دوشنبه، بهمن ۱۶، ۱۳۹۶

در خدمت و خیانت روابط از دست رفته

یک حس منحصر به فرد هست در دیدن کسی که یک روز دوستش داشتی. شبیه شکوه راه رفتن روی خرابه‌های رم باستان است وقتی با خودت فکر می‌کنی آهای آدم‌هایی که این کاخ‌ها برایتان ستون‌های جهان بود، کجایید که ببینید من روی خرابه‌هایش نفس می‌کشم بی‌که آب در دلم تکان بخورد. تناقض با شکوه زندگی روی خرابی‌های بوی نا گرفته، از این شکوه حرف می‌زنم. 
یکجور بی‌پردگی تلخ هست بین شما و آدمی که همراهش هم دلباختن را یاد گرفته‌اید هم دل کندن را. نقش بازی نمی‌کنی. تظاهر به خوبی و خیرخواهی نمی‌کنی. قول و قراری نمی‌گذاری. اگرم گذاشتی نگهش نمی‌داری. ترسناک هم هست. شاید برای همین آدمها از دیدن عشق‌های قدیمی طفره می‌روند. از دیدن کسی که یک روز آنقدر نزدیک بوده که همه حس‌های زندگی را همراهش تجربه کردند و امروز حتی از دایره روزمره‌های هم پرتاب شده‌اند بیرون.  
حس منحصر به فردی هست در حرف زدن با کسی که می‌شناسدت، نزدیک است، اما دلبسته و وابسته نیست. وجود آن آدم، حتی اگر هیچ حرفی نزند و فقط تماشایتان کند مرهم است بر زخم‌های بی درمان زندگی. مرهمی نیست که دردی را دوا کند. مرهم است چون خودش یک داستان تمام شده است. چون یادت می آورد که چطور آن همه عشق گذشت، آن همه غم گذشت، آن همه خشم گذشت، چطور برای هم تمام شدید و حالا روی خرابه‌هایش قدم می‌زنید و در چشم‌های هم نگاه می‌کنید.
دیدن کسی که یک روز دوستش داشتی، آشتی با از دست دادن است. 
.



سه‌شنبه، دی ۱۹، ۱۳۹۶

نازنینا، تو دل از من به که پرداخته‌ای؟*

در قایق کوچک بندر کنار خانه پشت میز و صندلی چوبی روبروی هم نشسته بودیم و در سکوت به آشپز ترک زل زده بودیم که در نور کم و لرزان قایق بدن سنگینش را این طرف، آن طرف می‌کشید. هوا خنکی مطبوعی داشت. سرم گرم شراب بود و تکان های ریز قایق برده بودم در عالم هپروت. 
گفت "یادم نمیاد آخرین بار کی واقعن باهم حرف زدیم."
سکوت کردم.
گفت "چیزی نمی‌گی؟"
گفتم همین حالا داریم حرف می‌زنیم.
گفت "با من نیستی. نمی‌دانم کجایی." 
از پنجره به نور لرزان ماه روی آب نگاه می کردم. از قدیم عاشق بازی نور بودم. نور چراغ ماشین‌ها در ترافیک‌های سنگین شب‌های بارانی تهران در روزگاری که باران نوید شادی بود. از تاکسی پیاده می‌شدیم و پای پیاده زیر باران از کنار ماشین‌های قفل شده در ترافیک رد می‌شدیم و خیس می‌شدیم و لرز می‌کردیم وعین خیالمان هم نبود. 
می‌پرسد "تو چی شدی رعنا؟"  
"تو اینطور نبودی. تو شاد بودی، پرانرژی بودی." 
حواسم جمعش می‌شود. درچشم‌هایش نگاه می‌کنم و می‌پرسم من؟ کی؟ 
می‌گوید "پاریس که بودی. یادت هست چقدر قدم می‌زدیم کنار رودخانه؟ یادت هست چقدر می‌خندیدیم؟ یکبار با خمیر شیرین تارت برای من پیتزا پختی؟.."
چشمهایش می‌درخشید، انگار اشک داشته باشد. 
یادم افتاد که چقدر شاد بودم. که در یک شب سرد پاییزی که کنار سن قدم می‌زدیم به آخرین قایق شیفت شب برخوردیم و من با اشتیاقی که نمی دانم از کجا آمده بود گفتم سوار شویم. بعد دو گیلاس شامپاین گرفتم و دستش را کشیدم بردم روی عرشه که بجز ما هیچ کس نبود. او خودش را در کلاه و کاپشن و شال‌گردن پوشانده بود. درعوض من سرم را بالا گرفته بودم تا هوای خنک پاییزی را بیشتر بکشم در ریه‌هایم و باد بوزد بین موهای بلند تاب دارم. قایق از کنار ساختمان های چشم نواز پاریس رد می‌شد و ما به دنبال کلیشه‌های فرانسوی زیر یکی از پل‌ها هم‌دیگر را دیوانه وار بوسیدیم. یادم افتاد مدت‌هاست آنطور هم را نبوسیدیم. 
در چشمهایش نگاه کردم. پرسیدم من شاد بودم؟
گفت "آره سفر برلین یادت نیست؟"
سفر برلین هم یادم بود. پراز انرژی و خواستن بودم. خواستن زندگی بهتر، قشنگ‌تر، کامل‌تر.حالم خوب بود. زیبا و جوان و شاد بودم. 
گفت "چرا اینجوری شدی؟ مال تصادفه؟ چرا خوب نمی‌شی؟" 
گفتم امشب خسته‌ام. حوصله حرف زدن ندارم.
بقیه شرابمان را در سکوت نوشیدیم. یادم نمیاد آخرین بار کی واقعن باهم حرف زدیم. 
.
*سعدی

دوشنبه، دی ۱۱، ۱۳۹۶

امسال سال مرگ معجزه باشد

امشب سال میلادی نو می‌شود. می‌خواستم از سالی که گذشت بنویسم. بخاطر لحظه‌های خوبش احساس غرور کنم و انگشت اتهام بگذارم روی ضعف‌ها و ترس‌ها و تردیدهام و به خودم و شما قول بدهم که تا سال نوی بعد ازشان رها شده باشم. 
اما پشیمان شدم. خوب که فکر کردم دیدم اتفاقن ضعف‌ها و ترس‌ها و تردیدها هستند که همه شعرها و داستان‌ها و فیلم‌های دل‌انگیز دنیا را خلق می‌کنند. هنر زاییده همه حس‌های جانکاهی‌ست که آدم‌ها هرسال سرسفره هفت‌سین یا پای درخت کریسمس آرزو می‌کنند ازشان دور باشند. حالا بعضی‌ها می‌توانند، بعضی دیگر نه. 
رزلوشن امسال من اتفاقن این است که ضعف‌ها و ترس‌ها و تردیدهایم را روایت کنم، نمایش‌شان بدهم و قبول کنم که بخش درستی از من و زندگیم هستند. که خطا و بی‌راهه نیستند و نباید منتظر ناپدید شدنشان باشم. بتوانم بهشان لبخند بزنم و از کنارشان رد شوم.
.