چهارشنبه، شهریور ۰۳، ۱۳۸۹

مرا بگذار و بگذر

من؟ من ایمان دارم که یک روزِ دور و دیر.. در یک شهر بزرگ ابری زیبا.. پراز آدم های غریبه مهربان.. من و تو.. با هم، و برای هم زندگی خواهیم کرد.. من به رد پایم در زندگی تو ایمان دارم. من به خودم ایمان دارم. به تو و دستهای مهربان ت، به گره انگشتان پهن مردانه ات، من به چشم های کوچک و نگاه عمیق تو ایمان دارم. پس منتظرت نمی مانم. من زندگی را می دوم. تا آنجایی که تو.. مثل یکهوترین اتفاق دنیا برایم بیافتی.. و من از خوشی جیغ بکشم.. می دانم که یک روز، یکجا به زندگی ام برمی گردی.. من تا آن روز.. من تا آنجا.. مستانه می دوم.
.

۷ نظر:

Ida گفت...

زیباست

R A N A گفت...

:) :*

مهرداد شهابی گفت...

از قصه های جن و پری می رسم بهت
بی هیچ حرف و دردِسری می رسم بهت
یک حادثه ی منتظری دستِ روزها
که با همه ی بی خبری می رسم بهت
ــــــــــــــــــــــــــــــ

خواهری "تو را من تو کردم" یعنی حکم مادرشُ داری، نه؟ ;))

R A N A گفت...

تو را من تو کردم
در این چند سطر عاشقانه
وگرنه تو همان اوی دیروزی

نوید گفت...

تقدیر حتی اگر روزی روایت عاشقانه ای شود لج درآورترین بخش زنده بودن است.

R A N A گفت...

اوهوم

ناشناس گفت...

لاود ایت...