پنجشنبه، آذر ۰۹، ۱۳۹۶

آتشی بود درین خانه که کاشانه بسوخت

کاش می‌تونستم فراموش کنم. کاش می‌تونستم چشم‌پوشی کنم. کاش می‌تونستم رها بشم از همه شهرها و نورها و صداهایی که میخ‌کوبم می‌کنن به گذشته. کاش می‌تونستم شش ماه مرخصی بگیرم از زندگی امروزم، از خوشبختی امروزم که می‌بینمش و قدرشو می‌دونم که اگر نمی‌دیدمش و برام عزیز نبود مرخصی لازم نداشتم‌. یه مشت می‌کوبیدم زیر سینی و کافه رو بهم می‌زدم.
دارم روی یه مرز باریک حرکت می‌کنم. مثل بندبازی که اسیر سیرکه و با هر قدمی که روی اون بند باریک پیش می‌ره  یک چیزی در دلش فرو می‌ریزه
وسوسه رها شدن و رها کردن؛ لذت سقوط اون حسرتیه که مثل یه وزنه روی قلبمه. وزنه‌ای که هرروز سنگین‌تر میشه. نمی‌دونم تا کجا می‌تونم با خودم بکشمش و با افتخار هنر نمایشمو به رخ تماشاچی‌ها بکشم. تا کجا می‌تونم همه چیو تحت کنترل داشته باشم و به روزگار دهن‌کجی کنم
کاش می‌تونستم فقط چند ماه مرخصی بگیرم از همه چیز
.
  

چهارشنبه، آبان ۲۴، ۱۳۹۶

رفتن تو همه قانونها رو بهم زد


روزی که از تهران اثاث کشی کردیم بریم دزفول شش سالم بود. از تهران تا اراک پشت پیکان آبی یکسره گریه کردم. دلم برای  بازی با بچه ها توی خونه مامان بزرگ تنگ می‌شد. بابا هفته قبلش رفته بود و کلید گرفته بود. حالا اومده بود مارو با خودش ببره. من با صدای بلند زار می زدم. بعد از چند ساعت بابا سعی کرد یه جوری آرومم کنه. 
- دخترم اونجا خونه‌مون خیلی قشنگه. باغچه داره.
- خونه مامان بزرگ هم باغچه داره.
- نمی‌دونی هفته پیش که دزفول بودم چی شد. یه دختر کوچولو بدوبدو اومد بهم سلام کرد. پرسید شما دکتر ج هستی؟
- کی بود؟ 
- دختر یکی از دکترا بود بابا. همسایه‌مونه. 
- بهش چی گفتی؟
- گفتم بله. ما همسایه تازه شما هستیم. گفت شما بچه هم دارین؟ منم گفتم بله. دوتا دختر دارم. یکیش اندازه شماست. یکیش هم کوچیکتره.
- خودش اندازه من بود؟
- آره بابا اندازه خودت بود. مهربون بود. خوشگل بود. پرسید امروز دختراتون میان؟ گفتم نه باید هفته دیگه برم تهران
بیارمشون. الان منتظر شماست بابا. خوشحاله که دارین میاین.
اشک‌هامو پاک کردم و بقیه راه رو درمورد دختر همسایه خیال پردازی کردم.
.
من و مریم هم‌سن بودیم. پدرهامون همکار بودند و مادرهامون خیلی سریع دوست شدند. خونه‌هامون دیوار به دیوار بود توی محوطه بزرگی که پر از ویلاهای سازمانی بود. ویلای روبرویی مال دکتر آ بود که دوتا دختر داشت. پنج تا دختر بچه بودیم و یک پسر که برادر مریم بود. من و مریم هم سن و هم کلاس.
هرروز عصر یکی از مامانها آش رشته یا لوبیا می‌پخت و توی تراس خونه‌اش فرش پهن می‌کرد و بساط عصرونه رو می‌چید. ما بچه ها توی محوطه بزرگ ویلاها تا جون داشتیم بازی می‌کردیم. اون وسط آش و لوبیا می‌خوردیم و دوباره بازی.
.
حلقه زده بودیم و کف دست راستمون رو گرفته بودیم وسط و نگاه‌هامون با عجله بین کف دست خودمون و بقیه می‌چرخید.
- کدومه؟
- اینکه از کنار شروع میشه.
- نه اون خط بچه است. اینی که از پایین میره خط عمره
- خط عمر کف دست چپه چون قلبمون سمت چپه
اینبار همه کف دست چپمون رو گرفتیم وسط. مریم گفت "خط عمر من که این وسط تموم میشه"
همه دست مریم رو به سمت خودمون می‌کشیدیم "کو؟ ببینم؟ کجا؟"
- رعنا خط عمر تو هم همونجا که مال مریم تموم میشه قطع میشه
خط عمرم رو دنبال می‌کنم تا جایی که کمرنگ میشه. چند میلیمتر اونطرف‌تر یه خط نازک ادامه پیدا می‌کنه. با هیجان داد می‌زنم:
- نه قطع نمیشه. فقط کمرنگ میشه. ایناهاش.
- یعنی چی؟
- یعنی سکته می‌کنه.

به مریم گفتم "یه چیزی میشه که من از ترس سکته می‌کنم تو از ترس می‌میری" همه از خنده ریسه رفتیم و نگاهمون افتاد به آسمون. دسته خفاش‌ها با نور قرمز غروب تو آسمون پیداشون می‌شد. بین خودمون باور داشتیم که نگاه کردن به خفاش چشم رو کور می‌کنه. چشمامون رو با دست گرفتیم و بدوبدو به طرف ویلاها فرار کردیم.
.
شب وقتی مامان برای بوس شب بخیر اومد کنار تختم انگشتم رو گذاشتم کف دست چپم و پرسیدم "مامان من اینجا سکته می‌کنم؟" 
-سکته چرا مامان جون؟ کجا؟
-اینجا دیگه. آخه خط عمرم اینجا پاره میشه ولی قطع نمیشه. مال مریم همینجا تموم میشه.
- اینا الکیه دخترم.
- دوستم گفته.
- اینا برای بازیه. واقعی نیست. 
- الان کجای خط عمرم مامان؟ اینجا که سکته می کنم چند سالمه؟ پیرم؟
- بچه‌ها هیچ وقت سکته نمی‌کنند.
- آره باید خیلی پیر باشم. پنجاه ساله باشم. مامان مریم پنجاه سالش شد می‌میره؟ 
- بخواب دخترم. به فرشته‌ها فکر کن.
چراغ رو خاموش می کنه و میره. من به فرشته‌ها فکر می‌کنم و آرزو می‌کنم خوابشون رو ببینم.
.

قبلن هم گفتم که از بهترین خاطرات روز عروسیم دیدن همزمان بیشتر آدمهایی بود که دوستشون دارم. اونم بعد از چندین سال دوری. می‌دونستم مریم نمی‌تونه بیاد. درگیر شیمی درمانی بود. روزی که داشتیم لیست مهمون‌های عروسی رو می‌نوشتیم فهمیدم.
- مامان خانوم دکترهارو نوشتی؟ هر کدوم شش نفر. مریم ایرانه؟
سرمو بلند کردم دیدم مامان درحالیکه داره اشک‌هاشو پاک می‌کنه تلاش می‌کنه که جلوی گریه‌شو بگیره.
- بهت نگفته بودم که ناراحت نشی. اون بچه مریضه. چندماهه. سرطان داره. یه سرطان بدخیم بدمصب که امیدی به خوب شدنش هم نیست.
- ایرانه؟
- آره. ولی کسی رو نمی‌بینه.

از اون روز تا همین حالا که دارم این پست رو می‌نویسم هر لحظه توی یادمه. اینجور ممتد و بی‌وقفه یاد کسی بودن رو من با آدم‌های دیگه هم تجربه کردم. صبح‌ها اولین لحظه‌ای که چشممو باز می‌کنم، اولین چیزی که به یادم میاد مریمه و بعد بقیه کارهای روزمره. وقتی دارم مقاله می‌نویسم، وقت غذا خوردن، دوش گرفتن، سکس کردن، هر لحظه‌ای که هستم یاد مریم همراهمه. انگار بجز دوتا چشمم یک چشم سوم هم بالای سرم وصله که توی کادرش تصویر خودم هست و تصویر مریم که در سیاهی‌ه.
روز عروسیم هم مثل همه روزهای قبلش از صبح به یادش بودم. حتی بیشتر از روزهای قبل. من و مریم با هم رفتیم مهدکودک. با هم رفتیم کلاس اول. اولین کلاس نقاشیمون رو با هم رفتیم. با هم کنکور دادیم و رفتیم دانشگاه. با هم رفتیم خارج. حالا من داشتم ازدواج می‌کردم. اون داشت می‌مرد. چطور می تونستم به فکرش نباشم؟ شب عروسی وقت سلام کردن به مهمون‌ها به همبازی‌های دوران بچگی که رسیدم و مریم بینشون نبود قلبم مچاله شد. دوست دیگه‌مون رو بغل کردم و دوتایی حسابی گریه کردیم. اون موقع هنوز نمی‌دونستم مرگ چه شکلیه. زندگی به چشمم هنوز خیلی پرشور بود. خوشحالی و غم مطلق برام وجود داشت و در اون لحظه این دو با هم تقابل کرده بود. حس اون لحظه رو هیچ وقت یادم نمیره. الان دیگه شادی و غم اصالت قبلی رو برام ندارن. زندگی و مرگ به همدیگه پیچیده‌ند. فکر می‌کردم دیگه مریمو نمی‌بینم. اشتباه می‌کردم.

آخرین بار برلین دیدمش. بین درمانش چندماه فاصله انداخته بود تا سفر کنه.
مرگ حقیقت ترسناکیه که وقتی باهاش روبرو می‌شیم شدیدن انکارش می‌کنیم. البته اگر اصلن مجبور شیم باهاش روبرو بشیم. معمولن به محض اینکه می‌فهمیم مرگ دوستی نزدیکه ازش فرار می‌کنیم. از دیدن اون فرد فرار می‌کنیم. از حرف زدن باهاش فرار می‌کنیم. اگر هم باهم همکلام شدیم از مرگ هیچ حرفی نمی‌زنیم. من و مریم هم استثنا نبودیم. برخلاف رسم همیشگی بینمون که خاطرات کودکی رو مرور می‌کردیم، اینبار فقط از آینده حرف زدیم. انگار می‌خواستیم تا زورمون می‌رسه دست مریمو بگیریم و بکشیمش توی آینده. از شرایط کاری دندان پزشک‌ها درآلمان پرسید و اینکه شرایط مهاجرت چطوریه. به غده گردنش اشاره کرد و گفت این سوغات امریکاست. دیگه نمی‌خوام برگردم اونجا. گفت کمکم می‌کنی بیام آلمان؟ گفتم آره. معلومه. از کارم پرسید. براش حرف زدم. گفت بزن تو کار واردات تجهیزات پزشکی. گفتم سردر نمیارم که من، خودت بیا اینجا باهم راه بندازیمش. ازم خواست براش یه پوزیشن کاری پیدا کنم درآلمان. گفت یه کار برام پیدا کن که بهم روحیه بده برای خوب شدن. وقتی برگشت ایران کلاس آلمانی ثبت نام کرد. فقط دو جلسه‌اش رو تونست بره. حال عمومیش مدام بدتر می‌شد. با اینکه دکترا از روزی که تشخیص بیماریش رو دادن همزمان جوابش کردن، اما مریم هرروز یک درمان جدید امتحان می‌کرد. مریم از زندگی دست نمی‌کشید. از زندگی سختش دست نمی‌کشید و این چیزی بود که بیشتر از همه دلمو مچاله می‌کرد.

چند ماه بعد ازون دیدار بود که تصادفم پیش اومد و بیماری بعدش. وقتی روی تخت بیمارستان افتاده بودم و هرروز وزنم کمتر می‌شد و تبم تندتر و راه نفسم بندتر، با خودم گفتم بازی روزگارو ببین. من زودتر از مریم دارم می‌میرم. ناراحت هم نبودم. نگران هم نبودم. یک لحظه هم حاضر نبودم برای زنده موندن بجنگم. داشتم عذاب می‌کشیدم و دلم می‌خواست زودتر عذابم تموم بشه.

از بیمارستان که مرخص شدم آدم دیگه‌ای بودم. در بخش بیماران سرطانی بستری بودم و هم اتاقیم شیمی درمانی می‌شد و موضوعات مربوط به داروها و حال عمومی بعد از شیمی درمانی باب مکالمات تازه منو مریم رو باز کرد. تازه می‌تونستیم کمی راجع به بیماریش حرف بزنیم و بیشتر از اون راجع به زندگی در بیمارستان؛ جراحی‌های پی در پی، خشک شدن و بسته شدن رگ ها، حال بعد از شیمی درمانی، تنگی نفس، کمبود خواب راحت توی بیمارستان، غذای بی‌مزه، سروصدا، بیهوشی، راجع به همه چیز بجز مردن.
.
روزهای آخر دلم می‌خواست بهش بگم نترس از مردن دوستم. نترس از نیست شدن. ما تا روزی که هستیم بهت فکر می‌کنیم. ما فراموشت نمی کنیم. ولی همه حرفهای دلمو قورت می‌دادم و فقط براش عکس گل‌های تراسمو می‌فرستادم. چون نمی‌دونستم چه حالی داره. نمی‌تونستم تصور کنم باختن بعد از سه سال جنگیدن آدمو چه شکلی می‌کنه. می‌ترسیدم ازین بی خبریم. می‌دونستم هرچی بگم پرته. می‌دونستم جایی که اون هست رو من هیچ وقت نمی‌تونم درست تصور کنم.
.
یک ماه پیش مریم رفت. وقتی خبر مرگش رو شنیدم که برای کنفرانس در یک شهر غریبه بودم. تمام روز گیج بودم و دست و پام از داخل می‌لرزید. کنفرانس که تموم شد قطار برگشت رو گرفتم، عینک آفتابی زدم و زارزار گریه کردم. با اینکه سه سال بود می‌دونستم این روز میاد. با اینکه می‌دونستم راحت شد، رنجش تمام شد، هیچ کدوم ازینا کمک نمی‌کرد آروم باشم. انگار تازه داشتم برای همه اون سه سال گریه می‌کردم. برای زندگی که منصفانه تقسیم نمی‌شه.
.
مریم توی همه سال‌های قبل از بیماریش خیلی خوب زندگی کرد. زندگیش پربار بود. پر از موفقیت کاری و درسی، پر از ورزش حرفه‌ای، پر از حمایت و رسیدگی به پدر مادر، پر از سفرهای رنگ به رنگ اروپایی و امریکایی، پر از امید بود. چیزی که اذیتم می‌کنه اینه که مریم تشنه زندگی بود. پر از شور زندگی بود. یکی مثل من نصف عمرشو یه گوشه لم داده و خیال پردازی کرده. یکی مثل مریم هر لحظه اش پر از دستاورده. چرا باید وقت زندگی اون کمتر از من باشه؟ چرا؟
.














تا کس نگوید بعد ازین، من دیگرم تو دیگری*

مدتیه احساس رشد کردن جدیدی رو تجربه می‌کنم که توصیفش  خیلی سخته. حس می‌کنم دارم همه دنیا رو فتح می‌کنم با تکه‌هایی که در گذشته از خودم در آدما بجا گذاشتم. انگار تخم خودمو کاشته بودم توی دلشون و این همه سال نه با اونها، که با خودم معاشرت می‌کردم. نه زندگی اونا، بلکه زندگی تکه‌های خودمو دنبال می‌کردم. هر روز دارم مثل یه پیچک که به درخت زندگی دوستام پیچیدم، باهاشون میرم بالاتر و همراهشون حس‌های تازه تجربه می‌کنم.
درخت خودم هم ازین پیچک‌ها زیاد داره. چندتاشون پارسال همراه من خیره به مرگ نگاه کردن رو تجربه کردن، چند نفرشون تو همه این سال‌ها همراهم دل بستند، همراهم دل بریدن، همراهم زندگی کردن. مگه زندگی در تجربه کردن حس‌های مختلف تعریف نمی‌شه؟ پس اونا هم دارن همراه من زندگی می‌کنند و من همراه اونها. اینه اون حس جدیدی که دارم. حس می‌کنم تکثیر شدم و همزمان دارم چندتا موقعیتو تجربه می‌کنم. مرزی که بین زندگی خودم و زندگی اونا داشتم هر روز کمرنگ تر می‌شه. چون اون تکه‌ها دارند هرروز بزرگ و قوی تر می‌شن. 
.
*امیرخسرو دهلوی
.

جمعه، آبان ۰۵، ۱۳۹۶

حرف‌های ما هنوز ناتمام، تا نگاه می‌کنی، وقت رفتن است*

ذات نامروت زمان هرروز یه حسرت تازه برامون به بار میاره.حسرت برای حرف‌هایی که زدیم، برای حرف‌هایی که نزدیم. برای جاهایی که بودیم، برای جاهایی که نبودیم. برای اشک‌هایی که ریختیم، شعرهایی که گفتیم، برای بغض‌هایی که قورت دادیم، شعرهایی که نگفتیم.. حسرت.
بزرگ‌ترین ترس و درعین حال قوی‌ترین موتور انگیزه زندگیم همیشه حسرت بوده. بخاطر فرار از حسرت توی دهن شیر هم رفتم. همه تصمیم‌های سخت زندگیم رو بر همین اساس گرفتم و خودم رو مثل اسب ارابه زیر بار تصمیمم کشیدم که فردا روز حسرت رها کردنش روی دلم نمونه. حالا تصمیمه گاهی موندن بوده، گاهی رفتن بوده، گاهی برداشتن یه بار بوده، گاهی نگه داشتن یه راز بوده. منشا همه ماجراجویی‌های زندگیم ترس از حسرت بوده. شاید برای همین ازشون لذت نمی‌برم. با ذاتم سازگار نیستند. مضطرب و نگرانم می‌کنند. مرزهای توانایی‌هام رو اینقدر کش میارند که تاروپودم به یک مو وصل می‌شند. اما در لایه زیری همه این اضطراب‌ها امید رهایی از حسرت می‌درخشه. من به اون امید دلخوشم. من به دنبال اون آرامش، اون آرزوی محال خودمو بارها به آب و آتش زدم. و به گمونم باز هم بزنم. چون راه دیگه‌ای برای زندگی بلد نیستم. 
اما حقیقت روشنی که هرروز بهم دهن‌کجی می‌کنه اینه که نمی‌شه از حسرت اجتناب کرد. می‌شه کم‌ترش کرد. می‌شه سعی کرد باهاش وارد معامله شد. با منطق جلوش درومد و زمان محدود و انتخاب‌های محدودترو براش شمرد. می‌شه زهرش رو کم کرد. اما نمی‌شه پاکش کرد. هست. حسرت با ما هست و با ما بزرگ می‌شه. باید یه جوری باهاش آشتی کنم. نمی‌دونم چجوری. هنوز نمی‌دونم. 

.
*قیصر امین‌پور

چهارشنبه، مهر ۲۶، ۱۳۹۶

و حق همیشه در مراجعه است

در قطار بین شهری نشسته بودم. ساعت هشت شب بود. خسته بودم. چند روز قبل را روز و شب کار کرده بودم و برنامه‌ریزی سفری که حالا شروع شده بود مانده بود برای قطار. اولین تلفن را شروع کردم و داشتم ساعت حرکت قطار برگشت را از روی بلیط برای کسی که آن طرف خط بود می‌خواندم. اسم ایستگاه و ساعت حرکت را بلندتر از معمول گفتم که تاکید کرده باشم. مردی که آنطرف راهروی قطار نشسته بود درحالی که انگشت سبابه‌اش را جلوی دهانش نگه داشته بود تقریبن داد زد که "ساکت شو! باید ساکت بشی" چند ثانیه مکث کردم و ازش عذرخواهی کردم و مکالمه را با صدای آرامتر کوتاه کردم. مردی که کنارم نشسته بود به مرد عصبانی گفت اینجا واگن سکوت که نیست. بعد هم به من نگاه کرد و ابروهایش را بالا انداخت. می‌دانستم که کار خلاف عرفی نکرده بودم. می‌دانستم که وقتی مرد عصبانی با هم‌سفرش حرف می‌زد صدایشان از تلفن من بلندتر بود. اما از اول سفر هم دیده بودم که مرد عصبانی و هم‌سفرش به سختی و خیلی آرام حرکت می‌کنند. انگار اختیار مفاصلشان را نداشتند. اگر کوچک‌ترین مانعی سر راهشان بود نمی‌توانستند راه بروند. سر هر نیم ساعت هم می‌رفتند دستشویی و من هربار نگران بودم وسط راهرو کله‌پا شوند. بیمار بودند. نمی‌دانم چه اما یک بیماری مزمن که ذره ذره جانشان را گرفته بود. وقتی سرم فریاد زد یاد خودم افتادم که در اورژانس بیمارستان بارها سر پرستارهایی که می‌گفتند و می‌خندیدند داد زدم که "ساکت شوید. من درد دارم." برای همین ازش عذرخواهی کردم و تا وقتی از قطار پیاده نشد با تلفن حرف نزدم. حتی وقتی بعدتر خودش با صدای بلند با تلفن حرف می‌زد هرچقدر مرد کناریم ابرو بالا انداخت به رخش نکشیدم. به مرد عصبانی حق نمی‌دادم که سرم داد بکشد، اما درکش کردم. چون خودم هم حق نداشتم سر پرستارها داد بزنم یا به دکتری که آزمایش مغز استخوانم را انجام می‌داد و برای اینکه حواس مرا از دردش پرت کند یکسره حرف می‌زد بگویم "خفه شو و کارت را درست انجام بده." و وقتی کارش را درست انجام نداد و باید دوباره امتحان می‌کرد بگویم "ازت متنفرم" 
البته ازبربودن همه حق و حقوق‌ کمکی به احساس آدم در موقعیت‌های این چنینی نمی‌کند. من از پزشک پرحرفم متنفر بودم و دلم می‌خواست پرستارهای بخش اورژانس خفه شوند. برای همین وقتی انسانی که دارد به وضوح رنج می‌کشد با تنفر به سمتم فریاد می‌کشد یاد تمام دفعاتی می‌افتم که از استیصال با تنفر سر کسی فریاد کشیدم. راستش بیشتر ازینکه از قربانی بودن در قطار ناراحت شوم آرزو کردم درگذشته در موقعیت فریاد زدن قرار نمی‌گرفتم.
می‌دانید بالاخره ما همه حق کسانی را پایمال کرده‌ایم و احساساتی‌ را نادیده گرفته‌ایم و دل‌های کسانی را شکسته‌ایم  که گاهی نه یک مسافر رندوم قطار بلکه از نزدیکترین کسانمان بودند. فکر می‌کنم تا اینجایش قانون زندگی باشد. اما چیزی که برخی آدم‌ها را در نظر من متفاوت می‌کند رجوعشان به گذشته است.
انگار زندگی یک بازی است که تازه بعد از چند دست جالب می‌شود. از آن بازی‌هایی که اولش خیلی رندوم پیش می‌رود و "خوب" یا "بد" بازی کردن اثر زیادی بر نتیجه ندارد، اما از یک مرحله‌ای به بعد آدم می‌تواند هوشمندانه روی ساخته‌های قبلیش بالا برود و یا هرچه ساخته بریزد دور و از نو با تکیه بر شانس ادامه دهد. 
آدم‌هایی زندگی کردن بلدند که بعد از بیست، سی سال اول که "دست گرمی" بود بازی را شروع کنند و هرچه پیش می‌روند بهتر بازی کنند. 
.

شنبه، شهریور ۱۸، ۱۳۹۶

لیک عشقِ بی‌زبان روشن‌تر است*

امروز را باید سخت کار کنم. اما دارم چای می‌نوشم و موسیقی گوش می‌کنم و وبلاگ می‌نویسم. چون سرما خوردم و تب دارم و تب بدجور می‌کشدم در عالم هپروت.
فردا دو سال از جشن عروسیمان و چهارسال و اندی از دوستی‌مان می‌گذرد. هرچند سالگرد اصلیمان برای من همان روز تولدم است. روز تولد بیست و هشت سالگیم فهمیدم که بدجوری عاشقش شدم. همان شب بهش گفتم که دوست باشیم و هرچند دو هفته طول کشید تا قبول کند که وقتش یا حالاست یا هیچ وقت، اما برای من سالگرد باهم بودنمان همان روز تولدم است. 
هرچقدر برایتان بگویم که چقدر با هم تفاوت داریم کم گفتم. از اولش هم داشتیم. بخاطر همین تفاوت‌ها کم هم دیگری را دق ندادیم در این سال‌ها. هرچند که  بارها پشت دست گزیده‌ایم که چرا وقت دوست شدن چشم‌مان را به این همه تفاوت بستیم، اما من یکی اگر باز هم به عقب برگردم همان را می‌خواهم. مطمئنم او هم بعد از دو هفته دودل بودن همین انتخاب را می‌کند. اصلن حالا که از بالا به همه چیز نگاه می‌کنم می‌بینم شبیه بودن اصلن مزیت نیست. مزیت این است که به مدلِ بودن دیگری احترام بگذاری که هرچند در کلام راحت‌تر است تا در عمل، اما فکر می‌کنم راه درست باشد. 
چهار سال است که باهم زندگی می‌کنیم و به هم خیلی عادت کردیم. بودنش از من آدم خیلی بهتری ساخته. گفتم که مال دنیای دیگری‌ست. دنیای حقیقی. دنیای شاد و ساده و آفتابی. خیلی وقت‌ها دستم را گرفته و از نقطه‌های تاریک و غمگین دنیای خودم کشیده به جاهایی که اصلن نمی‌دانستم وجود دارند. اصلن مدل عشقی که بهش دارم هم شبیه به هیچ کدام از عشق‌های قبلی نیست.
برای من عشق تا بوده با غم همراه بوده. عشقم به او تنها عشق زندگیم بود که اصلن غم نداشت. هرچند که غم عشق هم غم خوبی‌ست و عشق‌های قبلیم هم خوب و قشنگ و کلیشه‌ای بودند، اما اینبار زور عشقمان از هرچه من بلد بودم بیشتر بود. مرا و زندگیم را گرفت و در خمیرش پیچید و آدم جدیدی تحویلم داد که بیشتر دوست دارم. 
دو سال از جشن عروسیمان می‌گذرد. راستش را بخواهید هرچند بی‌اعتبار بودن زندگی نمی‌گذارد به دوام هیچ عشق و هیچ آدمی مطمئن باشم، اما حتی اگر عمر عشقمان فقط تا همین امروز باشد، آنچه که در این سال‌ها باهم گذراندیم می‌ارزد به اینکه تا آخرین روزی که نفس می‌کشیم اسم‌مان در شناسنامه دیگری بماند. 
.
می‌دانم که اینجا را دیر به دیر می‌خوانی اگر اصلن بخوانی، اما اگر خواندی عزیزم، ممنون که دو سال پیش در چنین شبی آنقدر رقصیدی و بشکن زدی تا انگشت‌هایت تاول زد. ممنون که کنارم جشن گرفتی ازدواجی را که بهش اعتقاد نداشتی.



از طرف یک عدد رعنای تب‌دار سانتی‌مانتال 
.
* مولوی


چهارشنبه، شهریور ۰۱، ۱۳۹۶

سبکی تحمل ناپذیر هستی*

هرچه سنم بالاتر می‌رود بیشتر به قدرت ژن پی می‌برم. بیشترِ آدمی که هستم با من به دنیا آمده. تغییراتی که کردم همه نتیجه‌ی تلاش‌های  جانکاه درازمدت بودند و راستش را بخواهید بیشترشان عاریتی هستند. یعنی هر از گاهی به خودم می‌آیم و می‌بینم فنره در رفته و دوباره در نقطه صفر مطلقم؛ درست همان ورژنی که مامان در بیمارستان مهر تحویل دنیا داد. 
هنوز مثل شش سالگیم بیشتر وقت آزادم را به نقاشی کشیدن می‌گذرانم. هنوز مثل هفت سالگی در جعبه‌های دل‌انگیز کارت پستال جمع می‌کنم. اولین داستان دنباله‌دارم را در تابستان هشت سالگی نوشتم. هنوز هم هر از گاهی کتاب می‌خوانم و اصلن فیلم نگاه نمی‌کنم.  هنوز مثل ده سالگیم بازی مورد علاقه‌ام پینگ پنگ است. برای عشق سیزده سالگیم هم درست مثل عشق سی سالگی نامه نوشتم و وقتی به دستش دادم دلم هری ریخت کف زمین، همانطور که در سال‌های بعد بارها.  
در همه این شباهت‌ها حقیقت تلخی نهفته است: ما همانیم که بودیم و هستیم. ناچاریم به بودن همانطور که ناچاریم به مردن. همه بالا پایین‌ها و کش و قوس‌ها و تفکرها و تعقل‌ها برای این است که خودمان را تحمل کنیم، هستی‌مان را، زندگی را.
.

* میلان کوندرا




پنجشنبه، مرداد ۱۲، ۱۳۹۶

کار خودم و تصمیم‌گیری



کم کم رسیدم به جایی که خودم را بعنوان کارآفرین پذیرفته‌ام. یعنی دیگر اینطور نیست که بگویم حالا یک سال دیگر امتحان می‌کنم و اگر نشد فلان و بهمان. شاید برای من خیلی طول کشید، اما بالاخره رسیدم به جایی که شانه‌هایم را ستبر کنم و بروم زیر بار مسئولیت اینکار با علم به اینکه هر لحظه ممکن است همه آنچه که روی شانه‌هایم ساختم بشکند و هوار سرم شود. حالا دیگر ترس از ناامید شدن و رها کردن که تا به حال بزرگ‌ترین مشکلم بود تمام شده. حالا ترسم از تصمیم نادرست است. برای هر تصمیم کوچک ساعت‌ها فکر می‌کنم و مشورت می‌گیرم و در نهایت هم مطمئن نیستم. تصمیمم را می‌گیرم اما به ریسک تصمیم‌گیریم به شدت آگاهم. 
اگر امروز بعد از دو سال ازم بپرسید  سخت‌ترین بخش کارآفرینی کدام است می‌گویم تصمیم گرفتن. تصمیم‌گیری برای انتخاب شریک تجاری، تصمیم‌گیری در مورد هر قرارداد کوچک و بزرگ. تصمیم‌گیری در مورد پرسنل. در مورد دفتر کاری، در مورد راه حل هر مشکل، در مورد اعتماد به آدمها و سازمان‌ها و هزار و یک موضوع ریز و درشت دیگر. 
بعنوان کارمند آدم هیچ وقت به این شدت با اثرات تصمیماتش مواجه نمی‌شود. اینجا یک تصمیم نادرست می‌تواند مساوی باشد با کله‌پا شدن. تمام شدن. ورشکست شدن. و یک اعتماد به جا و تصمیم درست می‌تواند تبدیل شود به منشا موفقیت و تحسین و به‌به و چه‌چه. 
به تازگی اثرات این مدل کار کردن را روی زندگی شخصیم هم حس می‌کنم. لذت‌بخش‌تر از همه چیزش برایم استقلال است. یادم هست بیست و شش ساله که بودم و دانشجوی سال اول تجارت در پاریس، یک رمال مدرن برایمان آورده بودند که از روی دست خط شخصیتمان را می‌خواند و یک سری شغل مناسب بهمان پیشنهاد می‌داد. دست خطم را خواند و گفت طبق روال کاریم اول سه کلمه به هرکس می‌گویم که بیانگر سه ویژگی بولد شخصیتشان است. برای تو باید سه بار بگویم: استقلال، استقلال، استقلال. البته راستش را بخواهید من هیچ وقت خودم را آدم مستقلی نمی‌دانستم. اما هر وقت دست می‌داد و تجربه‌اش می‌کردم به شدت ازش لذت می‌بردم. 
علاوه بر خوشحالی و خوشبختی ناشی از استقلال، در این دو سال نگاهم به تصمیم‌گیری تغییر کرده. خودم را و تصمیماتم را به رسمیت شناختم. درست است که زور زندگی و مرگ خیلی بیشتر از ماست. درست است که فقط یک سرنخ کوچک در دستان ماست و بقیه چیزها در گردباد زندگی در حال دوران، اما سخت کشیدن یا آرام رها کردن همان سرنخ می‌تواند حالمان را عوض کند. دنیا را نمی‌توان با تلاش تغییر داد اما احساسمان نسبت به وقایع و آدم‌ها را چرا. این را درین دو سال بواسطه کارم باور کردم و آهسته و پیوسته با زندگیم وارد بده-بستان شدم. 
.

جمعه، مرداد ۰۶، ۱۳۹۶

مرا راهی از تو به در نیست*

پارسال همین روزها بود که دکتر درحالیکه زیر برگه مرخصیم را امضا می‌کرد گفت شانس آوردی که زنده ماندی. می‌دانستم که چقدر نزدیک به مرگ بودم. چند روز قبلش برای خانوم سین نوشته بودم که: من دارم می‌میرم. همین‌قدر خبری و کوتاه و بی‌تمنا. هیچ دلبستگی به زندگی نداشتم. دلم فقط بابا را می‌خواست که همان را هم به زبان نمی‌آوردم. کمی هم ناراحت بودم ازینکه قبل‌تر وقتی خواهرم برای یک هفته دوسلدولف بود گلایه کرده بودم که دیدن من نیامد و حالا که می‌مردم او هیچ‌وقت خودش را نمی‌بخشید. نگرانی‌هایم از مرگ همین بود دوری بابا و عذاب‌وجدان خواهرم.
دکتر برگه مرخصی را گذاشت روی میز کنار تختم و پرسید خانه که رفتی اولین کاری که می‌کنی چیست؟ دلت برای چه بیشتر از همه تنگ شده؟ گفتم خواب. می‌خوابم. با تعجب نگاهم کرد.
البته از زنده ماندنم ناراحت هم نبودم‌. برایم بی‌تفاوت بود چون مرگم منتفی نشده بود بلکه فقط به تاخیر افتاده بود. امروز نمرده بودم و مرخص شده بودم اما یک روز دیگر می‌مردم. "خطر" نه تنها از سرم نگذشته بود، بلکه از حالا بالای سر همه آدم‌های عزیز زندگیم هم چرخ می‌زد.
امروز برای اولین بار توانستم رک و راست با کسی درباره‌اش حرف بزنم. کجا؟ در کافه‌ای در تهران. با چه کسی؟ دوست دوران سیزده سالگیم. بعد از نزدیک به بیست سال بی‌خبری تصادفن هم را پیدا کردیم و بلافاصله راجع به عمیق‌ترین و بی‌مخاطب‌ترین تجربه مشترک زندگی‌مان حرف زدیم: مواجهه با مرگ. و اینکه چطور زندگی آدم بعد از چنین تجربه‌ای متفاوت می‌شود.
امروز بعد از سالها دلم خواست که تهران زندگی می‌کردم. دلم دوست‌های سال‌های قبلم را خواست. آدم‌هایی که یک چیزی در نگاهشان تو را می‌کشد به سالهای نوجوانی و جوانیت.
امروز بعد از یکسال برای اولین بار از زنده ماندنم خوشحالم. کنار آدم‌هایی که همراهشان تاریخچه دارم، در شهری که با همه گرما و ترافیک و راننده‌های دیوانه‌اش‌ شهر من است. امروز مطمئنم که یک روز قبل از مرگم به این شهر برمی‌گردم.
.
*سهراب سپهری

چهارشنبه، تیر ۲۸، ۱۳۹۶

این نیز بگذرد

جراحی چهارم هم روی دستم انجام شد. پیچ و مهره‌ها باید خارج می‌شدند. جراح یکی دوجای دیگر دستم را هم باز کرد و از همان که بودم هم خط خطی تر شدم
. پارسال قبل از تصادف با یک تتوکار صحبت کرده بودم و طرح هم انتخاب کرده بودم. دلم می‌خواست روی شانه چپم یک گل پنج پر بزنم و پشت گردنم یک خورشید. بیمارستان که بودم فکر کردم بجای برنامه قبلی روی جای زخم‌هایم تتو بزنم. چند مدل هم انتخاب کردم. اما حالا که یکسال گذشته اصلن دلم تتو نمی‌خواهد. یعنی جای زخمم آنقدر شخصیت دارد و آنقدر به جای عمیقی از درونم وصل است که نمی‌شود چهارتا گل کنارش کشید. می‌دانید چه می‌گویم؟
مرخص که شدم یک کیسه حاوی پیچ و مهره‌های بیرون آمده از دستم تحویلمان دادند. حس عجیبی نسبت بهشان دارم. این پیچ و مهره‌ها تکه‌پاره‌هایم را بهم وصل کردند و از آن نقطه سیاهی که بودم بیرون کشیدنم. از خودم می‌پرسم اگرپیچ و مهره‌ای نبود چه می‌شد؟ اگر صدسال پیش این اتفاق برایم افتاره بود؟ اگر انسان نبودم و حیوان بودم چه بلایی سرم می‌آمد؟ خودم را تصور می‌کنم که کف زمین افتاده‌ام و از درد مثل مار به خودم می‌پیچم و منتظر هیچ آمبولانسی نیستم. لابد منتظر مرگ می‌شدم. شاید هم دستم قطع می شد. یا همانطور کج جوش می خورد. چقدر طول می‌کشید تا بمیرم یا خوب شوم؟ یک مرتبه دلم شور تمام حیوان‌های خیابانی را می‌زند و آدم‌های اسیر شده در جنگ و فقر و بدبختی. به پیچ‌ها نگاه می‌کنم و به همه آدم‌ها و حیوان‌هایی که آنقدر در درد پیچیدند تا جان دادند فکر می‌کنم و احساس دین می‌کنم. انگار من حق آنها را از زندگی دزدیده باشم. من معادلات را بهم زده باشم. ازینکه از آن تصادف جان سالم به در بردم بی هیچ دلیلی شرمنده ام
.

یکشنبه، تیر ۰۴، ۱۳۹۶

امروز یکشنبه است. درست یک ماه است که در خانه جدید هستیم. برخلاف رسم بینمان، من و شوهرم گند خانه قبلی را درآوردیم. یعنی آنجایی که باید رهایش می‌کردیم، نکردیم. آنقدر ماندیم که به گه کشیده شد و حال من یکی دیگر از در و دیوارش بهم می‌خورد. ما معمولن اینطور نیستیم. اصرار کن نیستیم. حرف به کرسی بنشان نیستیم. وقتی دیدیم یک چیزی کار نمی‌کند رهایش می‌کنیم. هرچند دلایل پشت رها کردن‌هامان باهم فرق دارد. من رها می‌کنم چون تمنا آنقدر خرابم می کند که دیگر خودم را نشناسم، حالا نتیجه هرچه می‌خواهد باشد. او رها می‌کند چون به خودش و جهان ایمان دارد. در سلسله وقایع بیرونی به دنبال خوشحالی و خوشبختی نیست. البته مثال خانه برای این خصلت مثال جالبی نیست. اما موضوع انشای امروز قرار بود خانه تازه باشد. که نشد. 
خانه تازه هم مثل خانه قبل تا یک مدت مرکز عشق و توجه جهان است و از یک روز به بعد بی‌جهت تبدیل به جهنم می‌شود. 
زندگی همینطور به ارتفاع موج‌های دریای بچگی بالا و پایین می‌شود و ما چند ده کیلو گوشت و پوست و استخوان را هم با خودش اینطرف آنطرف می‌کوبد و ما هم کوبیده می‌شویم و لابد حالش را می‌بریم که اینقدر از مردن می‌ترسیم. 
.



چهارشنبه، خرداد ۰۳، ۱۳۹۶

باد ما را با خود خواهد برد*

باد و بارون داره پنجره‌هامونو از جا می‌کنه. زندگیم مثل خوابیه که سبک شده باشه. با ضربه‌های باد روی شیشه حس می‌کنم دارم ازین خواب کِش اومده‌ بیدار می‌شم. هشیار می‌شم و دلم می‌خواد بیدار شم اما باز دوباره خواب می‌کشتم به جایی که هستم. به همین چهاردیواری سفید همیشگی. فکر می‌کنم اینبارم بیدار نشدم. اما بالاخره یه روز بیدار می‌شم و همه چی تموم میشه. 
بعدش دیگه کلاس زبان رفتن و صورت حساب نوشتن واسه‌ام لذتی نداره. فکر می‌کنم کاش کار خودمو شروع نکرده بودم. کاش نقاش شده بودم. نقاش بودن با ذات خواب و بیدار زندگی جورتر درمیاد. زندگیم می‌شد یه خواب قشنگ و رنگی، بدون حرص و جوش، بدون جون کندن. ازون خوابها که آدم دلش نمی‌خواد ازش بیدار بشه.  بیدارم که بشه حال خوشش براش می‌مونه. بیدار شدن از کابوس هرچند خودش اتفاق خوبیه اما حال بدش انگار یک عمر همراه آدم هست. 
پیر شدم دیگه. پیری به سن نیست اما به هرچی باشه من پیر شدم.از کل زندگی و قبل و بعدش فقط یه حال خوش می‌خوام. همه جلال و جبروتش باشه واسه شما. من  فقط یه حال خوش می‌خوام. همین.  
.
* فروغ

پنجشنبه، اردیبهشت ۱۴، ۱۳۹۶

بهار توبه شکن می‌رسد چه چاره کنم*

پارسال روز تولدم از صبح تا عصر روی چمن‌ها پیک نیک کردیم. هوا بی‌نظیر بود و فضا سبز و بزرگ و خلوت. از نظر خودم تولد کاملی بود. مخصوصن که سه نفر از دوست‌های پاریسم اینجا بودند و هیچ چیز بیشتر از این نمی‌توانست در روز تولدم خوشحالم کند. درست یک ماه بعدش زمین خوردم و زندگیمان کن فیکن شد. سی و یک سالگیم سخت بود. پر از درد و اشک و ناامیدی. دو ماه بیمارستان و سه تا عمل جراحی و توانبخشی و افسردگی. ده ماه طول کشید تا به زندگی برگردم. هیچ چیز مثل برگشتن به کار به روحیه‌ام کمک نکرد. هم غم انگیز است که تا چه حد برده کارم، هم خوشحال کننده‌است که چقدر کارم را دوست دارم یا به اصطلاح بهم می‌سازد. 
دو روز دیگر سی و دو ساله می‌شوم و می‌توانم بگویم هرچند یک سال از برنامه‌های کاری و زندگی و سفر عقب ماندم، هرچند که دستم کامل خوب نشد و نمی‌شود، اما من امروز رعنای کامل‌تری هستم. انگار یک نفر چهارطرف وجودم را کشیده باشد، بزرگ شده‌ام. قد کشیده‌ام. دنیا را از آن بالا می‌بینم. قانون نانوشته‌ی جاودانگی زندگی اصالتش را برایم از دست داده و این حقیقت دمای وجودم را پایین آورده. نمی‌دانم چطور بگویم که شبیه افسردگی‌ نباشد. اعتمادم را به همه چیز از دست داده‌ام. به زندگی. به عشق. به کار. می‌دانم که همه چیز در یک لحظه می‌تواند از دست برود. همه چیز. و شگفت آور اینجاست که حال امروزم را بیشتر دوست دارم. نمی‌خواهم به قبلش برگردم. 
هر سال روز تولدم خوشحال‌ترین و خوشبخت‌ترین بودم و زندگی جاودانه‌ام را از صمیم قلب جشن می‌گرفتم. امسال این حس هم مثل قبل نیست. تولدم بیشتر شبیه یک خبر است، یک اتفاق خوب کوچک. خبری که در لیست اخبار می‌خوانی و یک لبخند گوشه لبت می‌نشاند. لبخندی که بعد از چند ثانیه محو می‌شود. اگر از من بپرسید این برازنده‌ترین راهِ جشن گرفتن زندگی است.  
.
*حافظ

سه‌شنبه، اردیبهشت ۰۵، ۱۳۹۶

کی دل سنگ تو را آه بهم می‌ریزد؟*

حقیقت این است که من انسان سانتی‌مانتالی هستم، هرچند که خوشم نیاید. سانتی‌مانتالیسم در تار و پودم تنیده شده و اگر شما نمی‌بینیدش بخاطر این است که هرروز دارم سرکوبش می‌کنم. امیدوار هم هستم که نبینید چون اگر ببینید یعنی سرکوب ناموفقی بوده و هیچ چیز بدتر از یک سرکوب ناموفق نیست.
در هرصورت من انسان سانتی‌مانتالی هستم و همان‌طور که در این چند خط خواندید دلم نمی‌خواهد باشم. یعنی در گذشته به اندازه کافی سانتی‌مانتال بوده‌ام و بنظرم هر کاری سنی دارد و اگر در سنش به آن کار نپرداخته باشی باز یک توجیهی دارد که بعدها چشمت هنوز دنبالش باشد. اما اگر به موقعش شمع‌هایت را روشن کرده‌ای و شعرهایت را گفته‌ای یک جایی باید بتوانی خودت را جمع و جور کنی. من هم یک دورانی دیگر گندش را در آورده بودم. اصلن عطسه می‌کردم شعر از دهانم میامد بیرون. نمی‌توانستم یک متن خبری بنویسم، هرکاری می‌کردم شاعرانه از آب در میامد و باید جعبه دستمال بین جماعت می‌چرخاندم. البته دلم هم کم خون نبود در آن سال‌ها و کلن انسان‌های سانتی‌مانتال دنبال دل خون هم می‌روند. از مهاجرت یک دوست صمیمی و معشوق بی‌اعتنا و جبر جغرافیا فاجعه می‌سازند. آنقدر قدح قدح در آن سال‌ها اشک ریختم و شب‌ها تا صبح شعر گفتم که نگو. اما یک جایی به خودم گفتم بس است. بزرگ شو. افسار زندگی‌ت را خودت به دست بگیر. تا کی می‌خواهی بنشینی چس‌ناله کنی که چرا فلانی رفته‌است، چرا دنیا اینقدر بزرگ است، چرا مرا دوست ندارد آنطور که من دوستش دارم و الی آخر. همین است که هست. فلانی رفته است و فلانی‌های بعدی هم می‌روند. دنیا هم بزرگ است؛ دوستت هم ندارد و نقطه سرخط.
یکجور با چنگ و دندان خودم را از آن تله‌ها نجات دادم و جلوی غم‌های بی‌پایان را گرفتم و گذشت.
حالا سال‌هاست یک رمانس حقیقی در زندگیم دارم و موضوعی برای شمع روشن کردن و اشک ریختن و شعر گفتن ندارم، از همه مهم‌تر علاقه‌ای هم به این کارها ندارم، اما هر ازگاهی سانتی‌مانتالیسم سرکوب شده وجودم در خواب یقه‌ام را می‌چسبد. مرا با خود می‌کشد در یک فضای غیرحقیقی فراموش شده. یک فضای نوستالژیک و احساسی. یک طور که نفسم بند می‌آید و یک چیزی روی قفسه سینه‌ام فشار می‌آورد که می‌شناسمش. همان غم سنگین و بی‌پایان است. زن سانتی‌مانتال درونم بعضی شب‌ها از سیاه‌چالش بیرون می‌آید و ضجه می‌زند. طوری که تا چند روز بعد سرم گیج می‌رود و قلبم تند می‌زند. من اما چکار می‌کنم؟ باز به همان سیاه چال تبعیدش می‌کنم و درحالی که غم نگاهم را پشت عینک و غم صدایم را پشت سکوت قایم می‌کنم افسار لعنتی زندگی‌م را می‌گیرم وبه سمت نقطه پایان گاز می‌دهم. 
.
*فاضل نظری

یکشنبه، فروردین ۱۳، ۱۳۹۶

زندگی شاید همین باشد*

امروز مثل یک زن خوشبخت در یک شهر معتدل و آفتابی زندگی کردم.
زیر آفتاب با شوهرم قدم زدم. خرید سوپرمارکتی رفتم. لباس اتو کردم. ظرف شستم. فقط سه تا ایمیل کاری نوشتم. تمام تابلوهای نقاشی را از دیوار جمع کردم. یک پارچه بزرگ اتو کردم که بجای تابلوها بکوبم به دیوار و خیلی کارهای دیگر.  
رسیدگی به خودم و خانه حالم را خوب می‌کند اما معمولن همین را هم از خودم دریغ می‌کنم. کاش هرروز مثل امروز بود.
.
*سهراب