‏نمایش پست‌ها با برچسب نسخه پيچي هاي يك ديوانه. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب نسخه پيچي هاي يك ديوانه. نمایش همه پست‌ها

پنجشنبه، مرداد ۱۹، ۱۴۰۲

از میانسالی

امروز صبح که پشت فرمان بودم چشمم به آینه افتاد و دیدم راننده ماشین پشتی دارد با دست و صورت برایم شکلک در می آورد چون بجای سرعت مورد انتظار او با سرعت مجاز می راندم. وقتی بدون آنکه چشمه آدرنالین در تنم بجوشد و بوقی بزنم و فحشی بدهم و حرصی بخورم، دستم را از پنجره بیرون بردم و انگشت وسطم را در کمال خونسردی حواله‌اش کردم برایم روشن شد که با میانسالی خودم خیلی راحتم. میانسالی، که نمی‌توانم دست بگذارم روی یک جای خاص و بگویم برای من از اینجا و به این شکل شروع شد، مثل یک مشت اکلیل که سر تا پای وجودم پاشیده باشند، در هر لحظه درخشش را نشانم می دهد. مثلا در خیابان‌ که راه می‌روم دیگر زیرچشمی انعکاس تنم را روی شیشه مغازه‌ها چک نمی‌کنم. با خیال راحت شلوارک‌های خیلی کوتاه می‌پوشم و پاهای گوشتالویی که در جوانی راحت تر بودم زیر لباس پنهانشان کنم در معرض قضاوت می‌گذارم، بدون آنکه حتی یادم باشد دارم در معرض قضاوت می‌گذارمشان. به جای آنکه دنبال مدل مویی باشم که به چهره‌ام بیاید، مدل مویی را انتخاب می‌کنم که دوست دارم. به کمترین چیزی که توجه می کنم این است که متناسب با جمع لباس بپوشم و نشست و برخاست کنم. کارهایی را که دوست داشتم و انجامشان را سالها به پیدا شدن وقت مناسب موکول کرده بودم، در دم دستی ترین پنجره های زمانی ممکن، شروع می کنم. به ندرت دلم می آید کاری که دلم می خواهد را به فردا موکول کنم. می نشینم در ساندویچ فروشی محل و بدون ذره ای عذاب وجدان یک ساندویچ دونر را کامل می‌خورم و این درحالیست که وزنم از دورانی که هنوز جوان بودم و تک‌تک لقمه‌هایم را در عذاب وجدان می‌پیچیدم و بر دهان می گذاشتم کمتر هم هست. و اتفاقن درخشش میانسالی برای من در همین است: قدرت. قدرت نه از جنس سلطه بر دیگری، قدرت از جنس صاحب خود بودن. 

چند هفته پیش که تابستان هنوز گرم بود و نیمه برهنه با دوستم در قایقی شناور بر دریاچه پارو به دست گپ می زدیم، گفت باورت می شود که دارد چهل سالمان می شود؟ احساس می کنم هنوز بچه ایم. گفتم: بچگی را بیخود بزرگ و مقدس نکن. اگر هنوز بچه بودیم می توانستیم دوتایی اینجا باشیم؟ نمی بینی چه قدرتی داریم امروز؟  

من میانسالی را ترجیح می دهم. 

.

پنجشنبه، آبان ۱۷، ۱۳۹۷

پيام دوست شنيدن سعادت است و سلامت*

مواظب خودت باش.
بنظرم شایسته‌ترین عبارتی که کنار هر خداحافظی می‌تواند بنشیند همین است. مواظب خودت باش حالا که من نیستم، حالا که تو نیستی. حالا که نمی‌شود همیشه مراقب هم باشیم، بیا هرکس مراقب خودش باشد بخاطر دیگری.
گاهی وقت ها که از نبرد بی‌پایان زندگی برای خوب بودن و خوب ماندن خسته می‌شوم، یاد همه آدم‌هایی افتادم که ازم خواسته بوند مراقب خودم باشم. راستش بخاطر همان‌هاست که هر صبح جلوی آینه لبخند می‌زنم و به زن درون آینه عشق می‌ورزم. چون او همان زنیست که آدم‌های زندگیم به من سپردند. امانتی است که قول دادم مراقبش باشم و نگذارم در گوشه‌های سرد و تاریک زندگی بپوسد. 
هر وقت غمگین باشم به آخرین باری فکر می‌کنم که در آغوش یکی از همین آدم‌ها گریه کردم و به کلمات تسلابخششان فکر می‌کنم. تلاش می‌کنم به کیفیت همه آن لحظه‌هایی که کنارم بودند و مراقبم بودند، از خودم مواظبت کنم. و بخاطرعشقی که به آنها دارم، به خودم عشق بورزم. 
و آرزو می‌کنم که آنها هم به همین کیفیت مراقب خودشان باشند و همانقدر که برای من عزیزند، برای خودشان هم عزیز باشند. 
.
* حافظ

چهارشنبه، مهر ۰۴، ۱۳۹۷

ای خوشا سرو که از بار غم آزاد آمد*

نمی دونم هر پاییز اینقدر حالم خوبه یا فقط این پاییز اینجورم. 
پاییزهای قبل یادم نیست. پاییزهای خیلی قبلترش یادم میاد که گاهی خوب بودن و گاهی دلگیر. کلن نمیشه برای فصل‌ها قانون گذاشت، ولی بهرحال این پاییز دارم یکی از زندگی‌های ایده‌آلم رو تجربه می‌کنم، یکی از بیشمار زندگی ایده‌آلی که دارم. پاییز قبل هم یکی از زندگی‌های ایده‌آلم رو تجربه می‌کردم که اتفاقن با چنگ و دندون بدستش آورده بودم. ولی از دست دادمش. درست توی گرمای بخشنده تابستونی که گذشت از دست دادمش. و درست وقتی فکر می کردم کمرم زیر از دست دادنش خم شده، بچه توی شکمم رو هم از دست دادم تا بفهمم از دست دادن یعنی چی. و فهمیدم. این یکی رو هم یاد گرفتم. وقتی دیگه چیزی برای از دست دادن نداشتم، یعنی درست همین پاییز محشری که شروع شده، زندگی ایده‌آل دیگه‌ام رو بدست آوردم. بدست آوردنش اتفاقن زحمت زیادی نداشت. فقط باید از دست دادن رو یاد می‌گرفتم و دست و پا نزدن رو. برخلاف موج شنا نکردن و روی موج سوار شدن رو. و خب چی از این لذت‌بخش‌تر؟ 
.
* حافظ



یکشنبه، تیر ۱۷، ۱۳۹۷

گرچه سخن همی برد، قصه من به هر طرف*

دیروز از جلسه مهمی بر می‌گشتم. بنظر می‌آمد همه چیز خوب پیش رفته است. البته که خیالم راحت نبود. خیال آدم هیچ وقت در دنیای تجارت راحت نیست. شرکتی که سه سال پیش راه انداختم، مشاوره و آموزش بود. کم کم شد مشاوره و خدمات و حالا مشاوره و خدمات تجاری. همینطور پله پله و نامحسوس  سر خوردم در دنیایی که هیچ وقت فکرش را نمی‌کردم. رسیدم به امروز که روبروی یک تاجر بزرگ نشستم و دارم در مورد بندهای قرارداد واردات قیر حرف می‌زنم. این کاری نبود که دوست داشتم بکنم. اما آدم همیشه نمی‌تواند بچسبد به آنچه دلش می‌خواهد. همیشه نمی‌شود از مسیر لذت برد و در عین حال سلامت به مقصد رسید. در راه که برمی‌گشتم به پسری فکر کردم که روز قبل مصاحبه کرده بودم. به اینکه اگر قیر نباشد، نمی‌توانم استخدامش کنم. اگر قیر نباشد، باید همه کارهایی که دلم می‌خواهد بکنم را فراموش کنم. فکر کردم بد هم نیست آدم دو سه تا قرارداد قیری داشته باشد، که بتواند با خیال راحت به کارهای دیگرش بپردازد. در تئوری قشنگ است. اما در عمل تو را وارد جمع‌هایی می‌کند که بهشان تعلق نداری. با آدم‌هایی دمخور می‌شوی که امروز اصلن قوانین بازیشان را نمی‌شناسی، اما در عرض چند ماه مجبوری استادانه همراهشان بازی کنی، وگرنه بدجور باخته‌ای.
رسیدم خانه و مستقیم رفتم به اتاق کارم. چشمم به سه پایه نقاشی گوشه اتاق افتاد و دیواری که پر از نقاشی‌هایم بود. اتاق کارم شبیه به اتاق هیچ تاجری نبود. یک بار داشتم برای آقای نقاش می‌گفتم که نسبت به رنگ‌ها و آدم‌ها و سایه‌ها چه حسی دارم و چطور سعی می‌کنم از آنچه بلدم فاصله بگیرم و هر بار یک چیزی به نقاشی‌هایم اضافه کنم. با حوصله به تمام حرف‌هایم گوش داد و به یکی دو سوالم جواب داد. آخرش گفت در نهایت مسئله این نیست که به هنرت چه اضافه می‌کنی. مسئله این است که هنر به تو چه می‌دهد. هر نقاشی تازه که می‌کشی، یک چیزی به تو اضافه می‌شود. هنر از ما آدم کامل‌تری می‌سازد و جهان‌بینی‌مان را شکل می‌دهد.

به حرف‌های آقای نقاش فکر کردم. اولین بار بود توجهم به این روی قضیه جلب شد. و اتفاقن هرچه بیشتر فکر کردم دیدم فقط هنر نیست که هنرمند را کامل‌تر می‌کند. ریاضی هم از ما آدم بهتری می‌سازد، تدریس هم، تجارت هم، مهم این است که این روی سکه را هم ببینیم. مهم این است که نگاهمان بجای اینکه به اثرمان در جهان باشد، به اثر جهان بر خودمان باشد. 

یاد توصیفی از زندگی افتادم که در چهارده سالگی از یک فیلسوف قدیمی در کتاب دنیای سوفی خوانده بودم. " آنچه در دنیا می‌بینیم سایه‌‌ای از حقیقت است که روی دیوار یک غار افتاده. به آن لحظه‌ای فکر کنید که برای اولین بار نگاهتان از روی سایه‌ها می‌چرخد و می‌افتد روی آدم‌های حقیقی و کاملی که در رفت و آمدند."  
اثر تلنگر آقای نقاش برای من تجربه چنین لحظه‌ شگفت‌انگیزی بود. که بر جاه طلبی نابالغم چیره شدم و باور کردم که آنچه اهمیت دارد اسم و شکل و شمایل من یا شرکت نیست. آنچه اهمیت دارد قد کشیدن خودم است. مهم این نیست که اسمم تاجر باشد یا نقاش یا مشاور. مهم این است که با هر قدمی که برمی‌دارم، با هر تجربه تازه، خودم کامل‌تر می‌شوم. مهم این است که هیچ مرزی برای خلاقیت ندارم، چه در کار چه در زندگی. 
.

*حافظ









چهارشنبه، خرداد ۲۳، ۱۳۹۷

آداب دلتنگی

اگر از من بپرسید، دلتنگی حاصل فاصله نیست. این دل دادگی است که دلتنگی به بار می‌آورد. دل دادگی است که دلتنگی را جاودانه می کند. تا بحال دلتنگ کسی نبوده‌اید که روبرویتان نشسته است؟ من بارها و بارها دلتنگ کسی بوده‌ام درحالیکه سخت در آغوشم گرفته بود.
دلتنگی حاصل دوری است، اما دوری همیشه از فاصله نیست که با دیدن، بوییدن، و بوسیدن تمام شود. دوری می‌تواند همان مرز دو وجود باشد، دوری می تواند در بستر زمان باشد. دلتنگی همزاد دل دادگی است. دلتنگی تمام نمی شود. اگر تمام شد یعنی دل دادگی تمام شده است.
.

جمعه، آبان ۰۵، ۱۳۹۶

حرف‌های ما هنوز ناتمام، تا نگاه می‌کنی، وقت رفتن است*

ذات نامروت زمان هرروز یه حسرت تازه برامون به بار میاره.حسرت برای حرف‌هایی که زدیم، برای حرف‌هایی که نزدیم. برای جاهایی که بودیم، برای جاهایی که نبودیم. برای اشک‌هایی که ریختیم، شعرهایی که گفتیم، برای بغض‌هایی که قورت دادیم، شعرهایی که نگفتیم.. حسرت.
بزرگ‌ترین ترس و درعین حال قوی‌ترین موتور انگیزه زندگیم همیشه حسرت بوده. بخاطر فرار از حسرت توی دهن شیر هم رفتم. همه تصمیم‌های سخت زندگیم رو بر همین اساس گرفتم و خودم رو مثل اسب ارابه زیر بار تصمیمم کشیدم که فردا روز حسرت رها کردنش روی دلم نمونه. حالا تصمیمه گاهی موندن بوده، گاهی رفتن بوده، گاهی برداشتن یه بار بوده، گاهی نگه داشتن یه راز بوده. منشا همه ماجراجویی‌های زندگیم ترس از حسرت بوده. شاید برای همین ازشون لذت نمی‌برم. با ذاتم سازگار نیستند. مضطرب و نگرانم می‌کنند. مرزهای توانایی‌هام رو اینقدر کش میارند که تاروپودم به یک مو وصل می‌شند. اما در لایه زیری همه این اضطراب‌ها امید رهایی از حسرت می‌درخشه. من به اون امید دلخوشم. من به دنبال اون آرامش، اون آرزوی محال خودمو بارها به آب و آتش زدم. و به گمونم باز هم بزنم. چون راه دیگه‌ای برای زندگی بلد نیستم. 
اما حقیقت روشنی که هرروز بهم دهن‌کجی می‌کنه اینه که نمی‌شه از حسرت اجتناب کرد. می‌شه کم‌ترش کرد. می‌شه سعی کرد باهاش وارد معامله شد. با منطق جلوش درومد و زمان محدود و انتخاب‌های محدودترو براش شمرد. می‌شه زهرش رو کم کرد. اما نمی‌شه پاکش کرد. هست. حسرت با ما هست و با ما بزرگ می‌شه. باید یه جوری باهاش آشتی کنم. نمی‌دونم چجوری. هنوز نمی‌دونم. 

.
*قیصر امین‌پور

چهارشنبه، مهر ۲۶، ۱۳۹۶

و حق همیشه در مراجعه است

در قطار بین شهری نشسته بودم. ساعت هشت شب بود. خسته بودم. چند روز قبل را روز و شب کار کرده بودم و برنامه‌ریزی سفری که حالا شروع شده بود مانده بود برای قطار. اولین تلفن را شروع کردم و داشتم ساعت حرکت قطار برگشت را از روی بلیط برای کسی که آن طرف خط بود می‌خواندم. اسم ایستگاه و ساعت حرکت را بلندتر از معمول گفتم که تاکید کرده باشم. مردی که آنطرف راهروی قطار نشسته بود درحالی که انگشت سبابه‌اش را جلوی دهانش نگه داشته بود تقریبن داد زد که "ساکت شو! باید ساکت بشی" چند ثانیه مکث کردم و ازش عذرخواهی کردم و مکالمه را با صدای آرامتر کوتاه کردم. مردی که کنارم نشسته بود به مرد عصبانی گفت اینجا واگن سکوت که نیست. بعد هم به من نگاه کرد و ابروهایش را بالا انداخت. می‌دانستم که کار خلاف عرفی نکرده بودم. می‌دانستم که وقتی مرد عصبانی با هم‌سفرش حرف می‌زد صدایشان از تلفن من بلندتر بود. اما از اول سفر هم دیده بودم که مرد عصبانی و هم‌سفرش به سختی و خیلی آرام حرکت می‌کنند. انگار اختیار مفاصلشان را نداشتند. اگر کوچک‌ترین مانعی سر راهشان بود نمی‌توانستند راه بروند. سر هر نیم ساعت هم می‌رفتند دستشویی و من هربار نگران بودم وسط راهرو کله‌پا شوند. بیمار بودند. نمی‌دانم چه اما یک بیماری مزمن که ذره ذره جانشان را گرفته بود. وقتی سرم فریاد زد یاد خودم افتادم که در اورژانس بیمارستان بارها سر پرستارهایی که می‌گفتند و می‌خندیدند داد زدم که "ساکت شوید. من درد دارم." برای همین ازش عذرخواهی کردم و تا وقتی از قطار پیاده نشد با تلفن حرف نزدم. حتی وقتی بعدتر خودش با صدای بلند با تلفن حرف می‌زد هرچقدر مرد کناریم ابرو بالا انداخت به رخش نکشیدم. به مرد عصبانی حق نمی‌دادم که سرم داد بکشد، اما درکش کردم. چون خودم هم حق نداشتم سر پرستارها داد بزنم یا به دکتری که آزمایش مغز استخوانم را انجام می‌داد و برای اینکه حواس مرا از دردش پرت کند یکسره حرف می‌زد بگویم "خفه شو و کارت را درست انجام بده." و وقتی کارش را درست انجام نداد و باید دوباره امتحان می‌کرد بگویم "ازت متنفرم" 
البته ازبربودن همه حق و حقوق‌ کمکی به احساس آدم در موقعیت‌های این چنینی نمی‌کند. من از پزشک پرحرفم متنفر بودم و دلم می‌خواست پرستارهای بخش اورژانس خفه شوند. برای همین وقتی انسانی که دارد به وضوح رنج می‌کشد با تنفر به سمتم فریاد می‌کشد یاد تمام دفعاتی می‌افتم که از استیصال با تنفر سر کسی فریاد کشیدم. راستش بیشتر ازینکه از قربانی بودن در قطار ناراحت شوم آرزو کردم درگذشته در موقعیت فریاد زدن قرار نمی‌گرفتم.
می‌دانید بالاخره ما همه حق کسانی را پایمال کرده‌ایم و احساساتی‌ را نادیده گرفته‌ایم و دل‌های کسانی را شکسته‌ایم  که گاهی نه یک مسافر رندوم قطار بلکه از نزدیکترین کسانمان بودند. فکر می‌کنم تا اینجایش قانون زندگی باشد. اما چیزی که برخی آدم‌ها را در نظر من متفاوت می‌کند رجوعشان به گذشته است.
انگار زندگی یک بازی است که تازه بعد از چند دست جالب می‌شود. از آن بازی‌هایی که اولش خیلی رندوم پیش می‌رود و "خوب" یا "بد" بازی کردن اثر زیادی بر نتیجه ندارد، اما از یک مرحله‌ای به بعد آدم می‌تواند هوشمندانه روی ساخته‌های قبلیش بالا برود و یا هرچه ساخته بریزد دور و از نو با تکیه بر شانس ادامه دهد. 
آدم‌هایی زندگی کردن بلدند که بعد از بیست، سی سال اول که "دست گرمی" بود بازی را شروع کنند و هرچه پیش می‌روند بهتر بازی کنند. 
.

چهارشنبه، شهریور ۰۱، ۱۳۹۶

سبکی تحمل ناپذیر هستی*

هرچه سنم بالاتر می‌رود بیشتر به قدرت ژن پی می‌برم. بیشترِ آدمی که هستم با من به دنیا آمده. تغییراتی که کردم همه نتیجه‌ی تلاش‌های  جانکاه درازمدت بودند و راستش را بخواهید بیشترشان عاریتی هستند. یعنی هر از گاهی به خودم می‌آیم و می‌بینم فنره در رفته و دوباره در نقطه صفر مطلقم؛ درست همان ورژنی که مامان در بیمارستان مهر تحویل دنیا داد. 
هنوز مثل شش سالگیم بیشتر وقت آزادم را به نقاشی کشیدن می‌گذرانم. هنوز مثل هفت سالگی در جعبه‌های دل‌انگیز کارت پستال جمع می‌کنم. اولین داستان دنباله‌دارم را در تابستان هشت سالگی نوشتم. هنوز هم هر از گاهی کتاب می‌خوانم و اصلن فیلم نگاه نمی‌کنم.  هنوز مثل ده سالگیم بازی مورد علاقه‌ام پینگ پنگ است. برای عشق سیزده سالگیم هم درست مثل عشق سی سالگی نامه نوشتم و وقتی به دستش دادم دلم هری ریخت کف زمین، همانطور که در سال‌های بعد بارها.  
در همه این شباهت‌ها حقیقت تلخی نهفته است: ما همانیم که بودیم و هستیم. ناچاریم به بودن همانطور که ناچاریم به مردن. همه بالا پایین‌ها و کش و قوس‌ها و تفکرها و تعقل‌ها برای این است که خودمان را تحمل کنیم، هستی‌مان را، زندگی را.
.

* میلان کوندرا




پنجشنبه، دی ۱۶، ۱۳۹۵

سال نو

پنج روز از سال جدید میلادی می‌گذرد و من بارها این صفحه را باز کردم که از سالی که گذشت بنویسم، اما نتوانستم. سال 2016 گذشت درست مثل سال‌های قبل‌ترش اما من همراهش نیامدم من گیر کردم در همان لحظه‌ای که غافلگیرم کرد. احساس می‌کنم بخشی از من در سالی که گذشت مرد. بخشی از من سال جدید را هرگز ندید. و باقیمانده نیمه‌جانِ سوگوارم را همه با منِ قبلی اشتباه می‌گیرند، با من کامل. 
این همان چیزی‌ است که در سال گذشته یاد گرفتم. که ممکن است بخشی از ما بمیرد، یا برود توی کما. که شاید مجبور شوی برای پاره‌ای از خودت سوگواری کنی، خودت را دلداری دهی، سعی کنی بدون آن بخش از خودت به زندگی ادامه دهی. سخت هم هست غم از دست دادن خود. یادش نگرفتیم هیچ وقت. هنوز وقتی یک دوست از همه جا بی‌خبر می‌پرسد "چه خبر؟" پیش از هر کلامی اشکم می‌آید.  همه برایم صبر آرزو می‌کنند. می‌دانم که صبر چیزی را عوض نمی‌کند. زمان به عقب بر نمی‌گردد. با همان سرعت همیشگی پیش هم می‌رود. سال‌های تازه از راه می‌رسند چه با من، چه بدون من. این حقیقت بولد این روزهایم است. 
رزولوشن سال تازه هم اینکه زندگی را کمتر جدی بگیرم. 
.

سه‌شنبه، آذر ۲۳، ۱۳۹۵

چون صبر توان کرد که مقدور نماندست*

انگار همه عالم و دنیا دست به دست هم دادند تا به من درس "صبوری" بدهند. از قضا خداوند هم هزارو چهارصد سال پیش بندگان مومنش را به صبر و نماز دعوت کرده بود. البته صبر از آن درس‌هایی‌ست که در تئوری خیلی شیک و سرراست است و منم اگر قرار بود درجایگاه خدایی کسی را موعظه کنم به "صبر جمیل" دعوتش می‌کردم. اما خودم وقتی در موقعیت صبر قرار می‌گیرم جفتک می‌اندازم و جان خودم و اطرافیانم را می‌گیرم. البته همه‌ برای موفقیت یا خوشبختی باید صبور باشند، اما راهی که زندگی من می‌رود، یا بهتر است بگویم راهی که من در زندگی رفته‌ام، خواسته یا ناخواسته، صبر دوچندان می‌طلبد.

نمونه ناخواسته‌اش همین سانحه لعنتی‌ست. اولش باید در مقابل درد نفس‌گیری صبوری می‌کردم که با مورفین هم ساکت نمی‌شد. بعد به محض اینکه درد قابل تحمل‌تر شد  تب چهل درجه و عفونت و نفس تنگی افتاد به جانم. نفس تنگی هم مثل درد از آن موجوداتی‌ست که هر ثانیه باید باهاش صبوری کرد. هر لحظه‌ای که می‌گذرد باید زور بزنی که  طاقت لحظه بعد را داشته باشی. بعد رسیدم به مرحله ای که آرنجم فقط به اندازه بیست درجه باز و بسته می‌شد و دکتر گفت برو تمرین کن، ورزشش بده، آب درمانی کن شاید کم کم بهتر شود. برای این یکی صبر ایوب لازم بود. ویژگی صبر ایوب این است که صبر و ایمان با هم است. ایمان هم که کلن پاشنه آشیل من است در زندگی و ریشه همه بی‌صبری‌هایم به بی ایمانی برمی‌گردد. اصلن با مفهوم ایمان نمی‌توانم کنار بیایم. خیلی شکمی و لنگ در هوا و بادآورده است. پایه و اساس ندارد. چطور می‌توانستم مطمئن باشم که با ورزش و آب‌درمانی و فلان دستم بهتر می‌شود وقتی دکتر گفته بود شاید؟ و وقتی مطمئن نبودم که با این کارها بهتر می‌شوم، چطور می‌توانستم روزی پنج شش ساعت را به این فعالیت‌ها اختصاص دهم؟ طبعن نمی‌توانستم. و اختصاص هم نمی‌دادم. ماکسیمم روزی سه ساعت آن هم با زور مامانم. بقیه روز را هم با صبر دست به یقه بودم. دقیق‌تر بگویم گریه می‌کردم و غصه می‌خوردم و از آینده‌ای که درش دستم به دهنم نمی‌رسید می‌ترسیدم. بعد هی آرام و خرامان آرنجم بیشتر خم می‌شد. با سرعت حدودن هفته‌ای یکی دو درجه. بعد از یک مدت صبرِ نداشته‌ام تمام شد و دیگر کاری برای دستم نکردم و گفتم شاید خودش بهتر شود. خودش بهتر نشد. ماهیچه‌هایش ضعیف‌تر هم شد و من هرروز خودم را  بیشتربه عنوان یک معلول قبول کردم. این هم یک مشکل دیگر من است در دور زدن صبر و ایمان. صورت مسئله را پاک  می‌کنم یا عوض می‌کنم. نمی‌توانم یکسال صبر و حوصله کنم که این دست کم کم خوب بشود. رهایش می‌کنم و به سرنوشت شومم تن می‌دهم و می‌گویم خب معلول شدم رفت. بنظر منطقی نمی‌آید ولی آن صبر کردنه و چشم امید دوختنه گاهی سخت‌تر است. از طرفی تصور معلولیت دائم حالم را خیلی خراب می‌کرد. مخصوصن وقتی دیدم دنیا بی‌توجه به وضعیت دست راست من دارد پیش می‌رود.
منتظر آخر داستان نباشید چون هنوز به آخرش نرسیدم. حالا که اینجا برای چند لحظه از گود آمدم بیرون و بالای منبرم می‌دانم که باید صبور باشم و تلاش کنم. اما به محض اینکه برمی‌گردم آن وسط همان آش و همان کاسه.

نمونه‌ خواسته‌اش هم کسب و کارم. می‌دانم که کارمندی هم صبوری می‌خواهد. خودم پنج-شش سال صابونش را به یقه‌ام مالیده‌ام، اما شرکت خودت را زدن باز هم صبر بیشتری می‌خواهد. آدم توپ‌هایش را در چند جبهه روی هوا ول می‌کند و باید با صبر و حوصله تروخشکشان کند تا شاید یکی‌شان برود توی گل. حالا فکر کن هر توپی ممکن است یکسال درهوا چرخ بخورد و در این یکسال شما باید با بادهوا خودت را باانگیزه و فعال نگه داری که باز صبر ایوب می‌طلبد و فقط درصورتی ممکن است که به خودت ایمان داشته باشی. این یکی را مدت‌هاست در تئوری هم از دست داده‌ام. اگر توپی هم برود توی گل تازه اول ماجراست. باید با توسل به همان صبر و نماز و البته بادهوا بیافتی دنبال پولت. 

تا جایی که یادم هست فقط یکبار در زندگیم ایمان داشتم و جالب اینجاست که همان یکبار شیرین‌ترین و روان‌ترین تجربه زندگیم شد و هست. آن هم ایمان به عشق همسرم بود. می‌دانم زیادی رمانتیک بنظر می‌رسد چون توضیحش با کلام سخت است. از همان ده سال پیش که برای اولین بار باهم آشنا شدیم تا همین امروز که کنار همیم، یکسره به عشقش به خودم اطمینان داشتم. حتی چندسالی که دوست دختر داشت و باهم زندگی می‌کردند. حتی تمام روزها و سال‌هایی که عاشق کس دیگری بودم همیشه مطمئن بودم که عاشقم هست و هر اتفاقی هم که بیافتد، هر تصمیمی هم که بگیریم عاشقم می‌ماند. نمی‌دانم آن همه اطمینان از کجا بود. شاید هم توهم بود. هرچه بود مطمئنم همان است که مردم بهش می‌گویند ایمان. یک اطمینان بی اساس که نتیجه‌اش صبوری بدون ضرب و زور است، یا بقول دوستان، صبر جمیل. هفت سال صبر کردم که وقتش برسد بدون اینکه حالیم بشود دارم صبر می‌کنم. می‌دانید چه می‌گویم؟ صبری که به چشم آدم نمی‌آید. امروز می‌دانم که این صبر جمیل، همان راز موفقیت و اکسیر زندگیست که من هنوز در هیچ جای دیگر زندگیم تجربه‌اش نکرده‌ام و در همه جای زندگیم لازمش دارم.

حالا که هفت ماه و دوهفته از زمین خوردنم و یکسال و نیم از تاسیس شرکتم می‌گذرد  فهمیده‌ام که راه بهبود و پیشرفت فقط صبر و حوصله و پشتکار است. شاید بتوانم بگویم یک بارقه‌هایی از ایمان ته وجودم دارد شکل می‌گیرد. این‌بار ایمان به صبر. ایمانی که هنوز در تئوری خیلی محکم‌تر است تا در عمل.  
.
*حافظ

چهارشنبه، مهر ۱۴، ۱۳۹۵

توصیه های یک بیمار بستری

از آنجایی که حادثه خبر نمیکند و هر لحظه ممکن است شترش پشت در خانه شما یا دوستانتان هم بخوابد، فکر کردم بد نباشد تجربیات خودم را بعنوان یک بیمار بستری اینجا بنویسم. 
تاکید میکنم که این نکات صرفن برخاسته از تجربیات شخصی نگارنده هستند و در بهترین حالت برای آدمی با روحیات من، و با جراحاتی شبیه به من و در بیمارستانی در کشور محل سکونت من مفید خواهد بود و نسخه ای نیست که برای همه بشود پیچید. 
برای روشن شدن میزان همزاد پنداری خوانندگان با موارد ذکر شده در این پست یکبار شرایط بیمار مورد نظر را باهم مرور میکنیم. بیمار بستری یک زن سی و یک ساله است که حین اسکیت دچار سانحه شده و دست راستش از بازو تا مچ در چندجا شکسته و دو عمل جراحی داشته و  دونوبت در بیمارستانی در برلین بستری بوده، هر نوبت بیست شب. 
  1. اگر در هنگام وقوع حادثه کنار بیمار هستید سریعا به اورژانس زنگ بزنید. در آلمان دو نوع آمبولانس وجود دارد. یکی در نقش آژانس برای حمل بیماران است. هیچ دارو یا دکتری در این آمبولانسها وجود ندارد. پس اگر بیمار دچار شکستگی یا درد است، هنگام تماس با اورژانس تاکید کنید که بیمار درد دارد و به دکتر نیازمندید.
  2. هیچ وقت شدت جراحات را حدس نزنید. از بیمار سوال کنید که چقدر درد دارد یا کجای بدنش بیشتر احساس درد میکند. یا کجا اول از همه درد گرفت. مثلن من دچار دو شکستگی پیچیده در مفصل آرنج و بازو بودم. مچ دستم هم شکسته بود. چون شکستگی مچ چیدمان انگشتها را بهم زده بود و من با دست دیکرم روی بازو آرنجم خیمه زده بودم تا چیزی بهش برخورد نکند، توجه همه فقط به مچ بود و کسی ندیده بود که آرنج و بازو هم شکسته. حتی مسئول آمبولانس که رسید بر اساس حرف همراهانم فکر کرد فقط مچ دست شکسته و بدون اینکه از من سوال کند بازویم را گرفت کشید و هفت جد بزرگوازم جلوی چشمم رژه رفتند. خلاصه: جراحتی که دیده میشود لزومن تنها و سخت ترین جراحت وارده نیست.
  3. قبل از رسیدن آمبولانس کیف پول بیمار را پیدا و کارت بیمه اش را آماده کنید. 
  4. حادثه به احتمال زیاد آغاز یک دوره درد و ضعف برای مجروح است‌. تا رسیدن آمبولانس سعی کنید بالای سر بیمار را سایه کنید (اگر هوا گرم بود) یا بیمار را گرم نگه دارید(اگر هوا سرد بود) تا انرژی اش ذخیره شود.
  5. بیمار تصادفی وسایل لازم برای بستری شدن در بیمارستان را همراه ندارد. سعی کنید به همراه بیمار در آماده کردن این وسایل کمک کنید. مهمتر از همه لباسی ست که با توجه به جراحت قابل پوشیدن باشد. برای من پوشیدن گان بیمارستان ممکن نبود و چهار روز اول گان به شکل یک پارچه از جلوی گردنم آویزان بود و پشتم برهنه بود. البته در مورد من چون سه روز اول حتی دو دقیقه هم ننشسته بودم زیاد مشکل آفرین نبود اما بهر حال قلم اول: لباس مناسب، لباس زیر و دمپایی. وسایل بهداشتی: مسواک و خمیر دندان، شامپو و شامپو خشک، لیف، حوله، بورس مو، کش سر، نواربهداشتی و تامپون، دستمال مرطوب‌. پودر بچه برای جلوگیری از عرق سوز شدن جاهایی از بدن که مدت طولانی بیحرکت هستند. برای روزهای بعد، درصورت طولانی شدن دوره بستری وسایل آرایش و پیرایش: موچین، آینه کوچک، تیغ. ناخنگیر و سوهان، کرم مرطوب. شارژر موبایل یا تبلت. هدفون.
  6. اگر بیمار پارتنر یا خواهر و برادری در شهر حادثه ندارد، سعی کنید در روزهای اول که دچار شوک، درد زیاد و احتمالن عمل جراحی ست، تا جای ممکن کنارش باشید و تنها نگذاریدش. البته درصورتیکه دوست صمیمی هستید و میدانید که با شما راحت است. اگر نه سعی کنید دوستان صمیمی بیمار را مطلع کنید.
  7. اگر بیمار پارتنر یا خواهر و برادری در شهر محل حادثه دارد سعی کنید به آنها کمک کنید. در خرید منزل، تهیه وسایل مورد نیاز، انجام کارهای لازم اداری و پستی. ساعتهایی از روز جای او را در بیمارستان بگیرید و او را به خانه بفرستید تا استراحت کند. 
  8. عیادت از بیمار بستری خیلی مهم است. اما تنها راه کمک کردن نیست. از همراه بیمار بپرسید که چطور میتوانید کمکشان کنید و پیشنهاد دهید که اگر جایی در گوشه شهر کاری دارند میتوانید برایشان انجام دهید. یا اگر وسیله نقلیه دارید رفت و آمدهایشان را به بیمارستان، محل کار یا خرید آسان کنید.
  9. قبل از ملاقات سوال کنید که بیمار دوست دارد چه چیزی دریافت کند. قبل از تهیه خوراکی مطمئن شوید که محدودیت خوردن و آشامیدن ندارد. شام بیمارستان بین ساعت پنج و شش بعد از ظهر می آید و صبحانه نه صبح. به شخصه خیلی بین این دو وعده از گرسنگی اذیت میشدم و ماست کنار ناهار رو برای این مدت کنار میذاشتم که نه خوشمزه بود نه کافی. مخصوصن که تقریبن تمام شبها بیدار بودم و درد داشتم. 
  10. اگر میتوانید غذای ایرانی برای مریض و همراهش بیاورید. پختنش شاید سخت باشد اما میتوانید از رستورانهای ایرانی خریداری کنید. روزهایی که یک وعده غذای ایرانی میخوردم تحمل همه چیز برایم خیلی ساده تر بود. 
  11. به ساعت ملاقات مثل مهمانی نگاه نکنید. سعی کنید مریض را تشویق کنید که همراه شما چند قدمی راه بیاید. یا در کارهایی که برایش سخت است کمکش کنید. مثلن یکی از مشکلات من این بود که نمیتوانستم موهایم را ببندم. و چون موهام ژولیده و چرب بود رویم نمیشد خودم از ملاقات کننده ها خواهش کنم که برایم ببندند. اما یادم هست وقتی خودشان پیشنهاد میدادند چقدر خوشحال میشدم.
  12. اگر تجربه مشابه داشتید و سالم از مهلکه در رفتید می توانید بطور مختصر برای بیمار از روند بهبودیتان تعریف کنید اما ابدن وارد بازی "بدتر ازینهاش سرم آمده" یا "خوب خودتو لوس میکنی" نشوید. قضاوت درمورد اینکه حال کی بدتر بوده و چه کسی بیشتر درد داشته غیرممکن و غیرمفید است. مثلن تمام دوستان من که قبلن دچار شکستگی بودند اول متوجه نشدند که شکستگی جدی دارند و خودشان را یکجوری به خانه رساندند و یک شب در خانه درد کشیدند. اما دلیل نمیشود به منی که مستقیم با آمبولانس آمده ام بیمارستان بگویند حالا خوبه تو خودتو لوس کردی مستقیم رفتی بیمارستان. میشود به این هم فکر کرد که شاید شرایط شکستگی من طوری بوده که نتوانستم حتی بنشینم چون آرنجم تقریبن از بازو جدا شده بود و البته هیچ جای افتخاری هم ندارد. اما همچین کامنتهایی که "حالا خب زخم خنجر هم که نخوردی" یا هر جمله ای که با "حالا توکه خوبه، من.." شروع میشود برای من ناراحت کننده بود و نمیدانم گویندگان از بیانش چه اثر مثبتی انتظار داشتند که هیچ وقت حاصل نشد.  
  13. بیمار بعد از مرخصی به حمایت احتیاج دارد. از خرید روزانه گرفته تا آشپزی و حمام و تمیزکردن خانه و برای منی که دست راستم در گچ بود که اوضاع خیلی وخیم بود. خلاصه تا جایی که مقدور هست به یاریشان بشتابید. 
بعد: نوشتن این پست را با دست چپ و قبل از اینکه دوباره روانه بیمارستان شوم شروع کرده بودم. تجربیات بیمارستان دومم خیلی متفاوت بود. اما نمینویسم چون دوست ندارم درباره جزئیاتش فکر کنم.
.

جمعه، اردیبهشت ۰۳، ۱۳۹۵

در من هزار زن هست و در آینه یکی

از مصائب کارآفرینی همه کاره و هیچ کاره بودن است. از آن مغز متفکر شرکت که چشم‌انداز تعریف می‌کند و هدف‌گذاری می‌کند گرفته، تا ایده پردازی که نطفه را می‌پرورد و رشد می‌دهد تا آن آچار به دستِ کار‌راه‌اندازی که حکم مامای شرکت را دارد و آن پایین ایستاده و برنامه‌ها را یکی یکی می‌کشد بیرون و به اسم پروژه می‌کوبد روی میز، تا بازاریابی که  پروژه‌های نوزاد را می‌برد می‌شورد و لباس می‌پوشاند و می‌دهد دست فروشنده‌ای که شناسنامه صادر می‌کند و دایه می‌جوید و به اصطلاح به ثمر می‌رساندشان. کارآفرین از ذهن خودش باردار می‌شود و خودش بار می‌پرورد و خودش می‌زاید و خودش بند ناف پاره می‌کند و خودش می‌شورد و لباس می‌پوشاند و می‌فرستد خانه دایه که همان مشتری باشد. و این حلقه حیات مدام تکرار می‌شود و اینگونه است که چرخ شرکت می‌چرخد. مثل یک دنیای کوچک است، یک تجربه کامل که تکرارش تکرار زندگی‌ست. 
اما سخت است. این همه نقش بازی کردن سخت است. مثل سریالی که نویسنده و کارگردان و هنرپیشه تمام نقش‌هایش خودت باشی. سریالی که اگر به تماشا برسد تجلی کامل توست. یک اثر پررنگ است. یک فریاد بلند است. اما به تماشا رساندنش آسان نیست. فکر آدم را هزارپاره می‌کند. هزار روز می‌گذرد و تو هرروز یک نقش تازه گرفتی. هزار قدم برداشتی اما یک قدم پیش رفتی. هزار روز گذشته، اما برای تو همه‌اش یک روز بود. انگار زمان متوقف می‌شود و تو میان نقش‌ها گره می‌خوری. تمرکز غیرممکن می شود. یک سفر ده روزه کافی‌ست که سررشته ده تا کار از دستت ول شود و باید روزها بازی را استپ بدهی تا برسی جایی که رها کرده بودی. همه اینها مشکل است. اما از همه سخت‌تر، با انگیزه باقی‌ماندن است. از همه حیاتی‌تر ناامید نشدن است. خسته نشدن است. اینکه ببینی بعد از یکسال تلاش یک قدم مورچه‌ای برداشتی درحالی که همسایه‌ها هر کدام در نقش‌های تکراری خودشان ده قدم فیلی پیش رفته‌اند، آسان نیست. واندادن سخت‌ترین بخش ماجراست. باید عادت کنی به جا نشدن در یک نقش، در یک کار. این تکه پاره شدن را باید تاب بیاوری. زاییدن را باید تمرین کنی. بارورشدن را، بارورماندن را. اگر تاب بیاوری، اگر همه نقش‌هایت را یکبار تا انتها بازی کنی، بقیه هم همراهت بازی می‌کنند. اگر بتوانی چرخ را یک دور تنها بچرخانی، دور دوم همه همراهت می‌شوند. اگر توانستی از پس خودت بر بیایی مردم هم می‌توانند به نقش‌هایت اعتماد کنند و آن وقت می‌توانی تکیه بدهی و این چرخه زندگی را تماشا کنی و لذت ببری. 
.
به امید آن روز! 
.

یکشنبه، آذر ۱۵، ۱۳۹۴

کتابخوان

زمانی که کار میکردم نزدیک به ده جلسه برای مشاوره پیش روان-شناس میرفتم. روی هم رفته میتوانم بگویم روان شناس خوبی بود، هرچند بی نظیر نبود. برای من مهمترین دست آورد آن دوره این بود که یاد گرفتم چطور خودم را تحلیل کنم. نه اینکه تا آنروز خودم را تحلیل نکرده باشم ها، اما بیشتر آن خودی را تحلیل کرده بودم که بقیه آدمها از من میشناسند. آن ناشناخته درونم را نمیتوانستم تحلیل کنم. ناشناخته درونم روی من مسلط بود. وقتی غمگین بود من گریه میکردم، وقتی بی تاب بود، من پرپر میزدم. وقتی میخواست نماند، وجودم آتش میشد و میدویدم. نمیتوانستم پیش بینی اش کنم، نمیتوانستم تغییرش دهم. روان شناسم با رعنای باوقاری که جلویش نشسته بود کار نداشت. سعی میکرد خود درونم را کشف کند. اگر بخواهم نمره بدهم میتوانم بگویم چهل درصد خود درونم را نمایان کرد. شاید اگر بیشتر پیشش میرفتم این درصد بالاتر میرفت، اما تا همینجا هم بسیاری از مشکلاتم برطرف شد و نیازی به ادامه ندیدم. اما یاد گرفتم چطور باید خود درون را شناخت. اتفاقن خیلی ساده هم بود. سعی میکرد در موقعیت های مختلف اول حال خود درونم را کشف کند مثلن شادی، افسردگی یا اضطراب. و بعد با سوالهای ساده اما دقیق واکنش های خودِ بیرونی م را ثبت کند. مثلن "وقتی در جلسه مدیرت فلان حرف را زد، بدنت در چه موقعیتی بود؟" من: "یادم نیست" مشاور:"تکیه داده بودی به صندلی؟" من:"نه. خودکار دستم بود و تظاهر میکردم که نت مینویسم. نمیخواستم در چشم هایش نگاه کنم" مشاور یادداشت میکرد"نمیخواستم در چشمهای مدیر نگاه کنم". مشاور:"صورتت در چه حالتی بود؟ دندانهایت را بهم فشار نمیدادی؟" من:"مطمئنم لبهایم بسته بود. دندانهایم را فشار نمیدادم اما فکم منقبض بود. بله بله منقبض بود. بعد از جلسه تا نیم ساعت فکم درد میکرد". مشاور:"وقتی شب در فرودگاه مدیرت ازت جدا شد یادت هست چکار کردی؟" من:"به مامانم تلفن زدم". مشاور: "نه قبل از تلفن زدن به مادرت. مثلن بلند شدی قدم زدی؟ چهارزانو روی زمین نشستی؟ چکار کردی؟". من:"دست و پاهایم را کش آوردم و نفس عمیق کشیدم و چند ثانیه سقف سالن را نگاه کردم". با سوالهایی ازین جنس خیلی سریع مشخص شد وقتی شادم، مضطربم، عصبانی یا غمگینم بدنم چه شکلی به خودش میگیرد. بعد اولین کاری که باید میکردم این بود که تمرین میکردم وقتی مدیرم در جلسه حرفی زد که از کوره در رفتم، به جای تکرار کردن حرفش در ذهنم، به فکم فکر کنم و اینکه بطور خودآگاه از حالت انقباض بیرون بیاورمش. همین ریزه کاری ها باعث میشد از عصبانیت یا اضطرابم کم شود. 
همیشه فکر میکردم خودِ بیرونیم اسیر خود درون است. فکر میکردم ارتباطشان کاملن یک طرفه است. با مشاوره یاد گرفتم اینطور نیست. که اگر هنگام عصبانیت بدنم را به فیگوری که وقت آرامش دارد در بیاورم، از عصبانیتم خود بخود کم میشود. یا مثلن وقتی حالم بد است خیلی سریال میبینم و وقتی حالم خوش است زیاد کتاب میخوانم. بعد یکی دوبار وقتی حالم بد بوده با لگد خودم را از جلوی لپتاپ پرت کردم توی تخت و یک کتاب گرفتم دستم. تا شبش رو به راه شدم! 
میدانم که سوادم در روانشناسی خیلی کم است و چه بسا نکته هایی که مرا به وجد می آورد برای خیلی از شما مثل روز روشن باشد، اما خب این چیزی از به وجد آمدگی من کم نمیکند. 
این روزها دارم کتاب "نامه ها و هفت روایت دیگر" را از کتابخوان میشنوم. کتاب نوشته ی اروین یالوم، روانشناس معروف معاصر است در مورد جلسات مشاوره اش با عده ای از بیماران. کتاب خیلی جالبی ست و اروین یالوم یک روانشناس بی نظیر. ترجمه فارسی کتاب را میتوانید ازینجا بشنوید. هر هفته یک قسمت تازه از کتاب خوانده میشود. هرچند زیاد از خواندن کتابهای ترجمه خوشم نمی آید، اما از شنیدن کتابخوان همیشه لذت میبرم. نمیدانم شاید چون خواننده را بطور شخصی میشناسم. درهرصورت امتحانش را به شما هم توصیه میکنم. 
.

یکشنبه، آذر ۰۸، ۱۳۹۴

در-برونگرایی و آدمها

آیا درونگرا، آدم گریز است و برونگرا عاشق آدمها؟ آیا انسان درونگرا محافظه کار و انسان برونگرا بی پرواست؟
درونگرایی و برونگرایی با میزان معاشرت تعریف نمیشود. بلکه براساس نحوه واکنش انسان به تحریکات محیطی تعریف میشوند. انسان درونگرا یا برونگرا نسبت به تحریک ها و تحرک های محیط واکنش های متفاوتی دارند. تحقیق جالبی روی یک گروه نوزادان انجام شده بود به این ترتیب که نوزادها را در معرض رنگ ها و صداهای مختلف قرارداده بودند و آنها را بر اساس اینکه با چه میزان بلندی صدا گریه کرده بودند و یا برای چه میزان درخشندگی رنگها دست و پا تکان داده بودند، به دو گروه طبقه بندی کردند. گروه اول که به میزان درخشندگی نسبتن کم و صداهای نه چندان بلند در محیط واکنش نشان داده بودند، "کودکهایی با عکس العمل بالا" و گروه دیگر که فقط صداهای خیلی بلند و رنگهای خیلی پررنگ و درخشنده واکنششان را برانگیخت، "کودکهایی با عکس العمل ضعیف" نامیده شدند. بعد همان گروه نوزادان در چهار سالگی، ده سالگی و تا بزرگسالی بارها مورد تست شخصیت قرار گرفتند و معلوم شد نوزادهایی با عکس العمل بالا، اکثرن به آدمهای درونگرا تبدیل شدند و کودکهایی با عکس العمل ضعیف، به آدمهای برون گرا. 
یعنی آدمهای درونگرا نسبت به تحریکهای محیطی هشیارترند. انگار عایق بندی کمتری دارند، در معرض ترند، دریچه های روحشان بازتر است و ورودی ها تا عمق جانشان نفوذ میکند. شما فکر کن صداها را بلندتر میشنوند، نورها را درخشانتر میبینند، و میشود گفت دنیا را جدی تر میگیرند. یعنی ذهن و روحشان بیشتر با ورودی های محیط درگیر میشود. ممکن است نسبت به محیطهای شلوغ یا تازه گارد داشته باشند، یا زود خسته شان کند. اما اصلن به این معنا نیست که از آدمهای غریبه گریزانند. گاردشان از آدمها نیست، از محیط سرسام آور است. میزان لذت بردن آدمهای درونگرا از مهمانی های پرجمعیت خیلی زیاد به ساختار مهمانی بستگی دارد. در مهمانی های شامی که همه دور یک میز رودررو مینشینند و بطور گروهی در مورد یک موضوع صحبت میکنند، یا پارتی هایی که صدای موزیکشان آنقدر بلند است که بجز رقصیدن و بالا و پایین پریدن هیچ کار دیگری ممکن نیست، انسان درونگرا زود سرریز میکند. البته منظور این نیست که درونگراها در چنین محیط هایی لذت نمیبرند، اما خیلی زود خسته میشوند و دوست دارند از محیط دور شوند. 
اما اگر صدای موزیک اجازه صحبت کردن بدهد، و ساختار مهمانی طوری باشد که آدمها بتوانند آزادانه حرکت کنند و در گروه های دو یا سه نفره با هم مکالمات نسبتن طولانی، یعنی بیشتر از نیم ساعت داشته باشند، آدم درونگرا از معاشرت خیلی هم لذت میبرد. و اتفاقن اصلن کم حرف و آرام نیست و خیلی هم درگیر بحث میشود. 
از آنجایی که عایق بندی انسان درونگرا قوی نیست و دریچه های روحیش بازتر است، اتفاقن آدمهای غریبه میتوانند خیلی سریع در قلب و فکرش جا بازکنند. او نه تنها شنونده ی خوبی ست، بلکه معمولن پیشنهادهای خوب و کارگشایی هم برای آدمهای دنیایش دارد چرا که آدمها، روحیاتشان، حرفها و مشکلاتشان عمیقن برایش اهمیت دارند،  بهشان فکر میکند و تحلیلشان میکند. پس نمیشود گفت انسان برونگرا عاشق آدمهاست و درونگرا آدم گریز است. درونگرایان و برونگرایان هردو آدمها را دوست دارند. انسان برونگرا از مکالمات کوچک (اسمال تاک)، بحث های گروهی، مباحثه در حضور یک عده تماشاگر، و محیطهای شلوغ و پویا لذت میبرد. سر صحبت را براحتی با آدمها باز میکند. حتی اگر این "صحبت" بواسطه فضا یا شرایط، فراتر از وضعیت آب و هوا و ترافیک نرود. در عوض انسان درونگرا وقتی سر صحبت را باز میکند که حدس بزند میتواند راجع به یک موضوع عمیق صحبت کند. از اسمال تاک بدش می آید اما عاشق مکالمات طولانی تر راجع به یک موضوع خاص است. از صحبت کردن در گروه های دو سه نفره لذت میبرد و اگر فکر کند به پیشرفت بحث کمک میکند، خیلی بی پروا از بخش های خصوصی زندگی شخصی ش حرف میزند. انسان درونگرا در ارتباطات نوشتاری و اینترنتی بسیار موفق است. حال آنکه ممکن است در جلسات رودررو بواسطه محیط تحریک کننده نتواند بازدهی خوبی داشته باشد. جالب است بدانیم بهترین بازاریاب ها و فروشنده های آنلاین انسانهای درونگرا هستند.
انسانهای درونگرا محافظه کار نیستند. آدم گریز نیستند. ضعف اجتماعی ندارند. نیاز به اصلاح ندارند. هم معاشرت میکنند، هم حرف میزنند، هم خوش میگذرانند. اما به روش خودشان. بگذاریم خودشان باشند. 
.
سازمان حمایت از حقوق درونگرایان
.
بعد. تمام تحقیقات اشاره شده از کتاب زیر روایت شده. در کتاب البته بطور جداگانه به هر تحقیق رفرنس داده شده.
Quiet: The power of introverts in a world that can't stop talking
Susan Cain 
.

یکشنبه، آذر ۰۱، ۱۳۹۴

در-برونگرایی

نمیدانم چه میشد اگر بجای مثلن درس حرفه و فن، چهارکلمه روانشناسی در مدرسه یادمان میدادند. یا دست کم یاد معلم ها میدادند که آدمها درونگرا و برونگرا دارند و درونگرایی بیماری نیست که نیاز به درمان داشته باشد. چند روز پیش در یک وبلاگ تربیت کودک فارسی یک پست دیدم که نوشته بود ده بازی مخصوص کودکان خجالتی. و همه بازی ها اتفاقن مخصوص بچه های برونگرا بود. مثلن مسابقه گوینده تلویزیونی. بهترین گوینده اخبار، یا بهترین تعریف کننده (و نه نویسنده!) داستان در جمع.
میدانم که آدم خجالتی با درونگرا فرق دارد و شاید این بازیها برای بچه خجالتی واقعن مفید باشد، اما خیلی از درونگراها به اشتباه به عنوان خجالتی شناخته میشوند و معلم و فامیل و دوست و آشنایان دلسوز آستین بالا میزنند تا درونگرایی شان را درمان کنند. مشکل تازه از همینجا آغاز میشود. طوری که هستی با استانداردهای "بچه سالم" در جامعه امروز جور در نمی آید و باید خودت را زور کنی ادای برون گراها را در بیاوری و تمرین کنی خودت نباشی. درست مثل داستان بعضی همجنسگراهایی که سالها خودشان را زور میکنند ادای دگرجنسگراها را دربیاورند. 
خواهرم وقتی بچه بود خیلی درونگرا بود و من برونگرا. یادم هست همیشه همه مان فکر میکردیم من خیلی از خواهرم باهوش ترم. هرچند حافظه بسیار قوی اش، یا اینکه از شش سالگی ویولن میزد و در سیزده سالگی حدود یک پنجم دیوان حافظ را حفظ بود؛ گاهی همه مان را متعجب میکرد اما بقول مامان هیچ وقت بچه "برجسته ای" نبود. چون بسیار درونگرا بود و تمایلی به ارز اندام در جمع نداشت، درست برخلاف من. حتی معلم هایش هم ازینکه نمره های خوب می آورد تعجب میکردند. یا وقتی سرکلاس شعرها را با یکی دوبار روخوانی دسته جمعی حفظ میشد، معلم ها بهش تذکر میدادند که نباید شعرها را جلو جلو درخانه حفظ کند. وقتی تیزهوشان قبول شد، هرچند ناباورانه، اما مجبور شدیم هوشش را به رسمیت بشناسیم و کم کم یاد گرفتیم از موفقیتهایش تعجب نکنیم. روزی که رتبه یک کنکورشد من و مامان بابا دیگر تعجب نکردیم، اما همکلاسی ها و استادهایش به رسم همیشه شاخ درآورده بودند.خلاصه این تعجب از کسب موفقیتهای علمی، شغلی و اجتماعی آدمهای درونگرا، حتی در جامعه به نسبت درونگرای ایران هم نفوذ کرده. باز سیستم قدیمی آموزش  ایران، هرچند ناخواسته، اما فضایی برای دانش آموز درونگرا فراهم میکرد که خوب یاد بگیرد. اینروزها اما کلاس ها را بطور گرد میچینند و بچه ها تمرینها را در حالت گروهی حل میکنند و کلن هرچه پیشتر میرود فضا برای یادگیری برونگراها بهتر می شود و برای درونگراها سخت تر. اگر کودکی ترجیح بدهد تمرینهایش را در گوشه ساکت کلاس و تنهایی حل کند معلم ها به پدر و مادرش گزارش می دهند که در انجام کار گروهی ضعیف است. یا بیشتر و بیشتر شرکتها به سمت سیستم "آفیس باز" میروند و انتظار دارند اینکار علاوه بر صرفه جویی در استفاده از فضا، بازدهی کاری را هم بالا ببرد که در مورد کارمندهای درونگرا اصلن اینطور نیست. "آفیس باز" چجور جانوری ست؟ یک ساختمان با دیوارهای شیشه ای (اگر اصلن دیواری بین فضاهای کاری باشد) و میزهای بدون نام و نشان. هر کس ممکن است از راه برسد و لپ تاپش را بکوبد کنار شما و مشغول بکار شود. مدام تلفن صحبت کند یا رفت و آمد کند. حقیقت اینجاست که برونگراها از چنین فضایی انرژی میگیرند، اما کارمند درونگرا؟ یادم هست دفتر آمستردام شرکت قبلی م ازین آفیسهای باز بود و مدیرم عاشق آنجا بود. من بعد از یکی دو بار که با بازدهی صفر کل روز را در کنار مدیر برونگرایم زجر کشیدم، یاد گرفتم هروقت بلیط آمستردام میخرم همزمان یک اتاق جلسه را صبح تا شب برای خودم رزرو کنم تا بتوانم در یک چهاردیواری هرچند شیشه ای، فضای امنی برای ذهنم درست کنم. 

بعد. خیلی وقت است میخواهم از درونگرایی و برونگرایی بنویسم، چون به رسمیت شناختن تمایلات درونگراییم تاثیر خیلی عجیبی روی زندگیم و احساس خوشبختیم داشت. چندبار سعی کردم، اما نمیدانم چرا نوشتن ازش برایم خیلی سخت است و اصل کلام آنطور که میخواهم منتقل نمیشود. اما در نهایت تصمیم گرفتم در چند پست کوتاه دنباله دار، کشف و شهودهایم را هرچند جویده جویده، مکتوب کنم که لااقل یاد خودم بماند که همیشه بین سیاه و سفید، هزار رنگ خاکستری هست. 

یکشنبه، آبان ۲۴، ۱۳۹۴

خوشبختی و موفقیت

"خوشبختی" از آن واژه هایی ست که در طول زندگی بارها مفهمومش برایم تغییر کرده. تمام دوران مدرسه فکر میکردم اگر پایم به دانشگاه برسد و دانشجوی رشته معماری شوم انسان موفقی خواهم بود و در نتیجه خوشبخت. برای خوشبختی بیشتر از هرچیز به موفقیت احتیاج داشتم. بدبختی و خوشبختی آدمها را با میزان موفقیتشان، و در آن سالها با سطح تحصیلات، میسنجیدم. حدودن از هشت سالگی که عاشق نقاشی شدم، تصویری که از رعنای "خوشبخت" آینده داشتم یک معمار موفق، خوش پوش و ثروتمند بود. تصویری که حتی تا زمان انتخاب رشته دانشگاه هم نتوانستم بهش وفادار بمانم و نصف انتخاب هایم بجای معماری مهندسی صنایع از آب درآمد. رشته ای که تا سال پیش دانشگاهی اصلن از وجودش خبر نداشتم. اما نتوانستم جذابیت این موجود جدید مرموز را در برابر تصویر با وقار و زیبای یک زن معمار، نادیده بگیرم. برگه انتخاب رشته ام بیشتر شبیه قرعه کشی بود. از بالا تا پایین یکی درمیان معماری و صنایع در دانشگاه هایی که دوست داشتم و درنهایت قرعه به نام مهندسی صنایع افتاد و من یکباره خودم را بجای دانشکده هنر، در دانشکده فنی پیدا کردم و فرسنگ ها دور از تصویر خوشبختی ای که سالها در ذهن رویا پردازم نقشش را بازی کرده بودم.
هرچند هیچ وقت از انتخاب رشته ام پشیمان نشدم، اما چند سالی طول کشید تا دوباره "خوشبختی" را برای خودم تصویر کنم. خوشبختی ای که همچنان فقط وابسته به "موفقیت" بود. دانشکده فنی آن سالها بنظرم یکجور پیست مسابقه بود. هرکس در حال دویدن بسویی بود و جاه طلبی برای فردای بهتر از چشم همه سرریز میکرد. هر کس یک تصویر "موفقیت" برای خودش ساخته بود و بسمتش میدوید. گروهی برای ادامه تحصیل دربهترین دانشگاه های دنیا و گروهی برای هرچه زودتر جهیدن در بازار کار و ثروتمند شدن می دویدند. من از گروه دوم بودم. تمام طول دانشجوییم کار میکردم و در دوران فوق لیسانس گاهی دو کار همزمان داشتم. یعنی بطور تمام وقت در شرکتی استخدام بودم، دانشجو بودم، و در عین حال پروژه های کاری برمیداشتم که شبها در خانه رویشان کار کنم. رزومه ام هرروز سنگین تر میشد و خوابم هرشب کمتر و روحم و روانم راضی تر از اینکه "موفق" هستم و درنتیجه خوشبخت. ظرف این خوشبختی هم اما خیلی زود سرریز کرد.
دو سال فوق لیسانسم هنوز تمام نشده بود که دیدم این خوشبختی برایم کم است. دلم میخواست کارهای بزرگتر کنم و در شرکتهای بزرگتر. مهندسی برایم کافی نبود. دلم میخواست بنشینم نوک هرم و تصمیم های استراتژیک بگیرم. آن هم نه در شرکت های کوچک. دو بار کارم را عوض کردم و هربار در یک شرکت بزرگتر، اما کافی م نبود. دلم میخواست کاپیتان کشتی بزرگ نوح باشم نه قایق های بادبانی کوچک در یک گوشه دور افتاده دنیا. دیگر خوشبخت نبودم.
بلند شدم چمدان بستم تا در یک مدرسه تجارت اروپایی ام-بی-ای بخوانم و از روی این سکوی پرتاب شیرجه بزنم در دل خوشبختی بی پایان. پایم را که بعنوان کارآموز در یک شرکت فرانسوی خیلی بزرگ و در دپارتمان استراتژی دفتر مرکزیش گذاشتم فکر کردم موفقیتی که دنبالش بودم را بالاخره در مشتم اسیر کردم. درست جایی بودم که نشانه گرفته بودم. تیرم درست وسط هدف نشسته بود. اما اینبار فریب خورده بودم. خوشبختی اصلن آنجا نبود که بخواهد با گذر زمان کوچ کند. خوشبختی را اشتباهی هدف گرفته بودم. دیگر اسم بزرگ شرکت هیچ کمکی به احساس خوشبختی م نمیکرد. بزرگی و کوچکی کشتی برایم مهم نبود. اسم پستی که دارم مایه غرور و خوشبختی م نمیشود. کاری که میکردم هم آنقدرها مهم نبود. مهم برایم اثری بود که میگذارشتم. تغییر مثبتی که میدادم. مشکل اینجا بود که در یک شرکت بزرگ و موفق، همه فرایندها بالغ و شکل گرفته هستند و تا حد خوبی بهینه. من عادت داشتم در نتیجه کار شش ماهم، سیستم سی-چهل درصد بهبود پیدا کند. در ایران میکرد. و فکر میکنم در تمام کشورهای درحال توسعه همینطور باشد. اما در فرانسه؟ در یک شرکت بزرگ که سالهاست آدمهای قابل دارند درش میدوند، همین که بازدهی سیستم را در حالتی که تحویل گرفته بودم نگه میداشتم خوب بود، اگر بعد از یک سال یکی دو درصد بهبودش میدادم معرکه بود. برای من اما این موفقیت به هیچ وجه خوشبختی نبود. احساس میکردم دارم در سیستم حل میشوم، گم میشوم، مفید نیستم. دلم میخواست مفید باشم. حتی برای ده نفر. درست وقتی که تا اوج موفقیت و درنتیجه خوشبختی یک قدم فاصله داشتم، تعریف خوشبختی برایم عوض شد. "موفقیت" با معنایی که تا آنروز میشناختم پیش چشمم کم رنگ و کم رنگ تر میشد. و خوشبختی مفهموم مستقلی می شد که به بزرگی و کوچکی شرکت، زیادی و کمی درآمد، بالا و پایینی رتبه دانشگاه، و حتی رفاه و امنیت شهری که درش زندگی میکردم بستگی نداشت. خوشبختی برایم مترادف شد با مفید بودن بود و لذت بردن، بی هیاهو. بی دست و سوت و هورا. 
"موفقیت" هم برایم معنای جدیدی پیدا کرده بود. کسی موفق بود که میتوانست "خوشبخت" زندگی کند. که میتوانست دور از هیاهوی محیط، خوشبختی خودش را بشناسد، بدست بیاورد و نگه دارد. این معنای تازه موفقیت بود. و من درست وقتی که فکر میکردم تا اوج موفقیت فاصله زیادی ندارم فهمیدم که تازه قدم اولم. 

سه‌شنبه، مهر ۲۱، ۱۳۹۴

قدم های اول

بدی شرکت یک نفره این است که وقتی آدم مرخصی باشد همه کارها تعطیل میشود. بعد هم که برمیگردد باید تا یک هفته گرد مرگ را از روی میز و کامپیوترش پاک کند و کم کم یاد خودش بیاورد که چکاره بوده و چه در سر داشته. من حالا آنجایم. 
مشکل دیگرش این است که همه کارها را باید تنهایی و به موقع انجام داد. همه کارها؟ نوشتن گزارشات مالیاتی، جهیدن از روی چاله چوله های قانونی، ثبت دقیق مخارج ماهانه، تهیه و نگهداری آرشیو مدارک، بازاریابی، معاشرت (نت ورکینگ)، بروز رسانی وبسایت و صفحات لینکدین و توییتر شرکت. نوشتن مقاله جهت اظهار وجود در شبکه های اجتماعی نام برده، پیدا کردن سرمایه گذار، دنبال کردن کنفرانسها و گردهمایی های مرتبط در شهرها و کشورهای دور و نزدیک. تولید گزارشات قابل فروش در آینده و همانطور که میبینید این لیست را میتوانم تا پایین صفحه همینطور کش بیاورم.
بعد مشکل اینجاست که نمیشود یکی از کارها را چسبید و تمام کرد و بعد رفت سراغ بعدی. این همزمانی و اولویت بندی شان خودش یک پروژه جداست که یک نیروی مجزا میطلبد. باور کنید. 
فعلن برای اینکه نظم ذهنیم دوباره برگردد ازین وبلاگ استفاده ابزاری کرده و بخش هایی از ذهن کاریم را هم اینجا بمعرض نمایش میگذارم باشد که کارگر افتد. 
همانطور که در مدرسه یاد گرفتیم، باید از نیمه پر لیوان شروع کرد. نیمه پر یک ماه بسته شدن در شرکت چه میتواند باشد؟ فاصله گرفتن از کار. فاصله گرفتن از کار اصولن چیز مفیدیست که آسان هم بدست نمی آید. البته استفاده از ابزارهایی مثل نرم افزارهای کنترل پروژه گاهی به فاصله گرفتن آدم ها از کار کمک میکند. حالا این فاصله چه ارزشی دارد؟ فاصله لازمه یک برنامه ریزی خوب است. تصویر بزرگ را فقط با فاصله میتوان دید. بدون دیدن تصویر بزرگ، تکه های ریز پازل هیچ وقت بدرستی کنار هم قرار نمیگیرند. 
خوبی فاصله این است که نکاتِ ساده ی از قلم افتاده را برای آدم بولد میکند. مثلن؟ فضای کار. یکی از مشکلاتی که من همواره در زندگی داشته ام این است که خیلی سخت خودم را بروز میدهم. از زندگی عشقی گرفته تا اجتماعی و کاری و همه و همه. الان بی اغراق میتوانم بگویم هفتاد درصد مغزم دارد با کارهای شرکت خورده میشود، درحالی که در خانه ام فقط یک بورد سفید کوچک گوشه اتاق نشیمن به کارم اختصاص دارد. از درون اشغال شده ام و در بیرون فقط یک نشانه کوچک از افکارم پیداست. حتی حالا که کم کم مجبور به بایگانی شده ام، تمام مدارک شرکت در چهارتا کاور مجزا چپانده شده و روی هم در یک جعبه مقوایی مخفی ست. چرا؟ نمیدانم. این متاسفانه مدلم است و برای غیرازین بودن باید تلاش کنم. با سید درین باره حرف زدم و قرار شد گوشه اتاق نشیمن را به کارم اختصاص دهیم. میز کار سفارش دادم و باید زون کن های بزرگ بخرم بچینم روی قفسه ای که بالای میزم وصل میکنم. باید یک پرینتر هم بخرم که کارهای اداری کمتر آزارم بدهد. خلاصه، دوباره دارم قدمهای اول را برمیدارم و اینبار سعی میکنم درست تر و آگاهانه تر باشند. 
.

پنجشنبه، مرداد ۰۸، ۱۳۹۴

تاریخ فراموشکار است

بله، هست. تاریخ فراموشکار است و گمان نبرید این فراموشی با گذر زمان و ذره ذره اتفاق میافتد. فراموشی نوع تاریخی یک شبه اتفاق میافتد و من و شما بهش عادت نداریم. چرا که انسانِ فراموشکار در بستر زمان معنا پیدا میکند و تاریخِ فراموشکار در بستر حادثه. مثلن؟ یک شبه تهدیدها و خط و نشانهای لوران فابیوس تبدیل میشود به لبخندها و تعریفها و تمجیدها. حتی حامل دعوتنامه رسمی برای رئیس جمهور ایران میشود و دعوت غیر رسمی از توریستهای ایرانی برای بازدید از فرانسه. برای منی که درخواست ویزای توریستی خواهرم برای دومین بار همین سه چهار هفته پیش رد شد، این فراموشکاری تاریخی بهت آور است. خواهر من همان است که بود. ولی دنیا امروز او را طور دیگری میبیند.
البته این بار اول نیست که تاریخ فراموش میکند و من هنوز فراموش نکرده ام. دفعه قبل سه سال پیش بود سر انتخابات ریاست جمهوری روحانی. یادم هست قبل از انتخابات، دوست و همکار و همسایه اعلام میکردند که دموکراسی در ایران معنا دارد مگه؟ شما رای هم میدهید؟ یا حتی زنان حق رای دارند؟ و سوالها و نظرهایی که بهش عادت داشتیم و داریم. فردای انتخابات اما دوست و آشنا و همکار، به تاریخ فراموشکار پیوستند و با رو و آغوش باز، پیروزی قاطع کاندیدای میانه رو را بهم تبریک گفتند، انگار نه انگار که تا دیروز تمام کاندیداها برایشان یکی بودند و انتخابات ما برایشان شو. از زیبایی های دموکراسی میگفتند و از علاقه شان به تاریخ و فرهنگ و هنر ایران، انگار تا روز قبل هیچ چیز از تاریخ و فرهنگ و هنر ایران نمیدانستند. 
راستش را بخواهید فراموشکاری تاریخ حالم را بهم میزند، هرچند که اینبار بازی به نفع من و شما تمام میشود و تصویر خوش آب و رنگتری از ما در قاب دوربین دنیا نقش میبندد، اما در عوض تصویرهای ماندگار و ارزشمندی مثل "اصالت" و "حقیقت" پیش چشم ما یک شبه رنگ میبازند و دیگر انگار هیچ تاریخی برای مان گویای حقیقت نیست و این بسیار غمگینم میکند. 
.

دوشنبه، تیر ۰۸، ۱۳۹۴

گونه ی نادر

این روزها اغلب خانه ام. ظهر میروم کلاس زبان و معمولن ساعت پنج عصر برمیگردم. سید هم بطرز بی سابقه ای کار میکند. حتی مشاهده شده تا یازده شب سرکار بماند. این است که بیشتر وقتها تنهام و خیلی سریع تبدیل شدم به رعنای تنهازی. رعنای تنهازی گونه نادری از من است که در زندگی بیشتر از دوسال آن هم بطور منقطع تجربه اش نکرده ام. چرا؟ چون طبق قانون "رعنا تنها نمیماند" هر بار که از جبر روزگار تنها در چهاردیواری ای زندگی میکردم، اسباب اثاثیه ام را کول گرفتم رفتم جایی که نشانه هایی از حیات باشد. کلن انسان همخانه نوازی هم هستم. بهترین خاطراتم برمیگردد به خانه هایی که سه نفر بودیم. یعنی میخواهم بگویم برای من حتی یک همخانه کم است.
احتمالن تا حالا حدس زده اید که رعنای تنهازی زیاد موجود جذابی نباشد. بیدار که میشود نیم ساعت از توی تخت با گوشی انقلابهای دنیا را رهبری میکند، بعد مستقیم میرود پای لپ تاب. یک ساعت بعد در حالی که شکمش از گرسنگی مالش میرود، طی یک حرکت ضربتی میرود زیر دوش. برمیگردد و با لپ تاپ میرود توی تخت. تلفنهایش را جواب نمیدهد. چرتش میبرد. بیدار میشود. ساعت سه عصر است. گرسنه است. یک چیپس باز میکند میگذارد کنار لپتاپ. اگر امکانات اجازه بدهد چیپس دوم و سوم هم باز میشوند. ساعت پنج عصر، یادش میافتد از صبح مسواک نزده، یادش می افتاد هنوز شلوار نپوشیده، یادش می افتد موهایش همانطور ژولی پولی خشک شده. مسواک میزند و شلوار میپوشد و موهایش را بالای کله اش جمع میکند و برای دوستی مینویسد که همدیگر را ببینیم و خودش را با لگد از خانه پرتاب میکند بیرون. اگر دوست جواب داد که میرود در جمع دوستان و احساس شلختگی و بی آرایشی و بعضن چاقی میکند و زودتر از بقیه برمیگردد خانه. اما اغلب دوستی جواب نمیدهد و رعنای تنهازی پیاده روانه خیابانهای اطراف خانه میشود و در مغازه ها چرخی میزند و چندتا آشغال میخرد و خودش را که در آینه های مغازه ها میبیند احساس زیبای خفتگی میکند. یعنی ژولیدگی و سادگی و پارگی دلش را میبرد و نمیدانم چطور است که رعنای تنهازی، تنها که باشد زیباست اما در گروه معاشران، نه. 
.
بعد: گمان بد نبرید که پای لپتاپ تمام وقت ول میگردم، خدا بسر شاهد است کار هم میکنم، درس هم میخوانم. بعله.
.

چهارشنبه، فروردین ۰۵، ۱۳۹۴

نوبهار است در آن کوش که خوشدل باشی*

امسال نوروز خیلی وقت خوبی آمد. یک جایی از زندگی م بودم که خیلی نیاز به نو شدن داشتم. این بود که سفت و کفت در آغوش گرفتمش. تصادفن تغییر چیدمان وسایل خانه مان هم، که قرار بود برای سال نو میلادی انجام بگیرد با چند ماه تاخیر مصادف شد با ایام نوروز. که باعث شد شب عید خانمان کن فیکن باشد و بجز یک مترمربع سطح میز چوبی گوشه اتاق و یک صندلی که با زحمت ده دقیقه قبل از سال نو خالی شده بود، هیچ نقطه خالی دیگری پیدا نکنیم برای هفت سین و قرتی بازی هایش. بعد باید با مامان بابای سید تماس ویدئویی میگرفتیم چون آنها برخلاف خانواده من، عید را خیلی جدی میگرند. این بود که میبایست دوربین موبایل را با دقت در یک زاویه خاص نگه میداشتیم. هرگونه انحراف از آن زاویه باعث میشد مخاطبان تصور کنند مراسم سال نو را در انباری خانه مادربزرگمان برگزار کردیم. اگر یک نفر (مثلن همسایه های روبرویی که با گرمتر شدن هوا عادت روی طاقچه نشستنشان را از سرگرفتند) از پنجره تماشایمان میکرد با صحنه مضحکی مواجه میشد. انگار در اتاقمان سریال میساختند و همه اتاق پشت صحنه بهم ریخته فیلم بود و گوشه اتاق دو هنرپیشه با لباسهای پلوخوری به دوربین موبایل لبخند میزدند.
اولین بارم بود سبزه سبز میکردم. مامان هم هیچ وقت سبزه سبز نمیکرد. بنظرش چهارشنبه سوری و سفره هفت سین و دید و بازدید رسم و رسوم مسخره ای می آیند. البته بعضی سالها چند روز مانده به عید میرفت یک سبزه میخرید و هفت سین کوچکی یک گوشه میچید که همیشه یک سینش "ساعت" بود. چون معمولن یکی دو تا از سینها در خانه پیدا نمیشد و مجبور میشد از خلاقیتش کمک بگیرد. میخواهم بگویم درست است که میگفت مسخره است، اما ته دلش ازین مسخره بازی خیلی هم بدش نمی آمد.
من از بچگی بیشتر از بقیه اعضای خانواده به هفت سین و این قرتی بازی هایش علاقه داشتم. خانه خاله ها که میرفتیم عید دیدنی من تمام مدت دور هفت سین میچرخیدم و خاله ها ازم عکس میگرفتند. یادم هست یک سال دخترخاله هایم که هفت هشت سالی از من بزرگتر بودند هفت سین مفصلی چیده بودند که یک میز ناهارخوری دوازده نفره را پر میکرد. یک طرف میز هفت سین و یک طرف هفت شین. دخترخاله ام معتقد بود که سفره سال نو در اصل هفت شین بوده و با گذر زمان به هفت سین تبدیل شده. از هفت شین چه چیزی یادم مانده باشد خوب است؟ شراب و شمشیر. یک شمشیر گنده در غلاف گوشه سفره هفت شین بود و منکه قبل ازین فقط در فیلم های قدیمی شمشیر دیده بودم با کنجکاووی پرسیدم شمشیر از کجا آوردید؟ اما بجای جواب دادن خندیدند. این یکی از عادتهای ناپسند دخترخاله هایم هست که فکر میکنند در جواب سوالهای "بچه"ها یا کسانی که آنها "بچه" بحساب میآورند، میتوانند فقط بخندند.
دیگر باری که شمشیر دیدم نامزدی دوستم بود. خانواده شان مذهبی بودند و کسی نمیتوانست جلوی داماد برقصد. بنابراین از جمع دوستان انتظار میرفت در نقش گروه رقاص ظاهر شوند. موقع بریدن کیک یک نفر دست مرا گرفت و کشید وسط و یک شمشیر گل زده بطور افقی جلویم نگه داشت، یا دقیقتر بگویم، بهم تعارف کرد. انگار که جلاد باشم و قرار باشد سر کسی را ببرم. چون حتی سر گوسفند را هم کسی با شمشیر نمیبرد. پرسیدم چیکارش کنم؟ گفت بیا رقص چاقو کن. گفتم چرا شمشیر؟ ظاهرن کسی خیال جواب دادن نداشت، همه جمع شلپ شلپ شروع  کردند به دست زدن و با لبخندهای تشویق کننده به من خیره شدند و من ناچار، درحالی که آن هیولای ترسناک را با دو دست بالای سرم نگه داشته بودم، قرهای ریز میریختم و امیدوارم بودم کسی ازم فیلم نگیرد.
ببین چطور آدم از نوروز میرسد به رقص شمشیر. حال آنکه هدف نگارنده ازین پست هدف گذاری برای سال جدید خورشیدی بود.
هدف سال نودو چهار این است که از زنگی لذت ببرم. بمعنای دقیقتر، از لذت بردن نترسم. یعنی شغلی انتخاب نکنم که زندگی را زهر مارم کند. که ازش بیزار باشم و صرفن بخاطر حقوق آخر ماه، مثل یک شکنجه مکرر بهش تن بدهم. یک جایی هم آدم باید از آن پلکان ترقی بپرد پایین و شیرجه بزند ته دریا. من همه درآمدهای بالا و همکاران متمول و خانه های شیک و ماشین های مدل بالای فردا را به لذت آبتنی امروز میفروشم. راستش فروختنش برای من زیاد هم راحت نیست. جرئت میخواهد. امسال میخواهم آن کله نترس را پیدا کنم و پاسش بدارم. امسالی که سی ساله میشوم.
.
*حافظ جان