دوشنبه، خرداد ۲۳، ۱۳۹۰

غمگینم

یک جایی هست در زندگی، که آدم شروع می کند خودش را جمع و جور کردن. چطور؟ با وانمود کردن به خوشحالی. وانمود کردن به فراموشی. به خوشبختی. بعد هرچه بهتر وانمود کنی یعنی آدم قوی تری هستی. مردم احترام بیشتری برایت قائلند و حتی جذاب تر هم به نظر می رسی. یک شب غمگینِ سه سال پیش، میم بهم گفت اگر با تمام وجود وانمود کنی کسی را دوست داری، یا کسی را فراموش کردی، واقعن عاشق می شوی و فراموش می کنی.. من هم وانمود کردم. حالا سال هاست که دارم وانمود می کنم.. دست کم مطمئنم که وانمود کردن چیزی را عوض نمی کند.. اما بازی خوبی ست.. لااقل باختی درش نیست.. می توانی یک عمر کنار یک نفر زندگی کنی و وانمود کنی که عاشقش هستی.. می توانی هر روز کسی را که دوست داری ببینی و وانمود کنی فراموشش کرده ای.. گفتم که بازی خوبی ست.. گیرم یک وقت هایی هم این ماسک خندان، روی چهره ات سنگینی کند.. گیرم حسرت یک دل سیر گریه تا همیشه برایت بماند.. گیرم هر شب زندگی ت کابوس باشد، اما روزها خوب می گذرند.. روزها می گذرند و می گذرند و.. یاد می گیری که عادت کنی.. یاد می گیری که عادت کنی..
.

۲ نظر:

talaye گفت...

نبینم غمتو!

Stranger گفت...

خیلی ها اینجوری ان

××× مث من ، مث تو ×××