهای اول خروج آمریکا با سیلی صورتم را سرخ نگه دارم، اما نمی‌توانم انکار کنم که وضعیت واقعی زندگیم مثل کسی است که با دقت و وسواس میز شام را چیده و درست قبل از سرو غذا یک دیوانه لگد می‌اندازد زیر میز و کافه را بهم می‌زند. 
نمی‌دانم چه می‌شود. بی‌قرارم. خودم را بیشتر از همیشه در کار غرق می‌کنم. گاهی از خودم می‌پرسم اگر کسب و کار خودم نباشد برای چه شرکت‌هایی باید درخواست کار بدهم؟ در چه پوزیشن‌های کاری؟ جوابی ندارم. کاری نیست که دلم بخواهد بجای کار خودم انجام دهم. با همه لنگ در هوایی‌ها و از این شاخ به آن شاخ پریدن‌هایی که کار خودم دارد، با همه استرس و مسئولیتش لذت‌بخش است. همینطور که بیشتر سرم را به کار گرم می‌کنم هجوم این افکار بیشتر می‌شود. همه اینها را اضافه کنید به آن حجم بزرگ از خشم و نگرانی که همه‌مان از آینده ایران بدون برجام داریم. 

در آخر اینکه پنج سال پیش روز تولدم رابطه‌مان شروع شد. در این پنج سال روزها و شب‌هایی بوده که از نظر حسی از هم خیلی دور شدیم. هیچ وقت نفهمیدم چرا دور می‌شویم، هیچ وقت هم نمی‌فهمم چطور دوباره نزدیک می‌شویم. اما درست آن روزهایی که احساس فاصله می‌کنم، بیشتر از همیشه بهش می‌گویم دوستت دارم. بیشتر می بوسمش، بیشتر در آغوشش می‌کشم و در تمام این نزدیکی‌ها فاصله‌مان را بیشتر و بیشتر حس می‌کنم. انگار همه اینها تلاش آگاهانه‌ای است برای اینکه جلوی دور شدنمان را بگیرم اما دریغ؛ در نهایت فاصله می‌افتد و من تسلیم غم می‌شوم. اما باز یک روز صبح از نو عاشقش می‌شوم، بی‌که بدانم چرا. 
.










پنجشنبه، مرداد ۱۲، ۱۳۹۶

کار خودم و تصمیم‌گیری



کم کم رسیدم به جایی که خودم را بعنوان کارآفرین پذیرفته‌ام. یعنی دیگر اینطور نیست که بگویم حالا یک سال دیگر امتحان می‌کنم و اگر نشد فلان و بهمان. شاید برای من خیلی طول کشید، اما بالاخره رسیدم به جایی که شانه‌هایم را ستبر کنم و بروم زیر بار مسئولیت اینکار با علم به اینکه هر لحظه ممکن است همه آنچه که روی شانه‌هایم ساختم بشکند و هوار سرم شود. حالا دیگر ترس از ناامید شدن و رها کردن که تا به حال بزرگ‌ترین مشکلم بود تمام شده. حالا ترسم از تصمیم نادرست است. برای هر تصمیم کوچک ساعت‌ها فکر می‌کنم و مشورت می‌گیرم و در نهایت هم مطمئن نیستم. تصمیمم را می‌گیرم اما به ریسک تصمیم‌گیریم به شدت آگاهم. 
اگر امروز بعد از دو سال ازم بپرسید  سخت‌ترین بخش کارآفرینی کدام است می‌گویم تصمیم گرفتن. تصمیم‌گیری برای انتخاب شریک تجاری، تصمیم‌گیری در مورد هر قرارداد کوچک و بزرگ. تصمیم‌گیری در مورد پرسنل. در مورد دفتر کاری، در مورد راه حل هر مشکل، در مورد اعتماد به آدمها و سازمان‌ها و هزار و یک موضوع ریز و درشت دیگر. 
بعنوان کارمند آدم هیچ وقت به این شدت با اثرات تصمیماتش مواجه نمی‌شود. اینجا یک تصمیم نادرست می‌تواند مساوی باشد با کله‌پا شدن. تمام شدن. ورشکست شدن. و یک اعتماد به جا و تصمیم درست می‌تواند تبدیل شود به منشا موفقیت و تحسین و به‌به و چه‌چه. 
به تازگی اثرات این مدل کار کردن را روی زندگی شخصیم هم حس می‌کنم. لذت‌بخش‌تر از همه چیزش برایم استقلال است. یادم هست بیست و شش ساله که بودم و دانشجوی سال اول تجارت در پاریس، یک رمال مدرن برایمان آورده بودند که از روی دست خط شخصیتمان را می‌خواند و یک سری شغل مناسب بهمان پیشنهاد می‌داد. دست خطم را خواند و گفت طبق روال کاریم اول سه کلمه به هرکس می‌گویم که بیانگر سه ویژگی بولد شخصیتشان است. برای تو باید سه بار بگویم: استقلال، استقلال، استقلال. البته راستش را بخواهید من هیچ وقت خودم را آدم مستقلی نمی‌دانستم. اما هر وقت دست می‌داد و تجربه‌اش می‌کردم به شدت ازش لذت می‌بردم. 
علاوه بر خوشحالی و خوشبختی ناشی از استقلال، در این دو سال نگاهم به تصمیم‌گیری تغییر کرده. خودم را و تصمیماتم را به رسمیت شناختم. درست است که زور زندگی و مرگ خیلی بیشتر از ماست. درست است که فقط یک سرنخ کوچک در دستان ماست و بقیه چیزها در گردباد زندگی در حال دوران، اما سخت کشیدن یا آرام رها کردن همان سرنخ می‌تواند حالمان را عوض کند. دنیا را نمی‌توان با تلاش تغییر داد اما احساسمان نسبت به وقایع و آدم‌ها را چرا. این را درین دو سال بواسطه کارم باور کردم و آهسته و پیوسته با زندگیم وارد بده-بستان شدم. 
.

جمعه، اردیبهشت ۰۳، ۱۳۹۵

در من هزار زن هست و در آینه یکی

از مصائب کارآفرینی همه کاره و هیچ کاره بودن است. از آن مغز متفکر شرکت که چشم‌انداز تعریف می‌کند و هدف‌گذاری می‌کند گرفته، تا ایده پردازی که نطفه را می‌پرورد و رشد می‌دهد تا آن آچار به دستِ کار‌راه‌اندازی که حکم مامای شرکت را دارد و آن پایین ایستاده و برنامه‌ها را یکی یکی می‌کشد بیرون و به اسم پروژه می‌کوبد روی میز، تا بازاریابی که  پروژه‌های نوزاد را می‌برد می‌شورد و لباس می‌پوشاند و می‌دهد دست فروشنده‌ای که شناسنامه صادر می‌کند و دایه می‌جوید و به اصطلاح به ثمر می‌رساندشان. کارآفرین از ذهن خودش باردار می‌شود و خودش بار می‌پرورد و خودش می‌زاید و خودش بند ناف پاره می‌کند و خودش می‌شورد و لباس می‌پوشاند و می‌فرستد خانه دایه که همان مشتری باشد. و این حلقه حیات مدام تکرار می‌شود و اینگونه است که چرخ شرکت می‌چرخد. مثل یک دنیای کوچک است، یک تجربه کامل که تکرارش تکرار زندگی‌ست. 
اما سخت است. این همه نقش بازی کردن سخت است. مثل سریالی که نویسنده و کارگردان و هنرپیشه تمام نقش‌هایش خودت باشی. سریالی که اگر به تماشا برسد تجلی کامل توست. یک اثر پررنگ است. یک فریاد بلند است. اما به تماشا رساندنش آسان نیست. فکر آدم را هزارپاره می‌کند. هزار روز می‌گذرد و تو هرروز یک نقش تازه گرفتی. هزار قدم برداشتی اما یک قدم پیش رفتی. هزار روز گذشته، اما برای تو همه‌اش یک روز بود. انگار زمان متوقف می‌شود و تو میان نقش‌ها گره می‌خوری. تمرکز غیرممکن می شود. یک سفر ده روزه کافی‌ست که سررشته ده تا کار از دستت ول شود و باید روزها بازی را استپ بدهی تا برسی جایی که رها کرده بودی. همه اینها مشکل است. اما از همه سخت‌تر، با انگیزه باقی‌ماندن است. از همه حیاتی‌تر ناامید نشدن است. خسته نشدن است. اینکه ببینی بعد از یکسال تلاش یک قدم مورچه‌ای برداشتی درحالی که همسایه‌ها هر کدام در نقش‌های تکراری خودشان ده قدم فیلی پیش رفته‌اند، آسان نیست. واندادن سخت‌ترین بخش ماجراست. باید عادت کنی به جا نشدن در یک نقش، در یک کار. این تکه پاره شدن را باید تاب بیاوری. زاییدن را باید تمرین کنی. بارورشدن را، بارورماندن را. اگر تاب بیاوری، اگر همه نقش‌هایت را یکبار تا انتها بازی کنی، بقیه هم همراهت بازی می‌کنند. اگر بتوانی چرخ را یک دور تنها بچرخانی، دور دوم همه همراهت می‌شوند. اگر توانستی از پس خودت بر بیایی مردم هم می‌توانند به نقش‌هایت اعتماد کنند و آن وقت می‌توانی تکیه بدهی و این چرخه زندگی را تماشا کنی و لذت ببری. 
.
به امید آن روز! 
.

پنجشنبه، بهمن ۲۲، ۱۳۹۴

در ستایش تجربه های تازه یا خوشبختی های غیرمنتظره

من طرفدار تجربه های جدیدم. شاید درست تر باشد بگویم طرفدار درمعرض قرار گرفتن. چون زندگی شاید آنقدر بلند نباشد که بتوانیم همه چیز را تجربه کنیم، اما می توانیم خودمان را در معرض خیلی چیزها قرار بدهیم و تمایل درونیمان را بهشان بسنجیم. من همیشه اینطور زندگی کردم. اینطور تصمیم گرفتم. سنجش تمایل درونی. طبعن بعد که به موضوعی تمایل داشتم یا نداشتم، نشستم دلایل منطقی برایش چیدم و به بقیه آدمها اعلام کرده ام به این دلیل. اما خودم می دانم که دلیل و منطق در کتم نمی رود. دنبال دلم می روم. یا بقول مامان حسرت هیچ چیز را روی دلم نمی گذارم. مشکل اما این است که آدم درست نمی داند دلش چه می خواهد یا تا کی میخواهد. اینجاست که اهمیت در معرض بودن مشخص می شود. 
چند ماه پیش یکی از دوستانم که دانشجوی دکتراست می گفت اولین بار که استادش گفته بود یک جلسه بیاید سر یکی از کلاس ها و بعنوان استاد مهمان راجع به موضوعی تدریس کند، از ترس داشته قبض روح می شده. هیچ وقت خودش را بعنوان استاد تصور نمی کرده و مطمئن بوده استاد خوبی نیست. از چند شب قبل خوابش نمی برده و از صبح روز موعود دست و پایش می لرزیده. وقتی می رود بالای سن و شروع به حرف زدن می کند حس می کند در درست ترین جای جهان ایستاده است. می گوید نفهمیدم این دو ساعت زمان به چه سرعتی گذشت و دلم می خواست دو ساعتم دو روز کش می آمد. بعد از جلسه استادش که در کلاس حاضر بوده ازش می پرسد که تو سابقه تدریس داشتی؟ دوستم گفته نه. استادش گفته تو خیلی استعداد تدریس داری. از بهترین مدرس هایی هستی که من دیدم و از ترم بعد اساتید گروه دوستم را بستند به تدریس و همینقدر تصادفی فهمید که برای چه کاری ساخته شده است و از چه کاری لذت می برد.
جالب اینجاست که قبل از دکترا ام-بی-ای خوانده و همیشه می گفت از محیط آکادمی خوشش نمی آید و دوست دارد در شرکت ها کار کند و یکی دو بار هم بطور داوطلبانه در شرکت ها کارآموزی کرده بود که تجربه بدی هم نبوده هرچند خیلی هم دلبرانه از آب در نیامده. اما داستان دوستم با تدریس مثل عشق در نگاه اول است. یک لذت غیرمنتظره. یک خوشبختی که از آسمان می افتد توی دامنت بدون اینکه انتظارش را داشته باشی. بله. گاهی خوشبختی جایی ست که حدس نمی زنیم و اتفاقن خیلی هم بهمان نزدیک است درحالیکه ما آن دور دورها و نوک پلکان ترقی دنبالش می گردیم. 
چند هفته پیش خیلی تصادفی یک کار ترجمه قبول کردم، آن هم از آلمانی به فارسی. اولین بار بود متنی را به فارسی ترجمه می کردم. جدای ازینکه آلمانیم همچنان در حد اکابر است و مجبور بودم ده تا دیکشنری اطرافم پخش کنم، عاشق ترجمه شدم. سرعتم مثل بچه مورچه است اما وقتی مشغولشم زمان پرواز می کند. سرم را بلند می کنم می بینم چهار ساعت گذشت و من یک نصف صفحه ترجمه کردم و اصلن خسته یا درمانده نیستم. برای هر کار دیگری اگر این همه زمان بگذارم و اینقدر کم پیش برود از عصبانیت در و دیوار را گاز می گیرم. اما برای ترجمه نه. لذتش برایم با نوشتن وبلاگ، که بزرگترین و پایدارترین تفریحم در زندگیست، برابری می کند. هفته پیش کار را تحویل دادم. اما مطمئنم لذتش چیزی نبود که بتوانم به این راحتی کنار بگذارمش. دارم دنبال یک کتاب می گردم که به فارسی ترجمه کنم. البته یک کتاب که چه عرض کنم؛ به این زودی یک لیست کتاب در ذهنم دارم  و باید اولیش را انتخاب کنم. 
.

دوشنبه، دی ۱۴، ۱۳۹۴

آخرین جشن خانه مادربزرگ

ایران بودم. یک جورهایی این سفر اولین سفر کاریم به تهران محسوب میشد. یک دفترکار گرفتم و اولین همکارم را در تهران استخدام کردم. یکی از دوستانم هم از فرانسه کمکمان میکند. قبل از سفر نمیدانستم قرار است اینقدر پیش بروم. هنوز مطمئن نبودم. میگفتم میخواهم بروم ایران با آدمها حرف بزنم. حتی بعد که حرف هم زدم، دفتر کار هم دیدم، هنوز از هیچی مطمئن نبودم. خیلی فرق هست بین وقتی که تنها از پشت میزت کار میکنی، تا وقتی که دفتر کار میگیری و تیم تشکیل میدهی. دودلی و تردید خودشان را قاطی برنامه های بلندپروازانه آینده سُر دادند توی دلم. ته دلم میلرزید. 
شب یلدا خانه مادربزرگ سید دور تا دور نشسته بودیم و برای هرکس فال حافظ میگرفتیم. مدتها بود این همه حافظ نشنیده بودم. انگار یاد یک خاطره قدیمی افتاده باشم. انگار آن شب یک برش از گذشته خودم بود. از سالهای حافظ خوانی و شیدایی. یک بغض شیرین تمام شب توی گلویم بود که مدام قورتش میدادم و لبخند میزدم و زور میزدم با چشم هایم از پشت لایه مخفی اشک ذره ذره آن خانه و آن آدمها و آن شب را بخاطر بسپارم. حافظ هم مثل سالهای دور شد آینه ی ترس و تردید درونم. حالم از فالم نمایان شد. دلم گرفت. احساس کردم تمام عمر دودل بوده ام. انگار همیشه دولا دولا راه رفته باشم.  همانجا آرزو کردم دل و جرئت پیدا کنم. که حالا که دارم راهم را میروم تمام قد بروم. 
دو روز بعد برگشتیم تهران. از شمال خبر رسید که حال مادربزرگ سید خراب است. من تهران ماندم. نمیخواستم تصویر آن خانه روشن شب یلدا به این زودی برهم بخورد. صبح روز بعد خبر رسید مادربزرگ رفته. برای خاکسپاری هم نرفتم. سه روز بعد ختمش در مسجد ساده و کوچکی که همسرش سالها پیش در محله ی قدیمی شان ساخته بود برگزار شد. 
آن شب یلدا و آن خانه باغ بزرگ و زیبا و فال آن شبم را هیچ وقت فراموش نمیکنم.
نمیدانم چه شد، اما سال نوی میلادی انگار آن دل و جرئتی را که آرزو کرده بودم بهم بخشید. شاید بخاطر رفتن مادربزرگ بود. شاید بخاطر سید. که بعد ازینکه با دستهای خودش مادربزرگش را گذاشته توی قبری که بارها برایم گفته خیلی کوچک بود، دیگر آن آدم قبل نیست. اینکه بالاخره یک روز همه مان میرویم و توی یکی از همان قبرهای خیلی کوچک میخوابیم انگار دلمان را قرص تر میکند.
پریشب خواب دیدم دارم موهای خودم را کوتاه میکنم. دیشب خواب دیدم شیرجه زدم در یک رودخانه بزرگ و آبی. شیرجه که میزدم، بین زمین و هوا که بودم بدنم از ترس مورمور شده بود. اما پریدم. تمام قد.
.

یکشنبه، آبان ۲۴، ۱۳۹۴

خوشبختی و موفقیت

"خوشبختی" از آن واژه هایی ست که در طول زندگی بارها مفهمومش برایم تغییر کرده. تمام دوران مدرسه فکر میکردم اگر پایم به دانشگاه برسد و دانشجوی رشته معماری شوم انسان موفقی خواهم بود و در نتیجه خوشبخت. برای خوشبختی بیشتر از هرچیز به موفقیت احتیاج داشتم. بدبختی و خوشبختی آدمها را با میزان موفقیتشان، و در آن سالها با سطح تحصیلات، میسنجیدم. حدودن از هشت سالگی که عاشق نقاشی شدم، تصویری که از رعنای "خوشبخت" آینده داشتم یک معمار موفق، خوش پوش و ثروتمند بود. تصویری که حتی تا زمان انتخاب رشته دانشگاه هم نتوانستم بهش وفادار بمانم و نصف انتخاب هایم بجای معماری مهندسی صنایع از آب درآمد. رشته ای که تا سال پیش دانشگاهی اصلن از وجودش خبر نداشتم. اما نتوانستم جذابیت این موجود جدید مرموز را در برابر تصویر با وقار و زیبای یک زن معمار، نادیده بگیرم. برگه انتخاب رشته ام بیشتر شبیه قرعه کشی بود. از بالا تا پایین یکی درمیان معماری و صنایع در دانشگاه هایی که دوست داشتم و درنهایت قرعه به نام مهندسی صنایع افتاد و من یکباره خودم را بجای دانشکده هنر، در دانشکده فنی پیدا کردم و فرسنگ ها دور از تصویر خوشبختی ای که سالها در ذهن رویا پردازم نقشش را بازی کرده بودم.
هرچند هیچ وقت از انتخاب رشته ام پشیمان نشدم، اما چند سالی طول کشید تا دوباره "خوشبختی" را برای خودم تصویر کنم. خوشبختی ای که همچنان فقط وابسته به "موفقیت" بود. دانشکده فنی آن سالها بنظرم یکجور پیست مسابقه بود. هرکس در حال دویدن بسویی بود و جاه طلبی برای فردای بهتر از چشم همه سرریز میکرد. هر کس یک تصویر "موفقیت" برای خودش ساخته بود و بسمتش میدوید. گروهی برای ادامه تحصیل دربهترین دانشگاه های دنیا و گروهی برای هرچه زودتر جهیدن در بازار کار و ثروتمند شدن می دویدند. من از گروه دوم بودم. تمام طول دانشجوییم کار میکردم و در دوران فوق لیسانس گاهی دو کار همزمان داشتم. یعنی بطور تمام وقت در شرکتی استخدام بودم، دانشجو بودم، و در عین حال پروژه های کاری برمیداشتم که شبها در خانه رویشان کار کنم. رزومه ام هرروز سنگین تر میشد و خوابم هرشب کمتر و روحم و روانم راضی تر از اینکه "موفق" هستم و درنتیجه خوشبخت. ظرف این خوشبختی هم اما خیلی زود سرریز کرد.
دو سال فوق لیسانسم هنوز تمام نشده بود که دیدم این خوشبختی برایم کم است. دلم میخواست کارهای بزرگتر کنم و در شرکتهای بزرگتر. مهندسی برایم کافی نبود. دلم میخواست بنشینم نوک هرم و تصمیم های استراتژیک بگیرم. آن هم نه در شرکت های کوچک. دو بار کارم را عوض کردم و هربار در یک شرکت بزرگتر، اما کافی م نبود. دلم میخواست کاپیتان کشتی بزرگ نوح باشم نه قایق های بادبانی کوچک در یک گوشه دور افتاده دنیا. دیگر خوشبخت نبودم.
بلند شدم چمدان بستم تا در یک مدرسه تجارت اروپایی ام-بی-ای بخوانم و از روی این سکوی پرتاب شیرجه بزنم در دل خوشبختی بی پایان. پایم را که بعنوان کارآموز در یک شرکت فرانسوی خیلی بزرگ و در دپارتمان استراتژی دفتر مرکزیش گذاشتم فکر کردم موفقیتی که دنبالش بودم را بالاخره در مشتم اسیر کردم. درست جایی بودم که نشانه گرفته بودم. تیرم درست وسط هدف نشسته بود. اما اینبار فریب خورده بودم. خوشبختی اصلن آنجا نبود که بخواهد با گذر زمان کوچ کند. خوشبختی را اشتباهی هدف گرفته بودم. دیگر اسم بزرگ شرکت هیچ کمکی به احساس خوشبختی م نمیکرد. بزرگی و کوچکی کشتی برایم مهم نبود. اسم پستی که دارم مایه غرور و خوشبختی م نمیشود. کاری که میکردم هم آنقدرها مهم نبود. مهم برایم اثری بود که میگذارشتم. تغییر مثبتی که میدادم. مشکل اینجا بود که در یک شرکت بزرگ و موفق، همه فرایندها بالغ و شکل گرفته هستند و تا حد خوبی بهینه. من عادت داشتم در نتیجه کار شش ماهم، سیستم سی-چهل درصد بهبود پیدا کند. در ایران میکرد. و فکر میکنم در تمام کشورهای درحال توسعه همینطور باشد. اما در فرانسه؟ در یک شرکت بزرگ که سالهاست آدمهای قابل دارند درش میدوند، همین که بازدهی سیستم را در حالتی که تحویل گرفته بودم نگه میداشتم خوب بود، اگر بعد از یک سال یکی دو درصد بهبودش میدادم معرکه بود. برای من اما این موفقیت به هیچ وجه خوشبختی نبود. احساس میکردم دارم در سیستم حل میشوم، گم میشوم، مفید نیستم. دلم میخواست مفید باشم. حتی برای ده نفر. درست وقتی که تا اوج موفقیت و درنتیجه خوشبختی یک قدم فاصله داشتم، تعریف خوشبختی برایم عوض شد. "موفقیت" با معنایی که تا آنروز میشناختم پیش چشمم کم رنگ و کم رنگ تر میشد. و خوشبختی مفهموم مستقلی می شد که به بزرگی و کوچکی شرکت، زیادی و کمی درآمد، بالا و پایینی رتبه دانشگاه، و حتی رفاه و امنیت شهری که درش زندگی میکردم بستگی نداشت. خوشبختی برایم مترادف شد با مفید بودن بود و لذت بردن، بی هیاهو. بی دست و سوت و هورا. 
"موفقیت" هم برایم معنای جدیدی پیدا کرده بود. کسی موفق بود که میتوانست "خوشبخت" زندگی کند. که میتوانست دور از هیاهوی محیط، خوشبختی خودش را بشناسد، بدست بیاورد و نگه دارد. این معنای تازه موفقیت بود. و من درست وقتی که فکر میکردم تا اوج موفقیت فاصله زیادی ندارم فهمیدم که تازه قدم اولم. 

یکشنبه، آبان ۰۳، ۱۳۹۴

خسته اما با لبخند

هفته گذشته را رسمن پشت میز کارم گذراندم. نه یک وعده غذا پختم نه هیچ کار دیگری کردم. مشکلی که کار کردن از خانه دارد این است که پایانی برایش نیست. کارهایی مثل بازاریابی یا تکمیل وبسایت هم نوعن برای من کارهای پایان ناپذیر و جذابی هستند. اگر قرار باشد یک مقاله بنویسم ده بار وسطش باید بلند شوم و چرخ بزنم و سر ساعت شش هم کار روزانه را تعطیل میکنم. اما بازاریابی در شبکه های اجتماعی میتواند مرا تا بعد از نیمه شب پشت میز کارم نگه دارد. فکر میکنم قضیه به همان ناشکیبایی برمیگردد که در پست های قبل گفتم.
علت دیگر پر کاری این روزهایم تعطیلی موقت کلاس آلمانیست. قبلش روزی سه ساعت  کلاس داشتم که با رفت و آمدش میشد روزی پنج ساعت. یک ساعت بدی هم بود که نه قبلش آدم به کاری میرسید نه بعدش. متاسفانه کلاسم از هشت روز دیگر دوباره شروع میشود. خوشبختانه بین ترم ها یکی دو ماه فاصله است و میتوانم یکی دو ماه در کار غرق شوم. 
یک کار خوبی که اینروزها کردم تزریق خودآگاه مقدار زیادی نظم به کارهایم بود. آرشیو آب خوردن های مالی و اداری درست کردم. و برنامه های مالی و بازاریابی و تولید محتوا و نگهداری و بروز رسانی وبسایت که در ذهنم داشتم، مکتوب کردم. مکتوب کردن افکار و احساسات کلن خیلی خوب است. مغز آدم یکجوری خالی میشود و جا باز میشود برای فکر کردن یا بهتر بگویم تمرکز کردن.
یک کتاب دارم میخوانم بنام ساده کردن زندگی*. از بهترین کتابهایست که خواندم. خوبی اش به سادگی و تاثیرگذاری پیشنهاداتش است. خیلی زیاد مرا یاد شیوه های مدیریت ژاپنی می اندازد نویسنده اش اما آلمانیست. شاید هم این دقت و سادگی رمز موفقیت مشترک ژاپنی ها و آلمانی ها باشد. منظور از سادگی هم عدم پیچیدگی ست و بیشتر به نحوه فکر کردن برمیگردد. 



چهارشنبه، مهر ۲۲، ۱۳۹۴

قدم های اول- ادامه

مدیر پروژه های نامرئی.

از کجا شروع کنم؟ پاسخ این سوال کاملن روشن است. در هر پروژه یا فعالیتی، برنامه ریزی اولین قدمی ست که مستقل از هدف و جنس پروژه باید انجام شود. اصلی ست که همه بلدند و اینجانب بطور خاص یک سال و نیم در دپارتمان مدیریت پروژه کار کردم و کلی چارچوب های بدرد بخور و زیبا برای اینکار بلدم. اما چرا هنوز عمل کردن به این اصل اولیه اینقدر سخت بنظر میرسد؟ چرا وقتی اسم پوزیشن کاریم "مدیر پروژه" است سنگین ترین پروژه ها را براحتی مدیریت میکنم اما برای کارهای خودم، ازین دانش استفاده نمیکنم؟ پاسخ این سوال در یک کلمه این است "ناشکیبایی".
"ناشکیبایی" همان است که نسل ما را از کتاب خواندن به وبلاگ خوانی، از وبلاگ خوانی به توییتر خوانی، و درنهایت از توییتر خوانی به اینستاگرام بازی سوق داده که حتی زحمت تصویر سازی از کلمه های خوانده شده را هم بذهنمان ندهیم. "ناشکیبایی" از همان بازی های کامپیوتری میآید که در عرض ده دقیقه چندین هزار امتیاز بهمراه نورهای چشم زن و دست و هوراهای ضبط شده نثارمان میکند. که عادت کردیم همان لحظه پاداش بگیریم، مستقیم سر اصل مطلب باشیم و چشممان روی هر انحراف ظاهری از چیزی که میخواهیم بسته شود. مشکل من این است که "ناشکیبایی" از درزهای زندگیم نشت کرده تو. هرچند سعی کرده بودم نسبت بهش آگاه باشم و جلویش را بگیرم. 
امروز صبح تا ظهر به رسم روزهای قبل از تعطیلات هر ساعتی به یک کار چنگ زدم. اول پیگیری ارتباطاتی که به پروژه های احتمالی منتهی می شوند. بعد خواندن اخبار اقتصادی. و بعد کار کردن روی یک گزارش. میان کار ایده های تازه ای هم به ذهنم رسید که همه را روی یک تکه کاغذ کوچک یادداشت کردم که احتمالن تا هفته دیگر این موقع گم شده است. هرچند که از صبح میدانستم باید اول برای این شروع دوباره، برنامه ریزی کنم. اما نتوانستم بیکه "کاری" انجام داده باشم وقتم را برای برنامه ریزی "تلف" کنم. مشکلی که دارم احساس عذاب وجدان است از زمانی که صرف مدیریت پروژه میکنم. حتی نوشتنش هم برای منی که ادعای دانش مدیریت پروژه دارم شرم آور است، اما حقیقت دارد. 
در شغلهای قبلی همیشه از برنامه ریزی بعنوان ابزاری استفاده میکردم جهت دفاع از خودم در مقابل حمله رئیس وقت. که اگر از بازدهی کاریم انتقاد شد برنامه را بکوبم جلویش و بگویم قدم به قدم به تاییدت رسیده و گزارشش را دریافت کردی. همیشه هم بخاطر گزارشهای خودجوش از میزان پیشرفت پروژه هایم، مورد تقدیر و تشویق مدیران قرار گرفتم. اما حالا که احساس خودکفایی میکنم و کسی نیست که یقه ام را بچسبد و بازدهی بیشتر طلب کند، ترجیح دادم دیمی پیش بروم و وقتم را صرف مدیریت پروژه نکنم. که از همین تریبون رسمی مراتب ندامت خود را به جامعه جهانی اعلام میکنم. 

خانم ها، آقایان، خوشبختم که اولین کارمند شرکتم را بهتان معرفی میکنم. رعنای مدیر پروژه. رعنایی که دیده نمیشود اما مثل شیشه نامرئی عینک اگر نباشد آدم ممکن است با کله برود توی دیوار. امروز و فردایم را به نوشتن نقش و لیست وظایف مدیر پروژه در این شرکت میپردازم، هرچند هم که احمقانه بنظر برسد. 
.

سه‌شنبه، مهر ۲۱، ۱۳۹۴

قدم های اول

بدی شرکت یک نفره این است که وقتی آدم مرخصی باشد همه کارها تعطیل میشود. بعد هم که برمیگردد باید تا یک هفته گرد مرگ را از روی میز و کامپیوترش پاک کند و کم کم یاد خودش بیاورد که چکاره بوده و چه در سر داشته. من حالا آنجایم. 
مشکل دیگرش این است که همه کارها را باید تنهایی و به موقع انجام داد. همه کارها؟ نوشتن گزارشات مالیاتی، جهیدن از روی چاله چوله های قانونی، ثبت دقیق مخارج ماهانه، تهیه و نگهداری آرشیو مدارک، بازاریابی، معاشرت (نت ورکینگ)، بروز رسانی وبسایت و صفحات لینکدین و توییتر شرکت. نوشتن مقاله جهت اظهار وجود در شبکه های اجتماعی نام برده، پیدا کردن سرمایه گذار، دنبال کردن کنفرانسها و گردهمایی های مرتبط در شهرها و کشورهای دور و نزدیک. تولید گزارشات قابل فروش در آینده و همانطور که میبینید این لیست را میتوانم تا پایین صفحه همینطور کش بیاورم.
بعد مشکل اینجاست که نمیشود یکی از کارها را چسبید و تمام کرد و بعد رفت سراغ بعدی. این همزمانی و اولویت بندی شان خودش یک پروژه جداست که یک نیروی مجزا میطلبد. باور کنید. 
فعلن برای اینکه نظم ذهنیم دوباره برگردد ازین وبلاگ استفاده ابزاری کرده و بخش هایی از ذهن کاریم را هم اینجا بمعرض نمایش میگذارم باشد که کارگر افتد. 
همانطور که در مدرسه یاد گرفتیم، باید از نیمه پر لیوان شروع کرد. نیمه پر یک ماه بسته شدن در شرکت چه میتواند باشد؟ فاصله گرفتن از کار. فاصله گرفتن از کار اصولن چیز مفیدیست که آسان هم بدست نمی آید. البته استفاده از ابزارهایی مثل نرم افزارهای کنترل پروژه گاهی به فاصله گرفتن آدم ها از کار کمک میکند. حالا این فاصله چه ارزشی دارد؟ فاصله لازمه یک برنامه ریزی خوب است. تصویر بزرگ را فقط با فاصله میتوان دید. بدون دیدن تصویر بزرگ، تکه های ریز پازل هیچ وقت بدرستی کنار هم قرار نمیگیرند. 
خوبی فاصله این است که نکاتِ ساده ی از قلم افتاده را برای آدم بولد میکند. مثلن؟ فضای کار. یکی از مشکلاتی که من همواره در زندگی داشته ام این است که خیلی سخت خودم را بروز میدهم. از زندگی عشقی گرفته تا اجتماعی و کاری و همه و همه. الان بی اغراق میتوانم بگویم هفتاد درصد مغزم دارد با کارهای شرکت خورده میشود، درحالی که در خانه ام فقط یک بورد سفید کوچک گوشه اتاق نشیمن به کارم اختصاص دارد. از درون اشغال شده ام و در بیرون فقط یک نشانه کوچک از افکارم پیداست. حتی حالا که کم کم مجبور به بایگانی شده ام، تمام مدارک شرکت در چهارتا کاور مجزا چپانده شده و روی هم در یک جعبه مقوایی مخفی ست. چرا؟ نمیدانم. این متاسفانه مدلم است و برای غیرازین بودن باید تلاش کنم. با سید درین باره حرف زدم و قرار شد گوشه اتاق نشیمن را به کارم اختصاص دهیم. میز کار سفارش دادم و باید زون کن های بزرگ بخرم بچینم روی قفسه ای که بالای میزم وصل میکنم. باید یک پرینتر هم بخرم که کارهای اداری کمتر آزارم بدهد. خلاصه، دوباره دارم قدمهای اول را برمیدارم و اینبار سعی میکنم درست تر و آگاهانه تر باشند. 
.

چهارشنبه، فروردین ۰۵، ۱۳۹۴

نوبهار است در آن کوش که خوشدل باشی*

امسال نوروز خیلی وقت خوبی آمد. یک جایی از زندگی م بودم که خیلی نیاز به نو شدن داشتم. این بود که سفت و کفت در آغوش گرفتمش. تصادفن تغییر چیدمان وسایل خانه مان هم، که قرار بود برای سال نو میلادی انجام بگیرد با چند ماه تاخیر مصادف شد با ایام نوروز. که باعث شد شب عید خانمان کن فیکن باشد و بجز یک مترمربع سطح میز چوبی گوشه اتاق و یک صندلی که با زحمت ده دقیقه قبل از سال نو خالی شده بود، هیچ نقطه خالی دیگری پیدا نکنیم برای هفت سین و قرتی بازی هایش. بعد باید با مامان بابای سید تماس ویدئویی میگرفتیم چون آنها برخلاف خانواده من، عید را خیلی جدی میگرند. این بود که میبایست دوربین موبایل را با دقت در یک زاویه خاص نگه میداشتیم. هرگونه انحراف از آن زاویه باعث میشد مخاطبان تصور کنند مراسم سال نو را در انباری خانه مادربزرگمان برگزار کردیم. اگر یک نفر (مثلن همسایه های روبرویی که با گرمتر شدن هوا عادت روی طاقچه نشستنشان را از سرگرفتند) از پنجره تماشایمان میکرد با صحنه مضحکی مواجه میشد. انگار در اتاقمان سریال میساختند و همه اتاق پشت صحنه بهم ریخته فیلم بود و گوشه اتاق دو هنرپیشه با لباسهای پلوخوری به دوربین موبایل لبخند میزدند.
اولین بارم بود سبزه سبز میکردم. مامان هم هیچ وقت سبزه سبز نمیکرد. بنظرش چهارشنبه سوری و سفره هفت سین و دید و بازدید رسم و رسوم مسخره ای می آیند. البته بعضی سالها چند روز مانده به عید میرفت یک سبزه میخرید و هفت سین کوچکی یک گوشه میچید که همیشه یک سینش "ساعت" بود. چون معمولن یکی دو تا از سینها در خانه پیدا نمیشد و مجبور میشد از خلاقیتش کمک بگیرد. میخواهم بگویم درست است که میگفت مسخره است، اما ته دلش ازین مسخره بازی خیلی هم بدش نمی آمد.
من از بچگی بیشتر از بقیه اعضای خانواده به هفت سین و این قرتی بازی هایش علاقه داشتم. خانه خاله ها که میرفتیم عید دیدنی من تمام مدت دور هفت سین میچرخیدم و خاله ها ازم عکس میگرفتند. یادم هست یک سال دخترخاله هایم که هفت هشت سالی از من بزرگتر بودند هفت سین مفصلی چیده بودند که یک میز ناهارخوری دوازده نفره را پر میکرد. یک طرف میز هفت سین و یک طرف هفت شین. دخترخاله ام معتقد بود که سفره سال نو در اصل هفت شین بوده و با گذر زمان به هفت سین تبدیل شده. از هفت شین چه چیزی یادم مانده باشد خوب است؟ شراب و شمشیر. یک شمشیر گنده در غلاف گوشه سفره هفت شین بود و منکه قبل ازین فقط در فیلم های قدیمی شمشیر دیده بودم با کنجکاووی پرسیدم شمشیر از کجا آوردید؟ اما بجای جواب دادن خندیدند. این یکی از عادتهای ناپسند دخترخاله هایم هست که فکر میکنند در جواب سوالهای "بچه"ها یا کسانی که آنها "بچه" بحساب میآورند، میتوانند فقط بخندند.
دیگر باری که شمشیر دیدم نامزدی دوستم بود. خانواده شان مذهبی بودند و کسی نمیتوانست جلوی داماد برقصد. بنابراین از جمع دوستان انتظار میرفت در نقش گروه رقاص ظاهر شوند. موقع بریدن کیک یک نفر دست مرا گرفت و کشید وسط و یک شمشیر گل زده بطور افقی جلویم نگه داشت، یا دقیقتر بگویم، بهم تعارف کرد. انگار که جلاد باشم و قرار باشد سر کسی را ببرم. چون حتی سر گوسفند را هم کسی با شمشیر نمیبرد. پرسیدم چیکارش کنم؟ گفت بیا رقص چاقو کن. گفتم چرا شمشیر؟ ظاهرن کسی خیال جواب دادن نداشت، همه جمع شلپ شلپ شروع  کردند به دست زدن و با لبخندهای تشویق کننده به من خیره شدند و من ناچار، درحالی که آن هیولای ترسناک را با دو دست بالای سرم نگه داشته بودم، قرهای ریز میریختم و امیدوارم بودم کسی ازم فیلم نگیرد.
ببین چطور آدم از نوروز میرسد به رقص شمشیر. حال آنکه هدف نگارنده ازین پست هدف گذاری برای سال جدید خورشیدی بود.
هدف سال نودو چهار این است که از زنگی لذت ببرم. بمعنای دقیقتر، از لذت بردن نترسم. یعنی شغلی انتخاب نکنم که زندگی را زهر مارم کند. که ازش بیزار باشم و صرفن بخاطر حقوق آخر ماه، مثل یک شکنجه مکرر بهش تن بدهم. یک جایی هم آدم باید از آن پلکان ترقی بپرد پایین و شیرجه بزند ته دریا. من همه درآمدهای بالا و همکاران متمول و خانه های شیک و ماشین های مدل بالای فردا را به لذت آبتنی امروز میفروشم. راستش فروختنش برای من زیاد هم راحت نیست. جرئت میخواهد. امسال میخواهم آن کله نترس را پیدا کنم و پاسش بدارم. امسالی که سی ساله میشوم.
.
*حافظ جان
 

یکشنبه، اسفند ۱۷، ۱۳۹۳

تا چه خواهد شد درین سودا سرانجامم هنوز*

یک دوستی داشتم میگفت "اگر از زندگی من فیلم بسازند، ازین فیلم های فلسفی از آب درمی آید که یک ربع یک شاخه گل نشان میدهند و باد در چمن. بسکه ماجرا ندارم. زندگی تو اما ازین فیلم های سه ساعته پرماجرا میشود." سید هم میگوید این دو سه سال آخر زندگی ش به اندازه پنج شش سال کش آمده، بسکه من هرروز یک "ماجرا"ی تازه داشته ام.
جالب اینجاست که خودم دنبال ماجرا نمیروم.فقط نمیتوانم جلویشان را بگیرم. نمیتوانم درو پیکر زندگی م را ببندم. نطفه ماجرا انگار یک جایی درونم بسته می شود و ذره ذره رشد میکند و در نهایت ازم زاییده می شود. نمیتوانم جلویش را بگیرم. گاهی اینقدر شکوه لحظه مسحورم میکند که به هیچ فردایی نمیتوانم فکر کنم. بی مهابا در لحظه تنیده می شوم بیکه باور کنم نطفه کوچکی که امروز از لذت، درونم بسته میشود فردا رشد خواهد کرد و مرا و زندگی ام را فرا خواهد گرفت.
 .
هفته پیش به من و مدیرم اطلاع دادند که پوزیشن هایمان کنسل خواهد شد. که با تغییرات سازمانی اخیر، شرکت دیگر به پست های ما نیازی ندارد. یک پست دیگر بهم پیشنهاد دادند. باز هم در دپارتمان فروش. باز هم پر از ماموریت های یک روزه. کارش از جنس کار قبلی م بود، با این تفاوت که از الف تا یای ش معلوم بود. مطمئنن استرسش کمتر بود، هیجانش هم. 
راستش فکر نمیکردم جرئت نه گفتن داشته باشم. با تعداد انگشت شماری از آدمهایم مشورت کردم و جرئت پیدا کردم. هنوز نمیدانم بعدش میخواهم چکار کنم. یک جای دیگر استخدام شوم یا کار خودم را شروع کنم. فعلن باید چهار پنج ماه فشرده آلمانی بخوانم.
.
*حافظ 

پنجشنبه، بهمن ۰۹، ۱۳۹۳

مشغله- دو

یک.
از نظر کاری حالم خیلی بهتر است. به خودم نزدیک ترم. انگار از یک پوسته ای خارج شده باشم. یک حائلی انگار دور خودم داشتم که مرا از بقیه جدا میکرد. نمیگذاشت دیده شوم، شنیده شوم، دست و پایم را میبست. یادم هست در یکی از سفرهایم به عربستان روبنده خریده بودم. یکروز همانجا روبنده را زدم و رفتم در خیابان. خیلی احساس عجیبی بود. کسی تو را نمیدید. یعنی میدانست که یک موجودی الان اینجاست، اما نمیدانست دارد میخندد یا گریه میکند. لبخند میزند یا اخم دارد. آدامس میجود یا نه. اصلن چه چهره ای دارد. چه سلیقه ای دارد. میدانید؟ انگار آنجایی اما نیستی. 
ماههای اول کارم انگار با روبنده زندگی میکردم. نمیگذاشت دیده شوم. به رسمیت شناخته شوم. نمیتوانستم خودم باشم. چرایش را نمیدانم واقعن. اما حالا خیلی بهترم. مدیرم هم یک قدم ازم فاصله گرفته که خیلی حالم را بهتر میکند. 
دو.
گفته بودم کارم خیلی روی هواست؟ که ای تا ضدش جدید است و کلن اولین بار است در شرکت انجام میشود. هنوز هم البته در هواست اما یک نخی بهش وصل کردم که سرش دستم است. شما تصور کن اطرافم همه دارند در مسیرهای از قبل مشخص شده ماشین کنترلی میرانند، من اما از نخ یک بادبادک آویزانم. حتی نمیدانم موقعیت فعلی اش کجاست چه برسد به اینکه بتوانم در مسیرهای مشخص حرکتش دهم. بعد هرازچندگاهی یکی ازین ماشین کنترلی ران ها به طعنه میگوید موفق باشی و هرهر میخندد. یک روزهایی بادبادک بازی خیلی هم لذت دارد. اما طوفان که باشد و هر آن فکر کنی نخش پاره میشود و میرود جایی که دستت بهش نمیرسد، استرس را با گوشت و پوست و استخوانت حس میکنی. 
سه.
گفته بودم که تصمیم ندارم بیشتر از دوسال سر اینکار بمانم. ازین دو سال هم یک سال و نیمش مانده فقط. اما تحمل همین یک سال و نیم هم برایم انگار غیرممکن است. چرا؟ چون ایده ی کسب و کار خودم دارد مثل خوره روح و روانم را میخورد. هرچه زمان بیشتر میگذرد مطمئن تر میشوم که میتوانمش و بیشتر و بیشتر میخواهمش. خلاصه مطمئنم یک روز می آیم اینجا مینویسم استعفا دادم. از طرفی هم مطئنم قبل ازینکه بادبادک را بکشم زمین استعفا نخواهم داد. نمیخواهم بعدتر که به این سالها و کار امروزم نگاه میکنم احساس کنم شکست خورده ام. به عبارت دیگر نمیخواهم روزی که میآیم بیرون اعتماد به نفسم از روزی که استخدام شدم کمتر باشد. 
.

یکشنبه، مهر ۲۷، ۱۳۹۳

چولپ

دفتر مرکزی بودم. درست وسط سالن غذاخوری بزرگ، پشت یک میز چهارگوش کوچک روبرویم نشسته بود. نگاهم را به اطراف چرخاندم. با تقریب خوبی همه اروپایی و میان سال بودند. فقط یک میز گرد گوشه سالن بود که هشت همکار ژاپنی دورش نشسته بودند. و میز چهارگوش کوچکی وسط سالن که من و چولپ دوطرفش نشسته بودیم. اهل قزاقستان و جوان است. مشخصه بارزش گونه های برآمده، موهای بلند سیاه و سنگین و البته شیک پوشی همیشگی اش است. 
یک ساعت با هم بودیم و از موضوعات آشنایی مثل ویزا و دوستانِ دور و شهرهای غریبه حرف زدیم. موضوعات کلیشه که آدم های غریبه را به هم وصل میکند. موضوعاتی که هیچ وقت فکر نمیکردم دلتنگشان شوم. میدانید؟ پیش ازین آنقدر گستره جغرافیایی دوستان و همکارهایم وسیع بود که به ندرت با محیط، با آدمها احساس غریبگی میکردم. در کار جدیدم همکار غیراروپایی بجز چولپ ندارم. 
در رفتار و حرف زدنش بیخیالی آشنایی دارد که مخصوص مردم خاورمیانه، آسیای مرکزی و گاهی هند است. بیخیالی ش بیخیالی ناشی از ندانستن نیست. بیشتر شبیه پختگی یا بلوغ زودهنگام است. زندگی کردن واقعیت هایی ست که انسان برای دانستن شان خیلی کوچک و بی پناه است. 
وقتی داشتیم از دوستان جانی دور و دوستی های تازه محلی برای هم میگفتیم، شانه هایش را انداخت بالا و گفت میدانی؟ هی که بیشتر به زندگی و مردم اینجا پیوند میخورم، برای خودم خوشحال ترم. چون ارزش "راه فرار" ی که دارم بیشتر میدانم. گفتم راه فرار داری؟ به منم نشان بده لطفن! گفت آره. اگر هر اتفاقی افتاد میتوانم چمدانم را ببندم و برگردم. انگار نه انگار که هیچ وقت اینجا بودم. برگردم جایی که عاشق تک تک آدم ها و خیابان ها و خانه هایش هستم. برگردم و دوباره شروع کنم. شروع کردنی که شیرین و آسان است. زندگی ای که شیرین و آسان است.. ساکت شد. ساکت شدم. نمیخواستیم درست وسط سالن غذا خوری اشک دیگری را در بیاوریم. 
.


دوشنبه، شهریور ۳۱، ۱۳۹۳

من و این اتاق خالی بزرگ

هفته دیگر در کار جدیدم دوماهه می شوم. 
آن استرس فراوان اولیه از روی شانه هایم برداشته شده. خوشحالم چون مطمئنن نمیتوانستم دوام بیاورمش. این هفته دو روز میروم وین و درباره ایده ها و برنامه هایم با اینس صحبت میکنم. برنامه خیلی چیز خوبی ست. وقتی آدم برسد به آن مرحله که بتواند برای کارش برنامه بنویسد انگار یک چراغ قوه در مغزش روشن شده. 
کلن مشکل من در جوامع بیگانه این است که نمیتوانم فضای خودم را اشغال کنم. میدانید، مردم در شرکت به عنوان مسئول فلان بخش، برای آدم یک فضایی درنظر میگیرند یا از آدم انتظار دارند. من این فضا را پر نمیکنم. حالا شرم و حیای شرقی ست یا اعتماد به نفس کم نمیدانم. نتیجه اش اما این است که جایگاه اجتماعی خودم را پیدا نمیکنم و بنظر میرسد خوب اینتگریت نشدم و بلد نیستم معاشرت کنم.
حالا فضا چیست؟ فضا مثلن شوخی کردن با مدیر و همکار است. فضا نظر دادن (یا درابتدا همان سوال پرسیدن) مکرر در جلسات است. فضا مرخصی را بدون گردنِ کج گرفتن است. فضا برای مخالفت با برگزاری فلان جلسه در فلان تاریخ، توضیح ندادن است.  فضا به رسمیت شناختن حق لذت بردن از انجام کار، به رسمیت شناختن حق اشتباه کردن و ندانستن، و در یک کلام خودت را به رسمیت شناختن است. 
من سوالهایم را مثلن در جلسات گروهی، در یک برگه یادداشت کرده، در زمان استراحت میپرسم. چرا؟ چون فکر میکنم این آدمهای مدیر و با تجربه همه شان جواب این سوالها را میدانند و من نباید وقت جمع را برای سوالهای خنگولی خودم تلف کنم. درصورتی که بخشی از وقت جمع متعلق به من است. اگر نبود، من آنجا روی آن صندلی چکار میکردم؟
اگر آدم فضای مربوطه را اشغال نکند، انگار دست و پایش را جمع کرده باشد. یک جورهایی تحت فشار است. همه جا هست، اما کم است. به اندازه یک آدم نیست. تحت یک فشار اضافه است. فشار آن فضای اضافه ی خالی. فشار جدا افتادگی. نمیدانم چطور بگویم. 
البته زبان و فرهنگ ناآشنا ناخودآگاه اجازه نمیدهد آدم فضایش را کامل پر کند. اما برای من فقط اینها نیست. احساس میکنم تا بحال در جمع ها و جلسات بجز حجم فیزیکی م هیچ فضای دیگری بخودم اختصاص نداده ام. البته قطعن اوضاع به این وخامتی که توصیف میکنم نیست و خود-کم بینی نویسنده در همین پست، نشان دیگری بر وجود مشکل وارده است. 
خلاصه در قدم اول برنامه داشتن حالم را خیلی خوب کرد، در قدم بعد باید سعی کنم فضای خودم را تصاحب کنم. یعنی از وین که برگردم، تمرکزم را میگذارم روی فضا گرفتن. حالا چطور؟ هنوز نمیدانم. 
اگر کسی بلد است، لطفن یاری برساند. 


شنبه، شهریور ۱۵، ۱۳۹۳

مشغله- یک

یک. 
هوا اینجا عالی شده. 
دو.
من مدام در سفر و له و خاکشیرم. همیشه شاکی بودم که چرا سید شبها اینقدر زود خوابش میبرد و من باید ساعتها پهلو به پهلو شوم و حوصله ام سربرود. حالا اما شبها بیهوش میشوم و صبحها بیدار شدن غیرممکن بنظر میرسد. بعضی شبها که خیلی احساس بدبختی و لوسی میکنم بهش زنگ میزنم و میگویم بیاید فرودگاه دنبالم. از آن در شیشه ای که بیرون می آیم بغلم میکند و بهم میگوید بوی هواپیما میدهم. 
سه.
همکارهایم موجودات غیرقابل تحملی هستند. متاسفانه. و این شام های کاری را خیلی حوصله سربر و خواب آور میکند. موضوعات مورد بحث: تعطیلات خود را چگونه گذراندید؟ بعد مدام از هتل های مختلف در محدوده اروپا یا درنهایت ترکیه برای هم تعریف میکنند. که کدام هتل ها ساحل اختصاصی دارند و لازم نیست از بین مردم عادی! رد شوی تا برسی به ساحل. من نمیفهمم چرا اینقدر مشکل دارند از میان مردم عادی رد شوند؟!  موضوع داغ دوم ماشین است. همه شان ماشین بازند. جالب است که همه شان ماشین شرکت هم دارند یعنی عملن به ماشین احتیاجی ندارند. اما خب ظاهرن ماشین خریدن سرگرمی شان است. هی از توی موبایل هایشان عکس ماشینی که قرار است ده روز دیگر تحویل بگیرند به همدیگر نشان میدهند. خانه هایشان هم همه در محله های شیکی پیکی شهرهایشان است. خوشبختانه فقط یکی شان در برلین زندگی میکند و آن یکی هم شرکت نمی آید. چرا؟ چون شرکتمان در محله ی بیخودی واقع شده. ازم پرسید کجای برلین زندگی میکنی؟ گفتم خانه ام خیلی نزدیک شرکت است. با دوچرخه بیست دقیقه و با اتوبوس پانزده دقیقه. جوابش این بود: تو ماشین نداری؟ گفتم ماشین ندارم. همزمان سه چهار نفرشان دوباره پرسیدند: وات؟ ماشین نداری؟ اصلن؟ شرکت هم بهت ماشین نداده یعنی؟ بعد مدیرمدیرم که یک پیرمرد هشتاد ساله است گفت رعنا باید هرچه زودتر گواهینامه آلمانی ت را بگیری. آدم چه دارد به این آدمها بگوید؟ 
آهان همه شان هم خیلی پیر و مدیر و باسابقه اند. اینس (مدیر مستقیمم) مثلن شصت سالش است. کلن جوان ترین کسی که در جمع دوازده نفره مان بود یک مرد سی و شش ساله بود. بعد از آن چند نفر چهل و شش، هفت و دیگر همه بالای شصت و هفتاد. البته من معمولن از مسن ترها بیشتر خوشم می آید. اما درین موقعیت خاص، مرد جوان تنها کسی بود که توانستم پنج دقیقه مکالمه دلپذیر باهاش داشته باشم. فکر میکنم چون دکترا داشت و بیشتر عمرش را در دانشگاه گذرانده بود. مکالمه مان هم مربوط به موضوع پایان نامه اش بود و فاز گزاری که شرکت دارد طی میکند. میدانید؟ با یک همچین انسانهایی وقت گذراندن شکنجه است.
چهار. 
خوشبختانه در ساعات کاری هیچ مکالمه غیرکاری میان انسان ها جریان ندارد که این زندگی را زیباتر میکند. 
پنج. 
کارم هیچ جنبه مثبتی هم دارد؟ بله. قراردادم طوری ست که میتوانم ازخانه کار کنم. اما چون احساس تنهایی و بدبختی بهم دست میدهد هرروز می روم شرکت. در شرکت بجایش یک میز ساده بهم میدهند. یعنی در آن سالن بزرگی که پر از میز و آدم است. و در کنار کارمندهای معمولی. برای همکارهایم (تیمی که بالا ازش صحبت کردم) قاطی شدن با کارمندهای عادی مثل قاطی شدن با مردم عادی هنگام سفر، فاجعه محسوب می شود. من اما خیلی راضی ام. تنها مشکلم این است که کارمندان عادی اکثرن هیچ انگلیسی نمیدانند. خیلی هاشان در آلمان شرقی بزرگ شدند و حتی در مدرسه بجای انگلیسی روسی یاد گرفته اند. اما خب سه چهار نفری هستند که انگلیسی میفهمند. خیلی ساده و مهربانند. با یکی شان خیلی دوست شدم. اسمش مارکو ست. چهل و چهار سالش است و دوتا بچه دارد. هفته ای یکبار با هم میرویم سوشی می خوریم. هفت سال است درین شرکت است و نسبت به همه دپارتمان ها و پروژه ها احساس دارد. من به احساس مارکو خیلی بیشتر از اینس اعتماد میکنم. جنبه مثبت دیگر کارم این است که خیلی روی هواست. یعنی ازین شغل هایی ست که اولین بار است در شرکت تعریف می شود. شرح وظیفه خاصی برایش وجود ندارد. خودم باید از صفر همه چیزش را بسازم. از صفر ساختن خیلی برای من لذت بخش است. اما از طرفی کار برای من سنگین است. یعنی در حقیقت این کار کار من نیست! کار یک انسان با تجربه ده سال کار کرده است. در آگهی استخدام هم ذکر شده بود که ده سال سابقه کار میخواهند و من وقتی برای اولین مصاحبه دعوت شدم تعجب کردم که چرا من اصلن برای این شغل اپلای کرده بودم وقتی ده سال سابقه کار نداشتم؟ بالای آگهی استخدام نوشته بود"مدیر ارتباطات با سابقه" من هیچ تجربه ای در ارتباطات نداشتم. کار قبلی م در فرانسه آنالیز بود. که خیلی با روحیه بی سرو زبانم سازگار بود. اما اگر روراست باشم، کمم بود. همیشه دلم میخواست آن کسی باشم که آنالیزها را بهش تحویل میدهم. دلم میخواست تصمیم بگیرم نه اینکه فقط تصمیم سازی کنم. حالا آنجایم.
مصاحبه را میگفتم. نمیدانم چرا اینس در مصاحبه از من خوشش آمد. ازم پرسیده بود که فکر میکنی بتوانی قوی و محکم با پارتنرهای شرکت ارتباط برقرار کنی؟ بهش گفته بودم قوی و محکم حرف زن، یک سر ارتباط است. شنونده خوبی بودن اتفاقن سر مهم ترش است. من شنونده خوبی هستم و هیچ نکته ای از زیر نگاهم در نمیرود. جوابم قانعش کرده بود. اما حالا که وسط گودم میبینم سروزبان داشتن هم سر خیلی مهمی از ارتباط است. مخصوصن اگر نتوانی یک هفته گوشه آرام خودت را داشته باشی و شنیده هایت را تحلیل کنی. پیشنهاد کار را که بهم میدادند گفتند ما عنوان شغلی را عوض میکنیم و میگذاریم مدیر ارتباطات. یعنی با سابقه اش را برمیداریم (که مبلغ زیادی در هزینه های شرکت صرفه جویی میکند) اگر شما مشکلی نداری. طبعن من با آغوش باز قبول کردم چرا که مسئولیت کمتری روی کله ام سوار میشود. اما نتیجه اش این شده که تیم کاری ام فرسنگ ها با من فاصله دارند. فاصله تجربه، فاصله آموخته های دانشگاهی، فاصله فرهنگی که بیداد می کند. و اینکه احساس میکنم روی کارم سوار نیستم. یعنی کاره مثل یک اسب چموشی ست که دارد جفتک می اندازد و من مات و مبهوت تماشایش میکنم. بیکه حتی هنوز ایده ای داشته باشم که چطور میتوانم بالاخره خودم را روی زینش محکم نگه دارم. 
شش. 
در پاسخ غرولندهایی که طی سه هفته گذشته در فضای مجازی پراکنده ام، مدام میشنوم که "بجای غر زدن لذت ببر." میخواهم بدانم چطور میشود از سفرکاری لذت برد؟ صبح زود بیدار شدن ها و در فرودگاه دویدن هایش را هم بگذاریم کنار، وقتی مثلن دو روز در لندنی و کل دو روز را در ساختمان شرکت و رستوران هتل و تاکسی سپری میکنی چطور میتوانی لذت ببری؟ از کجایش میشود لذت برد اصلن؟ لطفن اگر کسی بلد است از سفر کاری ش لذت ببرد بیاید به من هم یاد بدهد. لطفن. 
.

دوشنبه، مرداد ۲۷، ۱۳۹۳

و آنگاه که انسان مشوش می شود

روز مصاحبه مدیرم گفته بود که این کار سفر زیاد دارد. مشکل نداری؟ گفته بودم نع. خیلی هم خوشم می آید. همان جوابی که آدم جونیور باید در چنین موقعیتی ارائه دهد. اینِس (مدیرم) امروزش را کلن اختصاص داده بود به برنامه ریزی سفرهای من. عصر که تقویمم را باز کردم خشکم زد. هر هفته دو یا سه سفر برایم گذاشته. همان طور که تقویمم را بالا و پایین میکردم مدام دینگ دینگ دعوت به جلسه تازه می آمد. احساس میکردم یکی دارد به روزهایم، به زندگی م یورش میبرد. تصور اینکه اینِس در دفتر وین نشسته و بدون اینکه چیزی از من بپرسد از طرف من با آدم هایی در کشورهای دیگر قرار و مدار میگذرد کلافه ام میکند. احساس میکنم باید از خودم دفاع کنم. تا کلن مرا از زندگی م نکنده و در هواپیما و قطار سرگردان نکرده باید چند روز مرخصی بگیرم. اما مرخصی در مقابل برنامه های فشرده اینِس سلاح ناتوان و زبونی ست.
به اولین چیزی که فکر کردم این بود که دلم برای سید تنگ می شود. بعد به پنج صبح بیدار شدن ها و فرودگاه رفتن ها فکر کردم. به خستگی پرواز و جلسه های صبح تا شبی فشرده در کشور مقصد. خلاصه حسابی دارم قالب تهی میکنم. خوشبختانه در هفته جاری از سفر خبری نیست چرا که گذرنامه ام در سفارت انگلستان معطل ویزاست. 
نمیدانم با این همه سفر باید چکار کنم. مثل کسی میمانم که تا به حال فقط در استخر شنا کرده و حالا دارند میاندازندش در یک دریای مواج. نمیدانم جان سالم بدر میبرم یا نه. چاره ای هم ندارم جز اینکه یک ماه صبر کنم ببینم چه بلایی سرم می آید. تا آن روز صبح ها گل گاوزبان مینوشم و شب ها ساعت ده میخوابم.