یکشنبه، آبان ۳۰، ۱۳۸۹

جدیدن؟ از آدم های غریبه دارم می ترسم. از آدم های تنها بیشتر. قبلترها عاشق غریبه های تنها بودم. راحت تر بودم باهاشان. نزدیک تر می شدم بهشان. حالا؟ می روم یک جای دورِ مطمئن می ایستم. توی چشم هاشان دیگر نگاه نمی کنم. می ترسم. میترسم بی رحم باشند، یا دیوانه باشند. شاید مرض دیگر-آزاری داشته باشند اصلن. ممکن است همانطور یکهو که آمدند همانطور یکهو غیب شوند، نباشند. شاید هزار راز نگفته داشته باشند. شاید فریب باشند، دروغ باشند.. این روزها فقط کنار آدم هایی امنم که در من ریشه دارند. که سالهای قبلشان را دیده باشم. سال های سیاه تنهایی در کارنامه آدم ها، تنم را می لرزاند.
.

۲ نظر:

Moji گفت...

هراس من همانا از روزیست که ترس از غریبه از احساس آدمی فزون باشد...

hedieh گفت...

یعنی چقدر خوب بود این متنت!