یکشنبه، تیر ۱۷، ۱۳۹۷

گرچه سخن همی برد، قصه من به هر طرف*

دیروز از جلسه مهمی بر می‌گشتم. بنظر می‌آمد همه چیز خوب پیش رفته است. البته که خیالم راحت نبود. خیال آدم هیچ وقت در دنیای تجارت راحت نیست. شرکتی که سه سال پیش راه انداختم، مشاوره و آموزش بود. کم کم شد مشاوره و خدمات و حالا مشاوره و خدمات تجاری. همینطور پله پله و نامحسوس  سر خوردم در دنیایی که هیچ وقت فکرش را نمی‌کردم. رسیدم به امروز که روبروی یک تاجر بزرگ نشستم و دارم در مورد بندهای قرارداد واردات قیر حرف می‌زنم. این کاری نبود که دوست داشتم بکنم. اما آدم همیشه نمی‌تواند بچسبد به آنچه دلش می‌خواهد. همیشه نمی‌شود از مسیر لذت برد و در عین حال سلامت به مقصد رسید. در راه که برمی‌گشتم به پسری فکر کردم که روز قبل مصاحبه کرده بودم. به اینکه اگر قیر نباشد، نمی‌توانم استخدامش کنم. اگر قیر نباشد، باید همه کارهایی که دلم می‌خواهد بکنم را فراموش کنم. فکر کردم بد هم نیست آدم دو سه تا قرارداد قیری داشته باشد، که بتواند با خیال راحت به کارهای دیگرش بپردازد. در تئوری قشنگ است. اما در عمل تو را وارد جمع‌هایی می‌کند که بهشان تعلق نداری. با آدم‌هایی دمخور می‌شوی که امروز اصلن قوانین بازیشان را نمی‌شناسی، اما در عرض چند ماه مجبوری استادانه همراهشان بازی کنی، وگرنه بدجور باخته‌ای.
رسیدم خانه و مستقیم رفتم به اتاق کارم. چشمم به سه پایه نقاشی گوشه اتاق افتاد و دیواری که پر از نقاشی‌هایم بود. اتاق کارم شبیه به اتاق هیچ تاجری نبود. یک بار داشتم برای آقای نقاش می‌گفتم که نسبت به رنگ‌ها و آدم‌ها و سایه‌ها چه حسی دارم و چطور سعی می‌کنم از آنچه بلدم فاصله بگیرم و هر بار یک چیزی به نقاشی‌هایم اضافه کنم. با حوصله به تمام حرف‌هایم گوش داد و به یکی دو سوالم جواب داد. آخرش گفت در نهایت مسئله این نیست که به هنرت چه اضافه می‌کنی. مسئله این است که هنر به تو چه می‌دهد. هر نقاشی تازه که می‌کشی، یک چیزی به تو اضافه می‌شود. هنر از ما آدم کامل‌تری می‌سازد و جهان‌بینی‌مان را شکل می‌دهد.

به حرف‌های آقای نقاش فکر کردم. اولین بار بود توجهم به این روی قضیه جلب شد. و اتفاقن هرچه بیشتر فکر کردم دیدم فقط هنر نیست که هنرمند را کامل‌تر می‌کند. ریاضی هم از ما آدم بهتری می‌سازد، تدریس هم، تجارت هم، مهم این است که این روی سکه را هم ببینیم. مهم این است که نگاهمان بجای اینکه به اثرمان در جهان باشد، به اثر جهان بر خودمان باشد. 

یاد توصیفی از زندگی افتادم که در چهارده سالگی از یک فیلسوف قدیمی در کتاب دنیای سوفی خوانده بودم. " آنچه در دنیا می‌بینیم سایه‌‌ای از حقیقت است که روی دیوار یک غار افتاده. به آن لحظه‌ای فکر کنید که برای اولین بار نگاهتان از روی سایه‌ها می‌چرخد و می‌افتد روی آدم‌های حقیقی و کاملی که در رفت و آمدند."  
اثر تلنگر آقای نقاش برای من تجربه چنین لحظه‌ شگفت‌انگیزی بود. که بر جاه طلبی نابالغم چیره شدم و باور کردم که آنچه اهمیت دارد اسم و شکل و شمایل من یا شرکت نیست. آنچه اهمیت دارد قد کشیدن خودم است. مهم این نیست که اسمم تاجر باشد یا نقاش یا مشاور. مهم این است که با هر قدمی که برمی‌دارم، با هر تجربه تازه، خودم کامل‌تر می‌شوم. مهم این است که هیچ مرزی برای خلاقیت ندارم، چه در کار چه در زندگی. 
.

*حافظ









چهارشنبه، خرداد ۲۳، ۱۳۹۷

آداب دلتنگی

اگر از من بپرسید، دلتنگی حاصل فاصله نیست. این دل دادگی است که دلتنگی به بار می‌آورد. دل دادگی است که دلتنگی را جاودانه می کند. تا بحال دلتنگ کسی نبوده‌اید که روبرویتان نشسته است؟ من بارها و بارها دلتنگ کسی بوده‌ام درحالیکه سخت در آغوشم گرفته بود.
دلتنگی حاصل دوری است، اما دوری همیشه از فاصله نیست که با دیدن، بوییدن، و بوسیدن تمام شود. دوری می‌تواند همان مرز دو وجود باشد، دوری می تواند در بستر زمان باشد. دلتنگی همزاد دل دادگی است. دلتنگی تمام نمی شود. اگر تمام شد یعنی دل دادگی تمام شده است.
.

یکشنبه، خرداد ۰۶، ۱۳۹۷

واگویه‌های ذهن پریشان من

زندگی طاقت فرساست. بیشتر عمرمان را صرف گرداندن دنیایی می کنیم که دوست نمی‌داریم. دنیایی که هیچ چیزش عادلانه نیست. مثل یک زندان بزرگ که روزها زندان بانش هستیم و شب ها زندانی‌اش. همه دست به دست هم داده‌ایم و جهنمی را ساخته‌ایم که بهش می‌گوییم دنیا. 
زندگی یعنی اسیر بودن یا اسیر کردن. که نمی‌دانم کدامش بر دیگری برتری دارد، اگر اصلن داشته باشد. 
.



پنجشنبه، خرداد ۰۳، ۱۳۹۷

وی خویش را زاییده بود

دو هفته پیش سی و سه ساله شدم. راستش حسی نسبت به این سن نداشتم و بنظرم از یک جایی به بعد نسبت به هر سال عمر اضافه حس‌های رقیق داشتن هم قضیه را لوث می‌کند. تنها چیزی که می‌خواستم این بود که یک جشن بزرگ بگیرم و حسابی خوش بگذرد که همینطور هم شد. اما یک روز که داشتم گلدان‌های خانه را آب می‌دادم متوجه شدم زنی که گلدان‌ها را آب می‌دهد خودمم، من کامل، من حقیقی، بی هیچ کم و زیاد. انگار از همه زنجیرهایی که سال‌ها خودم را درونم اسیر کرده بود رها شده بودم. نمی‌دانم کی این اتفاق افتاده بود، اما من در اولین روزهای سی و سه سالگی‌ بعد از سال‌ها دوباره خودم بودم و حس رهایی‌ام را به این سن نسبت می‌دهم. 
می‌دانم که نمی‌دانید از چجور حسی حرف می‌زنم اما تعریفش هم برایم سخت است. فکر می‌کنم بهترین توصیف را شش سال پیش استاد دانشگاهم کرد وقتی گفت "ببین تو یکبار از حجابت بیرون آمدی برای اینکه در فرانسه زندگی کنی، حالا باید خودت را پاره کنی و یکبار دیگر بیایی بیرون." بالاخره در سی و سه سالگی خودم را پاره کردم و از نتیجه بسیار خوشنودم. 
متاسفانه همزمان ترامپ هم برجام را پاره کرد و من دارم تمام زورم را میزنم که بار دیگر پاره نشوم. نمی‌دانم چرا فکر کردم درباره برجام باید بامزه باشم و حتی اصلن می‌توانم بامزه باشم. هیچ وقت در زندگیم آدم بامزه‌ای نبودم و تنها کسی که به دلیل نامعلومی فکر می‌کند بامزه‌ام دوست پسر خواهرم است که او هم سواد فارسی زیادی ندارد. 
برای شماهایی که نمی‌دانید، اساس کسب و کار من بر تجارت بین اروپا و ایران بنا شده و هرچند سعی کردم در روزهای اول خروج آمریکا با سیلی صورتم را سرخ نگه دارم، اما نمی‌توانم انکار کنم که وضعیت واقعی زندگیم مثل کسی است که با دقت و وسواس میز شام را چیده و درست قبل از سرو غذا یک دیوانه لگد می‌اندازد زیر میز و کافه را بهم می‌زند. 
نمی‌دانم چه می‌شود. بی‌قرارم. خودم را بیشتر از همیشه در کار غرق می‌کنم. گاهی از خودم می‌پرسم اگر کسب و کار خودم نباشد برای چه شرکت‌هایی باید درخواست کار بدهم؟ در چه پوزیشن‌های کاری؟ جوابی ندارم. کاری نیست که دلم بخواهد بجای کار خودم انجام دهم. با همه لنگ در هوایی‌ها و از این شاخ به آن شاخ پریدن‌هایی که کار خودم دارد، با همه استرس و مسئولیتش لذت‌بخش است. همینطور که بیشتر سرم را به کار گرم می‌کنم هجوم این افکار بیشتر می‌شود. همه اینها را اضافه کنید به آن حجم بزرگ از خشم و نگرانی که همه‌مان از آینده ایران بدون برجام داریم. 

در آخر اینکه پنج سال پیش روز تولدم رابطه‌مان شروع شد. در این پنج سال روزها و شب‌هایی بوده که از نظر حسی از هم خیلی دور شدیم. هیچ وقت نفهمیدم چرا دور می‌شویم، هیچ وقت هم نمی‌فهمم چطور دوباره نزدیک می‌شویم. اما درست آن روزهایی که احساس فاصله می‌کنم، بیشتر از همیشه بهش می‌گویم دوستت دارم. بیشتر می بوسمش، بیشتر در آغوشش می‌کشم و در تمام این نزدیکی‌ها فاصله‌مان را بیشتر و بیشتر حس می‌کنم. انگار همه اینها تلاش آگاهانه‌ای است برای اینکه جلوی دور شدنمان را بگیرم اما دریغ؛ در نهایت فاصله می‌افتد و من تسلیم غم می‌شوم. اما باز یک روز صبح از نو عاشقش می‌شوم، بی‌که بدانم چرا. 
.










دوشنبه، بهمن ۱۶، ۱۳۹۶

در خدمت و خیانت روابط از دست رفته

یک حس منحصر به فرد هست در دیدن کسی که یک روز دوستش داشتی. شبیه شکوه راه رفتن روی خرابه‌های رم باستان است وقتی با خودت فکر می‌کنی آهای آدم‌هایی که این کاخ‌ها برایتان ستون‌های جهان بود، کجایید که ببینید من روی خرابه‌هایش نفس می‌کشم بی‌که آب در دلم تکان بخورد. تناقض با شکوه زندگی روی خرابی‌های بوی نا گرفته، از این شکوه حرف می‌زنم. 
یکجور بی‌پردگی تلخ هست بین شما و آدمی که همراهش هم دلباختن را یاد گرفته‌اید هم دل کندن را. نقش بازی نمی‌کنی. تظاهر به خوبی و خیرخواهی نمی‌کنی. قول و قراری نمی‌گذاری. اگرم گذاشتی نگهش نمی‌داری. ترسناک هم هست. شاید برای همین آدمها از دیدن عشق‌های قدیمی طفره می‌روند. از دیدن کسی که یک روز آنقدر نزدیک بوده که همه حس‌های زندگی را همراهش تجربه کردند و امروز حتی از دایره روزمره‌های هم پرتاب شده‌اند بیرون.  
حس منحصر به فردی هست در حرف زدن با کسی که می‌شناسدت، نزدیک است، اما دلبسته و وابسته نیست. وجود آن آدم، حتی اگر هیچ حرفی نزند و فقط تماشایتان کند مرهم است بر زخم‌های بی درمان زندگی. مرهمی نیست که دردی را دوا کند. مرهم است چون خودش یک داستان تمام شده است. چون یادت می آورد که چطور آن همه عشق گذشت، آن همه غم گذشت، آن همه خشم گذشت، چطور برای هم تمام شدید و حالا روی خرابه‌هایش قدم می‌زنید و در چشم‌های هم نگاه می‌کنید.
دیدن کسی که یک روز دوستش داشتی، آشتی با از دست دادن است. 
.



سه‌شنبه، دی ۱۹، ۱۳۹۶

نازنینا، تو دل از من به که پرداخته‌ای؟*

در قایق کوچک بندر کنار خانه پشت میز و صندلی چوبی روبروی هم نشسته بودیم و در سکوت به آشپز ترک زل زده بودیم که در نور کم و لرزان قایق بدن سنگینش را این طرف، آن طرف می‌کشید. هوا خنکی مطبوعی داشت. سرم گرم شراب بود و تکان های ریز قایق برده بودم در عالم هپروت. 
گفت "یادم نمیاد آخرین بار کی واقعن باهم حرف زدیم."
سکوت کردم.
گفت "چیزی نمی‌گی؟"
گفتم همین حالا داریم حرف می‌زنیم.
گفت "با من نیستی. نمی‌دانم کجایی." 
از پنجره به نور لرزان ماه روی آب نگاه می کردم. از قدیم عاشق بازی نور بودم. نور چراغ ماشین‌ها در ترافیک‌های سنگین شب‌های بارانی تهران در روزگاری که باران نوید شادی بود. از تاکسی پیاده می‌شدیم و پای پیاده زیر باران از کنار ماشین‌های قفل شده در ترافیک رد می‌شدیم و خیس می‌شدیم و لرز می‌کردیم وعین خیالمان هم نبود. 
می‌پرسد "تو چی شدی رعنا؟"  
"تو اینطور نبودی. تو شاد بودی، پرانرژی بودی." 
حواسم جمعش می‌شود. درچشم‌هایش نگاه می‌کنم و می‌پرسم من؟ کی؟ 
می‌گوید "پاریس که بودی. یادت هست چقدر قدم می‌زدیم کنار رودخانه؟ یادت هست چقدر می‌خندیدیم؟ یکبار با خمیر شیرین تارت برای من پیتزا پختی؟.."
چشمهایش می‌درخشید، انگار اشک داشته باشد. 
یادم افتاد که چقدر شاد بودم. که در یک شب سرد پاییزی که کنار سن قدم می‌زدیم به آخرین قایق شیفت شب برخوردیم و من با اشتیاقی که نمی دانم از کجا آمده بود گفتم سوار شویم. بعد دو گیلاس شامپاین گرفتم و دستش را کشیدم بردم روی عرشه که بجز ما هیچ کس نبود. او خودش را در کلاه و کاپشن و شال‌گردن پوشانده بود. درعوض من سرم را بالا گرفته بودم تا هوای خنک پاییزی را بیشتر بکشم در ریه‌هایم و باد بوزد بین موهای بلند تاب دارم. قایق از کنار ساختمان های چشم نواز پاریس رد می‌شد و ما به دنبال کلیشه‌های فرانسوی زیر یکی از پل‌ها هم‌دیگر را دیوانه وار بوسیدیم. یادم افتاد مدت‌هاست آنطور هم را نبوسیدیم. 
در چشمهایش نگاه کردم. پرسیدم من شاد بودم؟
گفت "آره سفر برلین یادت نیست؟"
سفر برلین هم یادم بود. پراز انرژی و خواستن بودم. خواستن زندگی بهتر، قشنگ‌تر، کامل‌تر.حالم خوب بود. زیبا و جوان و شاد بودم. 
گفت "چرا اینجوری شدی؟ مال تصادفه؟ چرا خوب نمی‌شی؟" 
گفتم امشب خسته‌ام. حوصله حرف زدن ندارم.
بقیه شرابمان را در سکوت نوشیدیم. یادم نمیاد آخرین بار کی واقعن باهم حرف زدیم. 
.
*سعدی

دوشنبه، دی ۱۱، ۱۳۹۶

امسال سال مرگ معجزه باشد

امشب سال میلادی نو می‌شود. می‌خواستم از سالی که گذشت بنویسم. بخاطر لحظه‌های خوبش احساس غرور کنم و انگشت اتهام بگذارم روی ضعف‌ها و ترس‌ها و تردیدهام و به خودم و شما قول بدهم که تا سال نوی بعد ازشان رها شده باشم. 
اما پشیمان شدم. خوب که فکر کردم دیدم اتفاقن ضعف‌ها و ترس‌ها و تردیدها هستند که همه شعرها و داستان‌ها و فیلم‌های دل‌انگیز دنیا را خلق می‌کنند. هنر زاییده همه حس‌های جانکاهی‌ست که آدم‌ها هرسال سرسفره هفت‌سین یا پای درخت کریسمس آرزو می‌کنند ازشان دور باشند. حالا بعضی‌ها می‌توانند، بعضی دیگر نه. 
رزلوشن امسال من اتفاقن این است که ضعف‌ها و ترس‌ها و تردیدهایم را روایت کنم، نمایش‌شان بدهم و قبول کنم که بخش درستی از من و زندگیم هستند. که خطا و بی‌راهه نیستند و نباید منتظر ناپدید شدنشان باشم. بتوانم بهشان لبخند بزنم و از کنارشان رد شوم.
.







پنجشنبه، آذر ۰۹، ۱۳۹۶

آتشی بود درین خانه که کاشانه بسوخت

کاش می‌تونستم فراموش کنم. کاش می‌تونستم چشم‌پوشی کنم. کاش می‌تونستم رها بشم از همه شهرها و نورها و صداهایی که میخ‌کوبم می‌کنن به گذشته. کاش می‌تونستم شش ماه مرخصی بگیرم از زندگی امروزم، از خوشبختی امروزم که می‌بینمش و قدرشو می‌دونم که اگر نمی‌دیدمش و برام عزیز نبود مرخصی لازم نداشتم‌. یه مشت می‌کوبیدم زیر سینی و کافه رو بهم می‌زدم.
دارم روی یه مرز باریک حرکت می‌کنم. مثل بندبازی که اسیر سیرکه و با هر قدمی که روی اون بند باریک پیش می‌ره  یک چیزی در دلش فرو می‌ریزه
وسوسه رها شدن و رها کردن؛ لذت سقوط اون حسرتیه که مثل یه وزنه روی قلبمه. وزنه‌ای که هرروز سنگین‌تر میشه. نمی‌دونم تا کجا می‌تونم با خودم بکشمش و با افتخار هنر نمایشمو به رخ تماشاچی‌ها بکشم. تا کجا می‌تونم همه چیو تحت کنترل داشته باشم و به روزگار دهن‌کجی کنم
کاش می‌تونستم فقط چند ماه مرخصی بگیرم از همه چیز
.
  

چهارشنبه، آبان ۲۴، ۱۳۹۶

رفتن تو همه قانونها رو بهم زد


روزی که از تهران اثاث کشی کردیم بریم دزفول شش سالم بود. از تهران تا اراک پشت پیکان آبی یکسره گریه کردم. دلم برای  بازی با بچه ها توی خونه مامان بزرگ تنگ می‌شد. بابا هفته قبلش رفته بود و کلید گرفته بود. حالا اومده بود مارو با خودش ببره. من با صدای بلند زار می زدم. بعد از چند ساعت بابا سعی کرد یه جوری آرومم کنه. 
- دخترم اونجا خونه‌مون خیلی قشنگه. باغچه داره.
- خونه مامان بزرگ هم باغچه داره.
- نمی‌دونی هفته پیش که دزفول بودم چی شد. یه دختر کوچولو بدوبدو اومد بهم سلام کرد. پرسید شما دکتر ج هستی؟
- کی بود؟ 
- دختر یکی از دکترا بود بابا. همسایه‌مونه. 
- بهش چی گفتی؟
- گفتم بله. ما همسایه تازه شما هستیم. گفت شما بچه هم دارین؟ منم گفتم بله. دوتا دختر دارم. یکیش اندازه شماست. یکیش هم کوچیکتره.
- خودش اندازه من بود؟
- آره بابا اندازه خودت بود. مهربون بود. خوشگل بود. پرسید امروز دختراتون میان؟ گفتم نه باید هفته دیگه برم تهران
بیارمشون. الان منتظر شماست بابا. خوشحاله که دارین میاین.
اشک‌هامو پاک کردم و بقیه راه رو درمورد دختر همسایه خیال پردازی کردم.
.
من و مریم هم‌سن بودیم. پدرهامون همکار بودند و مادرهامون خیلی سریع دوست شدند. خونه‌هامون دیوار به دیوار بود توی محوطه بزرگی که پر از ویلاهای سازمانی بود. ویلای روبرویی مال دکتر آ بود که دوتا دختر داشت. پنج تا دختر بچه بودیم و یک پسر که برادر مریم بود. من و مریم هم سن و هم کلاس.
هرروز عصر یکی از مامانها آش رشته یا لوبیا می‌پخت و توی تراس خونه‌اش فرش پهن می‌کرد و بساط عصرونه رو می‌چید. ما بچه ها توی محوطه بزرگ ویلاها تا جون داشتیم بازی می‌کردیم. اون وسط آش و لوبیا می‌خوردیم و دوباره بازی.
.
حلقه زده بودیم و کف دست راستمون رو گرفته بودیم وسط و نگاه‌هامون با عجله بین کف دست خودمون و بقیه می‌چرخید.
- کدومه؟
- اینکه از کنار شروع میشه.
- نه اون خط بچه است. اینی که از پایین میره خط عمره
- خط عمر کف دست چپه چون قلبمون سمت چپه
اینبار همه کف دست چپمون رو گرفتیم وسط. مریم گفت "خط عمر من که این وسط تموم میشه"
همه دست مریم رو به سمت خودمون می‌کشیدیم "کو؟ ببینم؟ کجا؟"
- رعنا خط عمر تو هم همونجا که مال مریم تموم میشه قطع میشه
خط عمرم رو دنبال می‌کنم تا جایی که کمرنگ میشه. چند میلیمتر اونطرف‌تر یه خط نازک ادامه پیدا می‌کنه. با هیجان داد می‌زنم:
- نه قطع نمیشه. فقط کمرنگ میشه. ایناهاش.
- یعنی چی؟
- یعنی سکته می‌کنه.

به مریم گفتم "یه چیزی میشه که من از ترس سکته می‌کنم تو از ترس می‌میری" همه از خنده ریسه رفتیم و نگاهمون افتاد به آسمون. دسته خفاش‌ها با نور قرمز غروب تو آسمون پیداشون می‌شد. بین خودمون باور داشتیم که نگاه کردن به خفاش چشم رو کور می‌کنه. چشمامون رو با دست گرفتیم و بدوبدو به طرف ویلاها فرار کردیم.
.
شب وقتی مامان برای بوس شب بخیر اومد کنار تختم انگشتم رو گذاشتم کف دست چپم و پرسیدم "مامان من اینجا سکته می‌کنم؟" 
-سکته چرا مامان جون؟ کجا؟
-اینجا دیگه. آخه خط عمرم اینجا پاره میشه ولی قطع نمیشه. مال مریم همینجا تموم میشه.
- اینا الکیه دخترم.
- دوستم گفته.
- اینا برای بازیه. واقعی نیست. 
- الان کجای خط عمرم مامان؟ اینجا که سکته می کنم چند سالمه؟ پیرم؟
- بچه‌ها هیچ وقت سکته نمی‌کنند.
- آره باید خیلی پیر باشم. پنجاه ساله باشم. مامان مریم پنجاه سالش شد می‌میره؟ 
- بخواب دخترم. به فرشته‌ها فکر کن.
چراغ رو خاموش می کنه و میره. من به فرشته‌ها فکر می‌کنم و آرزو می‌کنم خوابشون رو ببینم.
.

قبلن هم گفتم که از بهترین خاطرات روز عروسیم دیدن همزمان بیشتر آدمهایی بود که دوستشون دارم. اونم بعد از چندین سال دوری. می‌دونستم مریم نمی‌تونه بیاد. درگیر شیمی درمانی بود. روزی که داشتیم لیست مهمون‌های عروسی رو می‌نوشتیم فهمیدم.
- مامان خانوم دکترهارو نوشتی؟ هر کدوم شش نفر. مریم ایرانه؟
سرمو بلند کردم دیدم مامان درحالیکه داره اشک‌هاشو پاک می‌کنه تلاش می‌کنه که جلوی گریه‌شو بگیره.
- بهت نگفته بودم که ناراحت نشی. اون بچه مریضه. چندماهه. سرطان داره. یه سرطان بدخیم بدمصب که امیدی به خوب شدنش هم نیست.
- ایرانه؟
- آره. ولی کسی رو نمی‌بینه.

از اون روز تا همین حالا که دارم این پست رو می‌نویسم هر لحظه توی یادمه. اینجور ممتد و بی‌وقفه یاد کسی بودن رو من با آدم‌های دیگه هم تجربه کردم. صبح‌ها اولین لحظه‌ای که چشممو باز می‌کنم، اولین چیزی که به یادم میاد مریمه و بعد بقیه کارهای روزمره. وقتی دارم مقاله می‌نویسم، وقت غذا خوردن، دوش گرفتن، سکس کردن، هر لحظه‌ای که هستم یاد مریم همراهمه. انگار بجز دوتا چشمم یک چشم سوم هم بالای سرم وصله که توی کادرش تصویر خودم هست و تصویر مریم که در سیاهی‌ه.
روز عروسیم هم مثل همه روزهای قبلش از صبح به یادش بودم. حتی بیشتر از روزهای قبل. من و مریم با هم رفتیم مهدکودک. با هم رفتیم کلاس اول. اولین کلاس نقاشیمون رو با هم رفتیم. با هم کنکور دادیم و رفتیم دانشگاه. با هم رفتیم خارج. حالا من داشتم ازدواج می‌کردم. اون داشت می‌مرد. چطور می تونستم به فکرش نباشم؟ شب عروسی وقت سلام کردن به مهمون‌ها به همبازی‌های دوران بچگی که رسیدم و مریم بینشون نبود قلبم مچاله شد. دوست دیگه‌مون رو بغل کردم و دوتایی حسابی گریه کردیم. اون موقع هنوز نمی‌دونستم مرگ چه شکلیه. زندگی به چشمم هنوز خیلی پرشور بود. خوشحالی و غم مطلق برام وجود داشت و در اون لحظه این دو با هم تقابل کرده بود. حس اون لحظه رو هیچ وقت یادم نمیره. الان دیگه شادی و غم اصالت قبلی رو برام ندارن. زندگی و مرگ به همدیگه پیچیده‌ند. فکر می‌کردم دیگه مریمو نمی‌بینم. اشتباه می‌کردم.

آخرین بار برلین دیدمش. بین درمانش چندماه فاصله انداخته بود تا سفر کنه.
مرگ حقیقت ترسناکیه که وقتی باهاش روبرو می‌شیم شدیدن انکارش می‌کنیم. البته اگر اصلن مجبور شیم باهاش روبرو بشیم. معمولن به محض اینکه می‌فهمیم مرگ دوستی نزدیکه ازش فرار می‌کنیم. از دیدن اون فرد فرار می‌کنیم. از حرف زدن باهاش فرار می‌کنیم. اگر هم باهم همکلام شدیم از مرگ هیچ حرفی نمی‌زنیم. من و مریم هم استثنا نبودیم. برخلاف رسم همیشگی بینمون که خاطرات کودکی رو مرور می‌کردیم، اینبار فقط از آینده حرف زدیم. انگار می‌خواستیم تا زورمون می‌رسه دست مریمو بگیریم و بکشیمش توی آینده. از شرایط کاری دندان پزشک‌ها درآلمان پرسید و اینکه شرایط مهاجرت چطوریه. به غده گردنش اشاره کرد و گفت این سوغات امریکاست. دیگه نمی‌خوام برگردم اونجا. گفت کمکم می‌کنی بیام آلمان؟ گفتم آره. معلومه. از کارم پرسید. براش حرف زدم. گفت بزن تو کار واردات تجهیزات پزشکی. گفتم سردر نمیارم که من، خودت بیا اینجا باهم راه بندازیمش. ازم خواست براش یه پوزیشن کاری پیدا کنم درآلمان. گفت یه کار برام پیدا کن که بهم روحیه بده برای خوب شدن. وقتی برگشت ایران کلاس آلمانی ثبت نام کرد. فقط دو جلسه‌اش رو تونست بره. حال عمومیش مدام بدتر می‌شد. با اینکه دکترا از روزی که تشخیص بیماریش رو دادن همزمان جوابش کردن، اما مریم هرروز یک درمان جدید امتحان می‌کرد. مریم از زندگی دست نمی‌کشید. از زندگی سختش دست نمی‌کشید و این چیزی بود که بیشتر از همه دلمو مچاله می‌کرد.

چند ماه بعد ازون دیدار بود که تصادفم پیش اومد و بیماری بعدش. وقتی روی تخت بیمارستان افتاده بودم و هرروز وزنم کمتر می‌شد و تبم تندتر و راه نفسم بندتر، با خودم گفتم بازی روزگارو ببین. من زودتر از مریم دارم می‌میرم. ناراحت هم نبودم. نگران هم نبودم. یک لحظه هم حاضر نبودم برای زنده موندن بجنگم. داشتم عذاب می‌کشیدم و دلم می‌خواست زودتر عذابم تموم بشه.

از بیمارستان که مرخص شدم آدم دیگه‌ای بودم. در بخش بیماران سرطانی بستری بودم و هم اتاقیم شیمی درمانی می‌شد و موضوعات مربوط به داروها و حال عمومی بعد از شیمی درمانی باب مکالمات تازه منو مریم رو باز کرد. تازه می‌تونستیم کمی راجع به بیماریش حرف بزنیم و بیشتر از اون راجع به زندگی در بیمارستان؛ جراحی‌های پی در پی، خشک شدن و بسته شدن رگ ها، حال بعد از شیمی درمانی، تنگی نفس، کمبود خواب راحت توی بیمارستان، غذای بی‌مزه، سروصدا، بیهوشی، راجع به همه چیز بجز مردن.
.
روزهای آخر دلم می‌خواست بهش بگم نترس از مردن دوستم. نترس از نیست شدن. ما تا روزی که هستیم بهت فکر می‌کنیم. ما فراموشت نمی کنیم. ولی همه حرفهای دلمو قورت می‌دادم و فقط براش عکس گل‌های تراسمو می‌فرستادم. چون نمی‌دونستم چه حالی داره. نمی‌تونستم تصور کنم باختن بعد از سه سال جنگیدن آدمو چه شکلی می‌کنه. می‌ترسیدم ازین بی خبریم. می‌دونستم هرچی بگم پرته. می‌دونستم جایی که اون هست رو من هیچ وقت نمی‌تونم درست تصور کنم.
.
یک ماه پیش مریم رفت. وقتی خبر مرگش رو شنیدم که برای کنفرانس در یک شهر غریبه بودم. تمام روز گیج بودم و دست و پام از داخل می‌لرزید. کنفرانس که تموم شد قطار برگشت رو گرفتم، عینک آفتابی زدم و زارزار گریه کردم. با اینکه سه سال بود می‌دونستم این روز میاد. با اینکه می‌دونستم راحت شد، رنجش تمام شد، هیچ کدوم ازینا کمک نمی‌کرد آروم باشم. انگار تازه داشتم برای همه اون سه سال گریه می‌کردم. برای زندگی که منصفانه تقسیم نمی‌شه.
.
مریم توی همه سال‌های قبل از بیماریش خیلی خوب زندگی کرد. زندگیش پربار بود. پر از موفقیت کاری و درسی، پر از ورزش حرفه‌ای، پر از حمایت و رسیدگی به پدر مادر، پر از سفرهای رنگ به رنگ اروپایی و امریکایی، پر از امید بود. چیزی که اذیتم می‌کنه اینه که مریم تشنه زندگی بود. پر از شور زندگی بود. یکی مثل من نصف عمرشو یه گوشه لم داده و خیال پردازی کرده. یکی مثل مریم هر لحظه اش پر از دستاورده. چرا باید وقت زندگی اون کمتر از من باشه؟ چرا؟
.














تا کس نگوید بعد ازین، من دیگرم تو دیگری*

مدتیه احساس رشد کردن جدیدی رو تجربه می‌کنم که توصیفش  خیلی سخته. حس می‌کنم دارم همه دنیا رو فتح می‌کنم با تکه‌هایی که در گذشته از خودم در آدما بجا گذاشتم. انگار تخم خودمو کاشته بودم توی دلشون و این همه سال نه با اونها، که با خودم معاشرت می‌کردم. نه زندگی اونا، بلکه زندگی تکه‌های خودمو دنبال می‌کردم. هر روز دارم مثل یه پیچک که به درخت زندگی دوستام پیچیدم، باهاشون میرم بالاتر و همراهشون حس‌های تازه تجربه می‌کنم.
درخت خودم هم ازین پیچک‌ها زیاد داره. چندتاشون پارسال همراه من خیره به مرگ نگاه کردن رو تجربه کردن، چند نفرشون تو همه این سال‌ها همراهم دل بستند، همراهم دل بریدن، همراهم زندگی کردن. مگه زندگی در تجربه کردن حس‌های مختلف تعریف نمی‌شه؟ پس اونا هم دارن همراه من زندگی می‌کنند و من همراه اونها. اینه اون حس جدیدی که دارم. حس می‌کنم تکثیر شدم و همزمان دارم چندتا موقعیتو تجربه می‌کنم. مرزی که بین زندگی خودم و زندگی اونا داشتم هر روز کمرنگ تر می‌شه. چون اون تکه‌ها دارند هرروز بزرگ و قوی تر می‌شن. 
.
*امیرخسرو دهلوی
.

جمعه، آبان ۰۵، ۱۳۹۶

حرف‌های ما هنوز ناتمام، تا نگاه می‌کنی، وقت رفتن است*

ذات نامروت زمان هرروز یه حسرت تازه برامون به بار میاره.حسرت برای حرف‌هایی که زدیم، برای حرف‌هایی که نزدیم. برای جاهایی که بودیم، برای جاهایی که نبودیم. برای اشک‌هایی که ریختیم، شعرهایی که گفتیم، برای بغض‌هایی که قورت دادیم، شعرهایی که نگفتیم.. حسرت.
بزرگ‌ترین ترس و درعین حال قوی‌ترین موتور انگیزه زندگیم همیشه حسرت بوده. بخاطر فرار از حسرت توی دهن شیر هم رفتم. همه تصمیم‌های سخت زندگیم رو بر همین اساس گرفتم و خودم رو مثل اسب ارابه زیر بار تصمیمم کشیدم که فردا روز حسرت رها کردنش روی دلم نمونه. حالا تصمیمه گاهی موندن بوده، گاهی رفتن بوده، گاهی برداشتن یه بار بوده، گاهی نگه داشتن یه راز بوده. منشا همه ماجراجویی‌های زندگیم ترس از حسرت بوده. شاید برای همین ازشون لذت نمی‌برم. با ذاتم سازگار نیستند. مضطرب و نگرانم می‌کنند. مرزهای توانایی‌هام رو اینقدر کش میارند که تاروپودم به یک مو وصل می‌شند. اما در لایه زیری همه این اضطراب‌ها امید رهایی از حسرت می‌درخشه. من به اون امید دلخوشم. من به دنبال اون آرامش، اون آرزوی محال خودمو بارها به آب و آتش زدم. و به گمونم باز هم بزنم. چون راه دیگه‌ای برای زندگی بلد نیستم. 
اما حقیقت روشنی که هرروز بهم دهن‌کجی می‌کنه اینه که نمی‌شه از حسرت اجتناب کرد. می‌شه کم‌ترش کرد. می‌شه سعی کرد باهاش وارد معامله شد. با منطق جلوش درومد و زمان محدود و انتخاب‌های محدودترو براش شمرد. می‌شه زهرش رو کم کرد. اما نمی‌شه پاکش کرد. هست. حسرت با ما هست و با ما بزرگ می‌شه. باید یه جوری باهاش آشتی کنم. نمی‌دونم چجوری. هنوز نمی‌دونم. 

.
*قیصر امین‌پور

چهارشنبه، مهر ۲۶، ۱۳۹۶

و حق همیشه در مراجعه است

در قطار بین شهری نشسته بودم. ساعت هشت شب بود. خسته بودم. چند روز قبل را روز و شب کار کرده بودم و برنامه‌ریزی سفری که حالا شروع شده بود مانده بود برای قطار. اولین تلفن را شروع کردم و داشتم ساعت حرکت قطار برگشت را از روی بلیط برای کسی که آن طرف خط بود می‌خواندم. اسم ایستگاه و ساعت حرکت را بلندتر از معمول گفتم که تاکید کرده باشم. مردی که آنطرف راهروی قطار نشسته بود درحالی که انگشت سبابه‌اش را جلوی دهانش نگه داشته بود تقریبن داد زد که "ساکت شو! باید ساکت بشی" چند ثانیه مکث کردم و ازش عذرخواهی کردم و مکالمه را با صدای آرامتر کوتاه کردم. مردی که کنارم نشسته بود به مرد عصبانی گفت اینجا واگن سکوت که نیست. بعد هم به من نگاه کرد و ابروهایش را بالا انداخت. می‌دانستم که کار خلاف عرفی نکرده بودم. می‌دانستم که وقتی مرد عصبانی با هم‌سفرش حرف می‌زد صدایشان از تلفن من بلندتر بود. اما از اول سفر هم دیده بودم که مرد عصبانی و هم‌سفرش به سختی و خیلی آرام حرکت می‌کنند. انگار اختیار مفاصلشان را نداشتند. اگر کوچک‌ترین مانعی سر راهشان بود نمی‌توانستند راه بروند. سر هر نیم ساعت هم می‌رفتند دستشویی و من هربار نگران بودم وسط راهرو کله‌پا شوند. بیمار بودند. نمی‌دانم چه اما یک بیماری مزمن که ذره ذره جانشان را گرفته بود. وقتی سرم فریاد زد یاد خودم افتادم که در اورژانس بیمارستان بارها سر پرستارهایی که می‌گفتند و می‌خندیدند داد زدم که "ساکت شوید. من درد دارم." برای همین ازش عذرخواهی کردم و تا وقتی از قطار پیاده نشد با تلفن حرف نزدم. حتی وقتی بعدتر خودش با صدای بلند با تلفن حرف می‌زد هرچقدر مرد کناریم ابرو بالا انداخت به رخش نکشیدم. به مرد عصبانی حق نمی‌دادم که سرم داد بکشد، اما درکش کردم. چون خودم هم حق نداشتم سر پرستارها داد بزنم یا به دکتری که آزمایش مغز استخوانم را انجام می‌داد و برای اینکه حواس مرا از دردش پرت کند یکسره حرف می‌زد بگویم "خفه شو و کارت را درست انجام بده." و وقتی کارش را درست انجام نداد و باید دوباره امتحان می‌کرد بگویم "ازت متنفرم" 
البته ازبربودن همه حق و حقوق‌ کمکی به احساس آدم در موقعیت‌های این چنینی نمی‌کند. من از پزشک پرحرفم متنفر بودم و دلم می‌خواست پرستارهای بخش اورژانس خفه شوند. برای همین وقتی انسانی که دارد به وضوح رنج می‌کشد با تنفر به سمتم فریاد می‌کشد یاد تمام دفعاتی می‌افتم که از استیصال با تنفر سر کسی فریاد کشیدم. راستش بیشتر ازینکه از قربانی بودن در قطار ناراحت شوم آرزو کردم درگذشته در موقعیت فریاد زدن قرار نمی‌گرفتم.
می‌دانید بالاخره ما همه حق کسانی را پایمال کرده‌ایم و احساساتی‌ را نادیده گرفته‌ایم و دل‌های کسانی را شکسته‌ایم  که گاهی نه یک مسافر رندوم قطار بلکه از نزدیکترین کسانمان بودند. فکر می‌کنم تا اینجایش قانون زندگی باشد. اما چیزی که برخی آدم‌ها را در نظر من متفاوت می‌کند رجوعشان به گذشته است.
انگار زندگی یک بازی است که تازه بعد از چند دست جالب می‌شود. از آن بازی‌هایی که اولش خیلی رندوم پیش می‌رود و "خوب" یا "بد" بازی کردن اثر زیادی بر نتیجه ندارد، اما از یک مرحله‌ای به بعد آدم می‌تواند هوشمندانه روی ساخته‌های قبلیش بالا برود و یا هرچه ساخته بریزد دور و از نو با تکیه بر شانس ادامه دهد. 
آدم‌هایی زندگی کردن بلدند که بعد از بیست، سی سال اول که "دست گرمی" بود بازی را شروع کنند و هرچه پیش می‌روند بهتر بازی کنند. 
.

شنبه، شهریور ۱۸، ۱۳۹۶

لیک عشقِ بی‌زبان روشن‌تر است*

امروز را باید سخت کار کنم. اما دارم چای می‌نوشم و موسیقی گوش می‌کنم و وبلاگ می‌نویسم. چون سرما خوردم و تب دارم و تب بدجور می‌کشدم در عالم هپروت.
فردا دو سال از جشن عروسیمان و چهارسال و اندی از دوستی‌مان می‌گذرد. هرچند سالگرد اصلیمان برای من همان روز تولدم است. روز تولد بیست و هشت سالگیم فهمیدم که بدجوری عاشقش شدم. همان شب بهش گفتم که دوست باشیم و هرچند دو هفته طول کشید تا قبول کند که وقتش یا حالاست یا هیچ وقت، اما برای من سالگرد باهم بودنمان همان روز تولدم است. 
هرچقدر برایتان بگویم که چقدر با هم تفاوت داریم کم گفتم. از اولش هم داشتیم. بخاطر همین تفاوت‌ها کم هم دیگری را دق ندادیم در این سال‌ها. هرچند که  بارها پشت دست گزیده‌ایم که چرا وقت دوست شدن چشم‌مان را به این همه تفاوت بستیم، اما من یکی اگر باز هم به عقب برگردم همان را می‌خواهم. مطمئنم او هم بعد از دو هفته دودل بودن همین انتخاب را می‌کند. اصلن حالا که از بالا به همه چیز نگاه می‌کنم می‌بینم شبیه بودن اصلن مزیت نیست. مزیت این است که به مدلِ بودن دیگری احترام بگذاری که هرچند در کلام راحت‌تر است تا در عمل، اما فکر می‌کنم راه درست باشد. 
چهار سال است که باهم زندگی می‌کنیم و به هم خیلی عادت کردیم. بودنش از من آدم خیلی بهتری ساخته. گفتم که مال دنیای دیگری‌ست. دنیای حقیقی. دنیای شاد و ساده و آفتابی. خیلی وقت‌ها دستم را گرفته و از نقطه‌های تاریک و غمگین دنیای خودم کشیده به جاهایی که اصلن نمی‌دانستم وجود دارند. اصلن مدل عشقی که بهش دارم هم شبیه به هیچ کدام از عشق‌های قبلی نیست.
برای من عشق تا بوده با غم همراه بوده. عشقم به او تنها عشق زندگیم بود که اصلن غم نداشت. هرچند که غم عشق هم غم خوبی‌ست و عشق‌های قبلیم هم خوب و قشنگ و کلیشه‌ای بودند، اما اینبار زور عشقمان از هرچه من بلد بودم بیشتر بود. مرا و زندگیم را گرفت و در خمیرش پیچید و آدم جدیدی تحویلم داد که بیشتر دوست دارم. 
دو سال از جشن عروسیمان می‌گذرد. راستش را بخواهید هرچند بی‌اعتبار بودن زندگی نمی‌گذارد به دوام هیچ عشق و هیچ آدمی مطمئن باشم، اما حتی اگر عمر عشقمان فقط تا همین امروز باشد، آنچه که در این سال‌ها باهم گذراندیم می‌ارزد به اینکه تا آخرین روزی که نفس می‌کشیم اسم‌مان در شناسنامه دیگری بماند. 
.
می‌دانم که اینجا را دیر به دیر می‌خوانی اگر اصلن بخوانی، اما اگر خواندی عزیزم، ممنون که دو سال پیش در چنین شبی آنقدر رقصیدی و بشکن زدی تا انگشت‌هایت تاول زد. ممنون که کنارم جشن گرفتی ازدواجی را که بهش اعتقاد نداشتی.



از طرف یک عدد رعنای تب‌دار سانتی‌مانتال 
.
* مولوی


چهارشنبه، شهریور ۰۱، ۱۳۹۶

سبکی تحمل ناپذیر هستی*

هرچه سنم بالاتر می‌رود بیشتر به قدرت ژن پی می‌برم. بیشترِ آدمی که هستم با من به دنیا آمده. تغییراتی که کردم همه نتیجه‌ی تلاش‌های  جانکاه درازمدت بودند و راستش را بخواهید بیشترشان عاریتی هستند. یعنی هر از گاهی به خودم می‌آیم و می‌بینم فنره در رفته و دوباره در نقطه صفر مطلقم؛ درست همان ورژنی که مامان در بیمارستان مهر تحویل دنیا داد. 
هنوز مثل شش سالگیم بیشتر وقت آزادم را به نقاشی کشیدن می‌گذرانم. هنوز مثل هفت سالگی در جعبه‌های دل‌انگیز کارت پستال جمع می‌کنم. اولین داستان دنباله‌دارم را در تابستان هشت سالگی نوشتم. هنوز هم هر از گاهی کتاب می‌خوانم و اصلن فیلم نگاه نمی‌کنم.  هنوز مثل ده سالگیم بازی مورد علاقه‌ام پینگ پنگ است. برای عشق سیزده سالگیم هم درست مثل عشق سی سالگی نامه نوشتم و وقتی به دستش دادم دلم هری ریخت کف زمین، همانطور که در سال‌های بعد بارها.  
در همه این شباهت‌ها حقیقت تلخی نهفته است: ما همانیم که بودیم و هستیم. ناچاریم به بودن همانطور که ناچاریم به مردن. همه بالا پایین‌ها و کش و قوس‌ها و تفکرها و تعقل‌ها برای این است که خودمان را تحمل کنیم، هستی‌مان را، زندگی را.
.

* میلان کوندرا




پنجشنبه، مرداد ۱۲، ۱۳۹۶

کار خودم و تصمیم‌گیری



کم کم رسیدم به جایی که خودم را بعنوان کارآفرین پذیرفته‌ام. یعنی دیگر اینطور نیست که بگویم حالا یک سال دیگر امتحان می‌کنم و اگر نشد فلان و بهمان. شاید برای من خیلی طول کشید، اما بالاخره رسیدم به جایی که شانه‌هایم را ستبر کنم و بروم زیر بار مسئولیت اینکار با علم به اینکه هر لحظه ممکن است همه آنچه که روی شانه‌هایم ساختم بشکند و هوار سرم شود. حالا دیگر ترس از ناامید شدن و رها کردن که تا به حال بزرگ‌ترین مشکلم بود تمام شده. حالا ترسم از تصمیم نادرست است. برای هر تصمیم کوچک ساعت‌ها فکر می‌کنم و مشورت می‌گیرم و در نهایت هم مطمئن نیستم. تصمیمم را می‌گیرم اما به ریسک تصمیم‌گیریم به شدت آگاهم. 
اگر امروز بعد از دو سال ازم بپرسید  سخت‌ترین بخش کارآفرینی کدام است می‌گویم تصمیم گرفتن. تصمیم‌گیری برای انتخاب شریک تجاری، تصمیم‌گیری در مورد هر قرارداد کوچک و بزرگ. تصمیم‌گیری در مورد پرسنل. در مورد دفتر کاری، در مورد راه حل هر مشکل، در مورد اعتماد به آدمها و سازمان‌ها و هزار و یک موضوع ریز و درشت دیگر. 
بعنوان کارمند آدم هیچ وقت به این شدت با اثرات تصمیماتش مواجه نمی‌شود. اینجا یک تصمیم نادرست می‌تواند مساوی باشد با کله‌پا شدن. تمام شدن. ورشکست شدن. و یک اعتماد به جا و تصمیم درست می‌تواند تبدیل شود به منشا موفقیت و تحسین و به‌به و چه‌چه. 
به تازگی اثرات این مدل کار کردن را روی زندگی شخصیم هم حس می‌کنم. لذت‌بخش‌تر از همه چیزش برایم استقلال است. یادم هست بیست و شش ساله که بودم و دانشجوی سال اول تجارت در پاریس، یک رمال مدرن برایمان آورده بودند که از روی دست خط شخصیتمان را می‌خواند و یک سری شغل مناسب بهمان پیشنهاد می‌داد. دست خطم را خواند و گفت طبق روال کاریم اول سه کلمه به هرکس می‌گویم که بیانگر سه ویژگی بولد شخصیتشان است. برای تو باید سه بار بگویم: استقلال، استقلال، استقلال. البته راستش را بخواهید من هیچ وقت خودم را آدم مستقلی نمی‌دانستم. اما هر وقت دست می‌داد و تجربه‌اش می‌کردم به شدت ازش لذت می‌بردم. 
علاوه بر خوشحالی و خوشبختی ناشی از استقلال، در این دو سال نگاهم به تصمیم‌گیری تغییر کرده. خودم را و تصمیماتم را به رسمیت شناختم. درست است که زور زندگی و مرگ خیلی بیشتر از ماست. درست است که فقط یک سرنخ کوچک در دستان ماست و بقیه چیزها در گردباد زندگی در حال دوران، اما سخت کشیدن یا آرام رها کردن همان سرنخ می‌تواند حالمان را عوض کند. دنیا را نمی‌توان با تلاش تغییر داد اما احساسمان نسبت به وقایع و آدم‌ها را چرا. این را درین دو سال بواسطه کارم باور کردم و آهسته و پیوسته با زندگیم وارد بده-بستان شدم. 
.