‏نمایش پست‌ها با برچسب لحظه هاي من. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب لحظه هاي من. نمایش همه پست‌ها

یکشنبه، مرداد ۱۵، ۱۴۰۲

چون پیر شدی حافظ، از میکده بیرون آی

 امروز کل خانواده به همراه مهمانِ از ایران آمده به باغ گیاه شناسی شهر رفته بودیم. موزه ای از گل و گیاه های سراسر دنیا، که با هزار بدبختی و کلی هزینه در یک مکان به خصوص نگهداری می شود. حوصله بچه سررفته بود. حوصله من هم. فکر کردم باید هم خودم و هم او را از این وضعیت نجات بدهم. پیشنهاد دادم که دوست داری من و تو از اینجا برویم و دنبال یک زمین بازی بگردیم؟ درجا قبول کرد. زمین بازی که به تورمان خورد، زمین کوچکی بود با کف ماسه ای، دو تاب و یک سرسره ترکیبی با صخره و طناب نوردی و دو تا وسیله کوچک دیگر. نه آفتاب داغ بود، نه باد و باران. هیچ احدی هم در آن نبود. ما نزدیک به دو ساعت آنجا بودیم و نیمی از این زمان را تنها بودیم. هر از گاهی بچه ای با مادر یا پدرش می آمد و بعد از چند دقیقه بازی می رفتند. برخلاف ما که خیال رفتن نداشتیم. هر کدام با اعتماد به اینکه دیگری همین نزدیکی است، غرق در بازی خودمان بودیم. من کفش و جورابم را در آورده بودم و روی ماسه ها دراز کشیده بودم. با دست و پایم مثل پروانه بال می زدم و بعد بلند می شدم ردی که از خودم به جا می ماند را تماشا می کردم. هرچند به نظرم جالب بود، اما سعی نمی کردم بچه را صدا بزنم و نتیجه کارم را نشانش بدهم. او هم سرگرم بازی خودش بود و به جز چند بار که یک جایی میان طناب و میله گیر کرده بود و کمک می خواست، مرا صدا نزد. ایستاده تاب خوردن و از روی تاب پریدن را تمرین می کرد. چندین بار محکم از بالای تاب پایین افتاد. حتی آن موقع هم من مزاحمش نشدم. زیرچشمی نگاهش می کردم می دیدم دارد بلند می شود و از نو زانویش را روی نشیمن تاب می گذارد و با زحمت تنش را بالا می کشد. من هم حسابی تاب خوردم. یک بار خواستم ببینم چقدر سرعتم بالا می رود. آنقدر تند تاب می خوردم که سرم کم کم گیج می رفت. سالها بود اینطور بی رودربایستی با تمام قوا تاب نخورده بودم. بعد تاب را متوقف کردم و در حالیکه هنوز روی آن نشسته بودم، میله ها را با دست گرفتم و سرم را از عقب آویزان کردم، طوری که نوک موهایم روی ماسه ها کشیده می شد و نوک پاهایم هم هنوز روی زمین بود. اطراف را کاملا وارونه می دیدم. سه سال است که هر هفته با هم به زمین بازی می رویم و این، اولین باری بود که من حقیقتا داشتم کیف می کردم و کاملا غرق در بازی بودم. شاید چون پارک خلوت بود. شاید چون بچه مستقل شده و مثل سابق هر دقیقه ده بار صدا نمی زند مامان، شاید هم تاثیر این همه سال تماشای بازی بچه هاست. 

دیروز دوستی می گفت برای اینکه از کلاسها و کتابها و دوره ها بیشترین بهره را ببریم، باید با ذهن یک تازه کار به آنها وارد بشویم. امروز فکر می کردم کاش می توانستم با ذهن تازه کار یک بچه زندگی را از نو کشف کنم. 

.

یکشنبه، خرداد ۱۱، ۱۳۹۹

گفتا خموش حافظ


غمگینم. نمیدانم چرا. نمی‌توانم انگشت بگذارم یکجا و بگویم این است؛ اما می‌دانم دوای دردم چیست. مشکل اینجاست که از دست من خارج است. سالهاست که تن داده‌ام به دایره محدود اختیاراتم. سالهاست که ساعتهای بی‌قراریم را به نوشتن و نقاشی می‌گذرانم تا دلتنگی‌ها از خمره دلم سرریز نکنند. تا دیگران را کلافه و عاصی و فراری نکنم. دلتنگی‌ هم مثل عشق است. آدم‌ها را می‌ترساند. سالهاست خودم را به میخ طویله غل و زنجیر کرده‌ام، مثل یک حیوان اهلی نجیب. حیوان رامی که شبها خواب تپش و هیجان جنگل می‌بیند و روزها بغضش را در مزرعه به همراه یونجه می‌چرد. 
دلتنگم و می‌دانم مرهم کجاست و ازش چشم می‌پوشم. 
شاید تعریف میانسالی همین باشد. تعریف سی و پنج سالگی.
.


یکشنبه، فروردین ۲۵، ۱۳۹۸

از اصالت غم

بعضی سکوت‌ها رو دلم نمی‌خواد بهم بزنم. مثل سکوت بعد از تموم شدن قصه‌ که اون "پایان" خط آخر کتاب‌ داستان‌ها می‌کوبه وسط مغز آدم.  یا سکوت اون لحظه‌ای که با پایان تلخ یه فیلم خوب روبرو میشی و اسم‌ها از جلوی چشمات رد می‌شه درحالیکه داری سعی می‌کنی آخرین تصویر فیلم رو تو خاطرت نگه داری. موسیقی پایانی فیلم هم هیچ از اون سکوت کم نمی‌کنه. اصلن چی سکوت‌تر از صدایی که همه حیات فیلمو یکجا خاموش می‌کنه؛ مثل روز محشر.

من و مامان خیلی باهم فیلم می‌دیدیم. هنوزم وقتی باهم باشیم هر شب فیلم تماشا می‌کنیم. بیشتر فیلم‌هایی که باهم می‌بینیم رو من قبلن دیدم اما بروز نمی‌دم. من وقت‌هایی که دلتنگم خیلی فیلم می‌بینم. حالم که خوب باشه کتاب می‌خونم. هیاهوی دلم که زیاد باشه کاری از کتاب برنمیاد. دلتنگ ایران که می‌شم فیلم‌های ایرانی تماشا می‌کنم. بیشتر فیلم‌های ایرانی غمگینن. خیلی غمگینن و سکوت‌های آخرشون آدمو خفه می‌کنه. اما من اون غمو دوست دارم. یاد مامان میافتم و همه خوشبختی‌هام. یاد روزگار خوبی که باهم فیلم‌های غمگین می‌دیدیم. یاد روزهای آروم و معمولی قدیم. یاد خونه.

امان ازاین دوری؛ که حتی غم هم وقتی دور باشه خاطره‌اش عزیز میشه. 

.

سه‌شنبه، دی ۱۹، ۱۳۹۶

نازنینا، تو دل از من به که پرداخته‌ای؟*

در قایق کوچک بندر کنار خانه پشت میز و صندلی چوبی روبروی هم نشسته بودیم و در سکوت به آشپز ترک زل زده بودیم که در نور کم و لرزان قایق بدن سنگینش را این طرف، آن طرف می‌کشید. هوا خنکی مطبوعی داشت. سرم گرم شراب بود و تکان های ریز قایق برده بودم در عالم هپروت. 
گفت "یادم نمیاد آخرین بار کی واقعن باهم حرف زدیم."
سکوت کردم.
گفت "چیزی نمی‌گی؟"
گفتم همین حالا داریم حرف می‌زنیم.
گفت "با من نیستی. نمی‌دانم کجایی." 
از پنجره به نور لرزان ماه روی آب نگاه می کردم. از قدیم عاشق بازی نور بودم. نور چراغ ماشین‌ها در ترافیک‌های سنگین شب‌های بارانی تهران در روزگاری که باران نوید شادی بود. از تاکسی پیاده می‌شدیم و پای پیاده زیر باران از کنار ماشین‌های قفل شده در ترافیک رد می‌شدیم و خیس می‌شدیم و لرز می‌کردیم وعین خیالمان هم نبود. 
می‌پرسد "تو چی شدی رعنا؟"  
"تو اینطور نبودی. تو شاد بودی، پرانرژی بودی." 
حواسم جمعش می‌شود. درچشم‌هایش نگاه می‌کنم و می‌پرسم من؟ کی؟ 
می‌گوید "پاریس که بودی. یادت هست چقدر قدم می‌زدیم کنار رودخانه؟ یادت هست چقدر می‌خندیدیم؟ یکبار با خمیر شیرین تارت برای من پیتزا پختی؟.."
چشمهایش می‌درخشید، انگار اشک داشته باشد. 
یادم افتاد که چقدر شاد بودم. که در یک شب سرد پاییزی که کنار سن قدم می‌زدیم به آخرین قایق شیفت شب برخوردیم و من با اشتیاقی که نمی دانم از کجا آمده بود گفتم سوار شویم. بعد دو گیلاس شامپاین گرفتم و دستش را کشیدم بردم روی عرشه که بجز ما هیچ کس نبود. او خودش را در کلاه و کاپشن و شال‌گردن پوشانده بود. درعوض من سرم را بالا گرفته بودم تا هوای خنک پاییزی را بیشتر بکشم در ریه‌هایم و باد بوزد بین موهای بلند تاب دارم. قایق از کنار ساختمان های چشم نواز پاریس رد می‌شد و ما به دنبال کلیشه‌های فرانسوی زیر یکی از پل‌ها هم‌دیگر را دیوانه وار بوسیدیم. یادم افتاد مدت‌هاست آنطور هم را نبوسیدیم. 
در چشمهایش نگاه کردم. پرسیدم من شاد بودم؟
گفت "آره سفر برلین یادت نیست؟"
سفر برلین هم یادم بود. پراز انرژی و خواستن بودم. خواستن زندگی بهتر، قشنگ‌تر، کامل‌تر.حالم خوب بود. زیبا و جوان و شاد بودم. 
گفت "چرا اینجوری شدی؟ مال تصادفه؟ چرا خوب نمی‌شی؟" 
گفتم امشب خسته‌ام. حوصله حرف زدن ندارم.
بقیه شرابمان را در سکوت نوشیدیم. یادم نمیاد آخرین بار کی واقعن باهم حرف زدیم. 
.
*سعدی

پنجشنبه، اردیبهشت ۱۴، ۱۳۹۶

بهار توبه شکن می‌رسد چه چاره کنم*

پارسال روز تولدم از صبح تا عصر روی چمن‌ها پیک نیک کردیم. هوا بی‌نظیر بود و فضا سبز و بزرگ و خلوت. از نظر خودم تولد کاملی بود. مخصوصن که سه نفر از دوست‌های پاریسم اینجا بودند و هیچ چیز بیشتر از این نمی‌توانست در روز تولدم خوشحالم کند. درست یک ماه بعدش زمین خوردم و زندگیمان کن فیکن شد. سی و یک سالگیم سخت بود. پر از درد و اشک و ناامیدی. دو ماه بیمارستان و سه تا عمل جراحی و توانبخشی و افسردگی. ده ماه طول کشید تا به زندگی برگردم. هیچ چیز مثل برگشتن به کار به روحیه‌ام کمک نکرد. هم غم انگیز است که تا چه حد برده کارم، هم خوشحال کننده‌است که چقدر کارم را دوست دارم یا به اصطلاح بهم می‌سازد. 
دو روز دیگر سی و دو ساله می‌شوم و می‌توانم بگویم هرچند یک سال از برنامه‌های کاری و زندگی و سفر عقب ماندم، هرچند که دستم کامل خوب نشد و نمی‌شود، اما من امروز رعنای کامل‌تری هستم. انگار یک نفر چهارطرف وجودم را کشیده باشد، بزرگ شده‌ام. قد کشیده‌ام. دنیا را از آن بالا می‌بینم. قانون نانوشته‌ی جاودانگی زندگی اصالتش را برایم از دست داده و این حقیقت دمای وجودم را پایین آورده. نمی‌دانم چطور بگویم که شبیه افسردگی‌ نباشد. اعتمادم را به همه چیز از دست داده‌ام. به زندگی. به عشق. به کار. می‌دانم که همه چیز در یک لحظه می‌تواند از دست برود. همه چیز. و شگفت آور اینجاست که حال امروزم را بیشتر دوست دارم. نمی‌خواهم به قبلش برگردم. 
هر سال روز تولدم خوشحال‌ترین و خوشبخت‌ترین بودم و زندگی جاودانه‌ام را از صمیم قلب جشن می‌گرفتم. امسال این حس هم مثل قبل نیست. تولدم بیشتر شبیه یک خبر است، یک اتفاق خوب کوچک. خبری که در لیست اخبار می‌خوانی و یک لبخند گوشه لبت می‌نشاند. لبخندی که بعد از چند ثانیه محو می‌شود. اگر از من بپرسید این برازنده‌ترین راهِ جشن گرفتن زندگی است.  
.
*حافظ

سه‌شنبه، اردیبهشت ۰۵، ۱۳۹۶

کی دل سنگ تو را آه بهم می‌ریزد؟*

حقیقت این است که من انسان سانتی‌مانتالی هستم، هرچند که خوشم نیاید. سانتی‌مانتالیسم در تار و پودم تنیده شده و اگر شما نمی‌بینیدش بخاطر این است که هرروز دارم سرکوبش می‌کنم. امیدوار هم هستم که نبینید چون اگر ببینید یعنی سرکوب ناموفقی بوده و هیچ چیز بدتر از یک سرکوب ناموفق نیست.
در هرصورت من انسان سانتی‌مانتالی هستم و همان‌طور که در این چند خط خواندید دلم نمی‌خواهد باشم. یعنی در گذشته به اندازه کافی سانتی‌مانتال بوده‌ام و بنظرم هر کاری سنی دارد و اگر در سنش به آن کار نپرداخته باشی باز یک توجیهی دارد که بعدها چشمت هنوز دنبالش باشد. اما اگر به موقعش شمع‌هایت را روشن کرده‌ای و شعرهایت را گفته‌ای یک جایی باید بتوانی خودت را جمع و جور کنی. من هم یک دورانی دیگر گندش را در آورده بودم. اصلن عطسه می‌کردم شعر از دهانم میامد بیرون. نمی‌توانستم یک متن خبری بنویسم، هرکاری می‌کردم شاعرانه از آب در میامد و باید جعبه دستمال بین جماعت می‌چرخاندم. البته دلم هم کم خون نبود در آن سال‌ها و کلن انسان‌های سانتی‌مانتال دنبال دل خون هم می‌روند. از مهاجرت یک دوست صمیمی و معشوق بی‌اعتنا و جبر جغرافیا فاجعه می‌سازند. آنقدر قدح قدح در آن سال‌ها اشک ریختم و شب‌ها تا صبح شعر گفتم که نگو. اما یک جایی به خودم گفتم بس است. بزرگ شو. افسار زندگی‌ت را خودت به دست بگیر. تا کی می‌خواهی بنشینی چس‌ناله کنی که چرا فلانی رفته‌است، چرا دنیا اینقدر بزرگ است، چرا مرا دوست ندارد آنطور که من دوستش دارم و الی آخر. همین است که هست. فلانی رفته است و فلانی‌های بعدی هم می‌روند. دنیا هم بزرگ است؛ دوستت هم ندارد و نقطه سرخط.
یکجور با چنگ و دندان خودم را از آن تله‌ها نجات دادم و جلوی غم‌های بی‌پایان را گرفتم و گذشت.
حالا سال‌هاست یک رمانس حقیقی در زندگیم دارم و موضوعی برای شمع روشن کردن و اشک ریختن و شعر گفتن ندارم، از همه مهم‌تر علاقه‌ای هم به این کارها ندارم، اما هر ازگاهی سانتی‌مانتالیسم سرکوب شده وجودم در خواب یقه‌ام را می‌چسبد. مرا با خود می‌کشد در یک فضای غیرحقیقی فراموش شده. یک فضای نوستالژیک و احساسی. یک طور که نفسم بند می‌آید و یک چیزی روی قفسه سینه‌ام فشار می‌آورد که می‌شناسمش. همان غم سنگین و بی‌پایان است. زن سانتی‌مانتال درونم بعضی شب‌ها از سیاه‌چالش بیرون می‌آید و ضجه می‌زند. طوری که تا چند روز بعد سرم گیج می‌رود و قلبم تند می‌زند. من اما چکار می‌کنم؟ باز به همان سیاه چال تبعیدش می‌کنم و درحالی که غم نگاهم را پشت عینک و غم صدایم را پشت سکوت قایم می‌کنم افسار لعنتی زندگی‌م را می‌گیرم وبه سمت نقطه پایان گاز می‌دهم. 
.
*فاضل نظری

پنجشنبه، بهمن ۲۲، ۱۳۹۴

در ستایش تجربه های تازه یا خوشبختی های غیرمنتظره

من طرفدار تجربه های جدیدم. شاید درست تر باشد بگویم طرفدار درمعرض قرار گرفتن. چون زندگی شاید آنقدر بلند نباشد که بتوانیم همه چیز را تجربه کنیم، اما می توانیم خودمان را در معرض خیلی چیزها قرار بدهیم و تمایل درونیمان را بهشان بسنجیم. من همیشه اینطور زندگی کردم. اینطور تصمیم گرفتم. سنجش تمایل درونی. طبعن بعد که به موضوعی تمایل داشتم یا نداشتم، نشستم دلایل منطقی برایش چیدم و به بقیه آدمها اعلام کرده ام به این دلیل. اما خودم می دانم که دلیل و منطق در کتم نمی رود. دنبال دلم می روم. یا بقول مامان حسرت هیچ چیز را روی دلم نمی گذارم. مشکل اما این است که آدم درست نمی داند دلش چه می خواهد یا تا کی میخواهد. اینجاست که اهمیت در معرض بودن مشخص می شود. 
چند ماه پیش یکی از دوستانم که دانشجوی دکتراست می گفت اولین بار که استادش گفته بود یک جلسه بیاید سر یکی از کلاس ها و بعنوان استاد مهمان راجع به موضوعی تدریس کند، از ترس داشته قبض روح می شده. هیچ وقت خودش را بعنوان استاد تصور نمی کرده و مطمئن بوده استاد خوبی نیست. از چند شب قبل خوابش نمی برده و از صبح روز موعود دست و پایش می لرزیده. وقتی می رود بالای سن و شروع به حرف زدن می کند حس می کند در درست ترین جای جهان ایستاده است. می گوید نفهمیدم این دو ساعت زمان به چه سرعتی گذشت و دلم می خواست دو ساعتم دو روز کش می آمد. بعد از جلسه استادش که در کلاس حاضر بوده ازش می پرسد که تو سابقه تدریس داشتی؟ دوستم گفته نه. استادش گفته تو خیلی استعداد تدریس داری. از بهترین مدرس هایی هستی که من دیدم و از ترم بعد اساتید گروه دوستم را بستند به تدریس و همینقدر تصادفی فهمید که برای چه کاری ساخته شده است و از چه کاری لذت می برد.
جالب اینجاست که قبل از دکترا ام-بی-ای خوانده و همیشه می گفت از محیط آکادمی خوشش نمی آید و دوست دارد در شرکت ها کار کند و یکی دو بار هم بطور داوطلبانه در شرکت ها کارآموزی کرده بود که تجربه بدی هم نبوده هرچند خیلی هم دلبرانه از آب در نیامده. اما داستان دوستم با تدریس مثل عشق در نگاه اول است. یک لذت غیرمنتظره. یک خوشبختی که از آسمان می افتد توی دامنت بدون اینکه انتظارش را داشته باشی. بله. گاهی خوشبختی جایی ست که حدس نمی زنیم و اتفاقن خیلی هم بهمان نزدیک است درحالیکه ما آن دور دورها و نوک پلکان ترقی دنبالش می گردیم. 
چند هفته پیش خیلی تصادفی یک کار ترجمه قبول کردم، آن هم از آلمانی به فارسی. اولین بار بود متنی را به فارسی ترجمه می کردم. جدای ازینکه آلمانیم همچنان در حد اکابر است و مجبور بودم ده تا دیکشنری اطرافم پخش کنم، عاشق ترجمه شدم. سرعتم مثل بچه مورچه است اما وقتی مشغولشم زمان پرواز می کند. سرم را بلند می کنم می بینم چهار ساعت گذشت و من یک نصف صفحه ترجمه کردم و اصلن خسته یا درمانده نیستم. برای هر کار دیگری اگر این همه زمان بگذارم و اینقدر کم پیش برود از عصبانیت در و دیوار را گاز می گیرم. اما برای ترجمه نه. لذتش برایم با نوشتن وبلاگ، که بزرگترین و پایدارترین تفریحم در زندگیست، برابری می کند. هفته پیش کار را تحویل دادم. اما مطمئنم لذتش چیزی نبود که بتوانم به این راحتی کنار بگذارمش. دارم دنبال یک کتاب می گردم که به فارسی ترجمه کنم. البته یک کتاب که چه عرض کنم؛ به این زودی یک لیست کتاب در ذهنم دارم  و باید اولیش را انتخاب کنم. 
.

دوشنبه، آذر ۰۹، ۱۳۹۴

وقتی رعنا پدر میشود

پدر و مادرم در دوران انقلاب دانشجو بودند و مثل خیلی هم نسلی هایشان زندگی پرماجرا و پرجنب و جوشی داشتند. من و خواهرم هم بعنوان عضوهای بعدی خانواده کودکی نسبتن پرماجرایی داشتیم. یعنی وقتی خاطرات کودکی خودم را با سید مقایسه میکنم، میبینم چقدر او در آرامش مطلق یک شهر کوچک و یک خانه بزرگ و سرسبز بزرگ شده، و من در تب و تاب اسباب کشی های متعدد و کوچ کردن به شهرستان و بازگشتن به تهران بدون پدر. در نهایت وقتی هفده سالم بود برای اولین بار زندگی چهارنفریمان در خانه پدریم آغاز شد. شاید برای همین من نسبت به سید، خیلی بی پروا خودم را پرت میکنم در دل ماجراها با اینکه مضطربم میکنند، اما اضطراب و دلتنگی بنظرم بخشهای طبیعی زندگی هستند. خیال راحت و دنیای کوچک و سبز کودکی سید را من هیچ وقت نداشتم.  
با این همه وقتی سی سالگی خودم را با سی سالگی بابا و مامان مقایسه میکنم مغزم سوت میکشد. جنس تجربه من از زندگی در مقایسه خیلی لای پرقو-واراست. سال پیش یکبار که ایران بودم مامان گفت دیدی بابات چه متن قشنگی نوشته؟ پرسیدم کجا؟ گفت در وایبر. اولین خاطره پدرم در وایبر و برای گروه خانوادگی نوشته شده بود. متنش را خواندم. قشنگ بود. شبیه خودش بود. ساده و روان و عمیق. آرام اما پر از تجربه. بهش گفتم بابا خاطراتت را بنویس. وقتی تمام شد من کتابش میکنم. هرچند سکوت کرد اما معلوم بود ازین ایده بدش نیامده. سرگرمی تازه بابا شروع شد. پست پشت پست. دانه دانه متنهایش را برایم ایمیل میکند. نمیتوانید تصور کنید از خواندنشان چقدر لذت میبرم. نمیدانم چطور بگویم. احساس میکنم بالاخره بعد از سی سال مخاطب پدرم شدم. هم قدش شده ام. میتواند بعد از این همه سال از خودش، از احساساتش، از تجربه های زندگی ش برای من بگوید. مثل یک دوست. مثل یک هم قد و قواره. قبلتر هم زیاد صحبت میکردیم. اما همیشه راجع به من و زندگی و احساس و تجربه من بوده. مثل یک توافق نانوشته، همیشه زندگی من بوده که اهمیت داشته؛ برای او و برای من. 
یاد یک ماهی افتادم که با مامان به کلاس فرانسه میرفتیم و پشت یک میز و نیمکت مینشستیم. همیشه در راه کلاس من تمرینها را از روی کتابش کپی میکردم درحالیکه او رانندگی میکرد و ضبط ماشین آهنگ های فرانسوی پخش میکرد. آن روزها مامان دانش آموز شده بود، این روزها اما من پدر شده ام. 
.

چهارشنبه، آبان ۰۶، ۱۳۹۴

رویای ساعتِ هفتِ شب

تب دارم. زیر پتو وول میخورم. آفتاب پشت پلکهایم را بور میکند. نمیتوانم بخوابم. نصف شب با کابوس بیدار شدم. خیس عرق شدم. بالش را پشت و رو کردم و صورتم را روی طرف خنکش گذاشتم. خواستم دیگر نخوابم که کابوس بعدی شروع نشود. اما تا وقتی بیدار بودم کابوس قبلی دست از سرم برنمیداشت. خودم را بهش نزدیک کردم نفسهای مرتب و آرامش را شمردم تا آرامم کند. خوابم برد. باز کابوس. باز بیدار شدم. خیس عرق. لحاف را کنار زدم. گلویم درد میکرد. باز بهش نزدیک شدم. به چهره آرامش خیره شدم. بیدارش نکردم. خوابم برد. کابوس سوم.. 
شش نشده از تخت آمدم بیرون. لرز کردم. در دوماه گذشته سومین بار است که به بهانه ای مریض میشوم. امروز مسافرم. فکر کردم کاش نمیرفتم. مریضی در سفر دست و پا گیر است. باز فکر کردم باید بروم. زندگی را نباید معطل ناخوشی گذاشت. باید وسط حرفش پرید. باید یک کاری کرد گورش را گم کند. باید در کار غرق شد، در زندگی. چمدانم را گذاشتم وسط اتاق. پرش کردم از لباسهای گرم. ضعف داشتم. عرق از پیشانیم پاک نمیشد. برگشتم توی تخت. دستم را حلقه کردم دور کمرش. بیدار شد. دلم میخواست گریه کنم. بجایش بوسیدمش. گریه اما توی چشمانم نشسته. روی پیشانیم. توی گلویم. نمیرود. 
پروازم ساعت نه شب است. برنامه امروزم معلوم است. غلت زدن زیر پتو. دوا و قرص و شربت. خواب و بیدار. هذیان.ساعت هفت شب اما باید سالم و سرحال از خانه بزنم بیرون.ساعت هفت شب. 
خواب و بیدارم. کتاب میخوانم. چای مینوشم. تسلیم شدم. تسلیم خستگی. احساس میکنم زندگیم همین بود. می پذیرمش. در آغوشش میگیرم. تن میدهم بهش. به همین اندازه اش. به آینده فکر میکنم. به رویاهایی که هیچ وقت اسم رویا رویشان نگذاشتم. همیشه گفتم "ّبرنامه" است. رویا نیست. از جنس خیال نیست. واقعی ست. حقیقت دارد. توی مشتم است. امروز اما مشتم خالی ست. جان ندارد. آینده در چشمم خیال پرفریب و دلربایی شده. حتی فردا، حتی ساعتِ هفت امشب. ازین رویاهای محال که مخصوص داستانها و فیلم هاست. نه که بزرگ باشد. مثل همیشه است. همین کنار است. توی چمدان نیمه بسته ام. توی کفش های جفت شده دم در. توی آینه است. همه جا هست، مثل همیشه، در دسترس. من کوچک شدم. من آب رفتم زیر پتو. پایم به زمین نمیرسد. دستم کوتاه شده. نگاهم کوتاه شده. خسته تر از آنم که دنبالش کنم. پلک هایم سنگین است. دلم میخواهد بخوابم. دلم میخواهد بروم.

.

یکشنبه، مهر ۲۶، ۱۳۹۴

از خوشبختی های کوچک

دوباره برگشتم سرجای اول. یا به عبارت دیگر به خودم مسلط شدم. تماسهای کاریم را از سر گرفتم و صبح به صبح پشت میز کارم قهوه مینوشم. خوشحال و خوشبختم. فقط از زمان میترسم. میترسم یک روز بی رحم برسد که خوشبختی امروزم را فراموش کنم. که غمهای بی دلیل سالهای قبل از یادم برود. که به داشته هایم عادت کنم و چشمم دیگر نبینتشان. 
یکجایی باید بنویسم احساس امروزم را. که جای درستی از زندگیم هستم. کنار آدم درستی هستم. باید بنویسم که با چای نوشیدن و کتاب خواندن در کافه سر کوچه چقدر خوشبخت میشوم. که به خودم بیشتر و بیشتر عشق میورزم. که از خودم بیشتر و بیشتر مراقبت میکنم. ازبس که بهم عشق ورزیده و حواسش بهم بوده. هیچ بغضیم از چشمش دور نمی ماند. حتی هیچ فکری که ذهنم را آشفته کند. بس که مرا ازخودم بهتر میشناسد. دارم کم کم خودم را ازو یاد میگیرم. وعاشق خودم میشوم. 

چهارشنبه، شهریور ۱۱، ۱۳۹۴

کاروانی آمد بارش لبخند*

سه روز دیگر میرویم تهران و یک هفته دیگر عروسی میکنیم. 
چه احساسی دارم؟ هر احساسی که فکرش را بکنید. هیچ وقت در زندگیم اینقدر احساس در احساس نداشتم و اینقدر تمام حس هایم غلو شده نبودند و اینقدر اشکم روان نبود.
اصلن همین که چندسری اسم تمام فامیل بطور فشرده از جلوی چشمم رد شد کافی بود که احساسات دلتنگی و عشق و شادی و ناراحتی از ظرف وجودم سرریز کنند. هیچ وقت نمیتوانستم تصور کنم از شنیدن اینکه "عموجان کوچیکه (عموی کوچک مادرم)" در جشن عروسی ام شرکت خواهد کرد، یک نصفه روز زار بزنم. حتی همین حالا که نوشتم عموجان کوچیکه اشکم روان شد. یاد تمام عید دیدنی های نارمک افتادم. یاد خانه های دیوار به دیوار عموجان کوچیکه و عموجان بزرگه که یک در بینشان بود. بعد طبعن یاد عموجان بزرگه افتادم که پارسال فوت کرد. بعد هم یاد پدربزرگم که خیلی سال پیش فوت کرد و خلاصه غم نبودن غایبان و شادی بودن حاضران مدام تصاعدی میخورد و کش می آید. 

بعد فکر کنید از دوستانی که در چهارسال گذشته این کله دنیا تمام زندگی ت را همراهشان گذراندی هیچ کدام نتوانند بیایند عروسی. من اصلن رقص و شادی بدون آنهایم را یادم نمی آید. خیلی کم می آورمشان و خیلی احساس بی کس و کاری از نوع بی دوستی میکنم. و از همین تریبون رسمی اعلام میکنم از ما که گذشت، اما شما عروسی دوستانتان را جدی بگیرید وگرنه دق که ندانی که چیست میگیرند. 

احساس بعدی مربوط به دوستان جانی دور است. حالا در چهار پنج سال اخیر شاید هر کدامشان را یک یا دوبار بیشتر ندیده باشم ها. اما اگر فکر میکنید عادت کردم به نبودنشان اشتباه میکنید. به چت های روزانه و اسکایپ های گاه به گاه آدم عادت نمیکند. میشود یک دلتنگی کش آمده که چاره ای هم ندارد. یکی دو نفرشان را قرار است ببینم روز عروسی، بعد از چند سال. اصلن نمیدانم چه میشود. از فکرش تمام تنم مورمور میشود و اشکم در می آید. 

احساس بعدی، احساسی ست که قلب انسان را از حلقش میکشد بیرون و آن نگرانی و استرس است. اینکه چطور این همه لباس و متعلقات را بکشیم تا ایران. کی میوه و شیرینی و گل سفارش بدهیم و الی آخر. 

احساسات بعدی احساس همدردی با تمام مریضای بد حال و غریبای دور از وطن و گرفتارها و اسیرهاست. باور کنید. یکی از همبازی های بچگی م این روزها دارد دوره شیمی درمانی طی میکند و یکی از پسر/دخترخاله هایم بخاطر بیماری ناشناخته مرموزی در بیمارستان بستری ست. یکی از دوستان جانی م چند روز قبل از عروسی ما از همسرش که او هم از دوستان جانی ست جدا میشود. فکر میکنید راحتمان است؟ خیر. 

همانطور که دیدید این همه احساس هیچ کدام مربوط به من و سید نبود. کلن احساساتم نسبت به عروسی تا اینجا هر چه بوده رمانتیک نبوده. مثل یک طوفانی ست که من و سید داریم از دلش رد میشویم. طوفانش خانه خراب کن نیست، دل آدم را اما شخم میزند. 

*شعر از سهراب جان سپهری که بالای کارت عروسی مون هم زدیمش. بار کاروان اما درهم تر از آن که فکرش را کرده بودیم شد. 
.

چهارشنبه، مرداد ۲۱، ۱۳۹۴

تنها شدی؟ غم خواری نداری؟

مامان/بابا یک ماه/ دوهفته اینجا بودند. یک روز تلفن زدیم به مادربزرگ حس کردم صدایش پای تلفن میکشد. مامان و بابا حواسشان نبود. من اما همان لحظه مردم. وقت و بی وقت اشکهایم قل قل میجوشند بیرون. تازه فهمیدم چقدر جانم به جان مادربزرگ گره خورده. تازه فهمیدم که چطوری تنهایش گذاشتم. که چقدر ازش دور شدم. که وقتی مریض میشود دستم به هیچ کجا بند نیست. به خواهرم سفارش کردم این روزها تنهایش نگذارد، جواب داد نه که خودت تنهایش نگذاشتی؟ راست میگفت. تنهایش گذاشتم. 

از ایران که مهاجرت میکردم به همه چیز و همه کس فکر کردم، بجز مادربزرگم. از همه چیز و همه کس خداحافظی کردم بجز مادربزرگم. نه که نخواسته باشم، توانش را نداشتم. اینقدر سنگین و بزرگ و غیرممکن بود که مغزم خود به خود انکارش میکرد. هربار بغض کرد به دروغ گفتم دو ساله برمیگردم. میدانست برنمیگردم.
روز آخر بردیمش خانه خاله، که نباشد، نمیتوانستم در چشمهایش نگاه کنم. نه فقط روز آخر. دو ماه آخر نمیتوانستم در چشمهایش نگاه کنم. نمیدانم چطور توانستم تنهایش بگذارم. هم دمش بودم. میدانم که بودم. هنوز هم به همه میگوید: رعنا همدم من بود. حتی وقتی بالا بود صدای خنده هایش از آشپزخانه میامد پایین. صدای حرفش از پاسیو می آمد پایین. رفت و با خودش روح این خونه رو برد..
مادربزرگ برایم تجسم کامل عشق است. عشق بی شرط. عشق بی قید. یکبار نگفت بیا دست مرا بگیر یا یک لیوان آب بهم بده. هیچ وقت نگفت درد دارد. غمگین است. بی حوصله است. هیچ وقت هیچ شکایتی از زندگی نکرد. هیچ وقت. نمیدانم این همه صبر از کجاست؟ قدردان تر از مادربزرگ در زندگیم ندیدم. هشت سال هر شب در اتاقش خوابیدم که تنها نباشد، هشت سال هر صبح ازم تشکر کرد.
شبها که خواب بودم سر سجاده نماز شب میخواند و تماشایم میکرد. صبح به صبح میگفت شبش چطور خوابیده بودم. که چندبار بالشم را از روی تخت پرت کرده بودم پایین. که آیا در خواب حرف زده بودم و چه ها گفته بودم. تمام آن سالهای پر تب و تاب، شبها تماشایم میکرد. سالهایی که بعضی شبهایش کابوس بود و از خواب میپریدم و در بغلش گریه میکردم و او با عصا، کشان کشان میرفت تا آشپزخانه که انگار ته دنیا بود و برایم یک لیوان آب می آورد.

کاش میتوانست راحت راه برود. کاش میتوانست تنها از خانه بزند بیرون. یادم نمی آید آخرین باری که تنها از خانه بیرون رفته کی بود. حتی وقتی هنوز پدربزرگ زنده بود نمیتوانست تنها جایی برود.

مامان و بابا برگشته اند تهران. دیروز با مادربزرگ حرف میزدم و بهش گفتم اینبار آمدن بابا و مامان اصلن خوش نگذشت. گفتم جایش خیلی خالی بود و دفعه بعد باید او هم بیاید. خندید. حالش خوب شده بود. صدایش نمیکشید. میخندید. گفت تحفه میخوای؟ گفتم یک ویلچر موتوردار برایت میگیریم همه جا با هم میرویم. کاش میشد.

دلم برایش خیلی تنگ شده. برای خانه بزرگ و مرتب و تمیزش. برای آشپزخانه همیشه گرمش. برای مهربانی ش. برای پس گردنی های بی هوا که بقول خودش شتلق میخواباند پشت گردن آدم. برای پیرهن خواب صورتی کمرنگش. برای صدای نفس هایش وقتی که راه میرود. برای عصای لعنتی ش. برای قدم های محتاطش. برای دست های ورم کرده اش. برای انگشت های آرتروزیش. برای وقتهایی که میخندد و چروک های پیشانی ش بازتر میشود. برای شبها که دندانهایش را در می آورد. 

نمیدانم اینبار رفتم تهران چقدر باید تماشایش کنم که دلم سیر شود. 
.
بعد.مثنوی هفتاد من داشتم از مادربزرگ برای نوشتن، اما اشکهای قلقل کنان امان نمیدهند. 
.

پنجشنبه، مرداد ۱۵، ۱۳۹۴

قصه ما تموم شد، قصه ما بود همین*

ببینید این خانومه چجوری میرقصه (اینجا). دلم میخواست زندگی م رو اینطوری اجرا میکردم. همینقدر مسلط و قشنگ و هیجان انگیز و رنگ به رنگ. 
خیلی کار کردم درین مدت. اما فکر میکنم هنوز خیلی نامنظم و نامطمئنم. این اطمینان از کجا میخواد بیاد تو قلب آدم؟ میدونم که دارم یه راهی میرم که تا حالا نرفتم. که سخته آدم مرزهای توانایی خودشو به چالش بکشه. اما اگرم نکشه مرزهای توانایی کوچک و کوچکتر میشن و کم کم کل وجودتو به چالش میکشند. از بحرانهای بزرگتر اگر مدام فرار کنی "نه" گفتن به دوستت پای تلفن برات تبدیل به "بحران" میشه.
راه قوی تر شدن چیه که من پیداش نمیکنم؟ راه مطمئن تر شدن؟ تجربه نمیتونه باشه. مطمئن ترین و قوی ترین و دوست داشتنی ترین رعنای زندگی م بیست و دو ساله بود. خیلی بهش فکر میکنم.  صبح های زود میرفت توی پارک نزدیک خونه ورزش میکرد. شبها تا دیر شعر میخوند و آهنگ گوش میداد. تابستونا مدام میرفت زیر آفتاب شنا میکرد، کمرشو گود میکرد و شکمشو میمالید به کف استخر. عاشق کف تاریک استخر بود. عاشق دیدن طلوع آفتاب بود. عاشق نوشتن بود. عاشق صبحانه خوردن با دوستاش بود. عاشق بود. زیبا بود. خیالش راحت بود. فکر میکرد پایان خوش توی دستاشه. پایان خوش اما از لای انگشتهاش سر خورد و رفت و شش سال بعد یک روز بارانی در یک شهر غریبه بی خبر جلوش سبز شد. اما این رعنا دیگه رعنای اون سالها نبود که از خوشی جیغ بکشه و دست در دست پایان خوش تمام خیابونهای شهر رو برقصه و آواز بخونه. عوض شده بود. حتی پایان خوش اونو نشناخت و راهش رو کشید که بره. رعنا دنبالش دوید و بهش رسید و ازش خواهش کرد که نره. پایان خوش تو چشمای رعنا نگاه کرد. درموندگی و خستگی و دست و پا زدن بود که همراه اشک گوله گوله میریخت بیرون. غم رو دلش نشست و شد پایان ناخوش. رعنا دیگه نشناختش. فکر کرد اشتباه گرفته بود. قوز کرد و از کنارش رد شد. 
.
*آقای حکایتی
.

دوشنبه، اردیبهشت ۱۴، ۱۳۹۴

اردیبهشت بی شک ماه من است

نمیدانم از کجا شروع کنم. ناگهان زندگی آنقدر روان و گوارا شد که انگار دارم سهمم از خوشبختی های دنیا را به آسانی یک لیوان آب خنک سر میکشم. انگار سر ماشینم را کج کرده باشم و از پیست مسابقه زده باشم بیرون، شیشه ها را داده باشم پایین و سلانه سلانه در جاده خاکی سبز و آفتابی بروم جلو. یک جاده ای شبیه همان که میرسید به خانه باغ بابابزرگ در فشند. همچین تفاوتی کرده کیفیت زندگی م. 
از وقتی که از شرکت بیرون آمده ام هرچه آدم تازه میبینم بطرز عجیبی خوب و جذاب اند. یعنی آنقدر در آن هشت نه ماه کاری با آدمهای بیربط معاشرت کرده بودم که حالا مثل آدم ندیده ها تمام تقویمم پراز قرار و مدار است با آدمهای تازه همراه. اصلن پایم را در هر کنفرانس و کلاس و مهمانی ای میگذارم یک پدیده ای آنجا کشف میشود. پایم تازه به سوراخ سنبه های طلایی برلین باز شده. انگار شهر و تمام آدمهایش برایم آغوش باز کرده اند. آنقدر حجم خوشبختی ای که این روزها تجربه میکنم زیاد است که بلد نیستم بنویسمش.
.
فردا سی ساله میشوم. سالگرد دوستی مان هم هست. دو ساله شدیم. دلم خیلی به عشقش گرم است. میدانم از معدود آدمهایی هستم که روز تولدشان خیلی خوشحالند. اتفاق های خوب زندگی م هم، روز تولدم می افتند و من هر سال بیشتر از سال قبل دلیل برای خوشحالی دارم. 
امسال هم کار خودم را شروع کردم. بالاخره این شرکت از من زاییده شد. خیلی احساسهای متناقض و متناوبی نسبت بهش دارم. مثل مادری که یک بچه ضعیف و لاجون زاییده و مطمئن نیست که بچه بماند. گاهی ناامید و نادم، گاهی امیدوار و عاشق. 
.
جای تمام آنها که درین سی سال دوستشان داشتم و دوستم داشتند بسیار بسیار خالی ست. 
تولد سی سالگی م را اما، با آدمهایی جشن میگیرم که تا یک ماه قبل نمیشناختم. 
و مینوشم به سلامتی فصل جدید. 
.


چهارشنبه، فروردین ۰۵، ۱۳۹۴

نوبهار است در آن کوش که خوشدل باشی*

امسال نوروز خیلی وقت خوبی آمد. یک جایی از زندگی م بودم که خیلی نیاز به نو شدن داشتم. این بود که سفت و کفت در آغوش گرفتمش. تصادفن تغییر چیدمان وسایل خانه مان هم، که قرار بود برای سال نو میلادی انجام بگیرد با چند ماه تاخیر مصادف شد با ایام نوروز. که باعث شد شب عید خانمان کن فیکن باشد و بجز یک مترمربع سطح میز چوبی گوشه اتاق و یک صندلی که با زحمت ده دقیقه قبل از سال نو خالی شده بود، هیچ نقطه خالی دیگری پیدا نکنیم برای هفت سین و قرتی بازی هایش. بعد باید با مامان بابای سید تماس ویدئویی میگرفتیم چون آنها برخلاف خانواده من، عید را خیلی جدی میگرند. این بود که میبایست دوربین موبایل را با دقت در یک زاویه خاص نگه میداشتیم. هرگونه انحراف از آن زاویه باعث میشد مخاطبان تصور کنند مراسم سال نو را در انباری خانه مادربزرگمان برگزار کردیم. اگر یک نفر (مثلن همسایه های روبرویی که با گرمتر شدن هوا عادت روی طاقچه نشستنشان را از سرگرفتند) از پنجره تماشایمان میکرد با صحنه مضحکی مواجه میشد. انگار در اتاقمان سریال میساختند و همه اتاق پشت صحنه بهم ریخته فیلم بود و گوشه اتاق دو هنرپیشه با لباسهای پلوخوری به دوربین موبایل لبخند میزدند.
اولین بارم بود سبزه سبز میکردم. مامان هم هیچ وقت سبزه سبز نمیکرد. بنظرش چهارشنبه سوری و سفره هفت سین و دید و بازدید رسم و رسوم مسخره ای می آیند. البته بعضی سالها چند روز مانده به عید میرفت یک سبزه میخرید و هفت سین کوچکی یک گوشه میچید که همیشه یک سینش "ساعت" بود. چون معمولن یکی دو تا از سینها در خانه پیدا نمیشد و مجبور میشد از خلاقیتش کمک بگیرد. میخواهم بگویم درست است که میگفت مسخره است، اما ته دلش ازین مسخره بازی خیلی هم بدش نمی آمد.
من از بچگی بیشتر از بقیه اعضای خانواده به هفت سین و این قرتی بازی هایش علاقه داشتم. خانه خاله ها که میرفتیم عید دیدنی من تمام مدت دور هفت سین میچرخیدم و خاله ها ازم عکس میگرفتند. یادم هست یک سال دخترخاله هایم که هفت هشت سالی از من بزرگتر بودند هفت سین مفصلی چیده بودند که یک میز ناهارخوری دوازده نفره را پر میکرد. یک طرف میز هفت سین و یک طرف هفت شین. دخترخاله ام معتقد بود که سفره سال نو در اصل هفت شین بوده و با گذر زمان به هفت سین تبدیل شده. از هفت شین چه چیزی یادم مانده باشد خوب است؟ شراب و شمشیر. یک شمشیر گنده در غلاف گوشه سفره هفت شین بود و منکه قبل ازین فقط در فیلم های قدیمی شمشیر دیده بودم با کنجکاووی پرسیدم شمشیر از کجا آوردید؟ اما بجای جواب دادن خندیدند. این یکی از عادتهای ناپسند دخترخاله هایم هست که فکر میکنند در جواب سوالهای "بچه"ها یا کسانی که آنها "بچه" بحساب میآورند، میتوانند فقط بخندند.
دیگر باری که شمشیر دیدم نامزدی دوستم بود. خانواده شان مذهبی بودند و کسی نمیتوانست جلوی داماد برقصد. بنابراین از جمع دوستان انتظار میرفت در نقش گروه رقاص ظاهر شوند. موقع بریدن کیک یک نفر دست مرا گرفت و کشید وسط و یک شمشیر گل زده بطور افقی جلویم نگه داشت، یا دقیقتر بگویم، بهم تعارف کرد. انگار که جلاد باشم و قرار باشد سر کسی را ببرم. چون حتی سر گوسفند را هم کسی با شمشیر نمیبرد. پرسیدم چیکارش کنم؟ گفت بیا رقص چاقو کن. گفتم چرا شمشیر؟ ظاهرن کسی خیال جواب دادن نداشت، همه جمع شلپ شلپ شروع  کردند به دست زدن و با لبخندهای تشویق کننده به من خیره شدند و من ناچار، درحالی که آن هیولای ترسناک را با دو دست بالای سرم نگه داشته بودم، قرهای ریز میریختم و امیدوارم بودم کسی ازم فیلم نگیرد.
ببین چطور آدم از نوروز میرسد به رقص شمشیر. حال آنکه هدف نگارنده ازین پست هدف گذاری برای سال جدید خورشیدی بود.
هدف سال نودو چهار این است که از زنگی لذت ببرم. بمعنای دقیقتر، از لذت بردن نترسم. یعنی شغلی انتخاب نکنم که زندگی را زهر مارم کند. که ازش بیزار باشم و صرفن بخاطر حقوق آخر ماه، مثل یک شکنجه مکرر بهش تن بدهم. یک جایی هم آدم باید از آن پلکان ترقی بپرد پایین و شیرجه بزند ته دریا. من همه درآمدهای بالا و همکاران متمول و خانه های شیک و ماشین های مدل بالای فردا را به لذت آبتنی امروز میفروشم. راستش فروختنش برای من زیاد هم راحت نیست. جرئت میخواهد. امسال میخواهم آن کله نترس را پیدا کنم و پاسش بدارم. امسالی که سی ساله میشوم.
.
*حافظ جان
 

یکشنبه، اسفند ۱۷، ۱۳۹۳

تا چه خواهد شد درین سودا سرانجامم هنوز*

یک دوستی داشتم میگفت "اگر از زندگی من فیلم بسازند، ازین فیلم های فلسفی از آب درمی آید که یک ربع یک شاخه گل نشان میدهند و باد در چمن. بسکه ماجرا ندارم. زندگی تو اما ازین فیلم های سه ساعته پرماجرا میشود." سید هم میگوید این دو سه سال آخر زندگی ش به اندازه پنج شش سال کش آمده، بسکه من هرروز یک "ماجرا"ی تازه داشته ام.
جالب اینجاست که خودم دنبال ماجرا نمیروم.فقط نمیتوانم جلویشان را بگیرم. نمیتوانم درو پیکر زندگی م را ببندم. نطفه ماجرا انگار یک جایی درونم بسته می شود و ذره ذره رشد میکند و در نهایت ازم زاییده می شود. نمیتوانم جلویش را بگیرم. گاهی اینقدر شکوه لحظه مسحورم میکند که به هیچ فردایی نمیتوانم فکر کنم. بی مهابا در لحظه تنیده می شوم بیکه باور کنم نطفه کوچکی که امروز از لذت، درونم بسته میشود فردا رشد خواهد کرد و مرا و زندگی ام را فرا خواهد گرفت.
 .
هفته پیش به من و مدیرم اطلاع دادند که پوزیشن هایمان کنسل خواهد شد. که با تغییرات سازمانی اخیر، شرکت دیگر به پست های ما نیازی ندارد. یک پست دیگر بهم پیشنهاد دادند. باز هم در دپارتمان فروش. باز هم پر از ماموریت های یک روزه. کارش از جنس کار قبلی م بود، با این تفاوت که از الف تا یای ش معلوم بود. مطمئنن استرسش کمتر بود، هیجانش هم. 
راستش فکر نمیکردم جرئت نه گفتن داشته باشم. با تعداد انگشت شماری از آدمهایم مشورت کردم و جرئت پیدا کردم. هنوز نمیدانم بعدش میخواهم چکار کنم. یک جای دیگر استخدام شوم یا کار خودم را شروع کنم. فعلن باید چهار پنج ماه فشرده آلمانی بخوانم.
.
*حافظ 

سه‌شنبه، بهمن ۱۴، ۱۳۹۳

تقدیم به سال 2015 - با یک ماه تاخیر

امسالِ میلادی؟ میخواهم چهارزانو بنشینم وسط زندگیم. میخواهم حقیقتن روی خودم متمرکز باشم. خودِ مهجورِ درونم. می خواهم پوسته ی معقول بیرونی م را کامل بدرم بیایم بیرون. دیگر تا سی سالگی آدم اگرخودِ خودش را نتوانست بروز دهد، بهتر است برای همیشه کفنش کند و از دو دلی و تردید و تشویش نجات پیدا کند. تا آخر عمر بشود همان پوسته معقول و محافظه کاری که تا به امروز نقشش را بازی کرده. میدانید؟
بعله. سال بازگشت به خویشتن است. هرروز و هر شب و هرلحظه فقط سعی میکنم خودم را، خود واقعی م را پیدا کنم. سوای نقش ها. اینجا هم احتمالن فقط از خودم مینویسم. میخواهم عکس های قدیمی م را نگاه کنم و پست های قدیمی م را بخوانم و ببینم وقتی اینها را مینوشتم چه شکلی بودم. چه مدلی می ایستادم. چه مدلی لبخند میزدم. انحناهای بدنم چطور بود. عضلات صورتم چی؟ خطوط روی پیشانی و هزار چیز دیگر. 
میخواهم هر ماه یک نقاشی از خودم بکشم. اگر همت کنم اینجا هم میگذارمشان. میخواهم ساعت ها به خودم زل بزنم. به خودم در سالهایی که گذشتم و خودم در سالهایی که می آیم.
.
بعد. این پست در فیس بوک دوستم یادم انداخت که برای امسال ازینا ننوشته بودم که بحمدالله انجام شد.
.

سه‌شنبه، دی ۱۶، ۱۳۹۳

از صبح شاید دو ساعت کار کرده باشم فقط. مدیرم پیغام داد که هنوز از تعطیلات برنگشته. معنای پیامش برایم این بود که میتوانم به تختم برگردم. برنامه ی ماموریت های هفته آینده را که میبینم، احساس میکنم کار نکردن وظیفه شرعی و عرفی امروز و دیروزم بوده که به نحو احسنت بانجام رساندم.
کلن مسرورم. دو هفته ایران بودم. حدس میزدم نامزدی مراسم حوصله سربر و مزخرفی باشد، بسکه سید رنگ به رنگ سخنرانی های طولانی من باب بیهودگی مهمانی و دور همی و اساسن بیهودگی ازدواج برایم ارائه کرده بود. من البته حرفهایش را میفهمم. تمام و کمال. هرچند او باور نمیکند. اما حرفهایش اینقدر مستدل و روانند که هر کسی میفهمد. گفته بودم که، خیلی قشنگ حرف میزند. البته مطمئن نیستم با همه همینطور باشد،اما با هرکس که بخواهد میتواند قشنگ حرف بزند. من اینطوری نیستم. من بندرت پیش می آید از حرف زدن خودم خوشم بیاید. آن هم با آدم های بی ربط پیش می آید. یعنی گاهی یک حرفهای قشنگی هم از دهانم بیرون میپرد، اما به اراده ی من نیست. کنترلش دست خودم نیست. بیشتر وقت ها قشنگ که حرف نمیزنم هیچ، اصلن حرف نمیزنم. گوش میکنم و توی ذهنم حرف میزنم، قضاوت میکنم، تحلیل میکنم. آخرش هم همه را قورت میدهم در حالیکه دوتا لبم را محکم به دندانهایم فشار میدهم. عضله های صورتم بعد از مهمانیها درد میگیرد. مخصوصن اگر موضوعی باشد که قبلتر بهش فکر نکرده باشم مثل بز نگاه میکنم. حتی یک آره یا نه نمیگویم. سید خیلی ناراحت میشود. حق دارد ناراحت شود. بیست دقیقه یک نفس از موضوعی (مثلن پیدایش کره زمین) که برایش جالب است حرف میزند. از مستندهایی که دیده و کتابهایی که خوانده و نظر شخصیش و ال و بل. من تمام مدت مثل جغد با چشم های گرد و دهان دوخته بهش زل میزنم. من البته دارم گوش میکنم و لذت میبرم. برای همین ساکت که میشود میپرسم "خب؟" اما برخلاف انتظار من داستانش را ادامه نمیدهد و بجایش با یک لحن دلخور میپرسد نظرت چیه؟ و من صادقانه میگویم که نظری ندارم و این معمولن پایان مکالمه است.
در مورد ازدواج موضوع فرق داشت. من از همان روزی که دو سال پیش برای اولین بار از پله های این خانه آمدم بالا، دلم خواست با سید ازدواج کنم. همان روز مطمئن شدم که دلم میخواهدش. تمام و کمال. هیچ وقت هیچ دلیل قابل ذکری برایش نداشتم. احساسی بود که همان لحظه در دلم نشست و دیگر بلند نشد. اتفاقن تا قبلش فکر میکردم از ازدواج خوشم نمیآید. بسکه به سخنرانی های مستدل دوست و آشنا در نکوهش ازدواج و قراردادی کردن عشق و غیره گوش داده بودم و بنظرم کاملن منطقی و مقبول هم بود. اما در نهایت آدم باید به احساس خودش اعتماد کند حتی اگر غافلگیرش کند. باید اگر دلش میخواهد، با مردی که دوست دارد ازدواج کند. حالا هرچه هم تا دیروزش به ازدواج اعتقادی نداشت. تا دیروزش این آدم را نمیشناخت خب یا دوست نداشت یا نمیدانم چه. میدانید؟ نباید اجازه دهد تئوری های زیبا و هیجان انگیز برایش حیثیتی شود و بخاطرش احساسش را سرکوب کند. کلن اعتقاد دارم اگر همه انسان ها شل تر میکردند و کسی از چیزی دفاع نمیکرد دنیا برای زندگی مناسب تر میشد.
خلاصه احساسم غافلگیرم کرد و ازدواج کردم. احساسم یک بار دیگر در جشن نامزدی غافلگیرم کرد و خیلی بهم خوش گذشت. اصلن دیدن تمام فامیل یکجا خودش یک جان اضافه به آدم میدهد. آن هم فامیلهای خندان و رقصان.
سید را بی اندازه دوست دارم. از یک جایی ته ته قلبم. یک جوری که مثل روز روشن است. که نیاز به ابراز و اثباتش نیست. قرتی بازیهایش را، تن ندادن ها و پررنگ بودنش را. کلن پررنگ است در زندگی. راجع به همه چیز نظر دارد، علایق عجیب و غریبی دارد. مدام بفکر طبیعت و کره زمین است. عاشق آدم های غریبه و زبان های خارجی ست. آلمانی را مثل زبان مادری ش حرف میزند، بارها پیش آمده که آلمانی ها وقتی فهمیده اند اینجا بزرگ نشده یا یکی از والدینش آلمانی نیستند متعجب شدند. عاشق آشپزی هم هست. عاشق خانه است و اینکه یک عالمه عشق در خانه بریزد. دلش میخواهد همه چیز خانه را خودش درست کند. یکی از بزرگترین ترسهایش این است که من بروم ای-کِ-آ و خانه را در یک حرکت پر از تیروتخته کنم. کاری که ازم بعید هم نیست. اما او دوست دارد دانه دانه وسایل را با وسواس انتخاب کند. از دست دوم فروشی ها، بعد اگر لازم بود تعمیرشان کند. یا رنگ بزند. یا یک گوشه شان را اره کند بندازد کنار. یا طبقه ی آن کمد را بردارد وصل کند به این یکی. یا بطور مستقل بکوبد به دیوار. میدانید؟ دوست دارد هر وسیله خانه داستان داشته باشد. هم خانه ی ایده آلی ست کلن. دوست داشتنش هم که حرف ندارد. یکجور بدون قید و شرط آدم را دوست دارد. مرا از همان شش، هفت سال پیش دوست داشت. یکسره. حتی تمام سالهایی که با هم نبودیم دوست داشتنش را احساس میکردم. زنده تر و واقعی تر از دوست داشتنِ دوست-پسرهای وقت. اکسش را هم هنوز دوست دارد و پنهان نمیکند. وقتی کسی را دوست داشت، دیگر دوست دارد. هر اتفاقی که میخواهد بیافتد. می شوی پاره ای از قلبش.
.

شنبه، آذر ۱۵، ۱۳۹۳

آی عشق آی عشق، چهره آبی ات پیدا نیست*

گلدانهای روی تاقچه آشپزخانه حالشان خراب است. حتی گلدان سبز غول پیکر گوشه اتاق که به اندازه یک کمد دو لنگه از خانه نقلی مان فضا گرفته هم سرحال نیست. برگ های بزرگش دانه دانه دارند از وسط ترک میخورند. نمیدانم چکار کنم. من هیچ وقت باغبان خوبی نبودم. هیچ وقت برای خودم گلدان نخریدم. چون ازین استیصالی که روی تاقچه موج میزند بیزارم. هربار که از در اتاق رد می شوم و چشمم به قاچ وسط برگ ها می افتد دلم ریش میشود. بغض گلویم را میگیرد. باور نمیکنید؟ میدانم احمقانه ست. اما حکایت من و این خانه جداست. روز اول همین گلدانهای سبزش دلم را برد. حالا دیگر هیچ چیز مثل قبل نیست. نه خانه. نه گلدان ها. نه صاحب خانه. خودم هم مثل قبل نیستم. شبیه به گلدان بزرگ گوشه اتاقم. هربار که از در اتاق رد میشوم انگار از جلوی یک آینه قدی میگذرم. دلم ریش میشود.
تنها موجود سرخوش این چهاردیواری پیچک آشپزخانه است که سقف کابینت ها را فرش کرده. میله های آب گرمکن را میگیرد میرود بالا و از کنار قاب در پیچ میخورد می آید پایین. هر هفته برگ های تازه مغز پسته ای میدهد. ساقه اش چابک و نازک و زنده است.
هنوز درین خانه، آن بالاتر برگ سبزی جوانه میدهد. 
.
* شاملو

پنجشنبه، آذر ۰۶، ۱۳۹۳

از خاطره ام چرا، اما از خاطر خوابهایم پاک نمیشوی

هنوز هم گاه به گاه خواب اکسم را میبینم. در تمام خوابها هم ازم دلخور است که دوست پسر دارم و خوشبختم. زندگی مرا با زندگی خودش مقایسه میکند و تنها بودگی ش را تقصیر من میاندازد. من هم خیلی متواضعانه سعی میکنم به یادش بیاورم که با من خوشحال نبود. که هیچ وقت در زندگی ش عاشق من نبوده و نباید این را فراموش کند. جدن باور دارم که هیچ وقت عاشق من نبود، و اگر با هم بودیم بخاطر این بود که میخواست به عشقِ من فرصت بدهد چون دوستم داشت. یکی دو سال صمیمی ترین دوست هم بودیم و درواقع بزرگترین گاف زندگی م بود که عاشقش شدم. و چون میدانستم که عاشق آدم اشتباهی شدم، با استادی هرچه تمامتر پنهانش کردم که سخت هم بود. فکر کردم از ایران میرود و دیگر نمیبینمش و تمام میشود. از ایران رفت و ندیدمش و تازه بی تابی ها شروع شد. آخرش؟ ناچار شدم بهش بگویم. کاری که باید همان اول میکردم و حالا که نگاه میکنم اصلن نمیفهمم چرا هی به تاخیر انداختم. دوست خوبِ هم بودیم و با تمام جفتک اندازی های عشقی م صبوری کرد. جفتک اندازی ها را بخواهم شرح بدهم داستان هزار و یک شب میشود. فحش های ادبی زیاد بهش دادم. نامه های تلخ و گزنده ای که واقعن حقش نبود. 
خوابش را که میبینم پیش ازینکه یاد خاطرات عشقی م بیافتم، یاد آن دوستی یکی دو ساله ی دور می افتم که از حق نگذریم بدی هم نبود. دفعه آخر گوشی تلفنم را برداشتم شماره اش را از اینترنت درآوردم و روی گوشی م نوشتم. مانده بود آن دکمه سبز را بزنم و بیاید پشت خط. چند دقیقه به گوشی م زل زدم و از خودم پرسیدم چه میخواهی بگویی مثلن؟ سلام من دیشب خواب دیدم تو داری گریه میکنی. اصلن فکرش را هم نمیتوانستم کنم. آنقدر از هم دور شده ایم که اگر در دل خون هم گریه کنیم در جواب "چطوری؟" با یک لبخند به دیگری خواهیم گفت "خوبم". از آن خوبم هایی که آدم به فامیلها و دوستان دور خانوادگی میگوید.
دکمه سبز را فشار ندادم. عددها را دانه دانه و با دقت از روی گوشی م پاک کردم. حالا تقریبن مطمئنم که حتی اگر جایی برحسب اتفاق ببینمش خودم را میزنم به ندیدن و راهم را میگیرم میروم. حرفی نمانده برای گفتن. واقعن نمانده. 
.