سه‌شنبه، آذر ۱۷، ۱۳۸۸

چند شب پیش خواب تو را می دیدم. بعد توی خواب هم همین طور بودیم که حالا هستیم. نه دوست، نه دشمن. فقط بودی. در آن حاشیه های پررنگِ خوابم، واضح و روشن می دیدمت. زیر چشمی نگاهت می کردم که نفهمی. زیرچشمی نگاهم می کردی که نفهمم. حرف نمی زدیم با هم اما هشیار بودیم به بودنِ دیگری
صبح که بیدار شدم مادربزرگ گفت دیشب خیلی خوب خوابیدی.
من پرسیدم: جان؟ دیشب؟
مادربزرگ: آره مادر. بعد از مدتها دیشب خوب خوابیدی. خیلی خوب و آروم. شب های دیگه زیاد تقلا میکنی. پهلو به پلهو میشی، بالشت رو از بالای تخت پرت میکنی، پتو رو صد بار می زنی کنار، گاهی حرف می زنی با خودت.. دیشب اما آرومِ آروم، مثل یه بچه خوابیده بودی. یه جوری که دلم نمی یومد چشم ازت بگیرم. نماز شبم داشت دیر می شد
بعد من زیر لب: کثافت. هنوز هم با تو آرامم
.

۴ نظر:

tardid گفت...

hanuz ham ba to.
dafe pish ke umadam natunestam vasat kament bezaram

R A N A گفت...

e.. che bad!

افسانه سیزیف گفت...

کثافت ، هنوز هم با تو آرمم ... !

این چیزی بود که من هم تجربه کردم .. چه قدر تو خوب نوشتی‌ ا ش ..

Aida گفت...

فوق العاده بود
فقط کسی که این "تو"ی لعنتی رو ملاقات کرده باشه، میفهمه پستت یعنی چی رعنا جان