چهارشنبه، تیر ۱۶، ۱۳۹۵

ششمین پست با دست چپ

حالا که بهترم نمیفهمم چرا این سری پستهای شرح مصیبت را نوشتم‌. نمیشد هم روی هوا ولشان کرد. پست امروز را دارم اجبارن مینویسم. مثل مشق شب است.
عمل دوم مال مچ دست بود و دو ساعت و نیم بیشتر طول نکشید. حال عمومیم بعد از عمل خیلی بهتر بود اما جانم تمام شده بود. ضعف و دردم همچنان خیلی زیاد بود و همچنان شب تا صبح سه چهار تا بیست دقیقه بیشتر خوابم نمیبرد. نه میتوانستم بخوابم نه کتاب بخوانم نه فیلم یا حتی فوتبال تماشا کنم. درد میکشیدم و تا روزها فقط درد میکشیدم. کم کم خوابم به دو سه ساعت در شب رسید و یک نیمه مسابقه فوتبال میدیدم و با بیمارهای تختهای بغلی حرف میزدم. ساعتهایی از روز بود که دردم قابل تحمل بود و همان ساعتها بهم انرژی میداد.
بالاخره گذشت و بعد از هجده روز درحالیکه هنوز درد و ضعف داشتم مرخص شدم. نمیتوانید تصور کنید چقدر از برگشتن به خانه مان منقلب شدم. تا دو ساعت در بغل خانه گریه میکردم. روی مبل نشیمن، آشپزخانه شلوغ، تخت خواب خوبمان؛ حتی یک ربع کف مستراح خانه نشسته بودم و از خوشحالی و دلتنگی زار میزدم. 
همان روز مامانم از ایران رسید و یک فصل هم با او گریه کردم و خلاصه چشمتان روز بد نبیند.
این هم پایان خوش داستان.

سه‌شنبه، تیر ۰۸، ۱۳۹۵

پنجمین پست با دست چپ

حقیقت این است که با کنار هم جشن گرفتن، باهم سفر رفتن، رقصیدن، رستوران و بار و کنسرت رفتن، سوپر مارکت و بانک و کلاس یوگا رفتن، باهم خوردن، کنار هم خوابیدن و قربان صدقه رفتن عشق نمود پیدا نمیکند هرچند بسیار خوش میگذرد. نمیگویم عشقه نیست ها. هست، اما دیده نمیشود. انگار رفته باشد مرخصی، یا خواب باشد. میدانیم که یکجایی اون زیرمیرها هست، اما هرلحظه رویتش نمیکنیم. برعکس گاهی در اتفاقهای ناگوار عشق لباس بزم به تن میکند و دست افشان و پاکوبان جلوی چشممان چرخ میزند‌. وقتی دیدم دستم از آرنج آویزان است اولین چیزی که از ذهنم گذشت این بود که حسین مرا اینطور ببیند میترسد. در سخت ترین دقایق این اتفاق نگران او بودم که باید شاهد ماجرا باشد.
هجده روز تمام تنها و همه کسم شده بود. تا روزی که مامان رسید و از بیمارستان مرخص شدم. اگر یک ورژن از خودم در بیمارستان بالای سرم بود اینقدر بهم رسیدگی نمیکرد که حسین. 
انگار با این اتفاق ناغافل در دریایی که هرروز در ساحلش آبتنی میکردیم شیرجه زده باشیم و زیر آبی رفته باشیم و عمق دریاهه شگفت زده مان کرده باشد. عمق عشقی که خیلی وقتها مثل خیلی از زوجها فراموشش میکنیم، هردویمان را غافلگیر کرد. هرچند هنوز خسته تر و درگیرتر از آنیم که این عمق اثری در حس خوشبختی مان بگذارد.

چهارمین پست با دست چپ

سه روز بعد از جراحی دوتا پرستار زیر بغلم را گرفتند و نشاندنم لبه تخت. از جمعه یازده صبح که زمین خورده بودم نتوانسته بودم حتی دو دقیقه بنشینم.
انگار دستم از بازو تا نوک انگشتها زیر دستگاه پرس باشد، درد و فشار و سرگیجه و گرما جانم را ذره ذره تمام میکرد. روز چهارم که مرفین را ازم گرفتند سرگیجه ام قابل کنترل شد و باید چند قدمی راه می رفتم‌. انگار پیچیده ترین کار دنیا بود ایستادن موجود سنگین و درازی مثل آدم روی دو تا کف پای کوچک. قبلن چطوری راه میرفتم؟ درجا دوبار این پا اون پا کردم و باز خواباندنم. گرمم بود. درد اینقدر غالب بود که انگار در اتاق سیصد و چهل یک، بجای من یک تکه درد پیچیده در گوشت و پوست و استخوان بستری بود و من داشتم زیر دست و پایش له میشدم. پنج روز گذشت و باید آماده جراحی دوم میشدم.

شنبه، خرداد ۲۹، ۱۳۹۵

سومین پست با دست چپ

اتاقهای بخش چهار نفره بود. هم اتاقی هایم پیرزنهای تنها و افسرده ای بودند که از خانه سالمندان های مختلف آمده بودند. تنها و کم توقع و مات و مبهوت. پیرزنهای بدون دندانی که برای شخصی ترین کارهایشان نیازمند پرستارها بودند، درست مثل من. شب سوم، از درد که ناله میکردم و هق هق گریه ام بلند میشد، یکیشان به حسین گفت که همسرت خیلی شلوغش میکند. درد دارد اما خوب میشود. جوان است. ما چی؟ ما قرار نیست بهتر شویم. دنیا برای زن تو هنوز قشنگ و خواستنی ست. اما ما چی؟..
انگار نه انگار که خودش هم یک روز جوان بوده. اینجا آدم خیال می کند همه پیر و کرخت به دنیا آمدند. انگار هیچ وقت شاد و جوان و زیبا نبودند. انگار فقط به دنیا آمده بودند که لرزان و آرام در بیمارستان یا خانه سالمندان منتظر مرگ باشند. 
هرطرف که نگاه میکردم پیرزنهای چروک و آویزان و غمگین به روبرو خیره شده بودند. بدون آنکه منتظر هیچ چیز باشند. مثل محکومان حبس ابد. مثل عروسکهای پوسیده یک نمایش قدیمی. انگار در یک دنیای مخفی برویم گشوده شده بود. انگار تصادفن پرتاب شده باشم به پنجاه سال بعد. به قله ی کوهی که همه عمر داریم بالا میرویمش. به مقصد هولناک راهی که امیدواریم به خوشبختی و آرامش برسد. پیرزنهای ناتوان، آینده ی مغموم من و عزیزیانم بودند. کم حرف شده بودم و تمام روز بی صدا اشک میریختم و فکر میکردم پس آخرش اینجاست.

جمعه، خرداد ۲۸، ۱۳۹۵

دومین پست با دست چپ

چشمهایم را باز کردم. نمیدانم پنج شش نفر بالاسرم بودند یا چشمهای من چندتا میدید. عق زدم و در ظرفی که یکیشان جلویم نگه داشته بود بالا آوردم. دوباره بیهوش شدم. نمیدانم چقدر طول کشید. باز بیدار شدم و بالا آوردم و بیحال شدم. باز نفهمیدم چقدر طول کشید. چشمهایم را باز کردم سباستین با لبخند گفت همه چیز عالی پیش رفت. بیهوش شدم. اینبار چشمهایم که باز شد حسین را دیدم. تختم را میبردند به اتاق. کنارم راه می آمد. نگرانش بودم. گفت تو بهترینی. درد داشتم. جای دست راستم خالی بود. بجایش یک وزنه صدکیلویی از درد بهم وصل بود. از زیر بازو تا نوک انگشتهام در باند و گچ بود‌. خیس عرق بودم. درد داشتم. سرم بدجوری گیج میرفت. مدام حس میکردم از یک بلندی پرتاب می شوم و دستم میشکند. چشمهایم را با وحشت باز میکردم و دنبال ساعت میگشتم. دو دقیقه از آخرین باری که پرتاب شده بودم گذشته بود. سنگینی دست و دردم زمان را هم با خود در سیاهی کشیده بود. پرستارها می آمدند و میرفتند و به تک تکشان میگفتم که درد دادم و تشنه ام. نزدیک سه صبح بود که حسین را به اتاق راه دادند. با حوله خیس لبهایم را تر میکرد. بادم میزد. ازش خواستم پیشم بماند و باز از بلندی خیالی هراسان پرتاب شدم. دو روز با سرگیجه و درد و کابوس گذشت.

چهارشنبه، خرداد ۲۶، ۱۳۹۵

اولین پست با دست چپ. 
یک صبح جمعه تیشرت قرمز قدیمیم را  با دامن کوتاه مشکی که حسین خیلی دوست دارد پوشیدم. کرم آفتاب زدم و موهایم را بالای سرم جمع کردم و کفشهای اسکیتم را انداختم روی شانه هام‌. حسین از خانه کار میکرد. گفت قشنگ شدی. بوسیدمش و گفتم تو نمیای؟ نگاهم کنی وقتی اسکیت میکنم؟ بوسیدتم و گفت کار دارم. پله ها را تند تند رفتم پایین و فکر نمی کردم حالا حالا دیگر خانه ام را نبینم.
زمین خوردنم اینقدر سریع بود که هیچی نفهمیدم. دست راستم از چندجا شکست. میتوانم بگویم تقریبا از آرنج جدا شده بود و مچم هم خرد بود. افتاده بودم روی زمین و یک چیز غریبه دردناک کنارم جان میداد. دست راستم از بین رفته بود و من غمگین و هراسان در درد خفه میشدم. دوستام بالای سرم گریه میکردند. طول کشید تا آمبولانس رسید. درد نفسم رابریده بود. درد. بعد از عکس و اسکنهای دردناک تیشرت قرمزم را به تنم قیچی کردند. یک مرد جوان جلو آمد و گفت شکستگی های دستت خیلی پیچیده ست. من تا دو ساعت دیگر عملت میکنم. فکر کنم حداقل شش ساعت طول بکشد. اسمش را پرسیدم. سباستین. ساعت ۱۱ صبح خورده بودم زمین و ساعت ۵ عصر بدن بیجانم راهی اتاق عمل شد. بسکه درد کشیده بودم همه جا دور سرم میچرخید. حالم بد بود. فکر میکردم ممکن است هیچ وقت از اتاق عمل بیرون نیایم. حسین را برای بار آخر بوسیدم و گفتم که دوستش دارم. در بزرگ سفید آرام بسته میشد و ما را از هم جدا میکرد. 

شنبه، خرداد ۰۱، ۱۳۹۵

بهم گفتی: دیدی دوباره عاشق شدی؟
بهت گفتم: دوباره عاشق نشدم. اینبار هیچ چیزش مثل قبل نیست. اینبار همه چیزش تازه است، واقعیه. زنده است. نفس میکشه. 
با تو مثل وهم بود و خیال. مثل آواز دلنشین یه رهگذر. مثل یک شعر عاشقانه توی یک کتاب. من زندگیش نمیکردم. من میخوندمش. خیال میکردمش. اما نداشتمش. تو هم نداشتیش. چیزی بود که هیچ وقت نبود اما ما رو واسه همیشه بهم وصل میکرد. خیال بود یا شعر یا عشق؟ 
گفتی: نمیدونم، اما بود. نبود؟ 

جمعه، اردیبهشت ۰۳، ۱۳۹۵

در من هزار زن هست و در آینه یکی

از مصائب کارآفرینی همه کاره و هیچ کاره بودن است. از آن مغز متفکر شرکت که چشم‌انداز تعریف می‌کند و هدف‌گذاری می‌کند گرفته، تا ایده پردازی که نطفه را می‌پرورد و رشد می‌دهد تا آن آچار به دستِ کار‌راه‌اندازی که حکم مامای شرکت را دارد و آن پایین ایستاده و برنامه‌ها را یکی یکی می‌کشد بیرون و به اسم پروژه می‌کوبد روی میز، تا بازاریابی که  پروژه‌های نوزاد را می‌برد می‌شورد و لباس می‌پوشاند و می‌دهد دست فروشنده‌ای که شناسنامه صادر می‌کند و دایه می‌جوید و به اصطلاح به ثمر می‌رساندشان. کارآفرین از ذهن خودش باردار می‌شود و خودش بار می‌پرورد و خودش می‌زاید و خودش بند ناف پاره می‌کند و خودش می‌شورد و لباس می‌پوشاند و می‌فرستد خانه دایه که همان مشتری باشد. و این حلقه حیات مدام تکرار می‌شود و اینگونه است که چرخ شرکت می‌چرخد. مثل یک دنیای کوچک است، یک تجربه کامل که تکرارش تکرار زندگی‌ست. 
اما سخت است. این همه نقش بازی کردن سخت است. مثل سریالی که نویسنده و کارگردان و هنرپیشه تمام نقش‌هایش خودت باشی. سریالی که اگر به تماشا برسد تجلی کامل توست. یک اثر پررنگ است. یک فریاد بلند است. اما به تماشا رساندنش آسان نیست. فکر آدم را هزارپاره می‌کند. هزار روز می‌گذرد و تو هرروز یک نقش تازه گرفتی. هزار قدم برداشتی اما یک قدم پیش رفتی. هزار روز گذشته، اما برای تو همه‌اش یک روز بود. انگار زمان متوقف می‌شود و تو میان نقش‌ها گره می‌خوری. تمرکز غیرممکن می شود. یک سفر ده روزه کافی‌ست که سررشته ده تا کار از دستت ول شود و باید روزها بازی را استپ بدهی تا برسی جایی که رها کرده بودی. همه اینها مشکل است. اما از همه سخت‌تر، با انگیزه باقی‌ماندن است. از همه حیاتی‌تر ناامید نشدن است. خسته نشدن است. اینکه ببینی بعد از یکسال تلاش یک قدم مورچه‌ای برداشتی درحالی که همسایه‌ها هر کدام در نقش‌های تکراری خودشان ده قدم فیلی پیش رفته‌اند، آسان نیست. واندادن سخت‌ترین بخش ماجراست. باید عادت کنی به جا نشدن در یک نقش، در یک کار. این تکه پاره شدن را باید تاب بیاوری. زاییدن را باید تمرین کنی. بارورشدن را، بارورماندن را. اگر تاب بیاوری، اگر همه نقش‌هایت را یکبار تا انتها بازی کنی، بقیه هم همراهت بازی می‌کنند. اگر بتوانی چرخ را یک دور تنها بچرخانی، دور دوم همه همراهت می‌شوند. اگر توانستی از پس خودت بر بیایی مردم هم می‌توانند به نقش‌هایت اعتماد کنند و آن وقت می‌توانی تکیه بدهی و این چرخه زندگی را تماشا کنی و لذت ببری. 
.
به امید آن روز! 
.

چهارشنبه، فروردین ۱۸، ۱۳۹۵

هرگز وجود حاضر غایب شنیده ای؟*

از همان سیزده چهارده سالگی بارها از مامان شنیده بودم که "چرا همه اش در عالم هپروتی؟" با خودم می‌گفتم تو چه می‌فهمی آخر من کجام. عالم هپروتی که می‌گفت عالم خیالی بود که زورش خیلی به من می‌چربید. نمی‌توانستم خودم را ازش بیرون بکشم. انگار همیشه یک طبقه بالای ابرها زندگی می‌کردم. از آنجا که بودم دنیا و متعلقاتش -که آن روزها عبارت بود از لیست خرید مامان و خاموش کردن زیر غذا سر ساعت مشخص، تکالیف مدرسه و امتحان روز بعد- در بین ابرهای زیر پایم گم می‌شدند، تار و کمرنگ. ریاضی و نقاشی تنها دو فعالیتی بودند که وصلم می‌کردند به زمین. فرمول‌ها و اعداد ریاضی شش دانگ حواسم را جمع می‌کردند و می‌ریختند در لحظه. طوری که این لحظه به راحتی چند ساعت کش می‌آمد و فقط تناوب خواب رفتن دست و پایی که زیرم مچاله می‌شد نشانی بود بر گذشت زمان، چرا که مکان محبوبم برای ریاضی حل کردن زیر میز یا صندلی بود. 
نقاشی کشیدن هنوز هم می‌تواند به همان قدرت بیست سال پیش، در لحظه میخکوبم کند و ذهنم را از همه چیز عالم خالی. فقط این روزها دیگر دستم بهش نمی‌رسد. دنگ و فنگش فراری‌م می‌دهد و اجاره کردن کارگاه نقاشی جزو لیست آرزوهای کوچک چندسال اخیرم شده.
بجز ساعت‌های نقاشی و ور رفتن با فرمول‌های ریاضی بقیه زندگیم در آسمان می‌گذشت؛ فقط "رعنا" گفتن‌های کشدار مامان برای ده- پانزده دقیقه به زمین می‌کشاندم و دوباره بی که بفهمم چطور می‌رفتم بالا بین ابرها و خیالات موهوم. اگر "رعنا-رعنا" گفتن‌های مامان نبود فکر می‌کنم دست کم سالی سه چهارتا تجدید از تاریخ و جغرافی و تعلیمات دینی و حرفه و فن روی دستم می‌ماند و دانشگاه رفتنم تقریبن محال می‌شد. شاید اگر عشقم به ریاضی نبود بجای دبیرستان می‌فرستادنم هنرستان و جان خودشان را خلاص می‌کردند. 
هی که زمان گذشت، عالم خیالم زمینی‌تر شد. هی بیشتر جلوی خودم را گرفتم که نروم بالا و هی عالم خیال پله پله آمد پایین. انگار همه ابرهای آسمان نشست کرده باشند روی زمین. قبل‌تر وقتی روی زمین بودم، روی زمین بودم. چشمم می‌دید، راهم مشخص بود. پیچیده‌ترین مسائل ریاضی را حل می‌کردم و لذت می‌بردم. هفته‌ای سه چهارتا نقاشی می‌کشیدم. وقتی بودم زندگی می‌کردم و وقتی نبودم در دنیای دیگری که همه چیزش از جنس نرم و بدیع خیال بود، سیر می‌کردم. همه تجربه‌هایم عمیق بود. بعد هی ابرها نشست کردند و مه همه زندگی‌م را گرفت و دوتا دنیا معجون بی قواره‌ای شد که هیچ کدامش مثل قبل نبود. هی زمان گذشت و هی بدتر شد. حالا رسیدم به جایی که لحظه، به معنای مطلق و شیرین قدیم برایم مرده. تمرکز یک آروزی محال است. سال‌هاست که طعم لذت مطلق را نچشیده‌ام. چون هر لحظه حواسم جای دیگری‌ست و اخیرن جاهای دیگری‌ست. همیشه حواسم پرت است. وقت یادگیری حواسم پرت است. وقت یاد دادن حواسم پرت است. وقت حرف زدن حواسم پرت است، وقت گوش دادن، وقت رقصیدن، حتی وقت عشقبازی، نصف حواسم جای دیگر است. انگار همه چیز را نیمه تجربه می‌کنم. انگار نصف نیمه زندگی می‌کنم. نصف و نیمه لبخند می‌زنم. نصف و نیمه گریه می‌کنم. انگار همه حس‌هایم بعد از وجود ول می‌شوند در این توده وهم و تار. آن عالم خیالِ بالانشین، هوار سرم شده و رخوت زندگی‌م. همه چیز سخت و دور بنظر می‌رسد. حتی درازکشیدن زیر آفتاب کنار دریاچه. حالا که خانه‌ام، نیمی از من کنار دریاچه دارد آفتاب می‌گیرد، نیمی از من دارد کتاب ترجمه می‌کندو نیمی از من دارد وبلاگ می‌نویسد، نیمی از من دارد آواز می‌خواند و نیم دیگرم دارد کار می‌کند. طوری که دیگر نمی‌دانم کدام یکی خودمم. کجا اگر باشم راضی می‌شوم. کدامش لحظه من است. کجایش زندگی‌ست، کجایش خیال. "من"ها با سرعت تکثیر می‌شوند. هر دم خودم را مشتاق حس تازه‌ای می‌بینم و با بخش کوچکی از وجودم دنبالش می‌روم و لحظه‌های بیچاره عمرم به تکه‌های بیشتری تقسیم می‌شوند. 
نمی‌دانم چطور مقابلش بایستم. بلد نیستم. یک ماه دیگر سی و یک سالم می‌شود و بیشتر از هر زمان دیگری حس می‌کنم زندگی کردن بلد نیستم. تجربه‌هایم هر روز بیشتر اما ناقص‌تر می‌شوند و حسرت من برای یک لحظه مطلق حتی خالی، بیشتر.
*سعدی

سه‌شنبه، بهمن ۲۷، ۱۳۹۴

یاد باد آنکه زما وقت سفر یاد نکرد*

یک دلشوره پایان ناپذیر دارم از وقتی تصمیم گرفتم باهاش حرف بزنم. اینکارو اما بخاطر خودم میکنم. چرا باید وانمود کنم که فراموشش کردم، وقتی نکردم. چطور آدم میتونه چندسال دوستی و عشق قاتی پاتی رو فراموش کنه؟ شاید شما بتونید اما من نتونستم. دیگه تلاشی هم براش نمیکنم. من اینطوری ام. منی که گاهی دلم برای همکار ده سال پیشم تنگ میشه که حتی هیچ وقت دوست هم نبودیم، منی که دلم برای زن عموی مامانم تنگ میشه طوری که وقتی میبینمش تو بغلش گریه میکنم، خب طبیعیه دلم برای اونم تنگ بشه. و میشه. خیلی هم میشه. هنوز خیلی شبها خوابشو میبینم. خواب میبینم تو یه مهمونی بزرگ، یا فرودگاه، یا همایش، یه جای بزرگ و پراز آدم هستیم اما قهریم. خواب میبینم هست اما باهام حرف نمیزنه. منم وانمود میکنم که اونو یادم نمیاد. از جلوش رد میشم بدون اینکه نگاهش کنم. بعدش از مامانم و شوهرم و خواهرم و همکلاسی و هرکسی که فکر کنم دیدتش سراغشو میگیرم. که خوب بود؟ چکار میکرد؟ خوشبخت بود؟ خوشحال بود؟ جالب اینجاست که در بیداری از کسی هم دیگه سراغش رو نمیگیرم. انگار تف سربالاست. یه مدت همه شون سراغ اونو از تو میگرفتند حالا تو چی بری بگی؟ که میترسم بهش زنگ بزنم و باهام حرف نزنه؟ 
دلتنگشم. کاش زن عموی مامانم بود و میتونستم همینطور راحت بهش بگم دلتنگشم. کاش همکار قدیمی بود و بدون دودوتا چهارتا زنگ میزدم دو ساعت باهاش حرف میزدم و میگفتم میدونم باورت نمیشه اما دلم خیلی برات تنگ شده بود. 
آخرین بار پاریس دیدمش دم در آپارتمان طبقه نهم محله شانزدهم. منتظر آسانسور بودیم. گفت باز همیدگه رو میبینیم حتمن. میدونستم به این زودیها نمی ببینمش. دلسرد بودم ازش. برای اولین بار کس دیگه ای رو بیشتر ازش دوست داشتم  و این برام غم انگیز بود. دلم میخواست همه داستانهای عاشقانه ام با خودش تکرار میشد. اون لحظه دلم میخواست عاشقش بودم، اما نبودم. گفت خیلی بهش خوش گذشته. تو دلم گفتم خیلی دیر اومدی پسر. بهش گفتم بازم بیا. گفت باشه. میدونستم دروغ میگه. گفت شما هم بیا پیش ما خانوم. گفتم باشه. میدونستم نمیرم پیشش. آسانسور اومد و در سبزرنگ قدیمیش روی آخرین تصویری که ازش دارم بسته شد. فکر نمیکردم اون آخرین باری باشه که ببینمش. بعد از اون شب فقط یکی دو بار تلفنی حرف زدیم. چهار سال گذشته. تو این مدت سه تا ایمیل براش نوشتم  که هرسه بی جواب موند. 
دلتنگشم و دلتنگیم چهار سال کش اومده. 
.
*حافظ

پنجشنبه، بهمن ۲۲، ۱۳۹۴

در ستایش تجربه های تازه یا خوشبختی های غیرمنتظره

من طرفدار تجربه های جدیدم. شاید درست تر باشد بگویم طرفدار درمعرض قرار گرفتن. چون زندگی شاید آنقدر بلند نباشد که بتوانیم همه چیز را تجربه کنیم، اما می توانیم خودمان را در معرض خیلی چیزها قرار بدهیم و تمایل درونیمان را بهشان بسنجیم. من همیشه اینطور زندگی کردم. اینطور تصمیم گرفتم. سنجش تمایل درونی. طبعن بعد که به موضوعی تمایل داشتم یا نداشتم، نشستم دلایل منطقی برایش چیدم و به بقیه آدمها اعلام کرده ام به این دلیل. اما خودم می دانم که دلیل و منطق در کتم نمی رود. دنبال دلم می روم. یا بقول مامان حسرت هیچ چیز را روی دلم نمی گذارم. مشکل اما این است که آدم درست نمی داند دلش چه می خواهد یا تا کی میخواهد. اینجاست که اهمیت در معرض بودن مشخص می شود. 
چند ماه پیش یکی از دوستانم که دانشجوی دکتراست می گفت اولین بار که استادش گفته بود یک جلسه بیاید سر یکی از کلاس ها و بعنوان استاد مهمان راجع به موضوعی تدریس کند، از ترس داشته قبض روح می شده. هیچ وقت خودش را بعنوان استاد تصور نمی کرده و مطمئن بوده استاد خوبی نیست. از چند شب قبل خوابش نمی برده و از صبح روز موعود دست و پایش می لرزیده. وقتی می رود بالای سن و شروع به حرف زدن می کند حس می کند در درست ترین جای جهان ایستاده است. می گوید نفهمیدم این دو ساعت زمان به چه سرعتی گذشت و دلم می خواست دو ساعتم دو روز کش می آمد. بعد از جلسه استادش که در کلاس حاضر بوده ازش می پرسد که تو سابقه تدریس داشتی؟ دوستم گفته نه. استادش گفته تو خیلی استعداد تدریس داری. از بهترین مدرس هایی هستی که من دیدم و از ترم بعد اساتید گروه دوستم را بستند به تدریس و همینقدر تصادفی فهمید که برای چه کاری ساخته شده است و از چه کاری لذت می برد.
جالب اینجاست که قبل از دکترا ام-بی-ای خوانده و همیشه می گفت از محیط آکادمی خوشش نمی آید و دوست دارد در شرکت ها کار کند و یکی دو بار هم بطور داوطلبانه در شرکت ها کارآموزی کرده بود که تجربه بدی هم نبوده هرچند خیلی هم دلبرانه از آب در نیامده. اما داستان دوستم با تدریس مثل عشق در نگاه اول است. یک لذت غیرمنتظره. یک خوشبختی که از آسمان می افتد توی دامنت بدون اینکه انتظارش را داشته باشی. بله. گاهی خوشبختی جایی ست که حدس نمی زنیم و اتفاقن خیلی هم بهمان نزدیک است درحالیکه ما آن دور دورها و نوک پلکان ترقی دنبالش می گردیم. 
چند هفته پیش خیلی تصادفی یک کار ترجمه قبول کردم، آن هم از آلمانی به فارسی. اولین بار بود متنی را به فارسی ترجمه می کردم. جدای ازینکه آلمانیم همچنان در حد اکابر است و مجبور بودم ده تا دیکشنری اطرافم پخش کنم، عاشق ترجمه شدم. سرعتم مثل بچه مورچه است اما وقتی مشغولشم زمان پرواز می کند. سرم را بلند می کنم می بینم چهار ساعت گذشت و من یک نصف صفحه ترجمه کردم و اصلن خسته یا درمانده نیستم. برای هر کار دیگری اگر این همه زمان بگذارم و اینقدر کم پیش برود از عصبانیت در و دیوار را گاز می گیرم. اما برای ترجمه نه. لذتش برایم با نوشتن وبلاگ، که بزرگترین و پایدارترین تفریحم در زندگیست، برابری می کند. هفته پیش کار را تحویل دادم. اما مطمئنم لذتش چیزی نبود که بتوانم به این راحتی کنار بگذارمش. دارم دنبال یک کتاب می گردم که به فارسی ترجمه کنم. البته یک کتاب که چه عرض کنم؛ به این زودی یک لیست کتاب در ذهنم دارم  و باید اولیش را انتخاب کنم. 
.

دوشنبه، دی ۱۴، ۱۳۹۴

آخرین جشن خانه مادربزرگ

ایران بودم. یک جورهایی این سفر اولین سفر کاریم به تهران محسوب میشد. یک دفترکار گرفتم و اولین همکارم را در تهران استخدام کردم. یکی از دوستانم هم از فرانسه کمکمان میکند. قبل از سفر نمیدانستم قرار است اینقدر پیش بروم. هنوز مطمئن نبودم. میگفتم میخواهم بروم ایران با آدمها حرف بزنم. حتی بعد که حرف هم زدم، دفتر کار هم دیدم، هنوز از هیچی مطمئن نبودم. خیلی فرق هست بین وقتی که تنها از پشت میزت کار میکنی، تا وقتی که دفتر کار میگیری و تیم تشکیل میدهی. دودلی و تردید خودشان را قاطی برنامه های بلندپروازانه آینده سُر دادند توی دلم. ته دلم میلرزید. 
شب یلدا خانه مادربزرگ سید دور تا دور نشسته بودیم و برای هرکس فال حافظ میگرفتیم. مدتها بود این همه حافظ نشنیده بودم. انگار یاد یک خاطره قدیمی افتاده باشم. انگار آن شب یک برش از گذشته خودم بود. از سالهای حافظ خوانی و شیدایی. یک بغض شیرین تمام شب توی گلویم بود که مدام قورتش میدادم و لبخند میزدم و زور میزدم با چشم هایم از پشت لایه مخفی اشک ذره ذره آن خانه و آن آدمها و آن شب را بخاطر بسپارم. حافظ هم مثل سالهای دور شد آینه ی ترس و تردید درونم. حالم از فالم نمایان شد. دلم گرفت. احساس کردم تمام عمر دودل بوده ام. انگار همیشه دولا دولا راه رفته باشم.  همانجا آرزو کردم دل و جرئت پیدا کنم. که حالا که دارم راهم را میروم تمام قد بروم. 
دو روز بعد برگشتیم تهران. از شمال خبر رسید که حال مادربزرگ سید خراب است. من تهران ماندم. نمیخواستم تصویر آن خانه روشن شب یلدا به این زودی برهم بخورد. صبح روز بعد خبر رسید مادربزرگ رفته. برای خاکسپاری هم نرفتم. سه روز بعد ختمش در مسجد ساده و کوچکی که همسرش سالها پیش در محله ی قدیمی شان ساخته بود برگزار شد. 
آن شب یلدا و آن خانه باغ بزرگ و زیبا و فال آن شبم را هیچ وقت فراموش نمیکنم.
نمیدانم چه شد، اما سال نوی میلادی انگار آن دل و جرئتی را که آرزو کرده بودم بهم بخشید. شاید بخاطر رفتن مادربزرگ بود. شاید بخاطر سید. که بعد ازینکه با دستهای خودش مادربزرگش را گذاشته توی قبری که بارها برایم گفته خیلی کوچک بود، دیگر آن آدم قبل نیست. اینکه بالاخره یک روز همه مان میرویم و توی یکی از همان قبرهای خیلی کوچک میخوابیم انگار دلمان را قرص تر میکند.
پریشب خواب دیدم دارم موهای خودم را کوتاه میکنم. دیشب خواب دیدم شیرجه زدم در یک رودخانه بزرگ و آبی. شیرجه که میزدم، بین زمین و هوا که بودم بدنم از ترس مورمور شده بود. اما پریدم. تمام قد.
.

یکشنبه، آذر ۱۵، ۱۳۹۴

کتابخوان

زمانی که کار میکردم نزدیک به ده جلسه برای مشاوره پیش روان-شناس میرفتم. روی هم رفته میتوانم بگویم روان شناس خوبی بود، هرچند بی نظیر نبود. برای من مهمترین دست آورد آن دوره این بود که یاد گرفتم چطور خودم را تحلیل کنم. نه اینکه تا آنروز خودم را تحلیل نکرده باشم ها، اما بیشتر آن خودی را تحلیل کرده بودم که بقیه آدمها از من میشناسند. آن ناشناخته درونم را نمیتوانستم تحلیل کنم. ناشناخته درونم روی من مسلط بود. وقتی غمگین بود من گریه میکردم، وقتی بی تاب بود، من پرپر میزدم. وقتی میخواست نماند، وجودم آتش میشد و میدویدم. نمیتوانستم پیش بینی اش کنم، نمیتوانستم تغییرش دهم. روان شناسم با رعنای باوقاری که جلویش نشسته بود کار نداشت. سعی میکرد خود درونم را کشف کند. اگر بخواهم نمره بدهم میتوانم بگویم چهل درصد خود درونم را نمایان کرد. شاید اگر بیشتر پیشش میرفتم این درصد بالاتر میرفت، اما تا همینجا هم بسیاری از مشکلاتم برطرف شد و نیازی به ادامه ندیدم. اما یاد گرفتم چطور باید خود درون را شناخت. اتفاقن خیلی ساده هم بود. سعی میکرد در موقعیت های مختلف اول حال خود درونم را کشف کند مثلن شادی، افسردگی یا اضطراب. و بعد با سوالهای ساده اما دقیق واکنش های خودِ بیرونی م را ثبت کند. مثلن "وقتی در جلسه مدیرت فلان حرف را زد، بدنت در چه موقعیتی بود؟" من: "یادم نیست" مشاور:"تکیه داده بودی به صندلی؟" من:"نه. خودکار دستم بود و تظاهر میکردم که نت مینویسم. نمیخواستم در چشم هایش نگاه کنم" مشاور یادداشت میکرد"نمیخواستم در چشمهای مدیر نگاه کنم". مشاور:"صورتت در چه حالتی بود؟ دندانهایت را بهم فشار نمیدادی؟" من:"مطمئنم لبهایم بسته بود. دندانهایم را فشار نمیدادم اما فکم منقبض بود. بله بله منقبض بود. بعد از جلسه تا نیم ساعت فکم درد میکرد". مشاور:"وقتی شب در فرودگاه مدیرت ازت جدا شد یادت هست چکار کردی؟" من:"به مامانم تلفن زدم". مشاور: "نه قبل از تلفن زدن به مادرت. مثلن بلند شدی قدم زدی؟ چهارزانو روی زمین نشستی؟ چکار کردی؟". من:"دست و پاهایم را کش آوردم و نفس عمیق کشیدم و چند ثانیه سقف سالن را نگاه کردم". با سوالهایی ازین جنس خیلی سریع مشخص شد وقتی شادم، مضطربم، عصبانی یا غمگینم بدنم چه شکلی به خودش میگیرد. بعد اولین کاری که باید میکردم این بود که تمرین میکردم وقتی مدیرم در جلسه حرفی زد که از کوره در رفتم، به جای تکرار کردن حرفش در ذهنم، به فکم فکر کنم و اینکه بطور خودآگاه از حالت انقباض بیرون بیاورمش. همین ریزه کاری ها باعث میشد از عصبانیت یا اضطرابم کم شود. 
همیشه فکر میکردم خودِ بیرونیم اسیر خود درون است. فکر میکردم ارتباطشان کاملن یک طرفه است. با مشاوره یاد گرفتم اینطور نیست. که اگر هنگام عصبانیت بدنم را به فیگوری که وقت آرامش دارد در بیاورم، از عصبانیتم خود بخود کم میشود. یا مثلن وقتی حالم بد است خیلی سریال میبینم و وقتی حالم خوش است زیاد کتاب میخوانم. بعد یکی دوبار وقتی حالم بد بوده با لگد خودم را از جلوی لپتاپ پرت کردم توی تخت و یک کتاب گرفتم دستم. تا شبش رو به راه شدم! 
میدانم که سوادم در روانشناسی خیلی کم است و چه بسا نکته هایی که مرا به وجد می آورد برای خیلی از شما مثل روز روشن باشد، اما خب این چیزی از به وجد آمدگی من کم نمیکند. 
این روزها دارم کتاب "نامه ها و هفت روایت دیگر" را از کتابخوان میشنوم. کتاب نوشته ی اروین یالوم، روانشناس معروف معاصر است در مورد جلسات مشاوره اش با عده ای از بیماران. کتاب خیلی جالبی ست و اروین یالوم یک روانشناس بی نظیر. ترجمه فارسی کتاب را میتوانید ازینجا بشنوید. هر هفته یک قسمت تازه از کتاب خوانده میشود. هرچند زیاد از خواندن کتابهای ترجمه خوشم نمی آید، اما از شنیدن کتابخوان همیشه لذت میبرم. نمیدانم شاید چون خواننده را بطور شخصی میشناسم. درهرصورت امتحانش را به شما هم توصیه میکنم. 
.

دوشنبه، آذر ۰۹، ۱۳۹۴

وقتی رعنا پدر میشود

پدر و مادرم در دوران انقلاب دانشجو بودند و مثل خیلی هم نسلی هایشان زندگی پرماجرا و پرجنب و جوشی داشتند. من و خواهرم هم بعنوان عضوهای بعدی خانواده کودکی نسبتن پرماجرایی داشتیم. یعنی وقتی خاطرات کودکی خودم را با سید مقایسه میکنم، میبینم چقدر او در آرامش مطلق یک شهر کوچک و یک خانه بزرگ و سرسبز بزرگ شده، و من در تب و تاب اسباب کشی های متعدد و کوچ کردن به شهرستان و بازگشتن به تهران بدون پدر. در نهایت وقتی هفده سالم بود برای اولین بار زندگی چهارنفریمان در خانه پدریم آغاز شد. شاید برای همین من نسبت به سید، خیلی بی پروا خودم را پرت میکنم در دل ماجراها با اینکه مضطربم میکنند، اما اضطراب و دلتنگی بنظرم بخشهای طبیعی زندگی هستند. خیال راحت و دنیای کوچک و سبز کودکی سید را من هیچ وقت نداشتم.  
با این همه وقتی سی سالگی خودم را با سی سالگی بابا و مامان مقایسه میکنم مغزم سوت میکشد. جنس تجربه من از زندگی در مقایسه خیلی لای پرقو-واراست. سال پیش یکبار که ایران بودم مامان گفت دیدی بابات چه متن قشنگی نوشته؟ پرسیدم کجا؟ گفت در وایبر. اولین خاطره پدرم در وایبر و برای گروه خانوادگی نوشته شده بود. متنش را خواندم. قشنگ بود. شبیه خودش بود. ساده و روان و عمیق. آرام اما پر از تجربه. بهش گفتم بابا خاطراتت را بنویس. وقتی تمام شد من کتابش میکنم. هرچند سکوت کرد اما معلوم بود ازین ایده بدش نیامده. سرگرمی تازه بابا شروع شد. پست پشت پست. دانه دانه متنهایش را برایم ایمیل میکند. نمیتوانید تصور کنید از خواندنشان چقدر لذت میبرم. نمیدانم چطور بگویم. احساس میکنم بالاخره بعد از سی سال مخاطب پدرم شدم. هم قدش شده ام. میتواند بعد از این همه سال از خودش، از احساساتش، از تجربه های زندگی ش برای من بگوید. مثل یک دوست. مثل یک هم قد و قواره. قبلتر هم زیاد صحبت میکردیم. اما همیشه راجع به من و زندگی و احساس و تجربه من بوده. مثل یک توافق نانوشته، همیشه زندگی من بوده که اهمیت داشته؛ برای او و برای من. 
یاد یک ماهی افتادم که با مامان به کلاس فرانسه میرفتیم و پشت یک میز و نیمکت مینشستیم. همیشه در راه کلاس من تمرینها را از روی کتابش کپی میکردم درحالیکه او رانندگی میکرد و ضبط ماشین آهنگ های فرانسوی پخش میکرد. آن روزها مامان دانش آموز شده بود، این روزها اما من پدر شده ام. 
.

یکشنبه، آذر ۰۸، ۱۳۹۴

در-برونگرایی و آدمها

آیا درونگرا، آدم گریز است و برونگرا عاشق آدمها؟ آیا انسان درونگرا محافظه کار و انسان برونگرا بی پرواست؟
درونگرایی و برونگرایی با میزان معاشرت تعریف نمیشود. بلکه براساس نحوه واکنش انسان به تحریکات محیطی تعریف میشوند. انسان درونگرا یا برونگرا نسبت به تحریک ها و تحرک های محیط واکنش های متفاوتی دارند. تحقیق جالبی روی یک گروه نوزادان انجام شده بود به این ترتیب که نوزادها را در معرض رنگ ها و صداهای مختلف قرارداده بودند و آنها را بر اساس اینکه با چه میزان بلندی صدا گریه کرده بودند و یا برای چه میزان درخشندگی رنگها دست و پا تکان داده بودند، به دو گروه طبقه بندی کردند. گروه اول که به میزان درخشندگی نسبتن کم و صداهای نه چندان بلند در محیط واکنش نشان داده بودند، "کودکهایی با عکس العمل بالا" و گروه دیگر که فقط صداهای خیلی بلند و رنگهای خیلی پررنگ و درخشنده واکنششان را برانگیخت، "کودکهایی با عکس العمل ضعیف" نامیده شدند. بعد همان گروه نوزادان در چهار سالگی، ده سالگی و تا بزرگسالی بارها مورد تست شخصیت قرار گرفتند و معلوم شد نوزادهایی با عکس العمل بالا، اکثرن به آدمهای درونگرا تبدیل شدند و کودکهایی با عکس العمل ضعیف، به آدمهای برون گرا. 
یعنی آدمهای درونگرا نسبت به تحریکهای محیطی هشیارترند. انگار عایق بندی کمتری دارند، در معرض ترند، دریچه های روحشان بازتر است و ورودی ها تا عمق جانشان نفوذ میکند. شما فکر کن صداها را بلندتر میشنوند، نورها را درخشانتر میبینند، و میشود گفت دنیا را جدی تر میگیرند. یعنی ذهن و روحشان بیشتر با ورودی های محیط درگیر میشود. ممکن است نسبت به محیطهای شلوغ یا تازه گارد داشته باشند، یا زود خسته شان کند. اما اصلن به این معنا نیست که از آدمهای غریبه گریزانند. گاردشان از آدمها نیست، از محیط سرسام آور است. میزان لذت بردن آدمهای درونگرا از مهمانی های پرجمعیت خیلی زیاد به ساختار مهمانی بستگی دارد. در مهمانی های شامی که همه دور یک میز رودررو مینشینند و بطور گروهی در مورد یک موضوع صحبت میکنند، یا پارتی هایی که صدای موزیکشان آنقدر بلند است که بجز رقصیدن و بالا و پایین پریدن هیچ کار دیگری ممکن نیست، انسان درونگرا زود سرریز میکند. البته منظور این نیست که درونگراها در چنین محیط هایی لذت نمیبرند، اما خیلی زود خسته میشوند و دوست دارند از محیط دور شوند. 
اما اگر صدای موزیک اجازه صحبت کردن بدهد، و ساختار مهمانی طوری باشد که آدمها بتوانند آزادانه حرکت کنند و در گروه های دو یا سه نفره با هم مکالمات نسبتن طولانی، یعنی بیشتر از نیم ساعت داشته باشند، آدم درونگرا از معاشرت خیلی هم لذت میبرد. و اتفاقن اصلن کم حرف و آرام نیست و خیلی هم درگیر بحث میشود. 
از آنجایی که عایق بندی انسان درونگرا قوی نیست و دریچه های روحیش بازتر است، اتفاقن آدمهای غریبه میتوانند خیلی سریع در قلب و فکرش جا بازکنند. او نه تنها شنونده ی خوبی ست، بلکه معمولن پیشنهادهای خوب و کارگشایی هم برای آدمهای دنیایش دارد چرا که آدمها، روحیاتشان، حرفها و مشکلاتشان عمیقن برایش اهمیت دارند،  بهشان فکر میکند و تحلیلشان میکند. پس نمیشود گفت انسان برونگرا عاشق آدمهاست و درونگرا آدم گریز است. درونگرایان و برونگرایان هردو آدمها را دوست دارند. انسان برونگرا از مکالمات کوچک (اسمال تاک)، بحث های گروهی، مباحثه در حضور یک عده تماشاگر، و محیطهای شلوغ و پویا لذت میبرد. سر صحبت را براحتی با آدمها باز میکند. حتی اگر این "صحبت" بواسطه فضا یا شرایط، فراتر از وضعیت آب و هوا و ترافیک نرود. در عوض انسان درونگرا وقتی سر صحبت را باز میکند که حدس بزند میتواند راجع به یک موضوع عمیق صحبت کند. از اسمال تاک بدش می آید اما عاشق مکالمات طولانی تر راجع به یک موضوع خاص است. از صحبت کردن در گروه های دو سه نفره لذت میبرد و اگر فکر کند به پیشرفت بحث کمک میکند، خیلی بی پروا از بخش های خصوصی زندگی شخصی ش حرف میزند. انسان درونگرا در ارتباطات نوشتاری و اینترنتی بسیار موفق است. حال آنکه ممکن است در جلسات رودررو بواسطه محیط تحریک کننده نتواند بازدهی خوبی داشته باشد. جالب است بدانیم بهترین بازاریاب ها و فروشنده های آنلاین انسانهای درونگرا هستند.
انسانهای درونگرا محافظه کار نیستند. آدم گریز نیستند. ضعف اجتماعی ندارند. نیاز به اصلاح ندارند. هم معاشرت میکنند، هم حرف میزنند، هم خوش میگذرانند. اما به روش خودشان. بگذاریم خودشان باشند. 
.
سازمان حمایت از حقوق درونگرایان
.
بعد. تمام تحقیقات اشاره شده از کتاب زیر روایت شده. در کتاب البته بطور جداگانه به هر تحقیق رفرنس داده شده.
Quiet: The power of introverts in a world that can't stop talking
Susan Cain 
.