چهارشنبه، شهریور ۱۰، ۱۳۸۹

آنجایی که فنر احساس در می رود

لازم نيست مرا دوست داشته باشی من تو را به اندازه‌ی هر دومان دوست دارم*
جمله معروف و قشنگ آقای معروفی. که برای بیشتر آدم ها یاد آور این عشق های اسطوره ایه که ادعا می کنیم فقط توی کتاب ها پیدا میشه، ولی هر کدوم کمابیش مدتی باهاش دست و پنجه نرم کردیم. عشق های اسطوره ای مال کتاب ها نیست فقط. اتفاقن دم دستی ترین نوع دوست داشتنه. راحت ترین و چشم بسته ترین فرم عاشق شدنه. از من اگه بپرسین می گم بیشتر یه حس درونیه که یکهو گریبان یه آدم بیرونی رو می گیره. معمولا جرقه اش هم جایی روشن می شه که شناختمون از آدمه هنوز خیلی سطحیه. خیلی وقت ها هم طرف بی ربط ترین آدم ممکنه حتی. اما جرقه هه روشن شده. تو عاشق شدی و می خوای عاشقی کنی. تو عاشق شدی و فکر می کنی همین کافیه. فکر می کنی آسمون به زمین بیاد و زمین به آسمون بره تو عاشق می مونی. شک نداری که احساست ابدیه. بعد؟ هی می شینی با خودت پرو بالش می دی. هی لی لی به لالاش می ذاری. هی آدمه رو برمی داری می کاری وسط رویاهات. آدمه؟ آدمه بی گناهه. تو داری رابطه رو خراب می کنی. تو داری به اندازه هر دوتان، دوستش می داری. داری جای اون هم عاشقی می کنی. اون هنوز جرقه نزده تو داری باد می زنی. هی باد می زنی و خودت بیشتر گر می گیری. اون اما توی نطفه خفه میشه. بعد؟ اون شده آدم بده. تو شدی اونی که سوخته. عشقه؟ تموم میشه زود یا دیر. عشقه می سوزه. از تو هم یه مشت خاکستر می مونه و یه عالم زخم.
با حفظ تمام مراتب احترام برای عباس معروفی، حالا من می خوام بگم: آقا، خانم! لازم است مرا دوست داشته باشی. دوست داشتن شما لازم است. به خودم: شما هم زحمت نکش لطفن. جای خودت فقط دوسش داشته باش. نزن همه چی رو خراب نکن.
.

۱۲ نظر:

mim گفت...

خیلی از پست های وبلاگت رو تجربه کرده بودم.
چه قدر ما آدما شبیه همیم

farzaneh گفت...

من عاشق اینجام، عاشق حرفاتم! من رعنا رو از نزدیکم دیدم و هیچ وقت تفاوتی احساس نکردم. تو خوبی!من اینجا آرومم. من اینجا می تونم خودم باشم و این یعنی خیلی خوبه

dreamer گفت...

رعنا جان من مثال نقض نوشته تم. که ای کاش نبودم. ای کاش

موفرفری گفت...

آدم یکبار عاشق می شود خاکستر می شود و زخمی می ماند. دیگر نصیحت فایده نداره

فاطمه از دانشکده پلیمر گفت...

هیچی!
فقط خواستم بگم منم نوشته هاتو دوست دارم! یه چیزایی رو که به زبون آوردنش سخته به زبون میاری و باعث شده من دوست داشته باشم اینجارو...

R A N A گفت...

mim، فرزانه و فاطمه:
:دی خیلی دوستتون می دارم. فاطمه الان کدوم فاطمه؟ من میشناسم؟ کوه اینا رفتیم با هم یا نه؟ فرزانه الان کدوم فرزانه؟ دوست طلا؟ یا دوست خودم از شرکت؟ چقدر فضولم؟ فضولم خب :دی
محمد: ببین صبر کن تو هم از مثال نقضی در میای
موفرفری: آره.. موافقم باهات

فاطمه گفت...

فاطمه عباسی دیگه!!!هم دانشکده ای طلایه!!!

ناشناس گفت...

آره این چیزیه که خیلی ها تجربه اش کردن که کاش نمی کردن
2 سال از زندگیم اینطوری گذشت ...

R A N A گفت...

فاطمه: اِ. پس فاطمه خودمونی که ;) :*
ناشناس: دوسال عدد آشناییه

ناشناس گفت...

دوسال زمانه عدد نیست...
نمیدونم ولی این دوسال من فکر نمیکنم به اون دو سال آشنای شما ارتباط داشته باشه ...
نمیدونم بگم تباهش کردم یا نه ولی چیزی بود که خود انتخاب کرده بودم هرچند ...
راستی من فک میکردم فقط پسرها اینطوری باشن این که تو ذهنشون یکی رو بچشبونن به خودشون ولی ظاهرن دخترا هم ید طولایی دارند ؛)

آزاده گفت...

هماني را نوشتي كه بود. دقيقا همان را.
خواندمش و داستان خودم را ديدم در آن.
نمي شود جلوي ديگران گريه كرد اما نوشته ات مرثيه اي بود براي رويايي كه از دست رفت.
دردم آمد ولي مرثيه ها هميشه دردآور اند.
در درون گريه كردم.

دوست گفت...

عالی می نویسی...فوق العاده
لذت بردم...عین واقعیته
گاهی وقتا اینقد جای اون عاشقی میکنی که اونم دیگه هیچ لزومی برای عشق ورزیدن نمیبینه و عاشقی کردن از یادش میره. تو میمونی و یه آدم خیالی که به جای اون گذاشتی.
ولی چرا با اینکه اکثر ما آدما اینا رو تجربه کردیم و هر روز هزاران بار این مطالب رو میخونیم ولی ناخودآگاه دوباره بعضی وقتا این کار رو میکنیم؟