‏نمایش پست‌ها با برچسب روز به روز. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب روز به روز. نمایش همه پست‌ها

پنجشنبه، اردیبهشت ۱۴، ۱۳۹۶

بهار توبه شکن می‌رسد چه چاره کنم*

پارسال روز تولدم از صبح تا عصر روی چمن‌ها پیک نیک کردیم. هوا بی‌نظیر بود و فضا سبز و بزرگ و خلوت. از نظر خودم تولد کاملی بود. مخصوصن که سه نفر از دوست‌های پاریسم اینجا بودند و هیچ چیز بیشتر از این نمی‌توانست در روز تولدم خوشحالم کند. درست یک ماه بعدش زمین خوردم و زندگیمان کن فیکن شد. سی و یک سالگیم سخت بود. پر از درد و اشک و ناامیدی. دو ماه بیمارستان و سه تا عمل جراحی و توانبخشی و افسردگی. ده ماه طول کشید تا به زندگی برگردم. هیچ چیز مثل برگشتن به کار به روحیه‌ام کمک نکرد. هم غم انگیز است که تا چه حد برده کارم، هم خوشحال کننده‌است که چقدر کارم را دوست دارم یا به اصطلاح بهم می‌سازد. 
دو روز دیگر سی و دو ساله می‌شوم و می‌توانم بگویم هرچند یک سال از برنامه‌های کاری و زندگی و سفر عقب ماندم، هرچند که دستم کامل خوب نشد و نمی‌شود، اما من امروز رعنای کامل‌تری هستم. انگار یک نفر چهارطرف وجودم را کشیده باشد، بزرگ شده‌ام. قد کشیده‌ام. دنیا را از آن بالا می‌بینم. قانون نانوشته‌ی جاودانگی زندگی اصالتش را برایم از دست داده و این حقیقت دمای وجودم را پایین آورده. نمی‌دانم چطور بگویم که شبیه افسردگی‌ نباشد. اعتمادم را به همه چیز از دست داده‌ام. به زندگی. به عشق. به کار. می‌دانم که همه چیز در یک لحظه می‌تواند از دست برود. همه چیز. و شگفت آور اینجاست که حال امروزم را بیشتر دوست دارم. نمی‌خواهم به قبلش برگردم. 
هر سال روز تولدم خوشحال‌ترین و خوشبخت‌ترین بودم و زندگی جاودانه‌ام را از صمیم قلب جشن می‌گرفتم. امسال این حس هم مثل قبل نیست. تولدم بیشتر شبیه یک خبر است، یک اتفاق خوب کوچک. خبری که در لیست اخبار می‌خوانی و یک لبخند گوشه لبت می‌نشاند. لبخندی که بعد از چند ثانیه محو می‌شود. اگر از من بپرسید این برازنده‌ترین راهِ جشن گرفتن زندگی است.  
.
*حافظ

یکشنبه، فروردین ۱۳، ۱۳۹۶

زندگی شاید همین باشد*

امروز مثل یک زن خوشبخت در یک شهر معتدل و آفتابی زندگی کردم.
زیر آفتاب با شوهرم قدم زدم. خرید سوپرمارکتی رفتم. لباس اتو کردم. ظرف شستم. فقط سه تا ایمیل کاری نوشتم. تمام تابلوهای نقاشی را از دیوار جمع کردم. یک پارچه بزرگ اتو کردم که بجای تابلوها بکوبم به دیوار و خیلی کارهای دیگر.  
رسیدگی به خودم و خانه حالم را خوب می‌کند اما معمولن همین را هم از خودم دریغ می‌کنم. کاش هرروز مثل امروز بود.
.
*سهراب

یکشنبه، اسفند ۲۹، ۱۳۹۵

روز از نو

راستش غبطه می‌خورم به این همه حال و هوای نوروز که مردم دارند. خانه تکانی و هفت سین‌های خوشگل و لباس‌های تازه و آرایش و پیرایش دم عید. دچار یکجور بی‌تفاوتی فلسفی نسبت به همه جای زندگی شدم که از پدرم به ارث بردم. مامان بهش می‌گفت کوه یخ. میگفت من بیچاره دارم با یک کوه یخ زندگی می‌کنم، نه برایش مهم است چه بپوشد، نه مهم است چی بخورد نه مهم است در کدام بیغوله‌ زندگی کند، نه نوروز می‌داند چیست نه روز مادر نه هیچی. البته بابا شیک هم می‌پوشد و سر سفره هفت سین هم می‌نشیند و با یادآوری اطرافیان هدیه روز مادر هم به مادرش می‌دهد. اما به هیچ کدامشان اعتقاد ندارد. برای هیچ کدامشان ذوق و شوق ندارد. از هیچ کدامشان لذت نمی‌برد. من هم دقیقن همین‌طورم. یا شاید اخیرن این‌طور شدم. 
در هر صورت دلم می‌خواهد برای سال جدید رزولوشن تعریف کنم و اتفاقن رزولوشنم این است که یخ خودم را آب کنم. که کمی هم بروم دنبال هفت سین چیدن و قشنگ کردن خانه و دلبر کردن خودم و کارهای ساده‌ای که سر آدم را گرم می‌کند و شاید زداینده غم‌های فلسفی باشند. 
.

پنجشنبه، دی ۱۶، ۱۳۹۵

سال نو

پنج روز از سال جدید میلادی می‌گذرد و من بارها این صفحه را باز کردم که از سالی که گذشت بنویسم، اما نتوانستم. سال 2016 گذشت درست مثل سال‌های قبل‌ترش اما من همراهش نیامدم من گیر کردم در همان لحظه‌ای که غافلگیرم کرد. احساس می‌کنم بخشی از من در سالی که گذشت مرد. بخشی از من سال جدید را هرگز ندید. و باقیمانده نیمه‌جانِ سوگوارم را همه با منِ قبلی اشتباه می‌گیرند، با من کامل. 
این همان چیزی‌ است که در سال گذشته یاد گرفتم. که ممکن است بخشی از ما بمیرد، یا برود توی کما. که شاید مجبور شوی برای پاره‌ای از خودت سوگواری کنی، خودت را دلداری دهی، سعی کنی بدون آن بخش از خودت به زندگی ادامه دهی. سخت هم هست غم از دست دادن خود. یادش نگرفتیم هیچ وقت. هنوز وقتی یک دوست از همه جا بی‌خبر می‌پرسد "چه خبر؟" پیش از هر کلامی اشکم می‌آید.  همه برایم صبر آرزو می‌کنند. می‌دانم که صبر چیزی را عوض نمی‌کند. زمان به عقب بر نمی‌گردد. با همان سرعت همیشگی پیش هم می‌رود. سال‌های تازه از راه می‌رسند چه با من، چه بدون من. این حقیقت بولد این روزهایم است. 
رزولوشن سال تازه هم اینکه زندگی را کمتر جدی بگیرم. 
.

دوشنبه، مهر ۲۰، ۱۳۹۴

من و آفتاب و آدمهایم

ازدواجمان بطور جالبی مصادف شد با تغییرات بزرگ شغلی برای هر دویمان. و این شد که زندگی مان با ازدواج، البته تصادفن، حقیقتن وارد مرحله جدیدی شده. عروسی هم خوب بود. خیلی خوش گذشت. با تقریب خوبی همه آدمهایی که دوست داشتم همراهم بودند، حالا یا حضوری یا با تلفن و اسکایپ.
هرچه بیشتر میگذرد بیشتر میفهمم که چقدر آدم-دوستم و چقدر آدم-دوستی م اغلب بعلت دوز نامناسب معاشرت ها مهجور واقع میشود و دلتنگی ببار می آورد. دست کم حالا مطمئنم که زمان چاره دلتنگی نیست. چاره ای که برایش اندیشیدم این است که زیاد بروم ایران. تجربه دو ساله زندگی کارمندی اینقدر وحشتناک بود که قدر آزادی کارآفرینی را بدانم. تصمیم گرفتم تا میتوانم بروم ایران و تا میتوانم طولانی آنجا بمانم. کار شرکتم هم در ارتباط با ایران است و یک سری کارها را فقط از آنجا میتوانم پیش ببرم که خودش خیلی خوب است. 
کلن ماهی که گذشت خیلی خوب بود. دو هفته اولش ایران بودیم. هفته سوم برلین و هفته پیش در سواحل یونان، که بجز صبح تا شب زیر آفتاب لم دادن و کتاب خواندن، مطلقن کار دیگری نکردیم و پی بردیم که بیست و چهارساعت چقدر میتواند نرمالو و دل انگیز کش بیاید. 
.

چهارشنبه، مرداد ۲۸، ۱۳۹۴

کِش آمده ترین چهار سال عمرم

از سالگردهایی که همیشه یادم میماند، سالگرد مهاجرت است. فردا میشود چهارسال. نمیدانم چطور توصیف کنم مهاجرت را. موجود غریب و جذابی ست که بمحض خروج از سرزمین مادری آویزان گردنم شد. ابتدا او را سفت بغل کردم و سعی کردم به حیات خودم ادامه دهم. اما بعد از مدتی دیدم بدجوری جلوی دیدم را گرفته و دست و پایم را بسته. سعی کردم بگذارمش زمین که آن هم خودش آسان نبود. پس از ماه ها تقلا، با سلام وصلوات مهاجرت را از گردنم باز کردم و گذاشتم زمین. اما چنگ زد و گوشه دامنم را گرفت و همچنان همه جا دنبالم آمد. حضور غریبه ایست که همیشه و همه جا هست وهیچ وقت هم آشنا نمیشود. با گذشت زمان قد میکشد و چهره عوض میکند، اما دوست آدم نمیشود. حالا بعد از چهارسال کمی با مهاجرت راحت ترم. در حضورش لم میدهم روی زمین و پایم را دراز میکنم. قبلترها خیلی عصا قورت داده و بی آسایشم میکرد. مثل اولین باری که خانه مادرشوهر بودم و از قضا چند شب هم آنجا ماندم. همه چیز عالی بود، مرتب و مهربان و به به و چه چه، اما در تمام عکسها عصا قورت داده و بی آسایشم. انگار مهاجرت از گردنم آویزان باشد. معلوم است میخواهم زودتر همه بخوابند و من در اتاق را پشت سرم ببندم و بهش تکیه کنم و یک نفس عمیق بکشم. مهاجرت اما موجودی ست که در چنین شرایطی هم چشمت را که باز کنی، میبینی چهارزانو روی تختت نشسته.
باید یک کتاب چاپ کنم با عنوان "چطور مهاجرت خود را قورت بدهیم؟"
.

شنبه، خرداد ۳۰، ۱۳۹۴

خوشحال هستم، از برلین

خیلی مشغول شدم. میدانید، حفظ تعادل کار و زندگی هنری ست که من ندارم. وقتی سرم خلوت است شروع میکنم با هر دست ده تا هندوانه برداشتن. یک آتشفشان انرژی درونم سرباز میکند. اولش هم انگار هر ده تا هندوانه را میتوانم با دستم لمس کنم و فکر میکنم اوه، دارد میشود. پیشتر که میروم اینقدر همه چیز پخش و پلا و نامنظم میشود که تمام وقت و انرژیم به چه کنم میگذرد و از همان یک هندوانه هم جا میمانم. حالا بعد از این همه سال فهمیدم که باید یک جایی شور انقلابی م را مدیریت کنم و بگویم نخیر، شما فعلن همان ها که زاییدی بزرگ کن، بقیه پیشکش. 
در همین راستا کلاس آلمانی را دو ماه تابستان تعطیل میکنم. کارهای عروسی را به سروسامان میرسانم، بعد هم میچسبم به کار شرکت. در مورد شرکتم یک دنیا حرف دارم که بزنم، اما از طرفی زود هم هست. یعنی واقعه اینقدر تازه است که حرفی هم برای گفتن نیست. اما همچنان خیلی خوشحال و راضی و امیدوارم. مخصوصن که باید با ایرانی ها کار کنم و این خیلی مشعوفم میکند. اینقدر آمادگی و برگزاری جلسات و معاشرتهای کاری با ایرانی ها برایم آسان تر و لذت بخش تر است که نمیتوانید حدس بزنید. یعنی مانده تا بفهمیم چقدر ما ایرانی ها بهم شبیه هستیم، هرچند اغلب ازهم ابراز انزجار میکنیم. و چقدر اطلاعات از هم دیگر داریم و چقدر مشتمان برای هم باز است و حتی در یک مکالمه ده دقیقه ای فارغ از موضوع، همان انتخاب کلمات طرف برایمان معلومش میکند. 
خیلی دلم میخواست وبسایت شرکت را اینجا میگذاشتم، اما تازه خبردار شدم که وبسایت هایی که با وردپرس هاست میشوند در ایران خوب باز نمیشود. هنوز نمیدانم راهی هست یا باید یک دمین دیگر برای ایران بخرم. (راهنمایی میکنید؟) 
چرا وقت برای نوشتن ندارم؟ موضوع همان ده تا هندوانه است.
.
بعد: اگر نمیدانید عروسی گرفتن چقدر دنگ و فنگ دارد و چقدر برنامه ریزی میطلبد، بدانید. 
.

دوشنبه، اردیبهشت ۲۸، ۱۳۹۴

سفرنامه

سفر بودیم. کنار رودخانه الب بین آلمان و جمهوری چک. ازین سفرهای ورزشکاری طبیعت دوستانه. البته اگر به من بود کل سه روز را کنار رودخانه روی چمن ها بساط میکردم و کتاب میخواندم و هراز گاهی تنی به آب میزدم. اما حتی دو ساعت هم نتوانستیم کنار رودخانه یا هیچ کجای دیگر بنشینیم. چرا؟ چون تمام مدت داشتیم مثل تارزان کوه و جنگل و رودخانه را در مینوردیدیم. درعوض روز شنبه رکورد خودم را در فعالیت بدنی متوالی در یک شبانه روز شکستم. چطور؟ ده صبح یک قایق پارویی اجاره کردیم و در رودخانه تا نقطه موعود و برخلاف جهت باد پارو زدیم. بعد فکر نکنید باد مهم نیست ها، خیلی مهم است. علاوه براینکه زورمان را کم میکرد، نوک قایق را هم کج میکرد و گاهن ما چند دور دورخودمان میچرخیدیم. خلاصه اینکه مسیر یازده کیلومتری سه ساعت و نیم طول کشید. قایق را که با آخرین زورهای دستهای بیچاره مان از رودخانه کشیدیم بیرون دوتا دوچرخه کوهستان برایمان آماده بود. (به آلمان خوش آمدید، از لحاظ برنامه ریزی و این حرفها)
خوبی ش این بود که هر روز یک دوچرخه تازه میگرفتیم. من اگر یک روز کامل با یک دوچرخه برانم، فردایش حتی قادر نخواهم بود یک لحظه روی زین بنشینم. اما زین که عوض بشود یک جای دیگر را فشار میدهد که از سواری دیروز دردناک نیست. (چطور از ب.ا.س.ن خود مراقبت کنیم). خلاصه دو ساعت و نیم هم با دوچرخه کنار روخانه رکاب زدیم، که بعلت جدی نگرفتن نقشه، نیم ساعتش از کوه های جنگلی سردرآوردیم و کل فعالیت پنج ساعت قبل یک طرف، آن نیم ساعت دوچرخه در مسیر باریک شیبدار پر از کلوخ یک طرف دیگر. شنبه آیا به همینجا ختم میشود؟ خیر. دو ساعت کوه نوردی یا بعبارت درست تر "راهپیمایی در کوه" را هم بهش اضافه کنید. 
بعد این درحالی ست که هیچ کلمه ای به اندازه "ورزش" در زندگی از من دور نیست. اگر از من بخواهید خودم را به یک حیوان تشبیه کنم بیشک میگویم "تنبل". حتی بارها وسوسه شدم یک تنبل بعنوان حیوان خانگی بخرم، بسکه درکش میکنم.
فعالیت مورد علاقه ام پیک نیک زیر سایه درخت است. از پله بدم می آید و عاشق آسانسورم. وقتی چمدان دارم حتمن تاکسی میگیرم و ماشین شخصی دوست دارم. 
البته اینطور نیست که کلن ورزش دوست نداشته باشم، ورزشهای نرم و یواش را خیلی دوست دارم. مثل شنا و یوگا. مدل شنا کردنم هم شبیه پیاده روی ست. آرام و بی خیال و ولو. در برلین هم همینطور دوچرخه سواری میکنم. نیم ساعت رکاب میزنم، یک ساعت در یک کافه مینشینم کتاب میخوانم.
خلاصه اینکه چطور میشود با سید که هستم میپرم روی دوچرخه و از کوه و تپه می دوم بالا و پایین، خودم هم نمیدانم. واقعن نمیدانم. پارسال تابستان هم رفته بودیم یونان و با دوچرخه رفتیم یک روستایی که دقیقن نوک یک کوه بود. پایین که آمدیم به هرکه گفتیم ما با دوچرخه رفتیم فلانجا پرسیدند چطوری؟! روز بعدش هم من اولین سفر بین شهری با دوچرخه را تجربه کردم. البته شهرش خیلی نزدیک بود. فکر کنم رفت و برگشت پنج شش ساعت بیشتر نشد. اما بهرحال، اولین ها را همیشه آدم یادش میماند. 
.
امشب میپرم تهران. یک سری آدم باید برای کارم ببینم. مراسمجات عروسی را هم باید برنامه ریزی کنم. آدم فکر نمیکند عروسی گرفتن چقدر کار دارد. اما دارد. 

سه‌شنبه، اسفند ۰۵، ۱۳۹۳

زمستانه

یک. گلودرد دارم.
مشکل زمستان اینجا این است که عملن لنگش را در شش ماه از سال دراز میکند. شخصن ترجیح میدهم زمستانهای شدیدتر اما کوتاهتری را تجربه میکردم. میدانم هنوز چله زمستان یم و تا بهار حتی از روی تقویم هم یک ماه مانده. اما اینقدر زود سرما شروع میشود و اینقدر "گرما" خودش را جمع میکند در دو سه هفته وسط تابستان فقط، که آدم مرض زمستان-بس میگیرد.
از صبح که بیدار شدم دودل مانده بودم که کار کنم یا اعلام بیماری کرده و به تختخواب برگردم. تا ساعت یازده یکجوری خودم را پشت میز نگه داشتم. مثل همیشه. نه استراحت کردم و نه کار درست و حسابی. یک جلسه داشتم که از فرط بیحالی از خیر نکاتی که از قبل یادداشت کرده بودم گذشتم  و به ادای جمله معروف "من اینبار اخبار زیادی ندارم" بسنده کردم. ساعت یازده تصمیم گرفتم به این وضعیت مضحک پایان بدهم و ایمیل کذایی "من مریضم" را برای مدیرم ارسال کردم  هرچند صددرصد صادقانه نبود و بهتر بود میتوانستم بنویسم "من بیحال هستم". بهرحال این پست را از تختخواب برایتان مینویسم.
دو. نقل اقوال.
در مصاحبه ای یک نفر از فرد نامعلومی نقل کرد که زنددگی کاری انسان مثل دوی ماراتن است. فکر نکن با درسهایی که انتخاب کردی بخوانی یا نخوانی، با اولین شغلی که قبول کردی و با عملکرد اولین پروژه هایت، زندگی کاریت را ساختی و تمام شد. البته قبول دارم که این حرف برای آدمهای مختلف متفاوت است. مثلن درصد بالایی از کسانی که در هجده سالگی رشته دندان پزشکی را انتخاب میکنند، همان لحظه همه زندگی کاری شان را بنا کرده اند. این درصد برای رشته های مهندسی و مدیریتی و علوم اجتماعی کمتر میشود. برای هنردوستان و هنرمندان از آن هم کمتر.
در هرصورت نگاه ماراتنی به زندگی کاری بهم آرامش میدهد. البته که تک تک قدم ها مهم هستند و مرا به آنجایی که دوست دارم میرسانند، اما نباید نگران باشم اگر از قدم اول خط پایان را نمیبینم و یا دقیقتر، حتی نمیدانم از چجور جایی دوست دارم سر در بیاورم. بهتر است روی قدم های کوچک امروز تمرکز کنم و به قدم های کوچک فردا فکر کنم.
سه. دیدار یاران.
فوریه را به دیدن دوستان دور گذراندم. یک آخر هفته در لندن و یکی در پاریس. میدانید، بنظرم استحقاق این را داشتم که به دیدن دوستانم بروم و تصمیم قاطع گرفتم ازین به بعد بیشتر منابعم را برای سفرها و پروژه ها و برنامه هایی صرف کنم که برایم لذت بخش است. حالا هزاربار به پاریس سفرکنم درحالی که هنوز خیلی شهرهای زیبای دیگر اروپا را ندیدم؟ باکی نیست. فرانکفورد و زوریخ هم به دلایل مشابه در لیست مقاصد سال تازه ام هستند، اما ترجیجن وقتی که زمستان لنگ و پاچه اش را کمی از زندگی مان جمعتر کرده باشد.
.

یکشنبه، آذر ۲۳، ۱۳۹۳

هنوز یک گوشه ای آن بالاها معلق م.

اینقدر دارم سیروسلوک میکنم اینروزها در باب روان شناسی و خودشناسی و این حرفا، اینقدر هرروز و شبم ماجرا دارد که رسمن جا مانده ام. یک درفت طولانی و شلخته من باب روانشاسی و آداب معاشرت دارم که حیفم میآید پابلیشش کنم. بس که بد گفتمش. از طرفی دچار احساس گناهم چون پست های اخیر فقط پاره ای نک و ناله جانسوز است درحالی که زندگی آنقدر هم خاکستری نیست. 

خلاصه اش اینکه خوبم. هرچند زیاد هم مطمئن نیستم خوب باشم، اما بهرحال. مطمئنم که ماکسیمم دوسال کارم را نگه میدارم. یعنی میدانم که این کار، مناسبم نیست. خیلی علمی و مسلط هم صحبت میکنم. سه چهار ماه گذشته را مثل بنز داشتم کتاب روانشانسی میخواندم و سخنرانی گوش میکردم و خودم را مثل یک موجود آزمایشگاهی زیر یک ذره بین مشاهده علمی میکردم.
اما یکی دوسال مجبورم بکارم ادامه دهم چون یک قرضی دارم که باید بپردازم. شاید هم قرض را بهانه کردم و دلم میخواهد آزمایشم را تکمیل کنم که آیا میتوانم میزان استرسم را کنترل کنم؟ می توانم افسار این احساسات افسارگسیخته را یک جور بدست بگیرم؟ اگر بشود ارزشش را دارد. هرچند خیلی دارم از جان و روانم خرج میکنم اما بی شک ارزشش را دارد. مدت هاست در معاشرتهای کاری و حتی دوستانه ام احساس ناتوانی میکنم. همیشه یک مرگی م هست که کنترلش دست خودم نیست. یک موجودی درونم جفتک می اندازد که نمیشناسمش. دیده نمیشود، شنیده نمیشود، فقط جفتک میاندازد. نمیتوانم پیش بینی اش کنم. نمیتوانم درکش کنم. آزارم میدهد و من هم تحمل میکنم. مدتی ست اما اینقدر محکم میزند که دارم آشکارا و بلندبلند زار میزنم. نتیجه اینکه به رسمیت شناختمن بالاخره. افتاده ام دنبال راه حل، از روان-شناس گرفته تا کتاب و ذره بین. حس میکنم دارد جواب میدهد. میخواهم پی اش را بگیرم. 

کم کم دارم میرسم به آن مرحله آلمانی فهمی که میتوانم در مهمانی های آلمان-زبان شرکت کنم. آن جایی هستم که از هر ده موضوع صحبت، هشت تا را میفهمم. اما حرف نمیتوانم بزنم با سرعت مکالمات مهمانی. کلن در سه چهار ساعت شاید سه چهار جمله بگویم آن هم به انگلیسی. یعنی اگر موضوع طوری باشد که نتوانم جلوی زبانم را بگیرم انگلیسی نظرپراکنی میکنم. هرچند هنوز مرحله ی راحتی نیست، اما خوشحالم. سید کم کم میتواند به جمع ارتباطات قبلی ش برگردد. این مدت خیلی ملاحظه ام را میکرد. حالا حس میکنم آماده ام که وارد جمع های آلمانی زبان شوم. 
.

چهارشنبه، آذر ۱۲، ۱۳۹۳

ا ض ط ر ا ب

بیماری استرسم تغییر شکل داده. اولش برای استرسهایم دلیل داشتم. مثلن سفر فردا، جلسه هفته آینده، آمدن رئیسم و چه و چه و چه. حالا اما بی دلیل دچار استرس م. یعنی درونی شده. رسوب کرده در عمق وجودم، نفوذ کرده تا مغز استخوانم، میدانید؟ هفته پیش مثلن که خوش و خرم مشغول گذراندن دوره آموزشی بودم. نه جلسه ای و دعوایی، نه پرزنتیشنی، نه سفردرسفر، حتی مدیرم هم مرخصی بود. من اما همچنان از استرس داشتم خفه میشدم. روی هیچ کاری بیشتر از ده دقیقه نمیتوانستم تمرکز کنم. هی دلشوره. هی استیصال. کلن یک حال چه کنم چه کنمی داشتم که نگو. حتی برای شام دلم نمیخواست از اتاق هتل بیایم بیرون. سه شب من از پنج تا ده تک و تنها چپیدم گوشه اتاق ده متری و گاهی کتاب خواندم فقط. حتی روشن بودن تلویزیون استرسم را زیاد میکرد. این روزها روشن بودن موبایل هم بهم استرس میدهد. کلن امکان دیدن آدم ها، یا شنیدن صدایشان مضطربم میکند. هرچه جدا افتاده تر، فراموش شده تر، آرامتر. 
در همین راستا مدتی ست پیش یک روانشناس ایرانی میروم. خوبی ش این است که زبانم را میفهمد. بدی ش این است که ریشه تمام مشکلات را میخواهد در بچگی آدم پیدا کند. هی میخواهم بگویم خانم جان این بلایی که درین سه سال، مهاجرت سرمان آورد کل بیست و شش سال قبلش فراموشمان شده ولله. هی برمیدارد گذشته آدم را هم میزند. مثلن اگر هفته پیش شما از من میپرسیدید دوران کودکی خود را چگونه گذراندید؟ میگفتم عالی. اصلن جز خاطرات خوش و خرم چیزی یادم نبود. اما بلطف خانم روان شناس جلسه آخر چنان نبش قبری از خاطرات کودکی م کردم، که بدبختی های امروزم بکل فراموشم شد. نشسته بودم غصه بیست و پنج سال پیشم را میخورد. جالب اینجاست اولش که گیر داده بود یک خاطره بد از بچگی ت تعریف کن، من هرچه فکر میکردم یادم نمیامد. بعد گفت خب خاطره خوب تعریف کن. سه چهارتا خاطره خوب که تعریف کردم تازه خاطرات بد یکی یکی پیدایشان شد. ترسم ازین است که کلن برنامه ای بجز کشف ریشه نداشته باشد. حالا ریشه استرس من هرکجا که هست باشد، چطور من امروزم را به فردا برسانم؟ یک درمانی، دارویی، تمرینی. لطفن. 
.
بعد. این کتاب را دارم میخوانم در راستای اینتگریت نشدن در محیط کاریم. خیلی کتاب خوبی ست. به کلی کشف و شهود در مورد خودم رسیدم که شاید بعد در یک پست جدا مفصل بنویسم. 
Quiet: the power of introvert in a world that can't stop talking




شنبه، مهر ۱۹، ۱۳۹۳

صد زن زاییدم و آبستنم هنوز

هوا تاریک و روشن غروب است. امروز از صبح غروب بوده تا حالا. از صبح زیر پتو بوده ام تا حالا. چای نوشیدم و چرت زدم و چرت زدم و چای نوشیدم. دو هفته ای که گذشت خیلی شلوغ بود. هرروز سعی میکردم به فردا فکر نکنم. تصور آن همه کار و آن همه سفر مغزم را تسخیر میکرد. هرروز روی همان روز تمرکز میکردم. دلم میخواهد همین فردا استعفا بدهم و برگردم خانه و تا آخر عمر فقط نقاشی بکشم و کتاب بخوانم و عشق بورزم. اگر فقط مطمئن بودم که خوشبخت میماندم..
دیروز اولین جلسه کلاس آلمانی م را داشتم. استادم یک زن مسن و عجیب است. مرا یاد جادوگرهای فیلم های کودک می اندازد. تن صدایش پایین است. انگار بجای حرف زدن نجوا میکند. چهره اش نگران و نامطمئن است. در چشم هایم که نگاه میکند دلشوره میگیرم. . آخر کلاس یک شعر چند خطی برایم خواند. از روی شعر که میخواند صدایش طور دیگری بود. رساتر و رهاتر. انگار هزار پرنده از سینه اش پر میکشیدند به آسمان. انگار سقف اتاق را سوراخ کرده بودند و ابرها را هم دریده بودند و خورشید بی هیچ واسطه ای به چهره اش می تابید و به دستهایش که هنگام خواندن شعر در هوا تکان میداد.  کلمه هایش تا مغز استخوانم نفوذ میکرد. شعر را بهم هدیه داد و گفت پول این جلسه را نقد بپردازم. 
.

دوشنبه، خرداد ۱۲، ۱۳۹۳

تمرکزم آرزوست

هنوز در منگی و هپروت بعد از پروازهای صبح زودم. دو ساعت پیش رسیدم خانه. در همین دو ساعت نشستم پشت لپ تاپ و کلی زندگی-تکانی کردم. یک ایمیل فرستادم برای پدر بچه ها و گفتم که دیگر نمیتوانم پرستار بچه هایش باشم. با توجه به اینکه فصل سفر است تصمیم گرفتم اتاقم را به مسافرین اجاره بدهم. درحقیقت در همین دوساعت، شغلم را از بچه داری به مهمان داری تغییر دادم. مهمان داری با روحیاتم جورتر است. هی هربار آدم جدید میبینم. هی صبحانه های زیبای رنگ برنگ برایشان آماده میکنم و خانه زندگی جمع و جور و پرعشقم را باهاشان قسمت میکنم. در همین راستا بد نیست بعد از پنج روز یک آبی به انبوه گلدان های خانه بدهم که تا آمدن اولین مهمان خشک نشوند. 
در همین دو ساعت به ایران هم زنگ زدم با مادربزرگ و خاله ام صحبت کردم. پست هم دارم هوا میکنم. با توجه به اینکه هنوز چمدانم را باز نکرده، دوش نگرفته ام و کادو برای تولد امشب نخریده ام، امیدوارم یک نفر مرا از برق بکشد. یا خودم کشیده شوم. یا نمیدانم چه.
.

چهارشنبه، اردیبهشت ۰۳، ۱۳۹۳

خواندن یا نوشتن، مساله این است

اینکه کمتر مینویسم دلیلش این است که بیشتر میخوانم. کتاب خواندن و وبلاگ نوشتن خیلی عجیب برایم جای هم را میگیرند. مثلن وبلاگ خواندن و وبلاگ نوشتن جای هم را نمیگیرند. کتاب خواندن و وبلاگ خواندن هم جای هم را نمیگیرند. اما همواره در طول تاریخم آنجا که زیاد نوشتم، کتاب کم خواندم و آنجا که کم نوشتم، کتاب زیاد خواندم. اگر فکر میکنید به وقت آزاد انسان ربط دارد باید بگویم که نع. ندارد. وقت من این روزها کلن آزاد است. اما بالاخره به یک چیزی ربط دارد دیگر. میدانید؟ دنیا دارالارتباطات است.
دقیق تر نگاه کنیم میبینیم که من هرچه درخانه تر باشم کمتر  کتاب میخوانم و بیشتر وبلاگ مینویسم، و برعکس. اصلن خیلی بندرت در خانه کتاب میخوانم. بجایش سوار مترو که میشوم ویار کتاب میکنم. هشتاد درصد کتاب های بعد از بیست و پنج سالگی م را در مترو خواندم. چرا که قبلش سوار مترو نمیشدم و اولین بار وقتی محل کارم در شرق ترین نقطه تهران بود و من هرروز متروی میدان انقلاب را به سمت شرق سوار میشدم و آخرین ایستگاه پیاده میشدم، ترکیب کتاب و مترو را کشف کردم. بعد آدم از حجم کتاب هایی که میخواند میفهمد که چقدر عمر دارد در مترو میگذارد. بماند. اینکه تازگی ها کتاب زیاد میخوانم بدین معناست که خانه نیستم. در پست های قبلی هم خاطر نشان کردم که هوا خوب است و ما از هر فرصتی استفاده کرده، در دامان طبیعت قل میخوریم و چمنی کنار دریاچه ای پیدا میکنیم و نیم روزی را به صدای طبیعت و حیوانات هیجان زده گوش میدهیم و من کتاب میخوانم و برایم جالب است که سید کتاب خواندنش نمیآید. نه روی چمن ها، نه در مترو. فکر میکردم کتاب نخواندنش به کیندل نداشتن ربط داشته باشد، برایش خریدم اما تفاوتی نکرد. انگار در آن واحد روی یک کار بیشتر نمیتواند تمرکز کند. درحالیکه کتاب خواندن کاریست که باید بزور یک گوشه ای چپاندش. اگر بخواهی خیلی جدی ساعاتی از روز را بنشینی پشت میزت و کتاب بخوانی، بسختی وقت برایش پیدا میشود.
من که از بچگی یادم هست پدرم در بسیاری دورِ همی های خانوادگی کله اش در کتاب بود و چقدر این موضوع ما را و مامان را عذاب میداد، دلم برای سید میسوزد. اما اگر بابا غرولندهای ما را  به جان میخرید و به خواندن ادامه میداد، من هم همین حق را دارم.  ضمن اینکه با گذشت زمان جهان "فرد" را و نیازها و خواسته هایش را بیشتر به رسمیت میشناسد. لذا غر زدن و غر شنیدن موضوعیتش را از دست میدهد. یا ما امید داریم که از دست بدهد. 
.
رعنا،
امروز از خانه.
.

چهارشنبه، بهمن ۱۶، ۱۳۹۲

آن های و هوی و نعره مستانم آرزوست

در خیابان به مقصد مشخصی راه میرفتم. خانمی ازم آدرس پرسید."اگر ازین پله ها بروم پایین دست راست میرسم به اس-بان؟"
من: "نه سمت راست او-بانه. سمت چپ میرسید به اس-بان" 
چند قدم خیلی جدی راه رفتم بعد یادم افتاد که این اولین مکالمه ی واقعی آلمانی م بود. نیشم تا خود مقصد تا بناگوش باز ماند. خیلی برایم مهم است که حتمن حین اقامتم در برلین آلمانی یاد بگیرم. چرا که سوراخ رزومه ام را پر میکند. اگر شما اینقدر خوشبخت هستید که تا به حال از سوراخ رزومه چیزی نشنیدید، من با صبر و حوصله برایتان توضیح میدهم. سوراخ رزومه، در حقیقت زمانی از عمر شماست، که به انجام فعالیت قابل عرضی مشغول نیستید. یعنی هیچ قرارداد کاری یا تحصیلی با هیچ موسسه ای ندارید. بعد این سوراخ را آدم ها باید پر کنند تا بتوانند کار پیدا کنند. یعنی روزمه سوراخ دار یک جور مثل شناسنامه سوراخ شده است. یا لااقل در مدرسه تجارت به ما اینطور فهماندند. که برای ادامه حیات شغلی باید سوراخ رزومه تان را بگیرید. آلمانی سوراخ گیر این شش ماه من است. شش ماهی که دو-سه ماهش دارد میگذرد. 
راستش هرروز که میگذرد بیشتر مصمم میشوم که کسب و کار خودم را راه بیاندازم. احساس میکنم جنگیدن در جبهه ایست که ارزش شهادت را دارد. حالایش هم چند ماه است با روحیه فولادین دارم میجنگم. نود و هشت درخواست کار فرستادم و هنوز هیچ کدام به سرانجام نرسیده. حیف عمر آدم نیست؟ حیف سوراخ نیست؟ حالا هی ما با آلمانی درزش را بگیریم، اما خودم که میدانم سوراخ است. 
.

پنجشنبه، بهمن ۱۰، ۱۳۹۲

نق

بعله. دلم گرفته و هوا سرد است. چنین زمستانی به عمرم نداشتم. البته سرد که میگویم یعنی منفی پنج، ده، یازده. نمیدانم چطور مردم در منفی سی و پنج زندگی میکنند؟ از خودم مطمئنم که به سرما عادت نمیکنم. چرا اصلن آدم باید به سرما عادت کند؟ چرا به دوری عادت کند؟ دلم میخواهد برگردم تهران زندگی کنم. انگار خارج بودگی م دارد کم کم به اندازه ای میرسد که مشکلاتش را برای آدم هایش میبینم. امروز داشتم یک ایمیل مینوشتم برای دوستم که دارد اپلای میکند و پسرش سه، چهار ساله است. درمورد فرانسه و آلمان و امریکا نظرم را پرسیده بود. قبل از آنکه بتوانم یک خط راجع به چیزهای دیگر بنویسم یک پاراگراف نوشتم که ببین دقت کرده ای بچه ات میشود ده، سیزده ساله وقتی بخواهی بگردی، اگر بخواهی. بعد بهش آلارم دادم که بچه بزرگ کردن اینجا مدلش چجوری ست و مراقب چه عارضه هایی باید باشد. حالا شما که نشسته اید این را میخوانید لابد میگویید برو بابا خودت را چس نکن. اینجا (ایران) بچه بزرگ شود خیلی پر عارضه تر و عاصی تر بزرگ شده. من موافق نیستم. نمیخواهم آنچه برای دوستم نوشتم اینجا بازنویسی کنم پس ازش میگذرم. اما مدتی ست دارم راجع به تجارت اجتماعی! مطالعه میکنم. ترجمه اش مسخره می شود خیلی. تجارت اجتماعی! شاید بشود بهش گفت تجارت با مسئولیت اجتماعی. شاخه نسبتن تازه ای در علم تجارت محسوب میشود. الان مطمئنم که میخواهم درین صنعت کار کنم و ازین بابت خیلی هم خوشحالم. اما بدی ش این است که ناخواسته با مشکلات اجتماعی آشنا می شوم. هی آشنا می شوم. با خشونت علیه زنان. با تنهایی بزرگ و وحشتناک بچه ها در سن بلوغ. با بزرگ شدن در شبکه های اجتماعی.با بالا رفتن آمار افسردگی و تجاوز و جنایت.  با مدلی که اعتماد به نفس در دختران و زنان از بچگی کشته می شود و پدر مادر خودشان را جر هم بدهند (اگر بدهند) تاثیر خیلی خیلی کمی میتوانند بگذارند. نتیجه اش این میشود که بهانه برای افسردگی زیاد دستم می آید. 
هوا سرد است و من دلم لک زده زیر آفتاب شیرجه بزنم در استخر یا حتی بهتر دریاچه. کاش زمستان بگذرد و تابستان بیاید و تا آن روز من هم کار پیدا کرده باشم. به حق پنش تن. 
.

چهارشنبه، دی ۰۴، ۱۳۹۲

مریضانه

از تعطیلات کریسمس اگر پرسیده باشید، باید بگویم که دو روز اول را کلن بستری بودم. سرما خورده ام. بد. گلو درد و فین فین و عطسه و تب و استخوان درد. چای به چای نمیرسانم و طبعن یک پایم هم توی دست شویی گیر است. بقیه روز را هم روی تخت، یا خِرخِر میکنم و آلمانی میخوانم، یا چرت میزنم. نه حرف زدنم میآید، نه برنامه ریزی، نه کار، نه مرتب کاری، نه هیچ چیز. بعد حیف تعطیلات آدم نیست واقعن؟ 

سه‌شنبه، آذر ۱۲، ۱۳۹۲

مستقر در مقصد

شلوغی هستم که دست و پایم را گم نکرده ام. یک مدل تازه ای روی خودم کنترل دارم. بازدهی ام بالا رفته. تمرکزم برگشته. غرق کار میشوم باز. این غرق کار شدن هم نعمتی ست. بس که در یکی دو سال گذشته نمیتوانستم غرق کار شوم. که مدام نگرانی های بعضا بی مورد حواسم را میدزدید. آدم سابق نبودم. خروجی کارهایم نتیجه تمرکزهای پنج دقیقه ای گسسته بود. پنجاه دقیقه مینشستم سرکار تا پنج دقیقه کار متمرکز از دلش دربیاید. فکر ویزا، فکر پول، فکر خانه، فکر فلان دوست که ناراحت شد، فکر مامانم که تنهاست، فکر خریدی که نکردم، غذایی که نپختم، وبلاگی که ننوشتم و استخری که نرفتم و هزارهزار فکر دیگر. بعد فقط "فکر"شان بودها. هیچ اقدام عملی برای هیچ کدامشان نمیتوانستم کنم.، چرا که در حین انجام یک کار مهم تر بودم. بسکه گسسته و دندانه دندانه کار میکردم سوار نبودم بر نتیجه کار. لزوما بد از آب در نمی آمد، حتی در اکثر مواقع عالی هم میشد، اما من تسلط نداشتم بر کاری که خودم کردم و این اعتمادبه نفسم را ازم میگرفت. اینها را آن موقع نمیفهمیدم ها. حالا که حالم خوب است می فهمم. 
پاریس به ذات شهر شلوغ و استرس زایی ست. تقریبا در یک سال و نیم اول مهاجرت هروقت دوستی ازم میپرسید چطوری؟ جواب میداددم: خسته. حالا دارم میفهمم که من در زندگی، به آرامش خیلی بیشتر از هیجان احتیاج دارم و از آرامش خیلی بیشتر از هیجان لذت میبرم. پاریس شهر فوق العاده و زنده و زیبایی ست، درست. اما اگر برگردم به دو سال پیش، یک شهر کوچکتر را برای مهاجرت انتخاب میکنم. بروکسل مثلن. یا حتی گنت. 
حالا یک هفته می شود که برلینم. از آن همه زیبایی ساختمان ها و خیابان ها خبری نیست. هوا بشدت سرد و خشک است. اما زندگی ام بطور محسوسی راحت تر است. همه چیز آسان است. حدس های آدم در برلین درست از آب در می آید. حال آنکه در پاریس هیچ چیز را نمیشد حدس زد. چون همه چیز بیش از حد پیچیده است. بنظرم فرانسوی ها منطق پیچیده ای را دنبال میکنند. منطقی که آلمانی ها دنبال میکنند برای من قابل درک تر است. البته حال خوب این روزهایم را مدیون خیابان گردی ها و بارنشینی های بی انتهای شبهای خسته ی بعداز کارم. و هرروز که میگذرد من بیشتر ایمان می آورم که عشقهای پخته سی سالگی، مطمئن تر و لذت بخش تر از عشق های پرشور بیست و اندی سالگی هستند. 

دوشنبه، آبان ۰۶، ۱۳۹۲

ده نکته من باب رانندگی

از جمله تغییراتی که پس از "بیکار شدن" در زندگی انسان رخ میدهد، تلاش برای پر کردن وقت است. در همین راستا مدتی می شود که به تمام دعوت ها اعم از پیاده روی، سینما، رستوران، بار و غیره پاسخ مثبت می دهم تا شبها قبل از خواب وقتی لیست برنامه هایم را نگاه میکنم به زندگی بیشتر امیدوار باشم. هفته پیش دوستم گفت که برای اثاث کشی اش از پاریس به لیون ماشین کرایه کرده و آخر هفته بار میبرد. مشتاقانه پیشنهاد کردم که میتوانم کمکش کنم. منظور از کمک البته قدری جابه جایی وسایل و همراهی در جاده بود. چون گواهی نامه ام را ترجمه نکرده ام اینجا اجازه رانندگی ندارم. پیشنهادم با استقبال مواجه شد و بدین ترتیب "سفر به لیون" هم درلیست کارهای برای انجامم "to do list" اضافه شد. 
از تصور اینکه بعد از مدتها، شاید سه سال، سفر جاده ای می روم هیجان زده بودم. خودم را برای چرتهای پاره پاره و صدای موسیقی همراه با زوزه ماشین آماده کرده بودم. کتاب  برای خواندن و دفتر و قلم برای نوشتن و نون و پنیر و بطری آب و خلاصه مجهز بودم. 
ماشین از انواعی بود که اینجا بهش میگویند "کامیونک". من باشم میگویم اتاق دار. شاستی بلند نبود اما بجای صندلی های عقب و صندوق، یک اتاق داشت. سقف ماشین به مراتب بلندتر از ماشین های معمولی بود که احتمال چپ کردن را زیاد میکرد. به علاوه بخاطر وجود اتاق آینه وسط رسمن بکار نمیآمد و راننده باید روی آینه های بغل و قوه تخیلش حساب میکرد. وسایل را ریختیم توی اتاق و نشستیم پشت ماشین و جی پی اس را کارانداختیم و سفر شروع شد. 

از پارکینگ که بیرون آمدیم و انداختیم در خیابان اصلی، احساس کردم یک چیزی درست نیست. به دوستم که پشت فرمان نشسته بود نگاه کردم و حس کردم بیش از حد غرق در جزئیات رانندگی شده. میدانید؟ رانندگی ازآن قسم فعالیت هاست که وقتی انسان یاد گرفت دیگر نیازی به فکر کردن ندارد. و اینکه کسی هنگام رانندگی فکر کند احتمالن به این معناست که فرایند یادگیری اش هنوز کامل نشده. که اصلن نشانه خوبی نیست. رانندگی برای یک راننده باید مثل "حرف زدن" طبیعی و روان باشد. البته حرف زدن به زبانی که بلد است. مثلن من به فرانسه که حرف میزنم باید به ساختار جمله ها فکر کنم. گرامرها را مرور کنم، مذکر مونث بودن کلمات را چک کنم و معمولن اینقدر غرق این جزئیات می شوم که "حرف"م یادم میرود. اما فارسی یا انگلیسی که حرف میزنم هیچ وقت به دستور زبان فکر نمیکنم. آن مدلی که دوستم روی دنده و فرمان تمرکز کرده بود، شبیه به کسی بود که هنگام سخنرانی در یک کنفرانس خبری دیکشنری و کتابچه گرامر جلویش باز کرده باشد. دیدن این صحنه و تکان های غیرعادی ماشین کافی بود که شوق و ذوق سفر جاده ای خیلی زود جایش را به حس مبهم اضطراب بدهد. احساسی که خیلی ساده لوحانه منتظر بودم با "عادت کردن به ماشین تازه" و بعد از چند دقیقه برطرف شود. اما اشتباه میکردم. 
بعد از حدود نیم ساعت، و از روش مشاهده میدانی موفق به کسب این اطلاعات شدم که دوستم از آن دست رانندگانی نیست که قبل از رانندگی با یک ماشین مطمئن شوند که میدانند چراغهای ماشین چطور روشن خاموش میشود، برف پاک کن چطور کار میکند و حتی دنده عقب چطور جا می رود. و مشخصن از آن دست راننده هایی هم نیست که سریع به کلاج ماشین تازه عادت می کنند. علاوه برآن تناوبات ناخواسته ماشین بین خطوط جاده نشانگر این بود که "فرمان هیدرولیک" را هم باید به لیست موارد ناآشنا  با عادات رانندگی دوستم اضافه کرد. 
لازم میدانم اعلام کنم که این پست صرفن با اهداف مردم دوستانه و خیرخواهانه، جهت یادآوری نکاتی چند به شهروندان تمام جوامع مدنی نوشته شده است که در خلال داستان بر میشمارم:

یک. برای ارزیابی مهارت های رانندگی خود و دیگران به "داشتن" یا "نداشتن" گواهی نامه اتکا نکنید. سال اخذ گواهی نامه و تناوب بکارگیری این فن، به شدت در حفظ، شکوفایی و یا ازبین رفتنش موثر است. 
دو. همیشه پیش از آنکه دعوت به هر سفر زمینی -اعم از سفرهای کوتاه درون شهری تا سفرهای بین شهری- را قبول کنید از سوابق رانندگی راننده (یا رانندگان) سوال کرده و از دیگران نیز درین باره تحقیق کنید. 
سه. همیشه پیش از آنکه از دوستانتان (یا حتی دشمنانتان) برای هر سفر زمینی -اعم از سفرهای کوتاه درون شهری تا سفرهای بین شهری- دعوت کنید، سوابق رانندگی خود، راننده یا رانندگان را در اختیار مدعو (یا مدعوان) قرار دهید. 
چهار. اگر قبل از آغاز سفر به مورد آخر عمل نکردید، هنگام سفر به منظور کاهش احتمال ایست قلبی مسافرین، از در اختیار گذاشتن هرگونه اطلاعات پیرامون این موضوع جدن خودداری کنید. 

میتوانید حدس بزنید که من و دوستم هیچکدام از نکات بالا را رعایت نکردیم. احتمالن دوستم برای کاستن از سنگینی فضا، شروع به بازگو کردن خاطرات آخرین رانندگی اش کرد که به چند ماه پیش برمیگشت و در یک سفر جاده ای در فرانسه به همراه همکلاسیهای دانشگاهش بود که دوستم به عنوان راننده دوم در ماشین حضور داشته. هنوز نفس راحتی نکشیده بودم که ادامه داد "منکه پشت فرمان نشستم دیگر شب شده بود. اولین بارم بود که شب رانندگی میکردم" و ادامه داد "آخه من ایران پشت ماشین نمی نشستم. یعنی نه اینکه تا حالا ننشسته باشم ها، مینشستم ولی معمولن پدرم کنارم بود." نفسم در نیمه راه بند آمد و پشتم تیر کشید. دنبال گوشی موبایلم گشتم و برای دوست پسرم نوشتم که خیلی دوستش دارم. فکر میکنم این رمانس غیرمنتظره حس ششمش را بیدار کرده بود که در جوابم نوشت "عزیزم کمربندت رو حتمن ببند."
ازینجا به بعد من عمدتن به "زنده ماندن" خودم و دوستم فکر میکردم. مطمئن بودم که برای توقف سفر خیلی دیر شده. همانطور که نگاهم بین دو آینه بغل در رفت و آمد بود، سعی میکردم از حرف زدن با دوستم اجتناب کنم که تمرکزش روی رانندگی باشد. و البته نهایت تلاشم را میکردم که ترسم را به راننده منتقل نکنم تا ریسک سفر ازینی که هست بیشتر نشود. 

پنج. همیشه قبل از ترک وطن، گواهینامه خود را ترجمه کرده، برای موارد اضطراری همراه خود داشته باشید. چرا که شاید یک صبح زیبا، بی که بدانید آن "مورد اضطراری" را به همراه یک لبخند گشاد در "To do list" روزانه تان بنویسید. 

من از اول راننده خوبی بودم. جلسه دوم تعلیم رانندگیم بود که مربی م رو به مادرم -که مجبور بود پشت ماشین بنشیند- گفت که خانم دخترتون خیلی دست فرمونش خوبه. حتمن براش ماشین بگیرید. و خیلی زودتر از آنکه تصور بشود کنار آموزش مقررات رانندگی، لم دادن یک وری روی صندلی و دور زدن یک دستی -با کف دست- را بهم آموزش داد. مامان و بابا علت "دست-فرمان" بی نظیر دخترشان را دوچرخه سواری های بی انتهای سالهای کودکی تشخیص دادند و این شد که من تقریبا از روزی که گواهی نامه گرفتم پشت ماشین-نشین شدم. اعتراف میکنم که تا بیست و یکی- دوسالگی، لایی کشیدن در بزرگراه های تهران یکی از تفریحات مورد علاقه ام بود. البته برای جلوگیری از مطبوعاتی شدن و ممنوع شدن احتمالی، این تفریح محدود به مواقعی بود که تنها رانندگی کنم. و فکر میکنم تنها کسی که تا حدی شاهد هنرنمایی های اینجانب درین زمینه بوده، خواهرم باشد. و بیشک معلم موسیقی اش که یکروز به خانه مان تلفن زد و به پدرم گزارش داد که "رعنا خانم را در بزرگراه دیدم که خیلی خطرناک رانندگی میکرد. خواستم درجریان باشید." که البته پدرم بعد از قطع کردن گوشی با کامنت "مردک دیوانه ست" موضوع را فیصله داد. چرا که من خیلی زود در خانواده و فامیل به عنوان راننده ای "مورد اعتماد" شناخته شده بودم. تاجایی که پسردایی ام که یکسال از من بزرگتر بود و هنوز اجازه رانندگی کردن بدون همراهی "یک راننده مطمئن" را نداشت، میتوانست با همراهی من از ماشین پدرش استفاده کند.
با اینکه بیشتر از دو سال از آخرین بار که رانندگی کردم میگذرد، و اگر با هرسال عدم استفاده از خودرو، ده درصد از "مهارت های رانندگی" انسان کاهش یابد، هنوز مطمئن بودم که برای راندن کامیونک سفید، از دوستم واجد شرایط بهتری هستم. متاسفانه یا خوشبختانه آدمها در زندگی باید به دو دسته قوانین احترام بگذارند. قوانین رسمی، و قوانین وجدانی. رانندگی بدون گواهینامه معتبر در هر کشور، خلاف قوانین راهنمایی و رانندگی ست. اما ازآنجا که وجدان مرز نمیشناسد ورژن وجدانی قانون رانندگی می شود "رانندگی بدون مهارت های لازم برای داشتن گواهینامه، مخالف قانون است". من گواهینامه نداشتم و داشتم. درحالیکه دوستم گواهینامه داشت و نداشت. براساس قوانین راهنمایی و رانندگی او واجد شرایط رانندگی بود و براساس قوانین وجدانی، ادامه رانندگی اش جنایت بالقوه علیه تمام حاضرین در جاده پاریس-لیون، شامل من و خودش محسوب میشد. تمام مدت سفر دچار این کشمکش درونی بودم که آیا باید از رانندگی متوقفش کنم و خودم فرمان را بدست بگیرم؟ یا باید بگذارم جوامع مدنی بهای ناکارآمدی قوانینشان را بپردازند، حتی اگر به قیمت جان من و دوستم تمام میشد؟ و خب فکر میکنم بعد از روی هم -رفت و برگشت- دوازده ساعتی که طی دوروز گذشته در ماشین سپری کردیم، حالا قادرم یک پایان نامه با موضوع "مشروعیت قوانین بشری" بنویسم. در نهایت من در موارد خیلی جزئی مثل پارک کردن، یا از پارک درآمدن، یا دور زدن در کوچه های خیلی باریک و خیلی شیب دار و خیلی پیج واپیچ لیون برای یافتن جای پارک، از قوانین وجدانی م پیروی کردم. اما قریب به یازده ساعت و سی دقیقه، بر قوانین راهنمایی و رانندگی گردن نهادم. که در نتیجه آن میتوانم مقاله ای تحت عنوان "نکات رانندگی برای نو-آموزان" منتشر کنم که درینجا به بیان یکی دو موردش بسنده میکنم: 

شش. در سرپایینی هایی با شیب تند، یا سطوح لغزنده همیشه با "دنده سنگین" برانید. رانندگی با دنده سنگین کنترل ماشین را ساده تر میکند. 
هفت. قبل از هر پیچ، از دنده معکوس استفاده کرده و سرعت ماشین را کم کنید. بخصوص اگر در خیابانهای باریک و شیبدار رانندگی میکنید و بخصوص اگر ماشینهای پارک شده در دوطرف، امکان دید کافی را برایتان ازبین برده اند. 


روز اول بالاخره تمام شد. یکی از طولانی ترین روزهای عمرمان بود. بخصوص بخش نهایی یافتن جای پارک، به اندازه کل سفر استرس زا و خسته کننده بود. آغاز سفر در روز دوم برای من خیلی سخت تر از بار اول بود. چون اینبار میدانستم دارم با پای خودم وارد چه بازی هولناکی می شوم. خوشحال بودم که در چندماه اخیر بیشتر دوستان نزدیکم را دیده ام. و ناراحت بودم که خواهرم را از عید تا به اینطرف ندیده ام. سعی کردم روی لحظه متمرکز باشم. سوار شدم و کمربندم را بستم و سفر آغاز شد. فکر میکنم علی رغم سعی فراوان من، دوستم متوجه استرسم شده بود. بالاخره از شهر خارج شدیم و وارد جاده شدیم. بعد از ده دقیقه متوجه شدم که دوستم بطرز مشهودی پیشرفت کرده. ماشین به ندرت از لاین خودمان منحرف می شد و تعداد دنده عوض کردن های اضافی بطور چشم گیری کمتر شده بود. فکر میکنم مهارتهای رانندگی اش داشت کم کم باز میگشت. و در نهایت من در بخش هایی از سفر که جاده پهن و خلوت بود و باران نمیبارید، توانستم اندکی کتاب بخوانم و یادداشت هایی برای این پست بردارم. و از دیدن مناظر اطراف واقعن لذت ببرم.

هشت. بی شک تنها راه آموختن، یا باز-آموختن رانندگی، "اعتماد" و "تمرین" است. اما این تمرین باید تنها و تنها در موسسات آموزش رانندگی و تحت نظر مربی اینکار صورت پذیرد.


مامان از هجده تا بیست و شش سالگی -قبل از ازدواج- تنها راننده خانه شان بود و نه تنها در راه دانشگاه، بلکه هرجایی که یک خانواده ممکن است بروند پشت فرمان مینشست. بعد از ازدواجش تا سی و هشت سالگی که از بابا جدا شدیم تقریبا هیچ وقت رانندگی نکرد. وقتی بعد از ده سال دوباره باید رانندگی را از سرمیگرفت، چند جلسه تعلیمی در آموزشگاه ثبت نام کرد. این کار مامان بارها مورد انتقاد دوستان و آشنایان قرار گرفته بود که آدمی که گواهینامه دارد کلاس آموزشی نمیرود و بهتر نیست که بجای پول ریختن توی جیب این "پدرسوخته ها"، مامان چند روز در کوچه-پس کوچه های اطراف با همراهی بابا رانندگی کند تا آمادگی لازم را بدست آورد؟ مامان هم هربار جواب میداد که "من نه تنها در قبال جان خودم و این بچه ها(من و خواهرم) مسئولم، بلکه در قبال جان عزیزان مردم که سرنشینهای ماشینهای دیگر و عابران پیاده هستند هم مسئولم." و اضافه میکرد که " مشکل من ترس نیست که با بودن شوهرم برطرف شود. میخواهم مورد تایید یک کارشناس این امر قرار بگیرم که مطمئن باشم که من، به عنوان یک شهروند وظیفه خودم را بدرستی انجام دادم و ازین به بعدش را هم توکل به خدا." با خواندن این خاطره میتوانید تصور کنید که در خانواده ما رانندگی بدون گواهنینامه مثل لخت ظاهر شدن در خیابان است. و ازجمله مواردی ست که قوانین رسمی و وجدانی در موردش با دقت و وسواس ویژه اجرا میشود. البته احتمالن علت این وسواس تصادف سالهای جوانی داییم باشد که خانواده مادرم ازش به عنوان "آن تصادف لعنتی" یاد میکنند.

نه. با وجود تمام احترامی که برای شوفرهای عزیز قائلم، اما به قول مامان "رانندگی هنر نیست". و بلد نبودنش هم "بی هنری" نیست. پس از سطح مهارتهای رانندگی مان خوشنود یا خجالت زده نباشیم. 

و اما آن تصادف لعنتی.
دایی ام با ماشین به دبیرستان می رفت و این اشرافی گری قانون-مدارانه را مدیون سالهای متوالی رفوزه شدنش بود که سن قانونی برای رانندگی را در دبیرستان پیدا کرده بود. یک بعد از ظهر ایام امتحانات، یکی از بچه ها میفهمد که کارتش را خانه جاگذاشته و بدون کارت قطعن از دادن امتحان محروم میشود. خانه شان در یکی از جنوبی ترین محله های تهران بوده و با وقت باقیمانده امکان نداشت بتواند کارتش را بیاورد. دایی من پیشنهاد میکند که با ماشین، سریع بروند و کارت پسر را بیاورند. ماشین دایی یک شورلت قدیمی سنگین بود. نزدیک خانه پسر، ترمز ماشین خالی میکند. شورلت قدیمی بزرگ را تصور کنید، بدون ترمز، در کوچه پس کوچه های باریک جنوب تهران. در نهایت در یک کوچه بن بست، دایی م تصمیم میگیرد که ماشین را به در دولنگه ته کوچه بزند تا متوقف شود و قضیه تمام شود. همان لحظه یک دختر بچه نه ساله در خانه را باز میکند و بین ماشین و در له می شود. دختر را به بیمارستان الف میبرند. معلوم میشود که در جا مرده بوده و دایی ام  به جرم "قتل غیرعمد" روانه زندان می شود تا یک سال دیگر هم رفوزه شود. و پدربزرگ مادربزرگم پی مادر این دختر برای دادن دیه و گرفتن رضایت. مادربزرگم بارها از زبان مادر دختر نقل قول کرده که "شما پولدارها ماشین میخرین میندازین زیر پای بچه هاتون، که بچه های ما بدبخت ها رو بکشن. الهی که داغ جوونت رو ببینی." در نهایت دایی از زندان آزاد می شود.
پانزده سال بعد، داییم در سن سی و چهارسالگی و درحالی که دو دختر کوچک داشت، سرطان میگیرد و در یکی از بیمارستان های خصوصی تهران بستری می شود. بعد از چندین ماه درد وحشتناک، یک روز وقتی مادربزرگ به بیمارستان می رود با تخت خالی روبرو می شود و هراسان از پرستارها می پرسد بچه ام کجاست؟ میگویند "برای انجایم یک آزمایش، همین یک ساعت پیش منقل شد به بیمارستان الف" که بیمارستان دولتی و دانشگاهی بود. و درنهایت وقتی مادربزرگم به بیمارستان الف میرسد که جنازه داییم را از همان دری که پانزده سال پیش جنازه دختر بچه بیرون آمده بود، بیرون می آورند. 
.
و در نهایت.
ده. بر تمام رانندگان حرفه ای که اوقات فراغت خود را با لایی کشیدن در بزرگراه ها میگذرانند، واجب است که یک بار کنار دست یک راننده ناشی بنشینند تا بدانند که حرکتهای تمام رانندگانی که آنها "عاقل و محافظه کار" میدانند، براحتی قابل پیش بینی نیست. و یک خطای کوچک از یک راننده مبتدی ممکن است به راحتی تمام محاسبات حرفه ای شان را برباد داده، و به تصادفی مرگبار ختم شود. 
.

پنجشنبه، مهر ۲۵، ۱۳۹۲

احساس بی وزنی میکنم. تا به حال به فضا سفر کرده اید؟ من هم نکرده ام. سوال بیخودی بود. طور دیگری میپرسم. میتوانید تصور کنید فشار هوا از رویتان و زیرتان و کلن از همه جاتان برداشته شود؟ یک جوری که از فرم بیافتید. پخش شوید در جاهای خالی از هوا. فضانوردان البته لباسهای سختی دارند که در فرم آدمیزاد حفظشان کند. کاش منم داشتم. ندارم. دورو اطرافم البته خالی نیست، اما شما بگو لباس احرام. همانطور ول. بدون شکل. آویزان. خودمم پهن شده ام. کاش پهن شده بودم روی یک زمینی. پخش شدم توی آسمان. چرا؟ کارم تمام شده. یعنی با اتمام کارآموزی م، رسمن درسم به پایان رسید. هفته اول خیلی شاد و خرم چمدان برداشتم رفتم برلین. بعد که برگشتم اما، خانه فضا شده بود.
مدت ها بود اینطور بیست و چهارساعتم دست خودم نبوده. اینطور بی پایان. اینطور مردد. اینطور تنها. میدانید؟ مثل ماهی از دست خودم لیز میخورم. روزها می آیند و میروند و من هرچه بیشتر فکر میکنم، بیشتر فرو می روم. در فکر. در هپروت. در تردید. کاش میتوانستم به خودم قول بدهم ازینجا به بعد زندگی م را متمرکز بمانم. که یک راهی را انتخاب کنم و چشم هایم را روی بقیه راه ها ببندم. نمیتوانم. به هر انتخابی که نزدیک میشوم، هر تصمیمی که میخواهم بگیرم، یک تصمیم دیگر از آن پشت میدرخشد. باید یک بازی کامپیوتری طراحی کنم براساس زندگی م. یک صفحه سفید باز شود وسطش نوشته شه باشد: "تصمیم" بعد نشانگر موس مثل یک دست باشد. یک صدایی بگوید تصمیم زیر را بگیرید. بعد شما خیلی خانم و متین دست را روی "تصمیم" تنظیم میکنید اما به محض اینکه میخواهید کلیک کنید تصمیم مربوطه محو شده، و از اقصی نقاط صفحه "تصمیم" های تازه وارد می شوند. و شما اندکی فکر میکنید و یک "تصمیم" دیگر را نشان میکنید و بسویش پیش میروید، اما باز تصمیم قبل از اتخاذ محو میشود و بجایش از زمین و آسمان میجوشد. مشکل اینجاست که نمیدانم این بازی چطور تمام میشود. احتمالن اینقدر باید تقلا کنم تا زمان تمام شود. البته فاکتور دیگری هم هست که قبل از زمان ممکن است تمام شود و آن پول است. البته زمان و پول به هم وابسته هم هستند. یعنی هرچه زمان بیشتر بگذرد پول بیشتر تمام میشود. و به همین ترتیب. 
احساس میکنم باید این پست را همینجا تمام کنم. چرا؟ نمیدانم.
.