پنجشنبه، مرداد ۱۲، ۱۳۹۶

کار خودم و تصمیم‌گیری



کم کم رسیدم به جایی که خودم را بعنوان کارآفرین پذیرفته‌ام. یعنی دیگر اینطور نیست که بگویم حالا یک سال دیگر امتحان می‌کنم و اگر نشد فلان و بهمان. شاید برای من خیلی طول کشید، اما بالاخره رسیدم به جایی که شانه‌هایم را ستبر کنم و بروم زیر بار مسئولیت اینکار با علم به اینکه هر لحظه ممکن است همه آنچه که روی شانه‌هایم ساختم بشکند و هوار سرم شود. حالا دیگر ترس از ناامید شدن و رها کردن که تا به حال بزرگ‌ترین مشکلم بود تمام شده. حالا ترسم از تصمیم نادرست است. برای هر تصمیم کوچک ساعت‌ها فکر می‌کنم و مشورت می‌گیرم و در نهایت هم مطمئن نیستم. تصمیمم را می‌گیرم اما به ریسک تصمیم‌گیریم به شدت آگاهم. 
اگر امروز بعد از دو سال ازم بپرسید  سخت‌ترین بخش کارآفرینی کدام است می‌گویم تصمیم گرفتن. تصمیم‌گیری برای انتخاب شریک تجاری، تصمیم‌گیری در مورد هر قرارداد کوچک و بزرگ. تصمیم‌گیری در مورد پرسنل. در مورد دفتر کاری، در مورد راه حل هر مشکل، در مورد اعتماد به آدمها و سازمان‌ها و هزار و یک موضوع ریز و درشت دیگر. 
بعنوان کارمند آدم هیچ وقت به این شدت با اثرات تصمیماتش مواجه نمی‌شود. اینجا یک تصمیم نادرست می‌تواند مساوی باشد با کله‌پا شدن. تمام شدن. ورشکست شدن. و یک اعتماد به جا و تصمیم درست می‌تواند تبدیل شود به منشا موفقیت و تحسین و به‌به و چه‌چه. 
به تازگی اثرات این مدل کار کردن را روی زندگی شخصیم هم حس می‌کنم. لذت‌بخش‌تر از همه چیزش برایم استقلال است. یادم هست بیست و شش ساله که بودم و دانشجوی سال اول تجارت در پاریس، یک رمال مدرن برایمان آورده بودند که از روی دست خط شخصیتمان را می‌خواند و یک سری شغل مناسب بهمان پیشنهاد می‌داد. دست خطم را خواند و گفت طبق روال کاریم اول سه کلمه به هرکس می‌گویم که بیانگر سه ویژگی بولد شخصیتشان است. برای تو باید سه بار بگویم: استقلال، استقلال، استقلال. البته راستش را بخواهید من هیچ وقت خودم را آدم مستقلی نمی‌دانستم. اما هر وقت دست می‌داد و تجربه‌اش می‌کردم به شدت ازش لذت می‌بردم. 
علاوه بر خوشحالی و خوشبختی ناشی از استقلال، در این دو سال نگاهم به تصمیم‌گیری تغییر کرده. خودم را و تصمیماتم را به رسمیت شناختم. درست است که زور زندگی و مرگ خیلی بیشتر از ماست. درست است که فقط یک سرنخ کوچک در دستان ماست و بقیه چیزها در گردباد زندگی در حال دوران، اما سخت کشیدن یا آرام رها کردن همان سرنخ می‌تواند حالمان را عوض کند. دنیا را نمی‌توان با تلاش تغییر داد اما احساسمان نسبت به وقایع و آدم‌ها را چرا. این را درین دو سال بواسطه کارم باور کردم و آهسته و پیوسته با زندگیم وارد بده-بستان شدم. 
.

جمعه، مرداد ۰۶، ۱۳۹۶

مرا راهی از تو به در نیست*

پارسال همین روزها بود که دکتر درحالیکه زیر برگه مرخصیم را امضا می‌کرد گفت شانس آوردی که زنده ماندی. می‌دانستم که چقدر نزدیک به مرگ بودم. چند روز قبلش برای خانوم سین نوشته بودم که: من دارم می‌میرم. همین‌قدر خبری و کوتاه و بی‌تمنا. هیچ دلبستگی به زندگی نداشتم. دلم فقط بابا را می‌خواست که همان را هم به زبان نمی‌آوردم. کمی هم ناراحت بودم ازینکه قبل‌تر وقتی خواهرم برای یک هفته دوسلدولف بود گلایه کرده بودم که دیدن من نیامد و حالا که می‌مردم او هیچ‌وقت خودش را نمی‌بخشید. نگرانی‌هایم از مرگ همین بود دوری بابا و عذاب‌وجدان خواهرم.
دکتر برگه مرخصی را گذاشت روی میز کنار تختم و پرسید خانه که رفتی اولین کاری که می‌کنی چیست؟ دلت برای چه بیشتر از همه تنگ شده؟ گفتم خواب. می‌خوابم. با تعجب نگاهم کرد.
البته از زنده ماندنم ناراحت هم نبودم‌. برایم بی‌تفاوت بود چون مرگم منتفی نشده بود بلکه فقط به تاخیر افتاده بود. امروز نمرده بودم و مرخص شده بودم اما یک روز دیگر می‌مردم. "خطر" نه تنها از سرم نگذشته بود، بلکه از حالا بالای سر همه آدم‌های عزیز زندگیم هم چرخ می‌زد.
امروز برای اولین بار توانستم رک و راست با کسی درباره‌اش حرف بزنم. کجا؟ در کافه‌ای در تهران. با چه کسی؟ دوست دوران سیزده سالگیم. بعد از نزدیک به بیست سال بی‌خبری تصادفن هم را پیدا کردیم و بلافاصله راجع به عمیق‌ترین و بی‌مخاطب‌ترین تجربه مشترک زندگی‌مان حرف زدیم: مواجهه با مرگ. و اینکه چطور زندگی آدم بعد از چنین تجربه‌ای متفاوت می‌شود.
امروز بعد از سالها دلم خواست که تهران زندگی می‌کردم. دلم دوست‌های سال‌های قبلم را خواست. آدم‌هایی که یک چیزی در نگاهشان تو را می‌کشد به سالهای نوجوانی و جوانیت.
امروز بعد از یکسال برای اولین بار از زنده ماندنم خوشحالم. کنار آدم‌هایی که همراهشان تاریخچه دارم، در شهری که با همه گرما و ترافیک و راننده‌های دیوانه‌اش‌ شهر من است. امروز مطمئنم که یک روز قبل از مرگم به این شهر برمی‌گردم.
.
*سهراب سپهری

چهارشنبه، تیر ۲۸، ۱۳۹۶

این نیز بگذرد

جراحی چهارم هم روی دستم انجام شد. پیچ و مهره‌ها باید خارج می‌شدند. جراح یکی دوجای دیگر دستم را هم باز کرد و از همان که بودم هم خط خطی تر شدم
. پارسال قبل از تصادف با یک تتوکار صحبت کرده بودم و طرح هم انتخاب کرده بودم. دلم می‌خواست روی شانه چپم یک گل پنج پر بزنم و پشت گردنم یک خورشید. بیمارستان که بودم فکر کردم بجای برنامه قبلی روی جای زخم‌هایم تتو بزنم. چند مدل هم انتخاب کردم. اما حالا که یکسال گذشته اصلن دلم تتو نمی‌خواهد. یعنی جای زخمم آنقدر شخصیت دارد و آنقدر به جای عمیقی از درونم وصل است که نمی‌شود چهارتا گل کنارش کشید. می‌دانید چه می‌گویم؟
مرخص که شدم یک کیسه حاوی پیچ و مهره‌های بیرون آمده از دستم تحویلمان دادند. حس عجیبی نسبت بهشان دارم. این پیچ و مهره‌ها تکه‌پاره‌هایم را بهم وصل کردند و از آن نقطه سیاهی که بودم بیرون کشیدنم. از خودم می‌پرسم اگرپیچ و مهره‌ای نبود چه می‌شد؟ اگر صدسال پیش این اتفاق برایم افتاره بود؟ اگر انسان نبودم و حیوان بودم چه بلایی سرم می‌آمد؟ خودم را تصور می‌کنم که کف زمین افتاده‌ام و از درد مثل مار به خودم می‌پیچم و منتظر هیچ آمبولانسی نیستم. لابد منتظر مرگ می‌شدم. شاید هم دستم قطع می شد. یا همانطور کج جوش می خورد. چقدر طول می‌کشید تا بمیرم یا خوب شوم؟ یک مرتبه دلم شور تمام حیوان‌های خیابانی را می‌زند و آدم‌های اسیر شده در جنگ و فقر و بدبختی. به پیچ‌ها نگاه می‌کنم و به همه آدم‌ها و حیوان‌هایی که آنقدر در درد پیچیدند تا جان دادند فکر می‌کنم و احساس دین می‌کنم. انگار من حق آنها را از زندگی دزدیده باشم. من معادلات را بهم زده باشم. ازینکه از آن تصادف جان سالم به در بردم بی هیچ دلیلی شرمنده ام
.

یکشنبه، تیر ۰۴، ۱۳۹۶

امروز یکشنبه است. درست یک ماه است که در خانه جدید هستیم. برخلاف رسم بینمان، من و شوهرم گند خانه قبلی را درآوردیم. یعنی آنجایی که باید رهایش می‌کردیم، نکردیم. آنقدر ماندیم که به گه کشیده شد و حال من یکی دیگر از در و دیوارش بهم می‌خورد. ما معمولن اینطور نیستیم. اصرار کن نیستیم. حرف به کرسی بنشان نیستیم. وقتی دیدیم یک چیزی کار نمی‌کند رهایش می‌کنیم. هرچند دلایل پشت رها کردن‌هامان باهم فرق دارد. من رها می‌کنم چون تمنا آنقدر خرابم می کند که دیگر خودم را نشناسم، حالا نتیجه هرچه می‌خواهد باشد. او رها می‌کند چون به خودش و جهان ایمان دارد. در سلسله وقایع بیرونی به دنبال خوشحالی و خوشبختی نیست. البته مثال خانه برای این خصلت مثال جالبی نیست. اما موضوع انشای امروز قرار بود خانه تازه باشد. که نشد. 
خانه تازه هم مثل خانه قبل تا یک مدت مرکز عشق و توجه جهان است و از یک روز به بعد بی‌جهت تبدیل به جهنم می‌شود. 
زندگی همینطور به ارتفاع موج‌های دریای بچگی بالا و پایین می‌شود و ما چند ده کیلو گوشت و پوست و استخوان را هم با خودش اینطرف آنطرف می‌کوبد و ما هم کوبیده می‌شویم و لابد حالش را می‌بریم که اینقدر از مردن می‌ترسیم. 
.



چهارشنبه، خرداد ۰۳، ۱۳۹۶

باد ما را با خود خواهد برد*

باد و بارون داره پنجره‌هامونو از جا می‌کنه. زندگیم مثل خوابیه که سبک شده باشه. با ضربه‌های باد روی شیشه حس می‌کنم دارم ازین خواب کِش اومده‌ بیدار می‌شم. هشیار می‌شم و دلم می‌خواد بیدار شم اما باز دوباره خواب می‌کشتم به جایی که هستم. به همین چهاردیواری سفید همیشگی. فکر می‌کنم اینبارم بیدار نشدم. اما بالاخره یه روز بیدار می‌شم و همه چی تموم میشه. 
بعدش دیگه کلاس زبان رفتن و صورت حساب نوشتن واسه‌ام لذتی نداره. فکر می‌کنم کاش کار خودمو شروع نکرده بودم. کاش نقاش شده بودم. نقاش بودن با ذات خواب و بیدار زندگی جورتر درمیاد. زندگیم می‌شد یه خواب قشنگ و رنگی، بدون حرص و جوش، بدون جون کندن. ازون خوابها که آدم دلش نمی‌خواد ازش بیدار بشه.  بیدارم که بشه حال خوشش براش می‌مونه. بیدار شدن از کابوس هرچند خودش اتفاق خوبیه اما حال بدش انگار یک عمر همراه آدم هست. 
پیر شدم دیگه. پیری به سن نیست اما به هرچی باشه من پیر شدم.از کل زندگی و قبل و بعدش فقط یه حال خوش می‌خوام. همه جلال و جبروتش باشه واسه شما. من  فقط یه حال خوش می‌خوام. همین.  
.
* فروغ

پنجشنبه، اردیبهشت ۱۴، ۱۳۹۶

بهار توبه شکن می‌رسد چه چاره کنم*

پارسال روز تولدم از صبح تا عصر روی چمن‌ها پیک نیک کردیم. هوا بی‌نظیر بود و فضا سبز و بزرگ و خلوت. از نظر خودم تولد کاملی بود. مخصوصن که سه نفر از دوست‌های پاریسم اینجا بودند و هیچ چیز بیشتر از این نمی‌توانست در روز تولدم خوشحالم کند. درست یک ماه بعدش زمین خوردم و زندگیمان کن فیکن شد. سی و یک سالگیم سخت بود. پر از درد و اشک و ناامیدی. دو ماه بیمارستان و سه تا عمل جراحی و توانبخشی و افسردگی. ده ماه طول کشید تا به زندگی برگردم. هیچ چیز مثل برگشتن به کار به روحیه‌ام کمک نکرد. هم غم انگیز است که تا چه حد برده کارم، هم خوشحال کننده‌است که چقدر کارم را دوست دارم یا به اصطلاح بهم می‌سازد. 
دو روز دیگر سی و دو ساله می‌شوم و می‌توانم بگویم هرچند یک سال از برنامه‌های کاری و زندگی و سفر عقب ماندم، هرچند که دستم کامل خوب نشد و نمی‌شود، اما من امروز رعنای کامل‌تری هستم. انگار یک نفر چهارطرف وجودم را کشیده باشد، بزرگ شده‌ام. قد کشیده‌ام. دنیا را از آن بالا می‌بینم. قانون نانوشته‌ی جاودانگی زندگی اصالتش را برایم از دست داده و این حقیقت دمای وجودم را پایین آورده. نمی‌دانم چطور بگویم که شبیه افسردگی‌ نباشد. اعتمادم را به همه چیز از دست داده‌ام. به زندگی. به عشق. به کار. می‌دانم که همه چیز در یک لحظه می‌تواند از دست برود. همه چیز. و شگفت آور اینجاست که حال امروزم را بیشتر دوست دارم. نمی‌خواهم به قبلش برگردم. 
هر سال روز تولدم خوشحال‌ترین و خوشبخت‌ترین بودم و زندگی جاودانه‌ام را از صمیم قلب جشن می‌گرفتم. امسال این حس هم مثل قبل نیست. تولدم بیشتر شبیه یک خبر است، یک اتفاق خوب کوچک. خبری که در لیست اخبار می‌خوانی و یک لبخند گوشه لبت می‌نشاند. لبخندی که بعد از چند ثانیه محو می‌شود. اگر از من بپرسید این برازنده‌ترین راهِ جشن گرفتن زندگی است.  
.
*حافظ

سه‌شنبه، اردیبهشت ۰۵، ۱۳۹۶

کی دل سنگ تو را آه بهم می‌ریزد؟*

حقیقت این است که من انسان سانتی‌مانتالی هستم، هرچند که خوشم نیاید. سانتی‌مانتالیسم در تار و پودم تنیده شده و اگر شما نمی‌بینیدش بخاطر این است که هرروز دارم سرکوبش می‌کنم. امیدوار هم هستم که نبینید چون اگر ببینید یعنی سرکوب ناموفقی بوده و هیچ چیز بدتر از یک سرکوب ناموفق نیست.
در هرصورت من انسان سانتی‌مانتالی هستم و همان‌طور که در این چند خط خواندید دلم نمی‌خواهد باشم. یعنی در گذشته به اندازه کافی سانتی‌مانتال بوده‌ام و بنظرم هر کاری سنی دارد و اگر در سنش به آن کار نپرداخته باشی باز یک توجیهی دارد که بعدها چشمت هنوز دنبالش باشد. اما اگر به موقعش شمع‌هایت را روشن کرده‌ای و شعرهایت را گفته‌ای یک جایی باید بتوانی خودت را جمع و جور کنی. من هم یک دورانی دیگر گندش را در آورده بودم. اصلن عطسه می‌کردم شعر از دهانم میامد بیرون. نمی‌توانستم یک متن خبری بنویسم، هرکاری می‌کردم شاعرانه از آب در میامد و باید جعبه دستمال بین جماعت می‌چرخاندم. البته دلم هم کم خون نبود در آن سال‌ها و کلن انسان‌های سانتی‌مانتال دنبال دل خون هم می‌روند. از مهاجرت یک دوست صمیمی و معشوق بی‌اعتنا و جبر جغرافیا فاجعه می‌سازند. آنقدر قدح قدح در آن سال‌ها اشک ریختم و شب‌ها تا صبح شعر گفتم که نگو. اما یک جایی به خودم گفتم بس است. بزرگ شو. افسار زندگی‌ت را خودت به دست بگیر. تا کی می‌خواهی بنشینی چس‌ناله کنی که چرا فلانی رفته‌است، چرا دنیا اینقدر بزرگ است، چرا مرا دوست ندارد آنطور که من دوستش دارم و الی آخر. همین است که هست. فلانی رفته است و فلانی‌های بعدی هم می‌روند. دنیا هم بزرگ است؛ دوستت هم ندارد و نقطه سرخط.
یکجور با چنگ و دندان خودم را از آن تله‌ها نجات دادم و جلوی غم‌های بی‌پایان را گرفتم و گذشت.
حالا سال‌هاست یک رمانس حقیقی در زندگیم دارم و موضوعی برای شمع روشن کردن و اشک ریختن و شعر گفتن ندارم، از همه مهم‌تر علاقه‌ای هم به این کارها ندارم، اما هر ازگاهی سانتی‌مانتالیسم سرکوب شده وجودم در خواب یقه‌ام را می‌چسبد. مرا با خود می‌کشد در یک فضای غیرحقیقی فراموش شده. یک فضای نوستالژیک و احساسی. یک طور که نفسم بند می‌آید و یک چیزی روی قفسه سینه‌ام فشار می‌آورد که می‌شناسمش. همان غم سنگین و بی‌پایان است. زن سانتی‌مانتال درونم بعضی شب‌ها از سیاه‌چالش بیرون می‌آید و ضجه می‌زند. طوری که تا چند روز بعد سرم گیج می‌رود و قلبم تند می‌زند. من اما چکار می‌کنم؟ باز به همان سیاه چال تبعیدش می‌کنم و درحالی که غم نگاهم را پشت عینک و غم صدایم را پشت سکوت قایم می‌کنم افسار لعنتی زندگی‌م را می‌گیرم وبه سمت نقطه پایان گاز می‌دهم. 
.
*فاضل نظری

یکشنبه، فروردین ۱۳، ۱۳۹۶

زندگی شاید همین باشد*

امروز مثل یک زن خوشبخت در یک شهر معتدل و آفتابی زندگی کردم.
زیر آفتاب با شوهرم قدم زدم. خرید سوپرمارکتی رفتم. لباس اتو کردم. ظرف شستم. فقط سه تا ایمیل کاری نوشتم. تمام تابلوهای نقاشی را از دیوار جمع کردم. یک پارچه بزرگ اتو کردم که بجای تابلوها بکوبم به دیوار و خیلی کارهای دیگر.  
رسیدگی به خودم و خانه حالم را خوب می‌کند اما معمولن همین را هم از خودم دریغ می‌کنم. کاش هرروز مثل امروز بود.
.
*سهراب

یکشنبه، اسفند ۲۹، ۱۳۹۵

روز از نو

راستش غبطه می‌خورم به این همه حال و هوای نوروز که مردم دارند. خانه تکانی و هفت سین‌های خوشگل و لباس‌های تازه و آرایش و پیرایش دم عید. دچار یکجور بی‌تفاوتی فلسفی نسبت به همه جای زندگی شدم که از پدرم به ارث بردم. مامان بهش می‌گفت کوه یخ. میگفت من بیچاره دارم با یک کوه یخ زندگی می‌کنم، نه برایش مهم است چه بپوشد، نه مهم است چی بخورد نه مهم است در کدام بیغوله‌ زندگی کند، نه نوروز می‌داند چیست نه روز مادر نه هیچی. البته بابا شیک هم می‌پوشد و سر سفره هفت سین هم می‌نشیند و با یادآوری اطرافیان هدیه روز مادر هم به مادرش می‌دهد. اما به هیچ کدامشان اعتقاد ندارد. برای هیچ کدامشان ذوق و شوق ندارد. از هیچ کدامشان لذت نمی‌برد. من هم دقیقن همین‌طورم. یا شاید اخیرن این‌طور شدم. 
در هر صورت دلم می‌خواهد برای سال جدید رزولوشن تعریف کنم و اتفاقن رزولوشنم این است که یخ خودم را آب کنم. که کمی هم بروم دنبال هفت سین چیدن و قشنگ کردن خانه و دلبر کردن خودم و کارهای ساده‌ای که سر آدم را گرم می‌کند و شاید زداینده غم‌های فلسفی باشند. 
.

شنبه، اسفند ۲۱، ۱۳۹۵

از سری مرگ- ۱

هنوز خیلی به مردن فکر می‌کنم. به دم دست بودنش. به بی‌خبر از راه رسیدنش. به زور زیادش. بعد اعتبار زندگی از چشمم می‌افتد. تب و تابش، جنب و جوشش، برد و باختش مثل بازی بچگانه می‌شود. 
از وقتی از بیمارستان آمدم دل به بازی نمی‌دهم. کلاه زندگی دیگر برایم پشم ندارد. اصالتش را از دست داده. مرگ یک‌بار از وسط این بازی صدایم زده و دستم را کشیده و من مثل بچه‌های تخس اجازه "یه‌کم" بازی بیشتر گرفتم. حالا "یه‌کم" فرصت دارم تا به بقیه بازی برسم اما دیگر نمی‌توانم وقتی می‌دانم یک نفر آنجا منتظر است که مرا از همه چیز اینجا بکند و ببرد و تمام کند. برمی‌گردم توی زمین بازی اما می‌دانم همه‌اش را در یک لحظه از دست می‌دهم. هراسی هم ندارم. فقط نمی‌توانم دل به بازی بدهم. همین.
.

دوشنبه، بهمن ۲۵، ۱۳۹۵

لیوان همیشه خالی

بالاخره افسردگی‌ام را به رسمیت شناختم و بعد از چندسال از تراپیستم وقت گرفتم. پرسید چرا اینجایی؟ گفتم فکر کنم افسرده شدم و چهل دقیقه یک لیست بلندبالا از دلایل افسردگیم برایش شمردم: تصادفم، دستم، کارم، دوست‌هام و ال و بل. گفت افسرده‌ای اما علتش هیچ کدام ازینها نیست. علت اصلی را مثل همیشه‌ی خودش خیلی سلاخانه در سه جمله کوبید جلوی رویم. بعد از سی ثانیه سکوت گفت بنابراین مثل لیوانی هستی که ته ندارد  و هرچه تویش بریزی فایده نمی‌کند، یک لیوان همیشه خالی. 
درست زده بود به هدف و منتظر واکنش من بود. زبانم بند رفته بود. همه احساس‌های ناخوشایند یک سال اخیر را یکبار دیگر با نظریه‌ی تراپیستم مرور کردم. حالا همه چیز معنا پیدا می‌کرد. فکرم را جمع کردم توی اتاق تراپی و گفتم بله همینطوره. حالا باید چکار کنم؟ گفت جلسه امروز تمام شد. باید یک مدت هم دیگر را ببینیم. 
.
داریم یک ماه می‌رویم ایران و تراپی هم مثل توانبخشی ول می‌شود. از سفرهای طولانی بیزارم. دلشوره برگشتنن به زندگی کاری باعث می‌شود در تعطیلات بیشتر از دو هفته فقط زجر بکشم. اما اینقدر از ایران رفتن نالیدم که همسرم سرلجبازی افتاده و حس کردم اگر همینطور ادامه بدهم از کارش استعفا می‌دهد و شش ماه می‌رود بست می‌نشیند ایران. این شد که وقتی گفت یک ماه برویم ایران بدون جنگ و خون ریزی قبول کردم و حالا هرچه نزدیک تر می‌شویم پشیمان‌تر می‌شوم. 
.

پنجشنبه، دی ۱۶، ۱۳۹۵

سال نو

پنج روز از سال جدید میلادی می‌گذرد و من بارها این صفحه را باز کردم که از سالی که گذشت بنویسم، اما نتوانستم. سال 2016 گذشت درست مثل سال‌های قبل‌ترش اما من همراهش نیامدم من گیر کردم در همان لحظه‌ای که غافلگیرم کرد. احساس می‌کنم بخشی از من در سالی که گذشت مرد. بخشی از من سال جدید را هرگز ندید. و باقیمانده نیمه‌جانِ سوگوارم را همه با منِ قبلی اشتباه می‌گیرند، با من کامل. 
این همان چیزی‌ است که در سال گذشته یاد گرفتم. که ممکن است بخشی از ما بمیرد، یا برود توی کما. که شاید مجبور شوی برای پاره‌ای از خودت سوگواری کنی، خودت را دلداری دهی، سعی کنی بدون آن بخش از خودت به زندگی ادامه دهی. سخت هم هست غم از دست دادن خود. یادش نگرفتیم هیچ وقت. هنوز وقتی یک دوست از همه جا بی‌خبر می‌پرسد "چه خبر؟" پیش از هر کلامی اشکم می‌آید.  همه برایم صبر آرزو می‌کنند. می‌دانم که صبر چیزی را عوض نمی‌کند. زمان به عقب بر نمی‌گردد. با همان سرعت همیشگی پیش هم می‌رود. سال‌های تازه از راه می‌رسند چه با من، چه بدون من. این حقیقت بولد این روزهایم است. 
رزولوشن سال تازه هم اینکه زندگی را کمتر جدی بگیرم. 
.

سه‌شنبه، آذر ۲۳، ۱۳۹۵

چون صبر توان کرد که مقدور نماندست*

انگار همه عالم و دنیا دست به دست هم دادند تا به من درس "صبوری" بدهند. از قضا خداوند هم هزارو چهارصد سال پیش بندگان مومنش را به صبر و نماز دعوت کرده بود. البته صبر از آن درس‌هایی‌ست که در تئوری خیلی شیک و سرراست است و منم اگر قرار بود درجایگاه خدایی کسی را موعظه کنم به "صبر جمیل" دعوتش می‌کردم. اما خودم وقتی در موقعیت صبر قرار می‌گیرم جفتک می‌اندازم و جان خودم و اطرافیانم را می‌گیرم. البته همه‌ برای موفقیت یا خوشبختی باید صبور باشند، اما راهی که زندگی من می‌رود، یا بهتر است بگویم راهی که من در زندگی رفته‌ام، خواسته یا ناخواسته، صبر دوچندان می‌طلبد.

نمونه ناخواسته‌اش همین سانحه لعنتی‌ست. اولش باید در مقابل درد نفس‌گیری صبوری می‌کردم که با مورفین هم ساکت نمی‌شد. بعد به محض اینکه درد قابل تحمل‌تر شد  تب چهل درجه و عفونت و نفس تنگی افتاد به جانم. نفس تنگی هم مثل درد از آن موجوداتی‌ست که هر ثانیه باید باهاش صبوری کرد. هر لحظه‌ای که می‌گذرد باید زور بزنی که  طاقت لحظه بعد را داشته باشی. بعد رسیدم به مرحله ای که آرنجم فقط به اندازه بیست درجه باز و بسته می‌شد و دکتر گفت برو تمرین کن، ورزشش بده، آب درمانی کن شاید کم کم بهتر شود. برای این یکی صبر ایوب لازم بود. ویژگی صبر ایوب این است که صبر و ایمان با هم است. ایمان هم که کلن پاشنه آشیل من است در زندگی و ریشه همه بی‌صبری‌هایم به بی ایمانی برمی‌گردد. اصلن با مفهوم ایمان نمی‌توانم کنار بیایم. خیلی شکمی و لنگ در هوا و بادآورده است. پایه و اساس ندارد. چطور می‌توانستم مطمئن باشم که با ورزش و آب‌درمانی و فلان دستم بهتر می‌شود وقتی دکتر گفته بود شاید؟ و وقتی مطمئن نبودم که با این کارها بهتر می‌شوم، چطور می‌توانستم روزی پنج شش ساعت را به این فعالیت‌ها اختصاص دهم؟ طبعن نمی‌توانستم. و اختصاص هم نمی‌دادم. ماکسیمم روزی سه ساعت آن هم با زور مامانم. بقیه روز را هم با صبر دست به یقه بودم. دقیق‌تر بگویم گریه می‌کردم و غصه می‌خوردم و از آینده‌ای که درش دستم به دهنم نمی‌رسید می‌ترسیدم. بعد هی آرام و خرامان آرنجم بیشتر خم می‌شد. با سرعت حدودن هفته‌ای یکی دو درجه. بعد از یک مدت صبرِ نداشته‌ام تمام شد و دیگر کاری برای دستم نکردم و گفتم شاید خودش بهتر شود. خودش بهتر نشد. ماهیچه‌هایش ضعیف‌تر هم شد و من هرروز خودم را  بیشتربه عنوان یک معلول قبول کردم. این هم یک مشکل دیگر من است در دور زدن صبر و ایمان. صورت مسئله را پاک  می‌کنم یا عوض می‌کنم. نمی‌توانم یکسال صبر و حوصله کنم که این دست کم کم خوب بشود. رهایش می‌کنم و به سرنوشت شومم تن می‌دهم و می‌گویم خب معلول شدم رفت. بنظر منطقی نمی‌آید ولی آن صبر کردنه و چشم امید دوختنه گاهی سخت‌تر است. از طرفی تصور معلولیت دائم حالم را خیلی خراب می‌کرد. مخصوصن وقتی دیدم دنیا بی‌توجه به وضعیت دست راست من دارد پیش می‌رود.
منتظر آخر داستان نباشید چون هنوز به آخرش نرسیدم. حالا که اینجا برای چند لحظه از گود آمدم بیرون و بالای منبرم می‌دانم که باید صبور باشم و تلاش کنم. اما به محض اینکه برمی‌گردم آن وسط همان آش و همان کاسه.

نمونه‌ خواسته‌اش هم کسب و کارم. می‌دانم که کارمندی هم صبوری می‌خواهد. خودم پنج-شش سال صابونش را به یقه‌ام مالیده‌ام، اما شرکت خودت را زدن باز هم صبر بیشتری می‌خواهد. آدم توپ‌هایش را در چند جبهه روی هوا ول می‌کند و باید با صبر و حوصله تروخشکشان کند تا شاید یکی‌شان برود توی گل. حالا فکر کن هر توپی ممکن است یکسال درهوا چرخ بخورد و در این یکسال شما باید با بادهوا خودت را باانگیزه و فعال نگه داری که باز صبر ایوب می‌طلبد و فقط درصورتی ممکن است که به خودت ایمان داشته باشی. این یکی را مدت‌هاست در تئوری هم از دست داده‌ام. اگر توپی هم برود توی گل تازه اول ماجراست. باید با توسل به همان صبر و نماز و البته بادهوا بیافتی دنبال پولت. 

تا جایی که یادم هست فقط یکبار در زندگیم ایمان داشتم و جالب اینجاست که همان یکبار شیرین‌ترین و روان‌ترین تجربه زندگیم شد و هست. آن هم ایمان به عشق همسرم بود. می‌دانم زیادی رمانتیک بنظر می‌رسد چون توضیحش با کلام سخت است. از همان ده سال پیش که برای اولین بار باهم آشنا شدیم تا همین امروز که کنار همیم، یکسره به عشقش به خودم اطمینان داشتم. حتی چندسالی که دوست دختر داشت و باهم زندگی می‌کردند. حتی تمام روزها و سال‌هایی که عاشق کس دیگری بودم همیشه مطمئن بودم که عاشقم هست و هر اتفاقی هم که بیافتد، هر تصمیمی هم که بگیریم عاشقم می‌ماند. نمی‌دانم آن همه اطمینان از کجا بود. شاید هم توهم بود. هرچه بود مطمئنم همان است که مردم بهش می‌گویند ایمان. یک اطمینان بی اساس که نتیجه‌اش صبوری بدون ضرب و زور است، یا بقول دوستان، صبر جمیل. هفت سال صبر کردم که وقتش برسد بدون اینکه حالیم بشود دارم صبر می‌کنم. می‌دانید چه می‌گویم؟ صبری که به چشم آدم نمی‌آید. امروز می‌دانم که این صبر جمیل، همان راز موفقیت و اکسیر زندگیست که من هنوز در هیچ جای دیگر زندگیم تجربه‌اش نکرده‌ام و در همه جای زندگیم لازمش دارم.

حالا که هفت ماه و دوهفته از زمین خوردنم و یکسال و نیم از تاسیس شرکتم می‌گذرد  فهمیده‌ام که راه بهبود و پیشرفت فقط صبر و حوصله و پشتکار است. شاید بتوانم بگویم یک بارقه‌هایی از ایمان ته وجودم دارد شکل می‌گیرد. این‌بار ایمان به صبر. ایمانی که هنوز در تئوری خیلی محکم‌تر است تا در عمل.  
.
*حافظ

شنبه، آبان ۱۵، ۱۳۹۵

این یک اعتراف است

راستش را بخواهید هنوز پاریس را بیشتر از هر شهر دیگری دوست دارم. هرچند سه سال بیشتر آنجا زندگی نکردم. هرچند سه سال راحتی نبود. هرچند آن روزها همه چیز بنظرم سخت بود. گران بود. ناممکن بود. هرچند دوسال آخرش معتقد بودم انتخاب پاریس برای مهاجرت یک تصمیم غلط بود. اما تصمیم های غلط غیرمنطقی معمولن شیرین ترین تجربیات آدم می شوند. اینطور نیست؟ مثل عاشق شدنهای به دنبال یک نگاه کش دار. نمی دانم گفته ام یا نه. اما همه عشق های زندگیم ظاهر جذابی داشتند. دست کم برای من جذاب بودند و من اول عاشق ظاهرشان شدم بیکه هنوز بشناسمشان.عشقم به پاریس هم مثل بقیه عشقهایم یک کلیشه سبک است و انکارش نمی کنم. ولی هست. هرچند در برلین زندگی خیلی راحت تر و منظم تر و روی روال تری داشتم. هرچند برلین از همان روز اول برایم آغوش باز کرد درحالیکه پاریس پشت میکرد و ناز و ادا داشت. اما من هنوز عاشق پاریسم. و منتظر روزی هستم که پاسپورت آلمانیم را بگیرم و برگردم پاریس. 
.

یکشنبه، آبان ۰۲، ۱۳۹۵

شهرخالی، جاده خالی، کوچه خالی، خانه خالی*

خواهرم جمعه رسمن مهاجرت کرد و پدر و مادرم ایران تنها ماندند. البته در اصل من و خواهرم اینجا تنها هستیم چون مادرها  و تمام خواهر و برادرهای پدر-مادرم بیخ گوششان هستند و "تنها" واقعن لغت مناسبی برای وصف حالشان نیست. جالب اینجاست که در مورد من و خواهرم که هرچند در یک کشور، اما در شهرهای مختلف زندگی می کنیم می گویند شما آنجا تنها نیستید و خواهرتان هست؛ اما پدر و مادرم در دل تمام فک و فامیل تنها محسوب می شوند. عجیب است، اما حقیقت دارد. از جمعه حال مادرم طوریست که انگار عزیزترین کسانش را در سینه خاک خوابانده باشد. حالش حال خرابیست. حالا هزاری همه عالم بگویند که شما تنها نیستی و مادرت طبقه پایین و خواهر و برادرت بیخ گوشت هستند و فقط یک فقره فرزند ناقابل از شهرک صنعتی قزوین به شهرک صنعتی دورتری نقل مکان کرده. از جمعه تا همین حالا یکسره دارد گریه می کند و پدرم هم تنها کاری که از دستش برمی آید این است که قرص آرامبخش بهش بدهد. مادرم چهار بار در زندگیش افسردگی شدید گرفت که با قرص و دارو و دوره های گریه طولانی رد شد. یکبار وقتی بیست و هشت سالش بود و از زندان آزاد شده بود و به پاس انتظار صبورانه پدرم  دو ماه نشده نشانده بودنش سر سفره عقد و یک عروس افسرده فرستادند خانه بخت. یکبار وقتی برادرش را در سن سی و یک سالگی از دست داد. دفعه سوم وقتی من از ایران رفتم. و دفعه چهارم هم همین حالاست. که البته این آخری هنوز رد نشده است. دفعات پیش من نبودم. از ایران که آمدم نفهمیدم مامان افسرده شده. یعنی نگذاشتند من بفهمم که چه خوب کاری هم کردند. این دفعه هم البته من نیستم. اما میدانم که افسرده شده. کاری هم از دستم بر نمی آید. روزی چندبار بهش زنگ می زنم و پیشنهادهای مختلف می دهم. "برو خونه خاله با نوه هاش بازی کن؛ دایی رو دعوت کن؛ برو طبقه پایین پیش مامانت؛ با دوستات برو رستوران خام-گیاهی؛ با فلانی برو استخر، یک بچه به فرزندخواندگی قبول کن.." لیست پیشنهادات ادامه پیدا می کند و مامان همینطور که اشک می ریزد برای هر کدام یک دلیل نفی کننده پیدا می کند. می گوید "تنها چیزی که حالمو بهتر می کنه دیدن شماهاست. لااقل تو همین کامپیوتر." مطمئنم که این یکی را اشتباه می کند چون دیدن من به هیچ وجه حالش را بهتر نمی کند. نگاهش مثل کسی ست که عکس از دنیا رفته ای را بغل کرده و زار می زند. به صفحه مانیتور خیره می شود و اشک هایش را با دستمال پاک می کند که جلوی نگاهش تار نشود و بتواند باز مرا تماشا کند. صورتش پف کرده. خانه معمولن تاریک است و باید چندبار ازش بخواهم تا چراغ را روشن کند. همسرم را صدا می کنم تا توی کادر بیاید و حواسش را پرت کند. فایده ندارد. حالا او هم جزو درگذشتگان محسوب می شود. با دیدن او هم گریه اش شدت می گیرد و اشکهایش را تندتر با دستمال پاک می کند. او هم لیست پیشنهاداتش را شروع می کند و مامان با تکان سر همه را نفی می کند. شوهرم در مورد روزهای خوش آینده حرف می زند. سفرهای آینده مامان به آلمان، سفرهای دسته جمعی، عیدها، کریسمسها. گریه مامان قطع نمی شود. لیست با بچه ما و بچه مثلن دورگه خواهرم ادامه پیدا می کند. از تصور دوری نوه های نداشته گریه مامان شدت می گیرد. سکوت می شود. می پرسم بابا کی میاد؟ یک ساعت دیگه. میدانم که هرکاری بکنم این یکساعت را گریه خواهد کرد. می دانم بعد از آمدن بابا هم گریه خواهد کرد. می دانم شب تا صبح گریه خواهد کرد. اما نمی دانم چکار کنم. به خودم قول می دهم که قبل از مادرم نمیرم. فکر می کنم به اندازه کافی در دوران زندگی برایمان سوگواری کرده. 
می دانم فردا هم زنگ بزنم گریه می کند. زنگ نزنم هم گریه می کند. حالش خراب است و نمی دانم چکار کنم. کاش می توانستم برگردم تهران. 
.