دوشنبه، شهریور ۰۸، ۱۳۸۹

دراکولای درونم

می ترسم از آدمی که شده ام. از خاطره گریزی که شده ام. می ترسم از سدی که برای خودم می کشم مدام. از حالِ خوبِ این روزهایم می ترسم. از این آب از آب تکان نخوردن دارم می ترسم. یک ناشناخته ای درونم دارد آدمی را که بودم می خورد. هی هرروز خالی تر می شوم از خودم. یک ناشناخته وحشی سیاه.. مرا می خورد و آرامم نگه می دارد.
می ترسم. می ترسم یک روز تمام شوم.

.

۲ نظر:

موفرفری گفت...

فکر کنم چون متوجه اتفاقی که داره برای درونت می فته هستی ...طوریت نشه. اما من ... می دونم دیگه سر جای اولم بر نمی گردم. هرگز...شاید بد هم نباشه

R A N A گفت...

...
ایران نمیای شما؟ ببینیمت؟