شنبه، مرداد ۰۷، ۱۳۹۱

هنر معمولی زیستن

معمولی بودن میتواند سخت ترین وضعیت ممکن باشد در زندگی. مثلن؟ شاگرد معمولی بودن. قیافه معمولی داشتن. دونده معمولی بودن و نقاش معمولی بودن و بلاگر معمولی بودن و معمولی ساز زدن و معمولی رقصیدن و دوست پسر معمولی داشتن. منظورم از معمولی همان است که عالی نیست، اما هست. فرهنگ ایده آل گرایی تیغ دولبه ایست که می تواند آدمها را شهید کند. من مثلن. بعد از سالها نقاشی کشیدن و در سایه روشن ذغال روی کاغذ کاهی غرق شدن و حلقه های گرد آبرنگ را با عشق بوییدن، شب تا صبح بالاسر نقاشی نشستن و صبح بوم ها را خیس خیس به دیوار زدن و از ته سالن تماشاشان کردن؛ روزی که فهمیدم در نقاشی خیلی معمولی ام برای همیشه کنارش گذاشتم. وقتی همکلاسی دبیرستانم در عرض دو دقیقه با مدادنوکی بی جانش خانم مان را با آن دندان های موشی و شلخته ی موهای فر کنار گوشش که از مقنعه چانه دار میزد بیرون کوبید کنار طرحی که من بیست دقیقه طول کشیده بود تا دزدکی در حاشیه جزوه از معلم مان بکشم. حقیقت این است که دوستم در نقاشی یک نابغه بود و تمرین و ممارست من خیلی با نبوغ او فاصله داشت و من لذت نقاشی کشیدن را از خودم گرفتم تا خفت معمولی بودن را تحمل نکنم. ضعیف بودم آن روزها. دنیایم آنقدر کوچک بود که با بیشتر شاخص ها "ترین" بودم و این ترین بودن آدم را ضعیف و شکننده می کند. 
شاید همه آدم ها اینطور نباشند. من اما همیشه درونم یک سوپر انسان داشته ام که دست به گچ بزند باید طلا شود. یک توانای مطلق که در هیچ کاری حق معمولی بودن ندارد. معمولی بودن شجاعت می خواهد. آدم اگر یاد بگیرد معمولی باشد نه نقاشی را میگذارد کنار، نه دماغش را عمل میکند، نه حق خوردن در یک سری رستوران ها را از خودش میگیرد، نه حق لبخند زدن به یک سری آدم ها را، نه حق پوشیدن یک سری لباس ها را.  حقیقت این است که "ترین" ها همیشه در هراس زندگی می کنند. هراس هبوط در لایه آدم های "معمولی". و این هراس می تواند حتی لذت نقاشی کشیدن، ساز زدن، خواندن، نوشتن، خوردن، نوشیدن و پوشیدن را از دماغشان دربیاورد. مشکل بزرگتر آن مرزی ست که ترین بودن بین لایه لاغر آدم های "ترین" و گروه بی شمار "معمولی" ها می کشد. همیشه چیزی در آدم های معمولی پیدا می شود که برای ترین ها ترحم برانگیز باشد. مثلنِ ترحم، همدلی و هم دردی نیست ها. مثلن ش می شود جملاتی مثل آخی، بیچاره با این صداش آواز هم می خواند، بیچاره برای این دوست پسرش شعر هم میگوید، بیچاره با این آی کیو فوق لیسانس هم میخواهد بخواند، بیچاره با این سطح زبانش خارج هم می خواهد برود و غیره. همینقدر منزجرانه و همین قدر دور از زندگی نرم و ناب و ساده ای که بین آدم های معمولی جریان دارد. 
تصمیم گرفته ام خودِ معمولی م را پرورش دهم. نمی خواهم دیگر آدم ها مرا فقط با "ترین" هایم به رسمیت بشناسند. از حالا خودِ معمولی م را به معرض نمایش می گذارم و به خود معمولی م عشق می ورزم و به آدم ها هم اجازه دهم به منِ معمولی عشق بورزند. تکبیر.
.


۱۶ نظر:

آیلر گفت...

من شما ترین ها رو هیچ وقت درک نکردم!

R A N A گفت...

آیلر!!! من ترین نیستم که دیگه بابا. مال ده سال پیش بود این حرفا

آنی گفت...

خیلی غلیظ:
به خدااا!

s3m گفت...

همون تکبیر و دیگ هیچ

ناشناس گفت...

اگر بدانی چه بلایی بر سر من اورده این وضعیت فرار از معمولی بودن! بدبختی بزرگ تر آنجا بوده که به خاطر معمولی نبودن خواسته ام همیشه این بوده که گستره قابل اعتنایی از فعالیت ها را انجام بدهم. در عین حال که مهندس باشم نویسنده هم باشم و هنرمند هنردوست و ساز بزنم و یکی دو رشته ورزشی و یک دو کار عملی و باغبانی و فعالیت های اجتماعی را هم بزنم تنگش و البته فعالیت اقتصادی مناسب که پول بلندپروازی ها در بیاید و یکی دو زبان بین المللی را هم که هر کودکی می داند. نتیجه اش با یک استعداد معمولی چه می شود؟ این که به قول بیهقی: در همه کارها ناتمامی. من مانده ام و ته مانده چند سال خوشنویسی و عکاسی و نقاشی و دفترهای شعر و داستان کوتاه و چند وبلاگ نصفه نیمه و مهارت معمولی در والبیال و پینگ پونگ و بو برده از پوکر و تخته نرد و کار شخصی و کارمندی و شرکتی را آزموده و دست به باغبانی و نجاری برده و لبی بر هارمونیکا دمیده و چهار کلمه الافقونس. باید که برکشم از خانه رخت خویش. ممنون نوشته ات.

سولاپلویی
solitude.blogsky.com

دانیال گفت...

جالبه، وقتی پست "و انگار هیچ وقت نبوده ام" را می خواندم تصمیم داشتم بیایم بهت بگویم یکی از رموز شاد زیستن تحویل نگرفتن خود است و نگفتم شاید چون به زیبایی تو نمی توانستم بگویم!
حالا بشنو از حال من که باور نکردنیست در این پرت ترین نقطه زمین، اینجا هیچ کس ما را نمی شناسد و هیچ انتظار خاصی هم ندارد و خوشمزه تر اینجا که در بهترین حالت به چشم یه انسان جهان سومی به آدم نگاه می کنند و این نه تنها بد نیست بلکه عالی است: من هم می شوم ساده ترین آدم دنیا، هر چی دلم می خواد می پوشم، هر جا هم دلم می خواد می روم و حتی و حتی من که در رانندگی هم ادعایم می شد در این سیستم رانندگی شدم در حد یه راننده مبتدی، دیگر با دو فرمان و یا حتی سه فرمان پارک می کنم! این هم خوب است. جالبترین بخش قضیه اینجاست که این ها همه معمولیند! دوستی یافته ام حدود 60 سال با کلی سابقه مشاوره مدیریت در کل دنیا و کلی قرتی بازی دیگه و الان در حد عمله لباس می پوشد و وقتی از یه کار خوب صحبت می کرد و می گفت فکر کن مدیر عامل یه شرکت خفن تو یه برج خفنی که چی بشه
Who cares?
و کارش شده فیلم سازی و مشاوره و راهنمایی یه مشت جک و جوون از جمله من!
لذتش را ببر، لگد بزن به هر چه معیاره آدمهاست! باور کن که
پنج روزی که در این مرحله مهلت داری
خوش بیاسای زمانی که زمان این همه نیست

بهنناز گفت...

سلام رعنا جان
امروز تصمیم گرفته بودم هیچ کار جدی نکنم و به هیچی فکر نکنم و یه کم خستگی در کنم که اومدم یه سر به وبلاگت زدم... تلنگر جالبی بود و حالا یه ساعتی هست دارم فکر میکنم به خاطر همین معمولی نبودن چه لحظه هایی برام از دست رفت که میتونست.. راستی دعوت قهوه ترک کنار ساحل هنوز سر جاشه هر موقع اومدی ها:)

آقای خاکستری گفت...

روزگاری بود خیلی معمولی بودم ، یه دانشجوی معمولی که سرش تو کار خودش بود و مسیر خاصی رو طی میکرد و واسه چیزی که دلش میخواست تلاش میکرد بیکار میشد مینشست کتابای تاریخی میخوند و ... ادعای زیادی نداشتم ... یه روز نشسته بودم مطلب یه سایت رو میخوندم و هدفون توی گوشم ولی آهنگی پلی نمیشد ( تموم شده بود لیست و دیگه شروع نکردم ) ... همین طور که میخوندم چند دوست ( شایدم دشمن ) در مورد من بحث میکردن ... منم همونطور گوش دادم ... هیچی فقط این شد که تا یک سال میخواستم یه آدم خاص باشم و الان چند ماهی میشه دوباره معمولی شدم ... ( ماجرای قورباغه‌ی کر ) ولی خوب یه آدم معمولی دیگه ( که خیلی ازش خوشم نمیاد )

مرجان . در جستجوی خویشتن . گفت...

متاسفانه کاملا درک میکنم چی میگی...
ترس از ورود به بازی های زندگی خیلی بده...
خیلی...

R A N A گفت...

دانیال:
مرسی از کامنت. کلی ذوق میکنم می بینمتون اینجا.. البته پاریس بازار دک و پز به راهه. اما اون جهان سومی بودن خیلی حس جالبیه که گفتی. شاید واسه همینه که ایرانی ها اصولن با هم دیگه میپرن.. که بتونن خوشون رو در لایه اجتماعی که بودن نگه دارن.

بهناز:
سلام. آخ جون. هروقت اومدم خبرت میکنم :)

خاکستری:
آدم معمولی بودن مهم نیست. معمولی زندگی کردن مهمه. یعنی یه مدل زندگی هست نه یک سری از توانمندی ها.

دانیال گفت...

آره ممکنه دلیلش این باشه ولی به نظر من این می تونه کاملا یه مزیت باشه و بامزه اینکه من هنوز دوست ایرانی اینجا پیدا نکردم! اره متاسفانه به نظر می رسه که این بی قیدی آدمهای اینجا خیلی تو کشورهای دیگه علی الخصوص اروپا نیست. بیا اینجا :-)
به نظر من مهمترین مزیت معمولی در ظاهر توجه عمیق به خواسته های درونه که نهایتا یک زیستن منحصر به فرد پر آرامش را در پی داره...

همای گفت...

من لذت نقاشی کشیدن را از خودم گرفتم تا خفت معمولی بودن را تحمل نکنم

:(

می بینم من همیشه این کار رو با خودم کردم، همیشه، شاید فقط در ورزش نه، در جنبه های دیگه، همیشه

سروچمان گفت...

من هم لذت ساز زدن را از خودم گرفتم تا خفت معمولی بودن را تحمل نکنم

Maple گفت...

سلام


می تونم بپرسم اسم نویسنده این مطلب چیه ؟
و آیا اجازه هست که این متن رو با نام نویسنده اش در جایی خونده بشه یا نه ؟

با سپاس

R A N A گفت...

سلام.
به وبلاگ لینک بدین اسم نویسنده لازم نیست. بله با لینک استفاده کنید خوشحالم میشم.
ممنون از کامنت

اميد گفت...

همه معمولي ها هيچ وقت نمي خواستند معمولي شوند و شدند ، همه غير معمولي ها هيچ چيز نمي خواستند جز غير معمولي بودن ، معمولي بودن سخت است من يكي كه نمي توانم زجر ميكشم زير بار معمولي بودن و به حد مرگ له مي شوم زير اين بار ازش فرار نمي كنم ... اما...