پنجشنبه، مرداد ۱۳، ۱۴۰۱

چند تکه شده ام

سالهاست که در دلم، درست زیر قفلسه سینه، یک کلاف سیاه وول میخورد. وجودش را مثل یک جسم خارجی احساس میکنم. یک سیاهی سیال که ذره ذره بند بند وجودم را در خود میبلعد. نمیدانم چطور رنجی را که از حضور مداومش میکشم توصیف کنم. سالها پیش کف یکی از کفشهایم از داخل خراب شده بود و میخی از پاشنه به پایم فرو میرفت. روزی که این اتفاق افتاد از صبح تا شب در یک کنفرانس بودم. با هر قدمی که برمیداشتم سر میخ بیشتر به پاشنه ام فرو میرفت. در همان حال که من به آدمها لبخند میزدم، به گفتگویم به آنها ادامه میدادم، در حالیکه بلندگو در دستم بود و حرف میزدم، در حالیکه بشقاب به دست برای خودم غذا میکشیدم، میخ به پاشنه پایم فرو میرفت. کسی آن را نمیدید، کسی از وجود این آهن تیز مزاحم خبردار نبود، اما دل من با هر قدم بیشتر ضعف میرفت و ذره ذره توانم ته میکشید. آن شب قبل ازترک سالن کنفرانس کفش را از پایم درآوردم و همانجا در سطل آشغال انداختم و پا برهنه به هتل برگشتم. از آن قضیه چهار سال میگذرد و من متصل آرزو میکنم که کاش میتوانستم این کلاف سیاه را هم از وجودم بیرون بیاورم و در سطل آشغال بیاندازم و رها شوم. اما دستم به آن نمیرسد. 

نمیدانم چطور باید از شرش خلاص بشوم. چطور با چیزی مبارزه کنم که درون خودم رشد میکند. راستش دیگر امیدی هم به رهایی از آن ندارم. سرزمینم انگار سالهاست که اشغال شده است و حالا به دنبال یافتن راهی مسالمت آمیز برای ادامه حیات خودم هستم. هر گاه که سختتر میفشارد، من سخت تر به کلمات چنگ میزنم. مینویسم به این امید که خودم را از سیاهی بیرون بکشم. دوست میدارم، به این امید که روشنی عشق، این سیاهی مزاحم را از قلبم دور کند. عشق می ورزم و می نویسم، اما سیاهچال دلم با این چیزها پر نمیشود. کلمه هایم را، عشقم را، وجودم را، ذره ذره به درون خود میکشد. مرا از جایی که هستم میدزدد، مرا از خودم خالی میکند. 

احساس میکنم سقوط خیلی نزدیک است. 

.


پنجشنبه، اردیبهشت ۰۱، ۱۴۰۱

با غم بزرگش دنیا را زیباتر میکند

دوستم را سه سال بود ندیده بودم و بجز تعاملات عادی فضای مجازی خبر دیگری از هم نداشتیم. می دانستم  چند ماهی میشد که بعد از بیست سال دوباره دست به قلم شده است. طرح هایش را در اینترنت میدیدم. پرتره سلبریتی ها را میکشید؛ اوایل با همان مداد سیاه و بعد کم کم با خودکار و ماژیک. کارهایش بی نقص و در حد ماهرترین طراح های دنیاست. نه اینکه در چند سال اخیر اینطور شده باشد. از همان بیست و خرده ای سال پیش که می شناختمش اینطور بود. البته آن روزها پشت نیمکت مدرسه و برای گذران وقت پشت برگه های کپی پخش روی میز طراحی میکرد، شاید هر دو سه ماه یک بار. حالا اما هر روز طرح تازه میزند و نه یک طرح بلکه روزی چند طرح در اینترنت منتشر میکند، هر روز سر ساعت مشخص.

ایران که بودم بالاخره هم دیگر را دیدیم. بخار از لیوان های چای که روی میز کافه روبرویمان بودند بلند میشد و لحظاتی زیر نور آفتاب در هوا معلق میماند و بعد محو میشد؛ درست مثل قدیم. فاصله ما اما خیلی بیشتر ازقبل بود. دور افتاده بودیم از هم و نمیدانستیم چطور قرار است چند سال تجربه را در چند ساعت رد و بدل کنیم. گفتم طرح هایت را دنبال میکنم. نگاهش را از چشمهایم دزدید، در کافه چرخاند و بعد به لیوان چای خیره شد. گفتم خیلی قشنگند. گفت مرسی و سکوت کرد. پرسیدم چه شد که شروع کردی؟ مکثی کرد، سرش را بالا آورد و درحالیکه صدایش می لرزید گفت عزیزی را از دست دادم و بغضش ترکید. برایم گفت که چطور عزیزش را از دست داده بود بدون آنکه کسی بفهمد. بدون آنکه حتی بتواند برایش سوگواری کند. گفت که خیلی تنها بوده است و نمیدانست با این غم چه کند. غم بزرگ را هر روز ذره ذره در سیاه قلمهایش می ریخت. و من از خودم می پرسیدم که چطور نتوانسته بودم ببینم که اینها طراحی های دختری نیستند که سرخوشانه و بیخیال پشت نیمکت مدرسه کنار من می نشست. اینها طرح های زنی بودند که به طراحی چنگ زده است تا از چیزی رها شود، ذره ذره و مستمر. طراحی ها غم دوستم را جاری میساخت. احساسش روزنه ای پیدا میکرد به دنیای بیرون و هنر چه رسالتی بهتر از این می تواند داشته باشد و احساس چه سرونوشتی قشنگتر از این؟ اگر از من بپرسید رنجهای هنرمندان، بزرگترین سرمایه آنها هستند. 

رنجهای بزرگ را باید جاری ساخت. نه فقط رنجها، بلکه عشقها و شورها و ترسها را هم باید رها کرد در هنر. باید از آن چیزی خلق کرد. باید احساسات را هنرمندانه زندگی کرد. من که هنوز راه دیگری برای تجربه کردنشان نمیشناسم. 

.


چهارشنبه، فروردین ۳۱، ۱۴۰۱

زندگیم شبیه لبخندهای مصنوعی آدمها در اینستاگرام شده است.
لبخندهای زیبا و دلربایی که اغلب پشتشان دل بی قراری پناه گرفته. 


دوشنبه، اسفند ۰۹، ۱۴۰۰

چطور کامل میشوم

در این سی و شش سال زندگی فکر نمیکنم بیشتر از دو رابطه عشقی شسته رفته داشتم که عمر اولی بسیار کوتاه بود و با دومی ازدواج کردم. اما تا دلتان بخواهد روابط احساسی پیچیده نامشخص داشتم. یکی از آنها با پسری بود از دنیایی کاملن متفاوت. هیچ کدام خیال وارد شدن به دنیای دیگری را نداشتیم در عین حال شیفته کلمات و نگاه و صدای هم بودیم. مدتی بود که در سکوت خبری هم دیگر را میدیدیم. اینکه میدانستیم قرار نیست طرف وارد جمع دوستانمان شود این جرئت را به ما میداد که از هر دری باهم حرف بزنیم.  هر دو آدمهای دیگری را دیت میکردیم و از قضا من یکی از عمیق ترین و عجیبترین عشقهای زندگیم را تجربه یا بهتر است بگویم انکار میکردم. خلاصه گفتگوهای هر روزی و دید و بازدیدهای گاه به گاه کم کم جای ویژه ای در قلبمان برای دیگری باز کرد و سر و کله مان در متنهای عاشقانه وبلاگ هم پیدا شد. یک بار فردای روزی که از او نوشته بودم باهم قرار داشتیم. چشمم را در کافه شلوغ گرداندم. از پشت میز کوچکی کنار پنجره برایم دست تکان داد. چشمهایش میدرخشید و لبخند گرمی بر لب داشت. از نگاهش فهمیدم که نوشته ام را خوانده است. پرسیدم چطوری؟ گفت عالیم و یک سوال میخواهم ازت بپرسم. گفتم چه شده؟ گفت دوست داری در موردش حرف بزنیم یا نه؟ پرسیدم در مورد پست دیشبم؟ گفت نه فقط. در مورد احساس پشت کلمه ها. چیزی که بینمان درحال شکل گرفتن است. غافلگیر شدم و حسابی دست و پایم را گم کردم. گفتم یعنی چطوری؟ گفت یعنی همانطور که پشت کیبورد از آن مینویسیم، اینجا، وقتی چشم در چشم هم نگاه میکنیم از آن حرف بزنیم. گفتم نه منکه واقعن نمیتوانم حرفی بزنم. گفت باشه. پرسیدم نظر تو چیست؟ گفت من میتوانم حرف بزنم. اما اگر بزنم دیگر نمیتوانم  بنویسمش. گفتم آره این هم هست. گفت تصمیم با تو. اگر میخواهی از آن حرف بزنیم من میتوانم تا فردا پشت همین میز برایت بگویم. اما اگر نمیخواهی دیگر هیچ وقت در مورد هیچ نوشته ای حرف نمیزنیم. چند ثانیه مکث کردم و همانطور که به چشمهای درشت و دعوت کننده اش نگاه میکردم گفتم در موردش حرف نزنیم. و به محض اینکه دو کلمه آخر از دهانم درآمد از گفتنشان پشیمان شدم. اما حرفم را هیچ وقت عوض نکردم. 

بارها در زندگیم انتخاب کردم که پشت روابط ساده ام احساسات عمیق پنهانی جریان داشته باشد. احساساتی که خودشان را گاهی در کلامی، نوازش و بوسه ای به دیگری نشان میدادند و فردای آن روز باز به مخفیگاهشان باز میگشتند. حالا اینکه چه چیز این گنگی و ابهام برایم جذاب است، نمیدانم. چه چیزی در کاویدن و خیال هست که در لمس واقعیت نیست. تنها توضیحی که امروز برایش دارم ترس است. ترس از اینکه رو بازی کردن همه چیز را خراب کند. از طرفی مهمترین و محکمترین رشته ای که مرا به همسرم وصل کرده همان حقیقی بودنمان است. اینکه از روز اول همه چیز رو بود. احساس عشقمان رو بود، حسادتمان رو بود، ترسها و ضعفهایمان رو بود. فاصله گرفتنمان و باز نزدیک شدنمان رو بود و این برای من همیشه همان طناب نجات دهنده رابطه بوده است. 

حالا با نزدیک شدن به چهل سالگی این خیال برم داشته است که میتوانم و باید یک نقطه کوچک سیاه پایان همه این رشته های نامرئی سیال بگذارم. که آن احساسات را، هر چه که هستند از پستو بیرون کشیده و سر طاقچه بچینم و نه در خفا، بلکه با چشم و گوش و قلب باز ببینمشان و بگویمشان و زندگیشان کنم. فقط اینطور است که میتوانم خودم را کامل و بدون ترس زندگی کنم. 

.

یکشنبه، بهمن ۱۷، ۱۴۰۰

اوقات خوش آن بود که با دوست بسر شد

 به زندگیم که نگاه میکنم، میبینم هرکجا با تو بودم زندگی بوده است، اغلب شاد و سبک و پرماجرا. سخت ترین و تلخ ترین تجربه ها هم در کنار تو سبک میگذرند. جریان زندگی در تو طوری میجوشد که همیشه مرا با خود برده است. اصلن برای همین عاشقت شدم. من عاشق زندگی کردن شدم. 

پیش از تو زنده بودم، اما انگار زندگی نمیکردم. معلق بودم میان خیال و غم. مثل قشنگترین شعرهای توی کتاب. به خاطرات آن روزها که فکر میکنم احساس میکنم همه شان خواب بوده اند. پیش از تو مرز رویا و حقیقت محو بود. با تو انگار این دنیا حقیقی شد و من که تا پیش از این فقط آبتنی بقیه را تماشا میکردم، اینبار خودم در زندگی شیرجه زدم. 

.



شنبه، بهمن ۰۹، ۱۴۰۰

منم که شهره شهرم به عشق ورزیدن

سالها پیش عاشق مردی بودم که درست شب قبل از عروسی بهترین دوستم رابطه‌مان را تمام کرد. از او بخاطر این بی‌وقتی بسیار عصبانی بودم و از طرفی دلم هنوز از عشقش لبریز بود. در حالیکه برای عروس و داماد فردا آبغوره گرفته بودم گفتم گمان نکنم دیگر هیچ‌وقت در زندگیم اینطوری عاشق کسی بشوم.
داماد گفت هرگز اعتبار احساس خودت را به دیگری نده. سرچشمه و منبع این عشق درون تو بوده و هست. مطمئن باش باز به همین کیفیت و حتی بیشتر عاشق خواهی شد و آن روز به یاد حرف امشب من می‌افتی. 
حق با او بود. من بعد از آن رابطه باز عاشق شدم. حتی بیشتر از یک بار و بر بیشتر از یک تن. و هربار که در گوشه سرد و تاریک تنهایی گیر افتادم، به یاد آن شب افتادم و می‌دانستم که بار دیگر از نو عاشق خواهم شد.   م

از روزی که به برلین آمدم و هم‌خانه او شدم آرزو کردم اگر قرار است هزاربار دیگر عاشق شوم از نو عاشق خودش شوم. حتی نه آن گونه که برای اولین بار، بلکه بیشتر و بهتر. و می‌دانم که سرچشمه این عشق در دل خودم است.
من برای دوست داشتنت از همه چیز و همه کس بی‌نیازم. 
.

جمعه، دی ۱۷، ۱۴۰۰

نشسته ام در انتظار این غبار بی سوار*

گم شده ام. خودم را گم کرده ام میان کارهای خانه و بازیهای بچگانه و گزارشهای کاری و بی خوابی و خستگی پیوسته و وحشت مدام از شروع یک مرافعه تازه. کافی است یک خط شعر به گوشم بخورد تا دلم پر بکشد برای ساعتهای بیخیال شعر و شراب سالهای دور. گاهی چشمهایم را میبندم و سعی میکنم خودمان را در بار تاریک و نمور محله محبوبم تصور کنم. روبروی هم نشسته ایم. عشقمان نو و سرمان پرشور است. من هنوز آب جوی برلینی سبز میخورم که حالا میدانم نوشیدنی محبوب توریستهاست. او هنوز ته ریش دارد و موهای مجعدش رو به آسمانند. دستش را روی میز روی دست من میگذارد و با انگشتهایش آرام نوازشم میکند. حرکت انگشتهایش را با همه سلولهای وجودم حس میکنم. تنمان هنوز تشنه نوازش دیگری است. تشنه ای که هرچه مینوشد سیراب نمیشود. چند ساعت قرار است آنجا بنشینیم؟ چقدر قرار است بنوشیم؟ هرچقدر که دلمان بخواهد. نه خبری از پاندمی است و نه سیل خروشان کار و بیخوابی سرمان هوار شده است. هنوز به دوست داشتن و دوست داشته شدن مدام عادت نکرده ایم. هنوز از زیستن آن همه عشق مسرور و مسحوریم و بودنمان در کنار هم را بهترین اتفاق زندگیمان میدانیم. هنوز در چشم دیگری زیبای بی تکراری هستیم که از خوش روزگار نصیب هم شده ایم. 

روزها و ماه ها و سالها گذشت و همینطور در زندگی هم تنیدیم و اول سیراب و بعد سیر شدیم از هم. چشممان به ندیدن دیگری عادت کرد. قدر دوست داشتن و دوست داشته شدن را دیگر ندانستیم. میدانستیم که عشق هست، اما بودنش از جنس آب و هوا شد. بودن ناآگاهی که به راحتی فراموش میشود. بالاخره یک جای این راه پر خم و راست خیال کردیم که از هم رها شده ایم و بیرون از ما به دنبال خوشبختی گشتیم، که پیدا نشد. گم شدیم. و دیگر راه بازگشتی به عشقمان نبود. 

گم شده ام در میان خاطرات. نبودن عشقی که همیشه به آن ایمان داشتم یاد تمام دوست نداشته شدنهای زندگی را برایم زنده کرد. هرآنچه  که سالها رویش خاک ریخته بودم و امیدوار بودم که برای همیشه فراموش شود را به یاد آوردم. یادم آمد مرهم بسیاری از زخمهایم همان عشقی بود که حالا نیست. یادم آمد که آن عشق از من و از ما آدمهای بهتری ساخته بود. امروز نشسته ام بی رمق در گوشه این خانه، به او نگاه میکنم و احساس میکنم هیچ وقت این همه از او دور نبوده ام. به آینه نگاه میکنم و حس میکنم هیچ وقت این اندازه از خودم خالی نبوده ام. ما کجای این راه گم شدیم؟ نمیدانم. 

.

*هوشنگ ابتهاج 

چهارشنبه، آذر ۲۴، ۱۴۰۰

بدون عنوان

زندگی همواره آبستن تجربه های تازه است. افسوس که این تجربه ها را ما گلچین نمی کنیم. هر اتفاق که می افتد، مسبب احساس تازه ایست. از غایت عشق گرفته تا خشم و استیصال و اندوه و افسوس. هر اتفاق مثل یک بمب ساعتی است که به نرمی به میان روزمره هایمان  سر میخورد و یک روز بی هوا منفجر میشود و دنیایمان را زیر و رو میکند. هر اتفاق ساده، مثل نگاهی که در بیست و دو سالگی دلمان را میبرد، یا لبان دعوت کننده ای که طعم اولین بوسه را به لبانمان میچشاند، میتواند منشا عمیق ترین و اصیل ترین احساسات باشد. 

هر اتفاق ساده، مثل رفتن قاب عکسها به داخل کشو، مثل سکوتهای چند روزه حاکم بر خانه، مثل کش آمدن تدریجی فضای خالی بین ما و کسی که روزی دیوانه وار عاشقش بودیم، میتواند ما را از اوج خوشبختی به قعر تنهایی پرتاب کند. تنهایی آدم وقتی هنوز به بودن مدام با کسی خو نکرده شکوهمند است. شکوه تنهایی آدمها را زیبا و عاشق پیشه میکند. اما تنهایی آنجا که از خاکستر سوختن عشقی برمیخیزد اندوهگین و مستاصل است. تنهایی وقتی به احساس گناه آلوده باشد باز تجربه دیگری است. تجربه تازه ای که هرگز دلمان نمی‌خواست زندگیش کنیم. 

.

چهارشنبه، آذر ۱۰، ۱۴۰۰

کلمه هایی که در دو ساعت اخیر گفته

خورشید- ابر- ماه - بادبادک - جوجوها - بیبی ها- مامانی - بابایی - چشم - موها - پا - دمپایی - انگشت - من - بیا - ببین - بشین - الو - توپ - خانوم - آتیش - ام ام - به به - آب - ماهی - اردک - گوشت - هویج - بای بای

پنجشنبه، آبان ۲۰، ۱۴۰۰

دهم نوامبر

خیلی به مرگ فکر میکنم. از وقتی بچه دار شدم، از مرگ میترسم. برایش کاری هم نمیشود کرد. میشود مرتب به دکتر مراجعه کرد، غذای سلامت خورد، صبح ها در پارک دوید، الکل را بوسید و کنار گذاشت؛ اما چه تضمینی هست که با وجود همه اینها فردا این ساعت هنوز نفس بکشیم؟ ترس از نیستی آدم را به نبردی سوق میدهد که در آن قطعن بازنده است. مرگ همیشه برنده است و زندگی هر چقدر هم طولانی، ثانیه هایش را قطره چکانی در کاسه عمرمان میریزد. هر قطره ممکن است آخرین قطره باشد، هر دقیقه آخرین دقیقه. مدام اضطراب دارم. زمان میگذرد و من هنوز خیلی کارها را نکرده ام. هنوز با دخترم نقاشی نکشیده ام، هنوز با او سوار قایق نشده ام، هنوز برایش بسیار داستانها نگفته ام و شعرها نخوانده ام. اگر زمانم تمام شود و حسرت همه اینها به دلم بماند چه؟ اگر زمانم به زودی تمام شود، دخترم چه میشود؟ 

امروز روز خوبی بود. از صبح با دخترم وقت گذراندم. غذایی که دوست داشت برایش درست کردم. با خونه سازیها برج درست کردیم و پازلهای چوبی را صد بار از نو سر هم کردیم و ده دوازده جلد کتاب خواندیم. حسابی با هم رقصیدیم و از خنده در بغل هم غش کردیم. بعد از غذا هم دو ساعت تمام ماشین سواری کردیم و وقتی بیدار شد به نانوایی محبوبش رفتیم و با دست پر به خانه برگشتیم. بدبختانه اینکه روزهایم را پر از خوشی کنم از دلهره شبها کم نمیکند. شبهای طولانی و سرد پاییزی که جولانگاه همه ترسها و دلهره هاست. شبهایی که مدام به روز و روشنایی و امید دست درازی میکنند و مثل باتلاق آدم را در دل سیاهی میکشند. 

.

جمعه، آبان ۱۴، ۱۴۰۰

چهارم نوامبر

از صبح باران میبارد. باران که میبارد دلم شعر و کتاب میخواهد. چشمهایم را میبندم و یاد آن روز بارانی در پاریس میافتم که در کافه ای نزدیک به سربن نشسته بودم و قهوه میخوردم و کتاب میخواندم و در دفترم مینوشتم که میدانم یک روز دلم برای حالا تنگ میشود. اما نمیدانستم کدام روز. آن روز امروز بود. وقتی باران میبارید و دلم کافه و کتاب و شعر و خیابانهای چشمنواز میخواست اما  به طرف مرکز مشاوره میرفتم درحالیکه فکرم پیش دخترک مریضم بود که در خانه پیش پرستار گذاشته بودم.

.

چهارشنبه، آبان ۱۲، ۱۴۰۰

دوم نوامبر

امروز کار نکردم. دخترم را مهد نفرستادم و تمام روز را با او وقت گذراندم. راستش هنوز نمیدانم کدام را ترجیح میدهم. اینکه یک روز کامل برای خودم باشم یا اینکه یک روز کامل با دخترم وقت بگذرانم. مدام فکر میکنم برای خودم وقت کم دارم. اما وقتی برای خودم وقت دارم دلم برای بودن با او تنگ میشود. والد بودن تجربه عجیبی است. یک روی دیگری از آدم بیرون می آورد. رویی که برای خود آدم هم تازه است. برای من مادر شدن، مثل عاشق شدن است. تا وقتی عاشق نشده بودم، خوب برای بقیه بالای منبر میرفتم. با خودم فکر میکردم من وقتی عاشق بشوم، از این عاشقهای دیوانه نخواهم شد. من عاشقِ عاقل و بافکری میشوم. اما هر بار که عاشق شدم افسار زندگی طوری از دستم در رفت که سالها طول کشید تا بتوانم ترکشهایش را از زندگیم جمع کنم. یک بار تجربه عاشقی کافی بود که از من آدم دیگری بسازد. آدمی که دیگر با ورژن قبلیم غریبه بود و عجیب نیست که رفتارش توسط او درست پیش بینی نشده بود. مادر شدن هم درست  همینطور است. بیشتر رفتاری که قبل از بچه دار شدن برای خودِ مادرم پیش بینی میکردم هرگز ازم سر نزد. تولد دخترم آدم دیگری از من ساخت که دارم کم کم قبولش میکنم و به رسمیت میشناسمش و نمیخواهم خودم را مجبور به پیروی از برنامه های ورژن قبلی خودم کنم

.

سه‌شنبه، آبان ۱۱، ۱۴۰۰

یکم نوامبر

پیراهن آستین بلند کشی را از سر می پوشم و دامنش را روی جوراب شلواری پشمی پایین می آورم. موهایم را با دقت پشت سرم جمع میکنم و برخلاف هرروز چشمهایم را کمی آرایش میکنم. پالتوی سیاه بلندم را روی پیراهن میپوشم، کلید و سوییچ و ماسکم را برمیدارم و با عجله از پله ها پایین میروم. نیم ساعت دیگر با خانم احمدی قرار مشاوره دارم، اما نه در دفتر مشاوره و نه در کمپ پناهندگان. قرارمان در یک کافه کوچک کنار دادگستری برلین است. به او قول داده ام که بعنوان همراه و برای پشتیبانی روحی در جلسه ای که در دادگستری دارد همراهش باشم. بعنوان مشاور شغلی این کار جزو وظایف کاریم نیست. اما من تصمیم گرفتم که او را همراهی کنم. خوبی کار مشاوره در آلمان این است که در نهایت خود آدم تصمیم گیرنده است. یعنی من به عنوان مشاور تشخیص دادم که حضور و حمایت من در این جلسه به جذب بهتر این خانم در بازار کار کمک میکند. وسط روز است و خیابانها خلوتند. با این حال ماشینها همه با سرعت کم وسط خیابانهای خالی به آرامی حرکت میکنند و رانندگان با حرص به تابلوهای حداکثر سرعت مجاز که یکی بعد از دیگری با عدد سی به خیابان خالی و هوای گرفته پاییز دهن کجی میکنند نگاه میکنند. بالاخره ده دقیقه بعد از قرارمان به محل میرسم، ماشین را پارک میکنم و به طرف کافه حرکت میکنم. 
پنج تماس ناموفق و دو پیم صوتی از خانم احمدی روی تلفنم دارم. جلوی در کافه میایستم. خانم احمدی از ایستگاه قطار به سمت من می آید. چهره اش گرفته است و قدمهایش سنگین. انگار به هرپایش یک وزنه ده کیلویی آویزان باشد. همسرش هم با فاصله چند قدم پشت سرش می آید. پشت میز کافه مینشینیم. کف دستهایم را به لیوان گرم کاپوچینو میچسبانم، به خانم احمدی لبخند میزنم و حالش را میپرسم. با صدایی که از شدت استرس خروسک شده میگوید امروز صبح خبردار شدم که پدرم را به بیمارستان بردند، حالش خوب نیست. از صبح کلی گریه کردم. گفتم ای بابا، حالا نمیشد به شما خبر ندهند. گفت نمیخواستند خبر بدهند. خودم فهمیدم. با وجود اینکه حواسم به ساعت بود و میدانستم زیاد فرصت نداریم گذاشتم چند دقیقه ای در مورد پدرش حرف بزند. به تجربه آموخته ام که اگر ذهن مراجعه کنندگان درگیر موضوعی باشد که نتوانند از آن حرف بزنند مشاوره هیچ فایده ای ندارد. باید راهی برای ورود به ذهنشان پیدا کرد تا بتوان موثر بود. و چه راهی بهتر از گوش دادن و همدردی؟ 
بالاخره هیجاناتش فروکش کرد و شروع به تمرین مصاحبه اش کرد: من پری احمدی هستم. پنجاه و یک ساله ام و دو دختر بزرگ دارم. سال دوهزار و هفده به آلمان آمدم. سال دوهزار و هجده، دوهزار و نود، و دوهزار و بیست دوره آشپزخانه، پرستاری و مراقبت رفتن هستم. همیشه از جمله دوم غلطهای فراوان گرامری آدمها شروع میشود. فقط جمله اول کامل و صحیح و بی نقص است. نیم ساعت آلمانی دست و پا شکسته اش را اصلاح میکنم و بالاخره زمان رفتن به دادگستری میرسد. جواب پناهندگی خانم احمدی مثل بسیاری افراد دیگر بعد از برگزاری دو دادگاه منفی شده است. امروز با مشاور دادگستری جلسه ای دارد تا مدارکش را برای بررسی در کمیسیون شرایط سخت تحویل بدهد. برای خانم احمدی امروز روز خیلی مهمی است چون این راه، احتمالن آخرین راه باقیمانده برای اوست تا شانسش را در گرفتن اقامت امتحان کند. از همسرش خداحافظی میکنیم و وارد ساختمان دادگستری میشویم. خانم احمدی یک بطری کوچک آب از کیفش بیرون می آورد و میگوید این را دوستم از ایران فرستاده تا قبل از ورود به دادگاه روی زمین بریزم. در این سه سالی که کهر مشاوره میکنم با اعتقادات عجیب و غریب زیادی مواجه شده ام. دیگر از هیچ کاری متعجب نمیشوم، چه ریختن آب جلوی در باشد چه مراجعه به فالگیر قبل از گرفتن وام. ورودی درست را پیدا کردم و همانطور که در را برای خانم احمدی باز نگه داشته بودم، به اوکه با عجله آب بطری را در محوطه خالی میکرد نگاه کردم. پرسیدم حالا توی بطری چه هست؟ گفت به این آب دعا خوانده که اقامتم درست شود. از پله ها بالا رفتیم. طبقه اول در سمت راست. در بسته بود. پشت در الگوهایی برای زنگ زدن معرفی شده بود. اگر با اتاق شماره هفت کار دارید، دو بار پشت هم زنگ بزنید. اگر با اتاق شماره هشت کار دارید، سه بار و اتاق شماره نه، دو زنگ کوتاه و یک زنگ بلند. با اتاق شماره هفت کار داشتیم و دو بار پشت هم زنگ در را زدیم. اما کسی باز نکرد. پنچ دقیقه به قرار مانده بود و خانم احمدی مدام ناآرامتر میشد.  این بار با الگوی اتاق شماره نه زنگ زدم. یک نفر در را باز کرد. گفتم که برای کمیسیون شرایط سخت وقت داریم. ما را به سالن انتظار راهنمایی کرد و گفت که باید منتظر همکارشان بمانیم. بعد از بیست دقیقه یک خانم میانسال وارد ساختمان شد و به خاطر تاخیرش از ما عذرخواهی کرد. کلید انداخت و در اتاق شماره هفت را باز کرد. اتاقی نه چندان بزرگ که کف آن را موکت طوسی رنگی پوشانده بود. دور تا دور اتاق یک دستگاه کپی و یک میز تحریر و چند قفسه چیده شده بودند. روی قفسه ها دو سه گلدان گل بود و روی میزتحریر چند قاب عکس. روی دیوارها پوسترهایی زده شده بود که میشد روی آنها شعارهای برابری و حقوق بشر را دید. وسط اتاق یک میز چوبی ساده نسبتا بزرگ قرار داشت با دو صندلی در طرفی که به در نزدیکتر بود و ما به آنها هدایت شدیم. روبروی ما و پشت یک حفاظ شیشه ای که بخاطر جلوگیری از پخش بیماری کرونا وسط میز نصب شده بود، یک صندلی قرار داشت که احتمالن جای خانم مشاور بود که حالا پشت میزتحریرش در گوشه اتاق نشسته بود و داشت ایمیل وکیل خانم احمدی را میخواند. 
خانم احمدی که حسابی دست و پایش را گم کرده بود مدام سرش را به گوش من نزدیک میکرد و چیزی به فارسی نجوا میکرد که از پشت ماسک به زحمت شنیده میشد. به او گفتم آرام باشد و به آلمانی حرف بزند. بالاخره بعد از چند دقیقه خانم مشاور روبروی ما نشست و جلسه شروع شد. سوالات کوتاهی می پرسید، مثل سال ورود به آلمان، وضعیت اقامت، وضعیت تاهل و سوالاتی از این دست. خانم احمدی پوشه های بیشماری از ساکش بیرون میکشید و برگه های زیادی را از آنها در می آورد و روی میز میچید. دو ساعت تمام داشتیم تلاش میکردیم که نشان بدهیم که خانم احمدی زندگی محکمه پسندی دارد. که  فعال و با انگیزه  است و هیچ وقت بدون عدله محکم کاری را نیمه رها نکرده است. من میفهمیدم که خانم مشاور تصمیم گیرنده نیست و صرفا کسی است که قرار است کیس خانم احمدی را در کمیسیون مطرح کند و دوازده نفر در آن کمیسیون هستند که بعد از توضیحات این خانم راجع به وضعیت اقامت خانم احمدی تصمیم خواهند گرفت. میدانستم که قصد کمک به خانم احمدی و امثال او را دارد که چنین شغلی انتخاب کرده است. اما نمیدانم چرا اینکه روبروی ما نشسته بود و با سوالات کوتاه و متوالی زیر و زبر زندگی خانم احمدی را بیرون میکشید و سعی میکرد تصویری از زندگی او ترسیم کند، آزارم میداد. اینکه صدای خانم احمدی از شدت استرس از گلویش بیرون نمی آمد، اینکه در یک روز ملال آور پاییزی زیر نور مهتابی یک اتاق ساده کارمندی، زنی پنجاه و یک ساله دست و پا میزد که ثابت کند موجود به درد بخوری است، غم انگیز بود. بالاخره خانم مشاور بعد از آنکه حدود سی برگه از دوره های آموزشی و قراردادهای کاری و برگه های پزشکی خانم احمدی را ضمیمه پرونده اش کرد و لیستی بلند بالا از کسری مدارک کف دستمان گذاشت، رو به خانم احمدی کرد و درحالیکه از حالت چشمهایش میشد حدس زد که پشت ماسک لبخند زده از او  پرسید از من میترسی؟ خانم احمدی گفت نه. من اضافه کردم که ولی خیلی استرس دارد و اصلن صدایش از شدت استرس تغییر کرده. خانم احمدی گفت امروز صبح خبردار شدم که حال پدرم در ایران بد شده. خانم مشاور جا خورد و اظهار ناراحتی و همدردی کرد و سعی کرد یکی دو دقیقه آخر را به گپ و گفت معمول بین چند انسان برابر بگذراند.  
از ساختمان که بیرون آمدیم هوا رو به غروب بود و باران ریزی می بارید. شوهر خانم احمدی جلوی در منتظرش ایستاده بود. در مورد لیست کسری مدارک برایشان توضیحاتی دادم، از هم خداحافظی کردیم و به سمت ماشین حرکت کردم. چند قدم بیشتر از آنها دور نشده بودم که شوهر خانم احمدی به دنبالم آمد و با صدایی که به زحمت شنیده میشد گفت که پدر خانمم فوت کرد، اما هنوز به او نگفته ام. نمیدانستم چرا باید این خبر را به من بدهد، اما چیزی در دلم فرو ریخت. گفتم خیلی متاسفم، تسلیت میگم. قبل از آنکه به سمت ماشین بروم به خانم احمدی نگاه کردم که بی خبر از مرگ پدر، از ساختمان دادگستری دور میشد. چهره اش مضطرب و قدمهایش سنگین بود. انگار از هر پایش وزنه ای ده کیلویی آویزان باشد. 
.

چهارشنبه، خرداد ۱۲، ۱۴۰۰

حلقه خاموش

همیشه هر وقت کاری کردم که خودم به آن بالیدم، آرزو کردم که تو هم مرا ببینی. آرزو کردم که به من افتخار کنی. که همانقدر که در آن لحظه برای خودم جذابم برای تو هم باشم. یا حتی برای تو جذاب تر باشم. همزمان شکی هم در دلم هست که اگر مرا ببینی و با خودت فکر کنی چه بیهوده چه؟ اگر اصلن هیچ فکری نکنی، یا مرا حتی نبینی چه؟ مرا که همه عمر خواستم به چشم تو بیایم. بعد دیگر نمیدانم دلم چه میخواهد. ای کاش لااقل میدانستم که تو از چه جور زنی خوشت می آید. کاش میدانستم چه کسی به چشمت می آید. اما اصلن یادم نمی آید آخرین باری که چشم در چشم هم حرف زدیم چه گفتی. یادم نمی آید آخرین بار که  کاری کردی و به خودت بالیدی، که من به تو بالیدم کی بود. حتی آخرین بار که کاری کرده باشی و به چشمم آمده باشد. اصلن یادم نمیآید آخرین بار کی دیدمت، ای که همه عمر خیال میکردم روی چشمهایم جا داری. 

.

یکشنبه، اردیبهشت ۱۲، ۱۴۰۰

به طاقتی که ندارم

تحمل همه چیز برایم خیلی سخت شده است. خیلی زور میزنم که افسار خودم و زندگیم را در دستم بگیرم اما این پاندمی زورش به وضوح از من بیشتر است؛ از من و از همه کسانی که میشناسم. نمی توانم هم درست از آن بنویسم، بسکه نمیدانم کجاییم و به کجا داریم میرویم. فقط میدانم که تحملم دارد تمام میشود. وقت و بی وقت اشکهایم سرازیر میشود. هر کاری که برای جلوگیری از افسردگی بلد بودم انجام دادم، اما انگار در نهایت زورم به آن نرسید. تنها باری در زندگی است که صددرصد توانم را بکار بردم اما نشد که از این مهلکه بیرون بیایم. حالا اصلن نمیدانم باید در مطب کدام دکتر را بزنم، دکتر زنان، روانشناس، روانپزشک. مشکل اینجاست که دیگر جان ندارم. دلم میخواهد شماره اورژانس را بگیرم و با آمبولانس به دنبالم بیاییند و مرا ببرند یک جایی بستری کنند. هیچ وقت این اندازه به فروپاشی نزدیک نبوده ام. میترسم. برای خودم نه، برای دخترم میترسم.