سه‌شنبه، مهر ۰۶، ۱۳۸۹

مثلن؟ رفته بودم کمک. اولین اثاث کشی عمرش بود. عمرش؟ یک اثاث کشی قبلتر داشته بود وقتی هفت-هشت ساله بود. آن روزها جوجوی بابایی بود هنوز؟ نه به گمانم. نه. زیاد نتوانست جوجوی بابا بماند. بابایش دو-سه سال قبلتر مرده بود. آن روزها ما بهترین کسان هم بودیم. این روزها هم هستیم. چندسالی آن وسط نمی دانم چه شد. دورشدیم از هم. غریبه شدیم با هم. داشتیم بزرگ می شدیم به گمانم. هر کدام به روش خودمان. من؟ شیطان و درس خوان. شرارت هایم از کلاس دررفتن و دنبال توپ دویدن بود، سرگرمی ام فیزیک و ریاضی. گند زندگی م سرِ چهارده- پانزده تاریخ و جغرافی در می آمد. برق شرارت وقتی توی چشم هام می نشست که جای تجدیدی ها امتحان ریاضی می دادم. یا جای کسی امتحان ورزش -همچین مدرسه دولتی بی درو پیکری داشتیم- جایی احساس غرور می کردم که یک کلاس چهل- پنجاه نفره را می شوراندیم علیه ناظمجات مدرسه. که کسی کسی را لو نمی داد. بارها شد به جای فرد خاطی!، دو سه نمره از کل کلاس کم شد. درست مثل فیلم ها.. نیمی از گوشه های آرام نوجوانیم راه پله پشت بام مدرسه بود که با ف می نشستیم و دنیای سوفی می خواندیم. نیمه دیگرش با پ و آ بالای دیوار حیاط مدرسه، سرمان روی شانه های هم، پاهامان آویزان و تلوتلو خوران، چیپس می خوردیم و گاهی بستنی دو قلو. تمام خوشبختی آن روزهایم همان بود. همان جا.
او؟ آرام بود و ادای درس خواندن در می آورد. حواسش اما پی درس نبود. سرگرمی اش دانه دانه کم کردن تارهای زیر ابرو بود. تمام انرژی اش صرف جیم زدن برای پارتی های یواشکی می شد. گوشه های آرام نوجوانیش به پچ پچ پای تلفن گذشت. خوبی اش این بود که مردش را همان سال های دور پیدا کرد. که برک-آپ نفهمید یعنی چه. که تراژدی نداشت. که بعد از شش- هفت سال یواشکی بازی، حالا سه سال است که خانم خانه همان پسرکی شده که شاهد بزرگ شدنش بود. درست مثل فیلم ها.. حالا اولین اثاث کشی زندگی مشترکشان است. رفته بودم کمک مثلن. نشسته بودیم کف زمین و می خواستیم آلبوم ها را بچینیم توی کمد. هی من می گفتم بگذار بلند شم یک گوشه ای را بسابم! وجدانم آرام بگیرد که کمک کردم. هی دستم را می کشید که بیا بنشین. من خسته ام. بیا با هم خستگی در کنیم با عکس ها.
یک پاکت کاهی بزرگ از لای یکی از آلبوم ها در آورد. قیافه اش را مثل هیس کرد. صدایش را آورد پایین: اینو ببین. از کل آلبوم عروسی م عاشق ترش ام. یک عکس بزرگ قدیمی از تویش کشید بیرون. عکس آتلیه بود. خودش بود و پسرک آن سال های دور. شرارت نه فقط از چشم ها، از گوشه تیز لبخندهاشان می بارید. من آدم هیجانِ بی خود بروز دادن نیستم. اما کلی از این صداهای هیجان ازم در آمد با دیدن این عکس. گفتم: قاب کن بزنش به دیوار. با همان صدای آرامِ یواشکی: حتمن! با این ابروهای وسط دار، مامان ببینه پوست کله ام کنده است.
من؟ حواسم به ابروهاش نبود اصلن. من یواشکی نمی فهمم چیست. لو رفتن بلد نیستم کدام است. بس که
آدمِ بوق و کرنا بوده ام همیشه.
هزارتا عاشق عکسش شدم اما. هزارتا عاشق زندگی ش، عاشق بزرگ شدن زودهنگامِ یواشکی ش. هزارتا.
.

دوشنبه، مهر ۰۵، ۱۳۸۹

گوشه های امن

آدم ها گاهی هم در زندگی می رسند به جایی که بگویند: من دیگه نیستم.
من حالا درست در یک چنین جایی ایستاده ام.
.

یکشنبه، مهر ۰۴، ۱۳۸۹

به جای آن خانم کتابدار لاغر قدکوتاه با ابروهای پیوسته، همه اش یک آقای چاق ریشوی عینکی نشسته.
.

شانه های پهن و نگاه ساده و لبخند صمیمی ش را دوست دارم. نمی گذارم اینجا را پیدا کند. نمی خواهم بفهمد من چیزی بیشتر از دخترک سرخوش شال پوشم. بگذار فکر کند من فقط عاشق اسمارتیزم. بگذار فکر کند دنیای من همین آدم های اطرافند. نمی خواهم پایش به اینجا باز شود. اینجا امن نیست. اینجا آدم های خوب زندگی م را ازم می گیرد. نمی دانم چرا، اما می گیرد.
.

شنبه، مهر ۰۳، ۱۳۸۹

دست هايي كه ديگر نيست

بچه بودم. تپل و كمي كند. كنار ساحل درياي خزر صدف جمع مي كردم. زير پايم ماسه ها با موج مي آمدند و مي رفتند. نگاه كردن به حركت دانه هاي ماسه سرگيجه ام مي انداخت. دريا موج داشت. با هر موج روي نوك پا بلند مي شدم و چشم ها را مي بستم و از خوشي و هيجان جيغ مي كشيدم.. مي چرخيدم.. زندگي مي كردم.. پشتم به دريا بود و حواسم پي دو تا صدف سفيد خوشگلي كه توي مشتم داشتم. بعد؟ صداي عجيبي از پشت آمد و بالاي سرم هي سايه تر شد. پشت سرم را نگاه كردم. موج؟ ديوار بود انگار. آسمان را نمي ديدم بس كه بلند بود. بس كه وحشي و افسار گسيخته بود. مشتم شل شد. صدف ها از دستم افتاد.
موج آمد و مرا با خود برد. مثل توپي كه در هوا بچرخد پرت شده بودم وسط دريا. بالا، پايين، همه طرف فقط آب بود. چيزي نبود كه بشود بهش چنگ زد، جايي نبود كه بشود رويش ايستاد. فقط منتظر دست هاي مامان بودم.. هي دهانم را بازتر مي كردم و چشم ها را گردتر. داشتم خفه مي شدم. داشتم خفه مي شدم.
حالا؟ گاهي مي شوم همان دختربچه تپلي كه از آبِ دريا سيلي مي خورد. يك لحظه هايي هست در زندگي م كه صداي خرد شدن استخوان هام را مي شنوم. يك چيزهايي هست كه خفه ام مي كند. اين كينه اي كه در دلم كاشتي و رفتي .. دارد خفه ام مي كند لامصب. دارد خفه ام مي كند.
.

پنجشنبه، مهر ۰۱، ۱۳۸۹

امروز تصمیم گرفتم با خانم کتابدار دوست شوم. خانم کتابدارِ شیفت عصر و پنجشنبه. نه اینکه فکر کنید از تنهایی ست که می خواهم باهاش دوست شوم ها! من در زندگی م هیچ وقت از تنهایی با کسی دوست نشده ام. نمی دانم چرا، اما فکر می کنم می توانیم دوستان خوبی برای هم باشیم. خانم کتابدار یک دختر نسبتا جوان لاغر و قدکوتاه است با ابروهای پیوسته. تجربه نشان داده که من می توانم دوستی های مستحکم و طولانی مدت با دخترهای لاغر قدکوتاه داشته باشم. تجربه توضیحی در مورد چرایی و چگونگی ش نمی دهد. اصولن تجربه فکر ندارد و به همین دلیل است که آدم های با تجربه لزومن آدم های دانایی نیستند. خانم کتابدار هرروز با کفش های لژ دار از نوعی که صدا ندارند، می رود سراغ قفسه ها و بغل بغل کتاب ها را بر می دارد می برد پشت میزش. نمی دانم تویشان چه می نویسد، اما می دانم که چیزهایی می نویسد و بعد باز بغل بغل کتاب ها را می آورد می گذارد سرجایشان. شب ها سر ساعت نه چراغ ها را خاموش می کند و با کیفش دم در شیشه ای بزرگ می ایستد. من اغلب کمی طول می دهم تا وسایلم را جمع کنم. اعتراضی نمی کند. به جایش بهم لبخند می زند. کتابداری باید شغل صبورانه ای باشد. یک جورِ مسکوتی آرام است. گاهی چشم هام را می بندم و خودم را مشغول کتابداری تصور می کنم. شکنجه برایش نام مناسب تری ست تا شغل. ترجیح می دهم کتاب فروش باشم. لااقل روزی چهارتا مشتری از در مغازه آدم می آیند تو و می توانی باهاش راجع به کتاب ها حرف بزنی. من اگر کتابفروشی داشتم یک میز گرد می گذاشتم وسطش تا ملت بیایند بنشینند و همانجا کتاب بخوانند. شاید چای و قهوه هم برایشان می بردم. دوست داشتم کتابفروشی ام پاتق باشد. خوبی کتابفروشی این است که لزومی ندارد ساکت و آرام باشد. اما در کتابخانه آدم باید بی کلام باشد. بی کلام! بهترین توصیف است برای خانم کتابدار.
.

یکشنبه، شهریور ۲۸، ۱۳۸۹

نقطه سرخط

امروز اینجا یک ساله شدم.
البته امروزی که شما اینجا می خوانید یعنی امروز نیست. یعنی امشب حالای من است. یعنی دیشب حالای شماست. یعنی من بعد از یک سال تازه یاد گرفتم چه طور به وبلاگم بگویم این پست را خودش فردا ساعت نه صبح پابلیش کند. گیجم؟ می دانم. حالا دارم فکر می کنم امروزِ یک ساله تقویم را بگذارم کنار دستم و برای تولد تک تک آدم های دنیایم پست بنویسم.
بس که من یک تولد فراموش کن قهارم. بعد وبلاگم بداند کی تولد کدام است. که یک روز بیایم اینجا ببینم اوه! پست تولد فلانی پابلیش شده و من یادم نبوده هیچ. اصلن شاید بردارم همین حالا یک پست بنویسم برای سه سال دیگر. سه سال؟ برای یک روزِ دور و دیر. جالبی ش می شود وقتی که مثلن من تا آنروز مرده باشم. اوه! فکر کنید وبلاگ یک آدم مرده به روز شود! با قلم خودش. حالا یعنی می خواهم بگویم حتی اگر من مردم، شما همچنان اینجا را بخوانید. کار است دیگر. شاید حرفی داشته باشم هنوز. شاید دلم نخواسته باشد بمیرم. شما انگار کنید زنده ام. معلوم است حالا که حواسم به کل پرتِ این امروز و دیشب شده؟ چه می خواستم بنویسم اصلن؟
.

شنبه، شهریور ۲۷، ۱۳۸۹

مجبور باشم انگار!

حرف دارم. حرف دارم. یک عالم حرف مانده توی گلویم. توی گلو؟ ای کاش می ماندند همان جا توی گلوم. راه می افتند، دلبری می کنند. دلبری؟ کاش دلبری. فکرم را می برند. فکرم می رود دنبال کلمات. من باید مدام آویزان مغزم باشم که یعنی نه! بیا، برگرد. بمان. آخر فکر اینقدر هرزه؟ اینقدر هرجایی؟ با یک اشاره می روی لامصب؟ کار داریم به خدا.
کاش یک نفر را داشتم که حرف های دلم را می نوشت برایم. بعد یعنی من فقط با یک لبخند سرخوشانه لم می دادم ، ماستِ توت فرنگی می خوردم، حرف هایم را توی وبلاگش تماشا می کردم و.. فکرم سرجایش بود.
.

جمعه، شهریور ۲۶، ۱۳۸۹

بخشیدن آداب دارد

مردی را که دوست دارید راحت نبخشید. بگذارید مرد و مردانه روی پایش بایستد و بهای اشتباهش را بپردازد. شاید بریدن سخت تر از بخشیدن باشد، اما گاهی فقط باید برید.
گاهی باید مرد را رها کنی تا عشق اش را از نو ثابت کند. گاهی باید فرصت بدهی تا خودش را دوباره بسازد. با نام بخشش فرصت را از آدمتان نگیرید.
مراقب باشید. مراقب باشید دوست داشتن تان سم رابطه نشود.
.


اگر کسی توانست یکبار به شما دروغ بگوید، بدون شک می تواند تمام عمر این کار را تکرار کند.
.

دوشنبه، شهریور ۲۲، ۱۳۸۹

مامان مدت هاست دنبال ساعت می گردد. کلن ما خانوادگی سخت ساعت می خریم. راستش را بخواهم بگویم سلیقه جماعت ساعت ساز زیاد با سلیقه مان هماهنگ نیست. کمتر ساعتی پیدا می شود که جذب مان کند . شش ماه پیش مامان بالاخره بعد از سال ها! یک ساعت دم دستی برای خودش پسندید. خانه که آمد آنقدر من بالا پایین پریدم و قربان صدقه ساعته رفتم که از همان لحظه ساعت رفت توی جعبه و جعبه گوشه کمد! دوزاری م نیافتاد اما. روز تولدم کادوی مامان را که باز کردم دیدم اوه! ساعت خوبش را دارد هدیه می دهد به من. بهانه آورد که چشمم شماره هاش را خوب نمی بیند. من بهانه اش را پذیرفتم و ساعت را قبول کردم.
دیروز بی هیچ قصد ساعت خری! پشت ویترین یک مغازه ایستادیم و یک ساعت اسپریتِ خوشگلِ پر از نگین دیدیم! اصولن برند اسپریت زیاد از دماغ مامان بالا نمی رود، اما ساعته داد می زد که مامان مجبور است از اسپریت بودنش چشم بپوشد. دقایقی بعد مامان داشت ساعت را می خرید. من حواسم به ویترین زیورآلات بود. دلم یک دستبند هیجان انگیزِ دلبرانه می خواست. یک دستبند هیجان انگیز دلبرانه وسط ویترین بود. دستبند را دورِ مچم بستم و رفتم جلوی آینه. بعععله! خودش بود. پهن بود. قشنگ بود. یک عالمه زنجیر موازی داشت که مدام روی هم می لغزید. کلن به گروه خونی من خیلی می خورد. دستم تویش خوشبخت و آرام بود. قیمتش؟ صد و هشتاد هزار تومان. جنسش؟ نقره. مامان آدمی نیست که پول بالای نقره بدهد. چرا که نقره در نهایت سیاه می شود. حالا گیرم نهایتش ده سال دیگر باشد. خودم؟ از بعد از استعفا دیگر پول ندارم. یعنی منبع درآمد ندارم و این منبع درآمد نداشتن جلوی خرج کردنم را می گیرد. یک جورِ پنیک وار بدی نگرانِ مخارج یک سالِ آتی ام. یکی دوباری که روی کاغذ مخارجم را تخمین زدم دیدم که جای نگرانی نیست. اما همچنان نگرانم. دستبند را از مچم باز کردم و با خودم گفتم با پولش می شود برای هاروارد اپلای کرد و گذاشتمش روی میز. اصلن هاروارد به درک، دستبندِ به این دلبرانه گی را که آدم خودش برای خودش نمی خرد. باید هدیه بگیرد. من کلن شخصیت هدیه بگیری ندارم. شاید برای همین هیچ سال دست و دلم به تولد گرفتن نمی رود. تنها باری که برای دوستانم تولد گرفتم، سورپرایزشان کردم. یعنی هی هرچه پرسیدند چه خبر شده؟ برای چی دعوتیم؟ گفتم همین طوری دور هم باشیم. چرا؟ به یک دلیل ساده: نمی خواستم هدیه بخرند. -دوستان خیلی نزدیک مستثنی هستند- کلن یعنی هدیه دادن به من از آن پروسه هاست که باید با اصرار و ابرام همراه باشد. که یعنی یک نفر بگوید می خواهم برایت هدیه بخرم و من هی بگویم اوه! نه نمی خوام. اما ته دلم بخواهم و منتظر باشم که هی بیشتر اصرار کند و در نهایت مرا مغلوب خود کند. می دانم که اغلب متضرر می شوم اما در غیر این صورت هدیه بهم نمی چسبد. و این چسبیدنِ هدیه خودش خیلی مهم است.
در مقابل دوست پسرها هم مقاومت می کنم. تا قبل از بیست سالگی که با هیچ پسری رابطه مسالمت آمیز نداشتم. اولی ش همان بیست سالگی بود ومثل تمام روابط بعدی زندگی م چهار- پنج ماه بیشتر دوام نیاورد و عدل تولد من در همان ماه اول دوستی بود و طرف به طور معقولی از ده-دوازده روز قبل اصرار و ابرامش را شروع کرده بود که بگو چه بخرم. من؟ بعد از ده روز هیچی و نمی خوام و اوه بی خیال بابا و هرچی دوست داری.. رسیدم به اینجا که: من کتاب دوست دارم. پسره از من ناامید شد و خودش تنهایی تصمیم گرفت که برایم گوشی موبایل بخرد. من آن روزها مفتخر بودم به اینکه گوشی ساده درب و داغون دستم بگیرم. خصوصا که همه دوست و آشنایان می دانستد پدرم دستش به دهانش می رسد و من با علم به این موضوع، با سادگی گوشی برای خودم شخصیت می ساختم که یعنی من کولم و چیزهای دیگری در این دنیا هست که برایم مهم باشد. -ایش و پیف و پوف نکنید! بچه بودم خب- طبعن آقای دوست پسر از آن تیپ آدم ها نبود که متوجه این نکات ظریف باشد و من از آنجایی که 1. از اول شخصیت هدیه بگیری نداشتم؛ 2. از رابطه اصلن راضی نبودم و 3. گوشی موبایل به نظرم یک هدیه معظم می آمد؛ باید توطئه ای می چیدم. عصر آن روز دست بابا را گرفتم بردم تا برایم یک گوشی سیاه سوسولِ دلبرانه ی دربازشوی درش بچرخِ دوربین خفنِ.. بخرد. خوشبختانه گوشیه مدتی بعد از کاتیدن من و آقای مذکور خراب شد و من سی و سه ده قدیمی مامان را جایگزینش کردم.
کیسِ بعدی از این تیپ شخصیت های فرهنگی بود و تاریخ تولد من در سه ماه مربوطه نیافتد و در آن مدت یک کتاب و یک دفتر دست نوشته های قدیمی ش و یک تابلوی کوچک نقاشی هدیه گرفتم. -من آدم هدیه بگیری نیستم اما هیچ وقت دست رد به سینه هدیه های فرهنگی نمی زنم- از آن به بعد سوال معروف دوست پسرانه ی چی برات بخرم؟ در زندگی ام تبدیل شد به سوال: چی برات بیارم؟ جواب من هم کمی با شرایط کاستومایز شد: خودت. من فقط خودت رو می خوام!.. ته دلم؟ عطر می خواستم. چرا عطر حالا؟ 1. اینجا همه عطرها تقلبی ست، 2. هرلحظه بویش همراه آدم هست و می تواند هدیه نسبتا رومانتیکی باشد و 3. هدیه معظمی نیست.
شاید با خودتان فکر کنید اولی پسر زرنگی بوده چون من کاملن مجاب شده بودم که پول ندارد. که اصلن پول ندارد. با این حال یک بار میان صبحت هاش گفته بود که وقتی بیاید ایران برایم دوربین می آورد تا از خودم عکس های با لبخند بگیرم و برایش بفرستم. خب سه ماه مربوطه به ایران آمدنش قد نداد. وقتی برک آپ کردیم دوستِ مشترکمان گفت خاک بر سرت! چندماه دندان روی جگر می ذاشتی میامد ایران چهارتا سوغاتی می گرفتی بعد. شاید واقعن خاک بر سرم اما من خیلی دورم از همچین آدمی!
نفر بعدتر، از آن آدم های اصرار و ابرام کن نبود. چندبار پرسید که چه بیاورم من هم همان حرف های قبلی. دلم عطر می خواست اما نگفتم. دلم انگشتر هم می خواست اما بیا و به یک پسر بگو برایم انگشتر بخر! کیدینگ می! نتیجه اش شد یک کیف.
با خودم فکر کرده بودم که اگر طلسم این رابطه از پنج ماه گذشت، یعنی هی ایز دِ وان. یعنی دیگر اصرار و ابرام نیاز ندارد. به محض اینکه بپرسد یک لیست بلندبالا می دهم دستش برای دفعه بعدی. نگذشت اما!
حالا عطر و انگشتر و دوربین و گوشی موبایل هیچی.. شاید اما رفتم دستبند هیجان انگیز دلبرانه را برای خودم خریدم.
.

یکشنبه، شهریور ۲۱، ۱۳۸۹

بدون عنوان

بعضي آدما هستن، كه هي هرچي تحويلشون نمي گيري كه يني نمي خوام! هي در مقابل از خودشون جنبه نشون مي دن و بهشون بر نمي خوره و به نزديك شدنشون ادامه مي دن. اينو ننوشتم كه تو دلتون بگين: اه فلاني،‌ پيف بهماني.
يني خواستم بگم مواظب باشين واسه كسي مصداق اين توصيفات نباشين. هميشه هم خوب نيس آدم جنبه از خودش نشون بده. گاهي هم بايد بهت بربخوره بري پشت سرتم نيگا نكني.
.

شنبه، شهریور ۲۰، ۱۳۸۹

نيمه خالي ليوان خيلي خالي ست

احساس مي كنم يك نفر در يك گوشه دور دنيا دارد بهم خيانت مي كند. همان قدر آزرده خاطرم؛ همان قدر بيزار. همان قدر كينه دارم. نمي دانم اما كينه را كجاي دلم بگذارم بهتر است. باز اگر مردي بود كه بهم خيانت كرده بود،‌ بار كينه را هوار مي كردم سرش. لابد بعدش هم بلند بلند گريه مي كردم. هق هق، طوري كه شانه هايم مي لرزيد. شايد حتي مشت و لگد هم حواله اش مي كردم.
حالا اما هيچ كس نيست. در اين دنياي بي انتها كسي نيست كه نگرانش باشم و اين حقيقت دارد. نيمه پر ليوان اين است كه لااقل كسي بهم خيانت نمي كند. نيمه خاليش مي شود اينكه من اين معجون كينه و درد را بايد خودم به دوش بكشم. مي شود اينكه بارش سنگين است. كه من لوسم. كه بي حوصله و يللي تللي ام. كه خودم را حتي به زور مي كشم..
دارم از روز و ماه و سال حرف نمي زنم ها. دارم از لحظه حرف مي زنم. همان لحظه كه از خورشيدِ غروب، آسمان يكسره سرخ شد. من در همان لحظه ماندم. در همان لحظه مُردم.
.

جمعه، شهریور ۱۹، ۱۳۸۹

:-)

سلام اي صبح قشنگ دل انگيز. سلام آخرين نفس هاي گرم تابستان. سلام صبحانه پر شور يك روز تعطيل. سلام.
.

چهارشنبه، شهریور ۱۷، ۱۳۸۹

زرافه گی می کنم این روزها. همان قدر کش آمده باشم انگار؛ همان قدر فاصله گرفتم از آدم ها. هیچ کس هم قد و قواره ام نیست دیگر. چشمم توی هیچ چشمی نمی افتد. اینجایی که من هستم، همه اش آسمان است. اینجایی که من هستم هیچ کس نیست.
یک زرافه تنها چکار می کند میان این همه آدم؟ زرافه
دارد آرام و صبور زندگی می کند برای خودش. آرام اش اما آرامِ خوبی نیست. یک آرامِ بی هیجان است صرفن. آرامی نیست که آرامش داشته باشد. آرامی ست که گنگ است. آرامی که خاموش است. آرامی که آبستنِ هیچ چیز نیست.
.

دوشنبه، شهریور ۱۵، ۱۳۸۹

نمی توانم دیگر. خسته شدم از بس آدمِ روزهای سخت کسانی بودم که در روزهای خوبشان هیچ سهمی نداشتم. که در روزهای سختم هیچ جایی نداشتند. نمی توانم مثل قبل دلتنگی آدم ها را بگذارم اولویت صفر زندگی م. قبلتر؟ قبلتر خوبتر بودم. مرهم بودم برای هر زخمی. چاره می شدم برای هر چه کنمی. باور کرده بودم رسالت من در دنیا همین ستون بودن است. فکر می کردم کل دنیا و سختی هاش می ارزد به اینکه همراهِ روزهای سخت آدمی باشم. به خواب هم نمی دیدم به این زودی رها کنم. به این زودی رها شوم.
دیدی حالا؟ مهربان هم نیستم دیگر. تو که عاشق مهربانی م بودی.. خوب شد نماندی. خوب شد نماندی.
.


بر دلم گرد ستم هاست خدايا مپسند / كه مكدر شود آيينه ي مهر آيينم

عمو برداشته توی فیس بوک اَدَم کرده. از دیشب تا حالا که جوابش را ندادم خودم پندینگ ماندم انگار. بس که صمیمیتی نمانده برایمان دیگر. بس که این حرکتش نمی چسبد بهم بعد دعوای مفصلی که کردیم دو سال پیش. از آن به بعد نه ایمیل های فورواردی ش را می خوانم، نه به اس.ام.اس های جک اش می خندم، نه حتی گرم و گیرا سلام علیک می کنم. هنوز ته دلم نبخشیدمش. می خواهم بداند که دلخورم. آدمِ لبخند دوزاری زدن به کسی نیستم. باید دلم بهش بخندد. بد کرد باهام عمو. دلم بهش نمی خندد دیگر. حتی خیلی با خودم کلنجار رفتم که پسرکوچولوش را هم مثل خر دوست نداشته باشم. نتوانستم اما. بس که جان آدم در می رود برای نگاه شیطانش. بس که قلمبه است و صدایش مثل صدای بچه تخس های کارتن است و.. بس که شبیه عموست. انگار کوچک و تپلش کرده باشی. همان طور نگاهت می کند، باهاش حرف که می زنی همان طور سر تکان می دهد برایت. همان خلق و خو، همان قدر رقاص و عزیز و دوست داشتنی. عمویی ست که سیاهی هاش را با دستمال جادویی گرفته باشی. عمویی ست که هنوز آدم بزرگ نشده. عمویی ست که عاشقش بودم.
عمو از آن آدم ها بود که از ته دل دوستش داشتم. که قبولش داشتم. حرفش برایم حجت بود. یکی از ستون های بودنم بود. برای هر کار مهم زندگی م می رفتم سراغش. موقع هرکار مهم زندگی م می آمد سراغم. از آن آدم ها بود که دلم برایش پر می زد. که وقتی می گفتم خیلی دوسش دارم، چشم هام را هم می ذاشتم و ی را کش می دادم.. آی کش می دادم.. آن هم چندبار. خیلی، خیلی دوسش دارم. خیلی ها..
همچین آدمی بود عمو برایم. شاید برای همین نتوانستم بگذرم ازش. حتی وقتی گفت ببخش عموجون..اشتباه کردم. شاید اگر هر آدم دیگری بود بخشیده بودمش. اسم اشتباه اما خیلی کوچک بود برای شکستن بزرگی آدمی که من باور کرده بودم. بچه های پشت سرهم نبودیم که مرافعه قبحی نداشته باشد برایمان. کلامش در دنیای من قداست داشت. بزرگ ترم بود. امینم بود.
حالا؟ هی صفحه فیس بوکش را بالا پایین می کنم.
عکس های پسرک را برداشته گذاشته آنجا. می داند دل آدم را می برد. می خواهم قبولش کنم، فراموش کنم، راهش بدهم باز در دنیای هرروزم. بگذارم وقت به وقت بیاید سراغم. عصرهای دلگیر تنها سر بزنم شرکتش..
زندگی اما داستان نیست. این را مدت هاست که فهمیدم. آدم های دور و اطراف قهرمان های داستان نیستند. پشیمانی شان یعنی این نیست که ای کاش نبریده بودم. یعنی این است که ای کاش نفهمیده بودی.. راستش را بگویم، تا به حال هربار هر آدمی را بخشیدم بعد فهمیدم ساده بودم. که هیچ بازی ای از اول شروع نمی شود. که پایش بیافتد از قبل بدتر می کنند با آدم.
عمو را پندینگ گذاشتم بماند.
.

یکشنبه، شهریور ۱۴، ۱۳۸۹

خوبم. خیلی خوبم این روزها. اما از خوب بودنم ذوق زده نمی شوم دیگر. بس که خوب شدن به معنای خوب ماندن نیست. امروز خوبی. فردا شاید با یک حرف، یک نگاه، یک تلنگر، یک اشاره حتی.. بشوی همان دخترک لجبازی که پا می کوبد و همه دنیایش را همین حالا می خواهد. همین جا.
.

پنجشنبه، شهریور ۱۱، ۱۳۸۹

داستان های مزخرف درونم

یک جایی هست پشت کمرم، که دستم بهش نمی رسد. ستون مهره ها را که از پشت گردن بگیری یک وجب بیایی پایین می رسی به جایی که ازش حرف می زنم. البته من هم مثل بقیه آدم ها می توانم خودم را قلیه قرمه کنم و یک دست را از بالا یکی را از پایین کش بیاورم و نوک انگشت هام را برای چند لحظه به هم مماس کنم. اینکه می گویم دستم نمی رسد یعنی نمی توانم لیف را بگیرم دستم بیافتم به جانش برای صابیدن. اصلن یکی از معضلات من در حمام، همین جاست. شما بگو هزارتا لیف دسته دار و جادویی و یک وری و ال و بل.. نمی شود. نمی شود مثل اینکه مامان بیاید توی حمام و پشتم را برایم کیسه بکشد. راستش را بخواهید اغلب در این ناحیه احساس کثیفی می کنم. خودم که نمی توانم از نزدیک ببینمش، اما فکر می کنم مثل بدن های روغن زده کنار ساحل برق می زند از چربی.
دیشب؟ دیشب افتاده بودم روی لپ تاپم؛ اینکه می گویم افتاده بودم یعنی دقیقن یک جایی معلق بودم بین تخت و صندلی م. بخش قابل توجهی از بدنم هم روی هوا بود. لپ تاپم؟ بیشتر روی صندلی بود. رنگ صندلی ام کرم روشن است. طوری که یک ارزن سیاهی رویش جیغ می زند. بعد؟ یک جانور کوچکِ خیلی کوچکِ سیاه با شش دست و پا از جلوی لپ تاپم رد شد. پشت کمرم قلقلک آمد. می دانم که اگر این جانور از جلویم رد نمی شد پشت کمرم قلقلک نمی آمد. اما رد شده بود. احساس می کردم حتما یکی از اینها دارد روی کمرم راه می رود. شاید اصلن یک عالمه از این حشرات اسود آنجا لانه کرده باشند. چند وقت است مامان پشتم را لیف نکشیده؟ یادم نیست. اگر ده- دوازده سال کوچک تر بودم جیغ می کشیدم که ماماااااااااان. یه جونوری پشتم داره راه میره. مامان؟ بلوزم را می زد بالا و هی می گفت چیزی نیست و هی از من اصرار و هی از او انکار... می دانستم که نصفه شبی نباید مامان را با بیدار کنم. می دانستم که هیچ جانوری آنجا راه نمی رود. اما قلقلکم می آمد همچنان. از همانجا که دستم نمی رسید شروع شد، بعد ستون مهره را گرفت آمد بالا. تمرکز کرده بودم روی شش تا پای کوچک درازش. یک لحظه گمش کردم، بعدترش اما هزار جا از تنم قلقلک می آمد. از فرق سر گرفته تا بالای شکم و اوه ساق پاها. من می دانستم که هیچ جانوری روی تنم نیست. می دانستم اگر تن کسی این همه جانور داشته باشد مثل سگ می خارد. من اما فقط یک قلقلک نرمی می آمدم. که آزار دهنده بود.
یاد اولین باری افتادم که توهم جانور داشتم. چهار، پنج ساله بودم. رفتم جلوی مامان ایستادم وگفتم: مامان. یه سوسک اینجاست. مامان: کجا؟ من: اینجا! چشم های گردم را دوخته بودم به دهن مامان و با انگشت به گلویم اشاره می کردم. مامان؟ شکه شده بود! نشست روی زمین که هم قد و قواره من شود. گفت نه من هیچ سوسکی اینجا نمی بینم. گفتم: شما نمی بینی. چون اون توئه. توهم سوسک بزرگ سیاه براقی که توی گلویم خوابیده تا پانزده شانزده سالگی ادامه داشت.
حالا که دارم این کلمات را اینجا می نویسم باز پشت کمرم قلقلک می آید. دارم منتظر می مانم تا مامان بیدار شود و دستش را بگیرم ببرم توی حمام. تا پشت کمرم را لیف بکشد. بابا آمده توی اتاقم و مثل هر صبح اخبار سیا.سی اجتماعی را برایم بازگو می کند. دارد می گوید مصبا.ح یزدی گفته لا اکره فی الدین مال قبل از تشکیل حکومت اسلامی بوده و اینکه وزیر بازرگانی گفته مردم گوشت نخرند تا ارزان شود و .. من دارم فکر می کنم کاش می توانستم بابا را ببرم توی حمام.
.
بعد: کامنت دونی وبلاگم که فی.لت.ر می شود احساس لالمونی می کنم.
.

چهارشنبه، شهریور ۱۰، ۱۳۸۹

آنجایی که فنر احساس در می رود

لازم نيست مرا دوست داشته باشی من تو را به اندازه‌ی هر دومان دوست دارم*
جمله معروف و قشنگ آقای معروفی. که برای بیشتر آدم ها یاد آور این عشق های اسطوره ایه که ادعا می کنیم فقط توی کتاب ها پیدا میشه، ولی هر کدوم کمابیش مدتی باهاش دست و پنجه نرم کردیم. عشق های اسطوره ای مال کتاب ها نیست فقط. اتفاقن دم دستی ترین نوع دوست داشتنه. راحت ترین و چشم بسته ترین فرم عاشق شدنه. از من اگه بپرسین می گم بیشتر یه حس درونیه که یکهو گریبان یه آدم بیرونی رو می گیره. معمولا جرقه اش هم جایی روشن می شه که شناختمون از آدمه هنوز خیلی سطحیه. خیلی وقت ها هم طرف بی ربط ترین آدم ممکنه حتی. اما جرقه هه روشن شده. تو عاشق شدی و می خوای عاشقی کنی. تو عاشق شدی و فکر می کنی همین کافیه. فکر می کنی آسمون به زمین بیاد و زمین به آسمون بره تو عاشق می مونی. شک نداری که احساست ابدیه. بعد؟ هی می شینی با خودت پرو بالش می دی. هی لی لی به لالاش می ذاری. هی آدمه رو برمی داری می کاری وسط رویاهات. آدمه؟ آدمه بی گناهه. تو داری رابطه رو خراب می کنی. تو داری به اندازه هر دوتان، دوستش می داری. داری جای اون هم عاشقی می کنی. اون هنوز جرقه نزده تو داری باد می زنی. هی باد می زنی و خودت بیشتر گر می گیری. اون اما توی نطفه خفه میشه. بعد؟ اون شده آدم بده. تو شدی اونی که سوخته. عشقه؟ تموم میشه زود یا دیر. عشقه می سوزه. از تو هم یه مشت خاکستر می مونه و یه عالم زخم.
با حفظ تمام مراتب احترام برای عباس معروفی، حالا من می خوام بگم: آقا، خانم! لازم است مرا دوست داشته باشی. دوست داشتن شما لازم است. به خودم: شما هم زحمت نکش لطفن. جای خودت فقط دوسش داشته باش. نزن همه چی رو خراب نکن.
.