دخترها در تخت کنارم خوابیده اند. تا آوا بیدار نشده باید لباسها را از ماشین لباس شویی بیرون بیاورم، مسواک بزنم و دوش بگیرم و چای بنوشم و موهایم را خشک کنم و هرجای این سلسله که دخترک بیدار شد از خیر باقی بگذرم. اما نشسته ام این سطرها را می نویسم. چون دلشوره دارم. یک دلشوره قدیمی به جانم افتاده. همان کلاف سردرگمی که هر چه بیشتر در آن میجویم بیشتر گیر می افتم. راه خلاصی ازش یا نوشتن است، یا خواندن. هنوز در خلا دوست داشتنیِ بعد از کتاب مسکوب هستم و تا گرد و خاکش درونم ننشیند، کتاب بعد را شروع نمیکنم.
ایمیلهای جواب نداده، محصولات مرجوع نکرده. هرچه میدوم نمی رسم. و لباسهای خیس از داخل ماشین لباسشویی در سکوت عجیب خانه صدایم میزنند.
.