یکشنبه، آبان ۱۶، ۱۳۸۹

ل-ب

امروز صبح تا دیر خوابیدم. دیر؟ دیر من یعنی ساعت هشت. بعد یک روزی که تا هشت صبح بخوابم یعنی یک مرگی م هست. امروز تا هشت صبح خوابیدم. بعد هم که بیدار شدم نمی توانستم بلند شم که. یعنی آن فاصله بین بیدار شدن تا بلندشدن که برای من در تنبلانه ترین حالت ده دقیقه است، امروز نزدیک به نیم ساعت طول کشید و کل این نیم ساعت چشمم به ساعت بود که دارد دیر می شود و من نمی توانم خودم را تکان بدهم هنوز. افتان و خیزان رفتم زیر دوش و افتان و خیزان صبحانه خوردم و افتان و خیزان مانتو و شال و ژاکت پیدا کردم برای خودم و افتان و خیزان آرایش کردم و افتان و خیزان آرایش کردن، یعنی اصلن آرایش نکردن. وقتی آدم از درون آویزان است و بیحال است و بی جان است و چه و چه و چه، لزومی ندارد مثلن دور چشم هاش سیاه باشد و لبهاش پررنگ باشند و لپهاش سرخ. یعنی می خواهم بگویم وقتی یک نفر قرار است وسط خیابان تلپی غش کند، بهتر است لبهاش رنگ گچ دیوار باشد. این است که یک رژ کمرنگِ بی رنگِ نا محسوس زدم فقط، در همین حد که لبها تازه و هوس انگیز باشند. نمی دانم چرا ما زنها همیشه سعی می کنیم لبهامان را تازه و هوس انگیز نگه داریم، آن هم درحالیکه قرار نیست کسی را ببوسیم. شاید اصلن به خاطر همین لبهای تازه و هوس انگیز است که مردها زرت و زرت عاشقمان می شوند. البته شایدترش این است که ما زن ها به خاطر لبهای تازه و هوس انگیزمان است که زرت و زرت عاشق مردها می شویم یا چه..
امروز صبح؟ همان طور که خودم را با جارو خاک انداز جمع می کردم و سرهم می کردم و اینها.. به اهمیت و جایگاه لبهای هوس انگیز در روابط بشری فکر میکردم.
.
بعد: همین روزها می آیم توی وبلاگم می نویسم که امروز تلپی وسط خیابان غش کردم. نمی دانم چرا. فکر کنم دارم می میرم.
.

۹ نظر:

hedieh گفت...

رعنا من یه خط متنت رو می دزدم

hedieh گفت...

تغییری که توی قالبت دادی رو دوست دارم

R A N A گفت...

:) بفرمایین متعلق به خودتونه خانم

Moji گفت...

گفتی لب، یاد لب خودم افتادم یه چند روزیه ترک زده اعصاب خوردکن...

دانیال گفت...

اتفاقا من هم دیروز (یکشنبه) دیر از خواب بیدار شدم، یعنی راستش و بخوای قرار بود بیان از محل سربازی ما بازدید در نتیجه ما رو تعطیل کردند...
منم تا 2 نصفه شب فیلم نگاه کردم و فردا 9 از خواب بیدار شدم
چقدر چسبید

سبا گفت...

از پیشنهادتان در پوست ِ خود جا نمی شویم! می گم میل ِ تو بده بم. واسم پیغام خصوصی ش کن!

R A N A گفت...

دانیال: اوه. راستی الان سربازی.ببین جا داشت که دیرتر بیدار میشدی ها
مجتبی: ویتامین آ
سبا: فرستادم برات گلم :)

فروغ گفت...

فکرش رو هم نکن که من باورم بشه مُردی! یاللا بیا آپ کن! چون من دارم می میرم از بس سر زدم و خبری نبود ازت

R A N A گفت...

فروغ تو که وبلاگ قبلی ها رو داری. یه سری اونجا بزن که نمیری :) ;) :*****
راستش خیلی ضعیف شدم. نمی دونم چرا. وقت دارم، حرف دارم، ولی حال نوشتنش رو دیگه ندارم.