جمعه، دی ۱۰، ۱۳۸۹

من و وبلاگم

من حرف بلد نبودم بزنم. هنوز هم بلد نیستم. تا چندسال قبل حتی نوشتن هم نمی دانستم. دیدی می گویند حرف بزن غمباد نگیری؟ غمباد گرفته بودم. یعنی راه های ارتباطی م با بیرون کاملن مسدود بود. حرف نمی زدم که همراهش احساس هام بریزند بیرون. همان طور درک نشده ی فروخورده، گوله شده بودند آنجا، فرض کن یک جایی میان گلو.
اولین متنی که نوشتم خوب یادم هست. بعد از خداحافظی با همکلاسی های دانشگاهم بود. یعنی همان فارغ التحصیلی و این حرف ها. آن شب را هم مثل تمام شب های دیگر توی سرو کله هم زدیم با یک سری مراسمجات مخصوص فارغ التحصیلی. مثل انتخابِ ترین ها. من؟ فکر می کنید کدام ترین شدم؟ ترسناکترین. خب به عنوان ترسناک ترین همکلاسی، آدم چه می تواند از احساسش بگوید؟ وقتی فکر می کنی اینجا یک عالم آدم هستند که از سکوت و اخم تو همیشه ترسیده اند، که هیچ وقت نفهمیده اند چقدر تک تک شان عزیزند برایت، چه می توانی بگویی بهشان؟ آخر شب، وقت خداحافظی، حتی خجالت کشیدم یک قطره اشک بریزم. بغضم را به سختی قورت دادم. طوری که تا چند روز بعد گلویم درد می کرد. اگر در زندگی م چهارتا نقطه عطف داشته باشم، بی شک آن شب یکی از آن نقطه ها بود. حجم احساس و دلتنگی آنقدر بالا بود که بالاخره داشت سرریز می کرد. ساعت پنج صبح زدم بیرون. درخت ها، سنگفرش پیاده روها، آسمان، زمین.. بالاخره بغضم ترکید. راه گلویم باز شد. می دانید قبلتر حتی گریه کردن برایم آسان نبود. گریه کردن مثل حرف زدن باشد انگار، مثل نوشتن. راه گلوی آدم را باز می کند. آن روز صبح را در خیابان ها گشتم وآرام آرام اشک ریختم. اصلن شاید از همان روز عاشق خیابان های تهران شدم..
راه گلویم باز شده بود. احساسم با کلمه ها فوران می کرد و من ذوق زده و دست پاچه به هم زنجیرشان می کردم فقط. آن روزها وبلاگ نداشتم هنوز. گاهی اما متنی، شعری از دیگران در یاهو 360 می نوشتم. خاطره آن شب را همراه یکی از عکس هاش گذاشتم آنجا و این آغاز نوشتن من شد. هنوز تک تک کامنت هایی که برای آن پستم گذاشتند از حفظم. اولین جمله را پسری نوشته بود که بعدها عاشقش شدم. یک نفر هم گفته بود به من حسودی می کند که این همه احساس دارم و اینقدر خوب می توانم بیانشان کنم. شما نمی توانید بفهمید آن روزها این حرفها برای من چه معنایی داشت. برای منِ ترسناکترین. که به محض ظاهر شدن کمترین رگه های احساس در رفتار و حرف هام از هزار نفر شنیده بودم که ما همیشه فکر می کردیم تو خیلی بی احساسی. اصلن کافی بود به یک نفر بگویی تعریفم کند. می گفت بی احساس. بی ایمان. سنگدل. خشک. خشن. حاضرجواب. دوست های دبیرستانم می گفتند شبیه فرمول های ریاضی هستم. بدون استثنا. محکم. درست. دوست نداشتنی. این آخری را البته خودم دارم اضافه می کنم که داغش کرده باشم مثلن.
تا چند سال همین طور فوران احساس بودم. قلمم؟ غمگین بود. کلمه ها تا از غمباد گلوم می گذشتند تاب می خوردند. نوشته هام بیشتر شبیه یک گلوله احساس بود که روی صفحه کاغذ شلیک شده باشد و یک مشت کلمه میانشان دست و پا بزند. خودم؟ خوشبخت بودم. با این حجم احساس آزاد شده سرازپا نمی شناختم. دیگر خشک و خشن بهم نمی چسبید. نرم شده بودم. اوه نگفتم؟ عاشق شده بودم بعد از سه سال. این بار اما همه چیز فرق داشت. از عشق قبلی م یک عالم احساس فروخورده یادم هست فقط. یک عالم غمباد در پیچ گلو. یک طورِ یک طرفه بدی تمام بار رابطه روی دوش آن بیچاره بود. مطمئنم که در خواب هم نمی دید من هم دوستش داشتم. این بار؟ پسرک عاشق نوشته های من بود. هنوز هم هست. شده بود بهانه هر شبِ نوشتنم. بدی اش این بود که حجم احساس من خیلی زیاد بود، مثل یک جکوزی داغ. آدم نمی تواند تویش بماند. باید زود بپری بیرون وگرنه خفه می شوی. خودم می دانستم. بهش گفته بودم حتی که من اگر جای تو بودم از این همه احساس می ترسیدم. فرار می کردم. گفته بود نه. خوب است. من دوست دارم. فرار نمی کنم. گفته بود می مانم. نشد اما. جفتمان داشتیم خفه می شدیم. من بیشتر از او. او شاید صبورتر بود. نمی دانم. یک جایی رسید که هردو با هم پریدیم بیرون. یک جایی مثل همینجا،
نقطه سرخط
.

۱۰ نظر:

Moji گفت...

بعد از مدتها یکی از اون نوشته هایی نوشتی که من اولین بار که اومدم بلاگت دیدم و از صداقت و نوآوریش خوشم اومد. البته بقیه پستهات هم خوبن ولی اینا فرق دارن...

R A N A گفت...

:)
آره خودم هم میشناسمشون. وقتی حالم خوبه از این پستها می تونم بنویسم. وقتی حالم بده بد می نویسم. بعد این بد نوشتنه هی هم حالمو بیشتر میگیره!

دیوار گفت...

خیلی خوب می نویسی

AteFe گفت...

دقیقا همدن چیزیه که میگی، یادمه بعد خوندن پستات بود که حس کردم چقدر من همنشینی و مصاحبت با همچین آدمی رو تو 4 سال دانشگاه از دست دادم....

چکاوک گفت...

و خداوند رعنا را آفرید!

تو معرکه ای دختر

دانیال گفت...

فکر می کنم داستان وبلاگ نوشتن خیلیا من جمله من شبیه مال شماست، حرفی که باید بزنی و نگفتنش داره می سوزونه و عجب مرهمی میشه این وبلاگ ...
البته تفاوتهایی هم بود وبلاگ من عاشق نداشت، کسی که اگه منتظر نوشتنم باشه ولی جالبه که فاطمه این دو تا پست آخرش رو به درخواست من نوشت و اینکه خیلی منتظر موندم تا نوشت...
نمی دونم ولی قطعا زندگی قبل وبلاگ چیز بزرگی را کم داشته...
و نهایتا اینکه وبلاگ قشنگی داری...

مرضیه گفت...

من خیلی وبلاگتو میخونم خوشم میاد...خوشحالم که مینویسی

R A N A گفت...

دیوار و مرضیه: مرسی :) خوشحالم که می خونین!
عاطفه: :دی مرسی که تایید کردی
چکاوک: بریم یه بار دیگه بیرون. نه؟ عاطفه دفاع کنه بعد
دانیال: آره این شانسو خوشبختانه در زندگی م داشتم که یک نفر برام پست بنویسه و می دونم که خیلی محشره.
زندگی قبل وبلاگ چیز بزرگی را کم داشته، قطعن.
و در نهایت اینکه، مرسی :)

فاطمه گفت...

یعنی من هم امید داشته باشم که یک روز مثل تو بتونم قشنگ بنویسم!

R A N A گفت...

واای فاطمه. تو که خیلی خوب می نویسی الانشم.