سه‌شنبه، تیر ۲۴، ۱۳۹۹

از روزهای آرامش و انتظار

از جایی که در زندگی ایستاده‌ام خیلی خوشحالم. تصویری که از آینده دارم برایم روشن نیست و همین احساس زنده بودن بهم می‌دهد. احساس آزادی می‌کنم، احساس رضایت و هیجان. چند روز دیگر قرار است دخترم به دنیا بیاید. می‌دانم که ماه‌های آینده همه چیز حول تجربه جدید می‌گردد. هرکس که مرا بشناسد می‌داند که چقدر عاشق تجربه‌های جدیدم. دنیاهای تازه و روابط تازه و نقش‌های تازه.
یک سال پیش در چنین روزی برای شروع کار جدیدم آماده می‌شدم. تجربه تازه‌ای که آنقدر از کارهای قبلی‌ام دور بود که گاهی هیجان جایش را به ترس و شک می‌داد. امروز اما خیلی خوشحالم از جایی که در زندگی ایستاده‌ام. از مسیر پرهیجان شغلهایی که تجربه کرده‌ام و از آدم عزیزی که دارد به زندگیمان اضافه می‌شود.
.

جمعه، تیر ۰۶، ۱۳۹۹

یک عمر و هزار زندگی

در یکی از روزهای آخر بهار، در حیاط یک بستنی‌فروشی با الیزا نشسته بودیم و بستنی می‌خوردیم. یک صبح وسط هفته، بدون دغدغه کار، از آفتاب و هوا و بستنی لذت می‌بردیم. چهره‌های هردویمان ورم کرده و شکمهایمان برآمده بود. تصویر دو زن باردار که فارغ از دنیا، پرتاب شده‌اند وسط یک زندگی موازی که تا چند ماه پیش خیلی ازشان دور بود. الیزا را دو سال پیش در یک جشن محله‌ای شناختم. پزشک است و تا قبل از بارداری در یکی از شلوغ‌ترین بیمارستان‌های برلین کار می‌کرد. میگفت هیچ وقت در زندگیش اینقدر زمان برای خودش نداشته. که حالش نسبتن خوب است و در اوقات فراغتش خیاطی و پیاده روی و آشپزی می‌کند. یک ساک پر از کتاب برایم آورده بود که روی جلد همه‌شان عکس نوزاد بود. از کتابها حرف زدیم، از لیست اسمهای انتخابی، از مهدکودک‌ها و زایشگاه‌ها و کالسکه و هرچیز مربوط به بچه. 
بستنی‌هایمان که تمام شد، الیزا لبخند گشادی زد و گفت دیگه کاملن در آلمان جا افتادی. یادم افتاد اول که با هم آشنا شدیم، به سختی و بریده آلمانی حرف می‌زدم. تازه شرکت را بسته بودم و دنبال کار بودم. اما امروز، در سی و پنج سالگی احساس میکنم پایم در برلین روی زمین است. اجازه دادم فرهنگ مردم اینجا درم نفوذ کند، هر روز باید اخبار آلمان را هم دنبال کنم. دیگر یک مهاجر مظلوم و پرگذشت نیستم. از حق و حقوقم، از حرمت و جایگاهم کوتاه نمی‌آیم. برایم مهم است که رد پای پررنگی از خودم در جامعه به جا بگذارم. همانطور که در محیطهای فارسی زبان احساس وظیفه می‌کنم که در اصلاح فرهنگ و سنت‌ها نقش داشته باشم، اینجا هم احساس وظیفه می‌کنم. الیزا راست میگفت. امروز احساس می‌کنم اینجا هم شهر من است. بالاخره خودم را بعنوان یک ایرانی/آلمانی پذیرفته‌ام. 
.

چهارشنبه، خرداد ۱۴، ۱۳۹۹

ترسیده در بالکن

آخرین نوزادی که بیشتر از دو ساعت دیده‌ام، خواهرم بوده‌است. آن هم سی و دو سال پیش. خاطراتی که از نوزادی‌اش دارم این است که بینهایت کوچک بود و چشمهایش به ندرت باز بود و دست و صورتش مثل پیرمردها چروک بود. چیز دیگری که یادم می‌آید عشق بینهایتی بود که با دیدنش در دلم ریخته شد و نمی‌دانستم باید چکارش کنم. می‌دانستم که نمی‌توانم بغلش کنم اما هروقت چشم مامان را دور می‌دیدم می‌رفتم ببوسمش و هرچقدر هم پاورچین و یواش میبوسیدمش، بیدار می‌شد و گریه سرمی‌داد. بعد پستونکش را پیدا می‌کردم و می‌گذاشتم دهانش و گاهی بعد از یکی دو بار پس زدن و باز گریه سر دادن آرام می‌شد و گاهی هم نه. بطرز عجیبی این روزها یاد خاطرات سه چهار سالگیم می‌افتم و ساعت‌های طولانی که به نوزاد چروک میان ملافه‌ها زل می‌زدم و از خودم می‌پرسیدم پس کی بزرگ می‌شود. 

یک ماه و نیم دیگر دخترمان به دنیا می‌آید و قطعن زندگی ما برای همیشه عوض می‌شود. راستش را بگویم می‌ترسم. احساس می‌کنم آماده نیستم و امیدوارم احساسم در این یک ماه و نیم باقی‌ مانده عوض شود. خیلی دارم روی غریزه حساب می‌کنم و نمی‌دانم چقدر کار درستی است. تصمیممان به بچه‌دار شدن مرا بیشتر از هرچیز یاد تصمیمم به برلین آمدن و بعد ازدواج می‌اندازد. تصمیماتی که در لحظه نمی‌دانیم چقدر قرار است زندگیمان را عوض کنند. تصمیمات دلی، تصمیمات ناگهانی. راستش را بخواهید انتخاب‌های احساسی همیشه برایم بهترین نتایج را رقم زده‌اند و و یک روزهایی که مثل امروز پر از ترس و تردید می‌شوم، ته دلم فقط به همین گرم است. 
.

یکشنبه، خرداد ۱۱، ۱۳۹۹

گفتا خموش حافظ


غمگینم. نمیدانم چرا. نمی‌توانم انگشت بگذارم یکجا و بگویم این است؛ اما می‌دانم دوای دردم چیست. مشکل اینجاست که از دست من خارج است. سالهاست که تن داده‌ام به دایره محدود اختیاراتم. سالهاست که ساعتهای بی‌قراریم را به نوشتن و نقاشی می‌گذرانم تا دلتنگی‌ها از خمره دلم سرریز نکنند. تا دیگران را کلافه و عاصی و فراری نکنم. دلتنگی‌ هم مثل عشق است. آدم‌ها را می‌ترساند. سالهاست خودم را به میخ طویله غل و زنجیر کرده‌ام، مثل یک حیوان اهلی نجیب. حیوان رامی که شبها خواب تپش و هیجان جنگل می‌بیند و روزها بغضش را در مزرعه به همراه یونجه می‌چرد. 
دلتنگم و می‌دانم مرهم کجاست و ازش چشم می‌پوشم. 
شاید تعریف میانسالی همین باشد. تعریف سی و پنج سالگی.
.


چهارشنبه، اردیبهشت ۱۰، ۱۳۹۹

باباجون

رادیو مرز رو گوش میدادم اپیزود مربوط به افرادی که عزیزی رو در اثر کرونا از دست دادند. وقتی از آخرین بار که پدرهاشون رو دیده بودند حرف می‌زدند، از آمبولانس‌هایی که اومده بودند توی حیاط خونه و مریض رو سوار کرده بودند، یاد پدربزرگم افتادم. هفده سال پیش بود که یه آمبولانس اومد تو حیاط خونه‌مون و پدربزرگم رو سوار کرد و برد. بیمارستان که بستری بود بچه‌هاش می‌رفتند دیدندش اما ما نوه‌ها نرفتیم. اصلن به ذهنم هم نمی‌رسید برم ملاقات. مطمئن بودم برمی‌گرده به خونه. ولی دیگه برنگشت. درست هفده سال پیش در چنین روزی برای همیشه رفت. باورم نمیشه این همه سال گذشته و نصف عمرم رو بدون باباجون گذروندم. از مدرسه که میومدم اول در خونه اونا رو باز می‌کردم و سلام می‌کردم. باباجون همیشه ست بیژامه و پیرهن ابریشم‌دوز تنش بود. تو خونه خیلی مرتب لباس می‌پوشید، بیرون از خونه که بماند. مامانم میگه بچه که بودم فکر می‌کردم بابام مهندسه، چون همه بهش می‌گفتند آقای مهندس. میگه وقتی فهمیدم کارمنده باورم نمی‌شد. حقیقتن هم به وقار و متانت و نشست و برخواستش می‌خورد که وزیر وکیلی چیزی باشه. البته وزیر وکیل زمان شاه.
هر روز عصر وقتی از پنجره اتاقم می‌دیدم که توی حیاط داره باغچه رو آب می‌ده یه نوری توی دلم روشن می‌شد. دیگه نگم که یک مرتبه نبودنش تو خونه‌مون چقدر سخت بود. یادم میاد مراسم خاکسپاریش هم نرفتم. دقیقن همون روز امتحان المپیاد ریاضی داشتم و چون مرحله دوم بود بنظر مامان و بابا مهم بود و باید شرکت می‌کردم. مخالفتی هم نکردم. 
امروز داییم یکی از عکس‌های باباجون رو فرستاد توی گروه و یادم افتاد آخرین بار که دیده بودمش، تو حیاط خونه‌مون بود وقتی سوار آمبولانس می‌شد. 
دلم براش خیلی تنگ شد. 
.

پنجشنبه، فروردین ۲۸، ۱۳۹۹

قرنطینه ادامه دارد

قرنطینه هنوز ادامه داره. من وارد ماه هفتم بارداری شدم. دو هفته است که به کارم برگشتم. از خونه کار کردن برای ما، به معنای مشاوره تلفنی و آنلاینه. آدمها هنوز بهش عادت ندارت و ایجاد ارتباط و جلب اعتماد مراجعه کننده اینطوری سخت‌تره. در مشاوره‌های حضوری بیشتر گوش می‌کردم اما الان مجبورم بیشتر حرف بزنم چون ظاهرن تلفن آدمها رو تشویق به حرف زدن نمی‌کنه. بعضی روزها نگران خانم‌هایی می‌شم که با همسرهاشون مشکل داشتند. بهشون زنگ می‌زنم و وقتی جواب تلفن و پیام‌هام رو نمی‌دن دیوانه می‌شم از نگرانی. با تیم مبارزه با خشونت خانگی شرکت تماس گرفتم. کارکردن با روانشناس‌ها در این وضعیت به خودمم خیلی کمک می‌کنه. کنار اینکه چطور پیامی و از چه طریقی برای خانمها بفرستم که موثرتر باشه، هر از گاهی بهم یادآوری می‌کنند که تو بارداری و باید مراقب خودت هم باشی. و اینکه ما نمی‌تونیم به زور به کسی کمک کنیم. کافیه بدونند که اگر کمک خواستند ما در کنارشون هستیم. 
شرکت یک کمپ مخصوص پناهنده‌های مبتلا به کرونا باز کرده. در مدت چند روز کل پرسنل شامل دکتر و پرستار و بهیار و نظافت‌چی و نگهبانی و آشپز باید استخدام می‌کردیم. هفته پرتنشی بود. یک بار دیگه یادم افتاد که من برای کار در شرایط بحرانی ساخته نشدم. نمی‌دونم بقیه چطور می‌تونند در چنین شرایطی آرامششون رو حفظ کنند و به قول خودشون مسائل کار رو با زندگی شخصی مخلوط نکنند. من نمی‌تونم. 
از کار که بگذریم، حال عمومیم بهتر شده. چراغ‌های مغزم دارند دونه دونه روشن می‌شند و می‌تونم به آینده فکر کنم. به خودم فکر کنم. هرروز آشپزی میکنم، تو حیاط قدم میزنم و هر هفته نقاشی میکشم. نمی‌دونم قرنطینه قراره چقدر و با چه شدتی ادامه پیدا کنه. الان نزدیک به دو ماهه که من و شوهرم بیست و چهارساعته کنار هم دیگه‌ایم. از هفت سال پیش که دوست شدیم و حتی از پنج سال پیش که ازدواج کردیم اینقدر ممتد و بدون فاصله کنار هم و فقط همدیگه نبودیم. الان کنار هم نبودنهامون محدود میشه به نیم ساعتی که شوهرم بدون من بره خرید. تازه خرید هم اکثرن با هم میریم. اگر قبلن بهم میگفتند مجبور میشیم اینقدر ممتد و بی‌فاصله کنار هم باشیم وحشت می‌کردم. ولی بطرز غافلگیرکننده‌ای همه چیز خیلی خوب پیش میره. مطمئنن وقتی دانشگاه‌ها دوباره باز بشن و بخوایم صبح تا شب از هم جدا باشیم دلمون برای حضور همیشگی و نرم دیگری که این روزها تجربه کردیم تنگ می‌شه. 
مطمئنن این قرنطینه هم مثل همه اتفاق‌های دیگه از ما آدمهای دیگه‌ای می‌سازه. ولی فقط وقتی می‌تونیم از اثراتش حرف بزنیم که ازش رد بشیم. الان واسه این حرف‌ها خیلی زوده. 

یکشنبه، فروردین ۰۳، ۱۳۹۹

کرونا

نمی‌دونم روز چندم قرنطینه است. پلیس برلین هنوز عابران پیاده رو جریمه نمی‌کنه، اما در عمل همه مغازه‌ها و رستوران‌ها و بار  و کلاب‌ها تعطیل شدن. همه کنسرت‌ها لغو شدن. مهدکودک‌ها، مدارس و دانشگاه‌ها بسته است. بیشتر کارمندها از خونه کار می‌کنند. درست پرتاب شدیم وسط یک فیلم سینمایی سورئال. هفته‌های اول ملتهب بودم. بیشتر بخاطر ایران. حالا که بحران به اینجا هم رسیده اما اصلن ملتهب نیستم. نمی‌ترسم. نگران چیزی نیستم. حالا کم کم آدم‌های نگران از ایران باهام تماس می‌گیرند و حالم رو می‌پرسند و من تعجب می‌کنم. انگار اخبار همیشه از دور ترسناک‌تره. وقتی خودت وسط ماجرا باشی سرت بهش گرمه. 
.
دو روز پیش سال نو شد. امسال هیچ آرزویی سر سفره هفت سین نداشتم. امسال همین نو شدن سال، همین شور و شوقی که چند ساعت به زندگیمون آورد مثل برآورده شدن یک آرزو بود. سر سفره هفت سین غرق در لحظه بودم و این بهترین حال‌ها بود برام.
.
 

یکشنبه، اسفند ۰۴، ۱۳۹۸

زنده به گور شده‌ایم زیر انبوه حوادث

آنقدر سرگرم مصیبت‌های پشت هم ایران بودم که به کل حواسم از برلیناله پرت شد. چشمم که در اینستاگرام به یک عکس از جشنواره افتاد هراسان وبسایتش را چک کردم و دیدم خداروشکر هنوز می‌توانم خودم را برسانم. اما لیست برنامه‌ها را که آوردم دیدم اصلن دست و دلم به فیلم دیدن نمی‌رود. بسکه زندگیمان از هر فیلم سورئالی پرماجراتر است. چه لزومی دارد اصلن فیلم دیدن؟ مگر قرار نبود فیلمها برای ساعاتی ما را از ملال زندگی روزمره دور کنند؟ وقتی زندگی دارد چپ و راست سیلی می‌کوبد در رویمان، در سالن تاریک سینما به دنبال ماجراهای داستانی گشتن خیلی مضحک است. 
باد می آید توی مغزم انگار. از خودم دور شدم و زندگیم از دستم در رفته. نمی‌دانم به  چه باید چنگ بزنم که به خودم برگردم. به آدمی که ده سال پیش بودم. آدم مطمئن امیدواری که به خودش ایمان داشت و به عشق باور داشت و امیدوار بود دنیا هرروز جای بهتری بشود. آدم ده سال پیش که دنیایش کوچکتر و زیباتر و امن‌تر بود. 
این روزنه نجات هرچه که باشد، فیلم دیدن نیست. وبسایت برلیناله را بستم و فکر کردم که ما دیگر با هیچ لالایی خوابمان نمی‌برد. 
.

دوشنبه، بهمن ۲۸، ۱۳۹۸

برشی از یک فصل خاکستری

پنج ماه گذشته انگار در یک مه غلیظ زندگی می‌کردم. یا بهتر بگویم، انگار یک مه غلیظ رفته بود در مغزم، زیر پلک‌هایم، در حلزون گوشها و پیچ گلویم. نه چشمم درست می‌دید، نه گوشم درست می‌شنید، نه چیزی را مثل قبل حس می‌کردم، نه می‌توانستم با کسی  ارتباط برقرار کنم. می‌دانستم که همان آدم‌های عزیز قبل دور و برم هستند و در همان خیابان‌های همیشگی قدم می‌زنم. اما نمی‌فهمیدم خوابم یا بیدار. فقط می‌دانستم که باید خوشحال باشم چون چیزی دارد درونم رشد می‌کند، اما حالم برای خوشحال بودن خیلی بد بود. انگار زندگیم روی صحنه آهسته بود درحالیکه باقی دنیا با سرعت همیشگی پیش میرفت. تنها حرکتهای پرشتابم دویدن به سمت دستشویی بود. روزی چند بار سرم را بالای کاسه توالت می‌گرفتم و عق میزدم. هورمن‌هایی که انتظار داشتم دنیا را برایم زیبا کند، فقط روزی چند بار دل و روده‌ام را در حلقم می‌آورد. در عین حال که دلم برای آدم‌ها تنگ میشد، ازشان بیزار هم بودم. مخصوصن وقتی روبرویشان می‌نشستم. مخصوصن وقتی نمیفهمیدند چه حالی دارم. با همان انرژی قطره‌چکانی که داشتم فحش‌های قلمبه نثار آدم‌های زیادی کردم. با خیلی‌ها قطع رابطه کردم و راستش زیاد هم پشیمان نیستم. از قضا در این مدت حادثه هم کم نداشتیم که چپ و راست بر گوش ملت نواخته میشد. که تیر خلاصش همان شلیک دو موشک به هواپیمای مسافربری بود.
می‌دانستم که باید خودم را جمع کنم و لااقل وقتی روبروی دکترم می‌نشینم سعی کنم تصویر درستی از حال و روزم برایش ترسیم کنم. در آن هم ناتوان بودم. نتیجه‌اش اینکه چهارماه از این پنج ماه را داشتم تمام‌وقت کار می‌کردم. تا اینکه بدنم یکجا ترمز را کشید و سه روز در بیمارستان بستری شدم و بالاخره دکتر دو ماه برایم استراحت نوشت. حالا که سه هفته از آن دو ماه می‌گذرد، کم کم مه دارد خودش را از جسم و جانم جمع می‌کند. چشمم دوباره دارد دنیا را می‌بیند و پایم دوباره انگار روی زمین است.
.

جمعه، دی ۲۷، ۱۳۹۸

وطن

دلم می‌خواهد از مهاجرت بنویسم. از خود هجرت نه. از غم و هیجان سالهای اولش نه. از مهاجر بودن، مهاجر ماندن. میخواهم از ده سال، بیست سال، سی سال بعد از مهاجرت بنویسم. از دور از وطن زیستن، دور از وطن پیر شدن، دور از وطن مردن. از این کلمه سه حرفی بنویسم، از وطن.
دو سال پیش برای یک کنفرانس کاری در بلژیک بودم. یک جوان ایرانی که شک کرده بود من هم ایرانی باشم خودش را بهم معرفی کرد و وقتی مطمئن شد که هم‌وطنیم همانطور که انگلیسی حرف میزد پیشنهاد کرد که بعد از کنفرانس برای یک نوشیدنی مهمانم کند. شب که در بار همدیگر را دیدیم من فارسی حرف زدم و متوجه شدم فارسی را هرچند خیلی خوب، اما با لهجه زیاد صحبت می‌کند. گفت که مادرش اهل بلژیک است و اینجا متولد شده. مادرش سالهاست که خانه را ترک کرده و او و برادرش با پدر زندگی کردند و فارسی را همینطور یاد گرفتند. تا سه سال پیش یک بار هم ایران نرفته بوده. اما وقتی فهمیده شرکتشان دارد یک دفتر در ایران باز میکند خودش را به هر ضرب و زوری که بوده وارد آن بخش میکند و میرود ایران. دو سال در ایران زندگی و کار کرده بود تا باز با تحریم‌های تازه شرکتشان هم از ایران خارج شده بود و او هم به ناچار برگشته بود. 
گفت این دو سال زندگی در وطن بهتر از همه سالهای زندگیش بوده. خجالت کشیدم ازش بپرسم طبق چه قانونی ایران را وطن خودت حساب می‌کنی. اما گفتم خب تو که اینجا هم در وطنت هستی، نیستی؟ گفت اینجا بهم سخت نمیگذرد. ولی ایران یک جور دیگر خوش میگذشت. با همکارها، با بچه‌ها شمال رفتن‌ها، جوجه زدن‌ها، کنار خیابان بستنی خوردن‌ها، عرق‌خوری‌های یواشکی. گفت اینجا زندگی خیلی تکراری است. هیچ کس حرف جدیدی نمیزند. تفریحات حوصله سربرند. هر روز نه تا پنج سر کارم و شبها جلوی تلویزیون شام میخورم و آخر هفته ها میروم بار و سینما. همه چیز مرتب و بی‌هیجان و بی‌حس است. ایران یک جور دیگر خوش میگذرد. میدانی که چه میگویم؟
گفتم آره. میدانم. و هزار خاطره بهم هجوم آورد و بغض چنبره زد ته گلویم. اما قورتش دادم. کاری که در مهاجرت خوب درش استاد میشودی جمع و جور کردن احساسات است. قورت دادن بغض‌ها. کشیدن یک دیوار بین خودت و بقیه آدمها. دیواری که درونش خودتی و فیلمهای فارسی و عکسها و صداها و بوهایی که تو را مثل بند ناف وصل میکند به چیزی که وطن نام دارد.
دلت لک میزند برای صدای قدمهای عابران روی آسفالت سیاه میدان ونک صبح زود روز فردای انتخابات هشتاد و هشت. برای سکوت و بهتی که داشت همه را خفه میکرد. برای نگاه‌هایی که بین غریبه‌ها رد و بدل میشد. نگاههایی که نقب میزد به دلهای پردردمان. یک چنین روزهایی، وقتی در وطن نباشی خیلی تنهایی.
برخلاف تصور آنان که مهاجرت نکردند، تو در امان نیستی. تو از درد وطن در امان نیستی. فکر کن مادرت در بیمارستان در حال جان دادن باشد و تو، در کشوری دیگر ناچار باشی هرروز و هرشب مثل قبل زندگی کنی. آیا تو در امانی؟ آیا تو درد نمیکشی؟ آیا روزمره‌های زندگی مرفحت حکم شکنجه پیدا نمی‌کنند؟ فکر میکنی بعد از آنکه مادرت مرد، روزمره‌هایت طعم زجر آورشان را برایت از دست میدهند؟ نه.
مهاجر هیچوقت به جامعه هدف وصل نمیشود، آنطور که به وطنش وصل است. مناسبتهایش را یاد میگیرد، با سال نوی میلادی و درخت کریسمس خاطره پیدا میکند، آدمهای عزیزی را دوست می‌نامد، اما وطن مثل پدر و مادر آدم است. پدر و مادری که کنارشان بزرگ شدی. هیچ آدمی هرچند هم عزیز، جای آنها را نمیگیرد. هیچوقت عشقت نسبت بهشان کم نمیشود و رواست که از غم ندیدنشان دق  کنی. راستش را بگویم روزی که مهاجرت کردم این همه را نمیدانستم. دلم میخواست بروم به پاریس زیبا و نادیده‌ها را کشف کنم و خوش بگذرانم و جوانی کنم. که همینطور هم شد. پاریس خیلی خوش گذشت و اگر شرایط کشورمان طور دیگری بود من هم مثل اکثر همکلاسیهای خارجی دیگرم، بعد از درس برمیگشتم به کشورم. حتی اگر آن سالها نه، حالا که پدر و مادرهایمان دارند ناتوان‌تر میشوند و حالا که بچه‌ای در راه دارم برمیگشتم.
فکر نکنید ما اینجا منتظر نشسته ایم شما که در وطنی اوضاع را سامان دهی تا برگردیم. اگر امیدی داشتم که ایران سامان  میگیرد خودم آنجا بودم و داشتم برایش تلاش میکردم.
منت ایران بودنتان را سر ما مهاجران غریب نگذارید. در چنین روزهای سختی مثل پتک روی سرمان نکوبید که تو رفتی، تو حق حرف زدن نداری. من رفتم ولی برای اینکه اینجا دوام بیاورم نصف اعصابم را بی‌حس کرده ام.
من رفتم ولی حالم و نفسم به آنجا بند است.
 
 

یکشنبه، دی ۲۲، ۱۳۹۸

این همه غم که در دلم هست، جای تو را تنگ نمی‌کند؟

اینجا که من هستم زمستان ملایمی است. هوا بالای صفر درجه است. آسمان آبی است و هر از گاهی آفتابی شفاف خودش را از پنجره‌های قدی دو سر اتاق به داخل پرتاب می‌کند و روی چوب‌های نارنجی زمین و برگ‌ سبز گدان‌ها می‌نشیند و بعد از چند دقیقه خودش را جمع کرده و پشت ابرهای نازک و سفید پنهان می‌شود. اینجا که من هستم امروز روز خوبی است. به آشپزخانه می‌روم و در سنگین قابلمه چدنی را برمی‌دارم و بوی قرمه سبزی در خانه می‌پیچد. در قابلمه کنارش را بر می‌دارم و یک قالب کره کوچک می‌اندازم روی برنج‌های دم کشیده و بخار سفید تصویر کره‌ای که دارد آب می‌شود را تار می‌کند. اینجا که من هستم امروز روز آرامی است. از پنجره به کوچه ساکت و خلوت نگاه می‌کنم. دو بچه با دوچرخه از پیاده‌روی روبرو رد می‌شوند و صدای خنده‌شان در فضای خالی خیابان می‌پیچد.
اینجا که من هستم غمی فراگیرتر از غم باران نیست و حال خوب مردم بسته است به آفتاب. احساس مردم اینجا مرزهای محدودی دارد. اینها چه می‌دانند ما شب توافق هسته‌ای چجور شادی را تجربه کردیم. اینجا که من هستم حجم دردی که مثل یک ویروس واگیردار خانه به خانه همه را مبتلا کند فقط در ادبیات قابل تصور است.  اما در آن سرزمین دور غم مثل هوا همه شهر را دربرگرفته است و آدم‌ها در درد غوطه می‌خورند.
اینجایی که من هستم غم و شادی کمتر مخلوط می‌شوند. اما آنجا اشک شوق و درد اغلب درهم حل می‌شوند. مثل اشکی که یک زن سی ساله وقتی برای اولین بار پایش را در استادیوم فوتبال می‌گذارد می‌ریزد. مثل اشکی که همه ما همراهش ریختیم.
 
دست می‌گذارم روی شکمم تا کمی حرف بزنم. اولین شبی که دستم را روی شکمم گذاشتم و شروع کردم به حرف زدن خوب یادم هست. با همکارهایم برای جشن آخر سال رفته بودیم به بازی فرار از زندان. برای پیش رفتن در مراحل بازی باید چهاردست و پا از تونل تاریک و بلندی رد می‌شدیم، با طناب از پنجره پایین می‌پریدیم و از نردبان فلزی بالا می‌رفتیم. این درحالی بود که بارداری پرخطری داشتم و دکتر هشدار داده بود که باید استراحت کنم و حتی‌الامکان پله هم بالا پایین نکنم و حتی پیاده‌روی‌هایم آهسته و آرام باشند. شب که به خانه برمی‌گشتم دستم را گذاشتم روی شکمم و زیرلب گفتم "نترسی مامان، چیزی نبود. بهش میگن ماجراجویی. زندگی پر از ماجراجوییه. باید آماده باشی"
امروز دستم را می‌گذارم روی شکمم و می‌گویم "اینجایی که ما هستیم امروز روز خوبی است. اشکهایی که مامان می‌ریزد برای آن جای دور است. برای سرزمین آفتاب و احساس. جایی که درد و شادی مردمش واقعی‌تر است و شور زندگیشان بیشتر. اشک‌های مامان فقط برای مسافران هواپیمایی که با موشک در هوا منفجر شد نیست. اشک‌ها برای همه خاطرات بدی است که هرروز با خاطرات بدتر جایگزین می‌شوند. تو اما نترس. به این درد سیال، به این جدا افتادگی از امروز و اینجا، می‌گویند زندگی در غربت. باید آماده باشی"
.
 
 
 

دوشنبه، آبان ۲۰، ۱۳۹۸

خروج نه چندان باشکوه از دنیای ماشینی

هوا دارد سرد می‌شود. یک سال نشده که به این خانه آمدیم. پنج ماه نشده که کار جدیدم را شروع کردم. اما کم‌کم هردویشان در من رسوخ کردند. آفتاب‌های تند اتاق نشیمن باریک و بلند دیگر فقط کفپوش چوبی را سرخ نمی‌کنند، انگار از پوست و گوشت من هم می‌گذرند و تا مغز استخوانم را گرم می‌کنند. 
بر خلاف همه شغل‌های قبلیم، هرروز سر و کارم با آدم‌هاست. آدم‌هایی که در اتاق مشاوره روبرویم می‌نشینند و از آرزوهایی می‌گویند که سقف خیلی کوتاهی دارند. آدم‌های خسته‌ای که اغلب ناامید و کم‌انرژی هستند و روبه رویشان سیاهی وهم‌ناکی به اسم آینده است و به دنبال کوره چراغی راه به اتاق‌های کوچک و سرد و نمور مشاوره من پیدا کرده‌اند. همه تلاشم را می‌کنم که دستشان را بگیرم و از جایی که هستند بکنم و ببرم بالا تا تصویر کلی زندگی را گم نکنند. سعی میکنم نشانشان دهم که جایی که امروز هستند، فقط یک نقطه از کل زندگی است، یک نقطه سخت. ولی قرار است ازین نقطه سخت رد شوند. قرار است به اولین پله کوتاهی که اسمش را امروز هدف می‌گذارند برسند و آنجا پایان ماجرا نیست. آنجا تازه پله‌های بعدی خودشان را نشان می‌دهند و کمک می‌کند از امروز و سختی‌هایش دور و دورتر شوند. 
گاهی داستان‌هایشان در هم تنیده می‌شود. انگار هر کدام ادامه آدم پیش از خودند، ادامه رنج پایان‌ناپذیر انسان. 


.


پنجشنبه، اردیبهشت ۱۹، ۱۳۹۸

و قسم به قلم

از شونزده سالگی یادداشت‌های روزانه می‌نوشتم. اما نوشتن وبلاگ رو از بیست و یک سالگی با یاهو 360 شروع کردم. نقطه سرخط وبلاگ سوم منه و نوشتن تنها عادت زندگیم بوده که از شونزده سالگی تا امروز همراهم مونده. یه دوره‌هایی از زندگی مثل اسب ورزش می‌کردم، یه دوره‌هایی مثل بنز کار می‌کردم، یه روزهایی تصمیم گرفتم هنرمند بشم، اما خب هیچ کدوم دوام نداشته. کارم رو که صدهزار بار عوض کردم، اما نوشتن همیشه مثل یه عضو بدنم همراهم بوده. 
امروز می‌تونم به جرئت بگم نوشتن بزرگترین علاقه منه، قشنگ‌ترین بخش زندگی منه. و اصلن مهم نیست که بعد از این همه سال یک کتاب هم ندارم. حتی همینجا هم همیشه گمنام نوشتم و بیشتر خواننده‌های وبلاگم نمیدونن اینا ردپای کیه. مهم برام اثریه که نوشتن روی من و زندگی من گذاشته.
نوشتن از غم‌ها، زخم‌ها، سختی‌ها و هیجانات خفه کننده، باعث شده که جای همه اینا توی وبلاگ بمونه. وبلاگه مثل یه الک، غم‌هام رو از بقیه زندگیم جدا کرده. در مجموع نوشتن منو آدم شادتر و شسته‌رفته‌تری کرده. و این برام خیلی ارزشمنده.
دارم یه دوره آنلاین می‌گذرونم درمورد تراپی از طریق هنر. منطق پشتش اینه که اگه غم‌ها، خشم‌ها و نفرت‌هات رو بتونی با ابزارهای هنری بروز بدی و وقتی به نتیجه نگاه کنی یه اثر هنری زیبا ببینی، با خودت و همه احساساتت به صلح می‌رسی. دیدم نوشتن برای من همین بوده. باعث شده من از بدترین اتفاقات زندگیم هم یه یادگاری زیبا داشته باشم. قشنگترین نوشته‌هام رو وقتی نوشتم که داشتم در دلتنگی و غم و درد دست و پا می‌زدم. حالا می‌خونمشون و یه لبخند روی لبم می‌شینه.
خوشحالم که روز اول وبلاگ نوشتن رو امتحان کردم. و امیدوارم همینجور به امتحان کردن راه‌های مختلف ادامه بدم و همچنان از محو شدن، معمولی بودن و شکست خوردن نترسم.
.
 
 

دوشنبه، اردیبهشت ۱۶، ۱۳۹۸

سی و چهارمین اردیبهشت زیبا

مثل هر سال، روز تولدم قشنگ‌ترین روز سالمه. فکر کنم دلیلش اینه که اصلن فکر نمی‌کردم این شکلی باشه. یعنی هیچ وقت حدس نمی‌زدم سی و چهار سالگی اینجایی ایستاده باشم که الان هستم. زندگیم رو به کارهایی بپردازم که دوست دارم. که برای اولین بار خودم و واقعن خودم مرکز دنیام نشسته باشم و دست همه عالمو بریده باشم ازش.
زندگی خودمو بکنم، به همه احساساتم میدان بدم برای بروز، همه‌شون رو جشن بگیرم و مهمتر از همه، خودمو برای خودم بودن سرزنش نکنم.
چی بیشتر ازین می‌تونستم برای امسال آرزو کنم؟
.
 

جمعه، اردیبهشت ۱۳، ۱۳۹۸

دور از چشم دنیا*

نمی‌دانم چرا خواب‌هایم پر از احساسات غلو شده‌اند. خواب‌های افسارگسیخته بی‌رحم،  پر از دلتنگی، پر از جنون، انگار با من لجبازی می‌کنند. هرچه در بیداری ساخته‌ام در خواب درآنی به باد می‌رود. درست هر وقت در بیداری همه چیز سرجایش است، درست وقتی خوشبخت و کاملم، در خواب به مرزی از دلتنگی و جنون می‌رسم که حتی مطمئن نیستم در بیداری وجود داشته باشد. احساس‌هایم درخواب برخلاف بیداری فانتزی‌های کلیشه‌ای نیست، سیل است. وحشی و بی‌رحم. خودم را غوطه‌ور می‌کند و زندگی‌ام را بر باد می‌دهد و درست آنجا که دارد جانم را هم می‌گیرد بیدار می‌شوم.
صبح روز بعد از سیل خبری نیست، اما من سر تا پا در لجنم، و زندگیم و هرچه که ساخته بودم در نظرم کوچک و حقیر است و خودم هرچند که پایم روی زمین است، اما هنوز احساس غوطه‌وری می‌کنم. 
.
بعد نوشت. 
این شعر رو امروز تو صفحه گیتا گرکانی دیدم که گفتم بذار منم از خواب‌هام بنویسم.
 
شب‌ها می‌آیی
دور از چشم دنیا
و من هر روز
وجودی دوباره‌ام
نیمی در بیداری
نیمی در خواب
روحی بی‌وطن
قلبی آواره