چهارشنبه، فروردین ۲۶، ۱۴۰۵

روابط نجات دهنده سطحی

 حوصله اطرافیانم را ندارم. همه جا پر شده از بحث های دوزاری سیاسی و تحلیل های بی سر و ته. تیم و تیم کشی. همه هم خودشان را باکلاس و مترقی و دلسوز میهن و ملت میدانند و دیگران را مزدور و فاشیست و هیولا. بارها شنیده ام که فلانی به آن مهربانی، میدانستی طرفدار فلان است؟ یا بهمانی که با ما این همه رفت و آمد خانوادگی داشت این استوری را پریروز گذاشته بود. کلافه شدم. هر حرفی میزنی، هر تکانی که میخوری تعبیر می شود. این یعنی تو داری جنگ را توجیه میکنی؟ این یعنی طرفدار ج.ا. شدی؟ بخدا که زندگی من این همه یعنی ندارد. هیچ معنایی پشت گفتار و رفتارم نیست. صرفا این شعر برایم روح نواز بوده یا فلان عکس چیزی را در من جا به جا کرده. همین ها را هم دیگر با کسی شریک نمیشوم. معاشرت های محبوبم این روزها در گروه مادران و نوزادان محله است، با زنانی که دنیایشان به کوچکی حباب دور زندگی نباتی یک نوزاد آب رفته است. آنها بهتر از هرکس مرا میفهمند. از هیچ کار هم بیانیه سیاسی استخراج نمیکنیم و مدام یکدیگر را به خریت متهم نمیکنیم. دور هم روی زمین می نشینیم و نوزادهایمان را جلویمان میگذاریم و از شیرین کاریهایشان برای هم میگوییم. 

.

پنجشنبه، فروردین ۲۰، ۱۴۰۵

عشق دامن می گسترد، مانند رودی که به دشت میریزد

 دارم به مادرِ دو فرزند بودن عادت میکنم. در همین چهار ماه دو مهمانی بزرگ و یک مهمانی کوچک داده ام. چیزی که در زندگی با دو بچه خیلی تعیین کننده می شود، برنامه ریزی است. مثلا شنبه صبح با بزرگه سینما بودم، ساعت دوازده تازه به خانه رسیدم و شروع کردم به آشپزی برای مهمانهای ساعت دو و نیم. همه چیز خیلی روان و به موقع پیش رفت. مادر دو فرزند بودن را دوست دارم. خیلی راحت بچه ها را برمیدارم و جایی می روم. دفعات اول به خانه که میرسیدم هلاک بودم. اما حالا لذت میبرم. برلین شهری است که آدم با بچه در خیابانهایش راحت تر است تا در خانه. هم فضا دعوت کننده است، هم آدمها.

امروز آتش بس شد. نمیدانم دوام می آورد یا نه. بیشتر از جنگ و کشتار ج.ا.، قطع بودن اینترنت آزارم میدهد. اینکه اگر اینها بمانند ممکن است هرگز دوباره اینترنت را وصل نکنند، اینکه کشوری مثل کره شمالی وجود دارد، خیلی ناامیدکننده و دهشتناک است. 

انگشت شکسته ام خیلی بهتر شده است و موقع تایپ می تواند زحت حروف خودش را بکشد. 

از اخبار این روزها و یقه گیری های خشمگینانه ملتِ چند شقه شده، به خواندن و نوشتن پناه می برم. روی جستار دومم کار میکنم. از نوشتن به زبان انگلیسی دارد خیلی خوشم می آید. و از فرسودگی مغزم، به این لذت پناه می برم. 

از بزرگترین چالش های زندگی با بچه چند ماهه، همچنان خواب است.


جمعه، فروردین ۱۴، ۱۴۰۵

سقوط

 تصویر این پل خراب شده رهایم نمیکند. اولین پل خراب شده، بزرگترین پل خاورمیانه، در کرج.  بیشتر خانواده پدریم کرج زندگی میکنند. عمه کوچکم هفته پیش زمینی از کشور خارج شد. یادم هست شب قبل از شروع جنگ در گروه خانوادگی نوشته بود بچه ها شما نمیترسید؟ نوشته بود که از جنگ می ترسد و عموهایم تلاش کرده بودند خیالش را راحت کنند که جنگ نمیشود. پیش از این سال به سال با او چت نمیکردم. اما حالا تقریبن هرروز برای هم می نویسیم. مصیبت آدمها را به هم نزدیک می کند. گفتم عمه پل کرج و ایموجی گریه. گفت که هنوز افتتاح نشده بود. یکسر پای اخبار است. هر وقت هر پیامی میدهم یکی دو تحلیل مرتبط را برایم می فرستد. دیروز دوست آلمانیم نوشت که برای تعطیلات عید پاک رفته پیش خانواده اش و وقتی که برگشت می آید تا همدیگر با ببینیم. سال به سال هم دیگر را نمیدیدیم. از دی ماه مرتب برایم پیام میدهد. مصیبت آدم ها را به هم نزدیک میکند. بیشتر از یک سال است که ندیدمش. پیامش را میخوانم و دلم از عشق پر می شود. در تمام سالهایی که اینجا با مردم جنگ زده کار میکردم، هرگز فکر نمیکردم که سر خودم هم این بلا بیاید. بین آنها و ما همیشه یک دره، یک دنیا فاصله بود. من از لبه دنیای بدون جنگ دست دراز میکردم تا به سختی آنها را دانه دانه بکشم نزدیک. حالا خودم پرتاب شده ام آن پایین. تصویر این پل خراب شده، رهایم نمیکند. من از این اولین پل خراب شده به ته دره جنگ سقوط کردم. 

.

پنجشنبه، فروردین ۱۳، ۱۴۰۵

روزها در راه*

این روزها کتاب بیشتر میخوانم. گفتگو با مرگ کوستلر را تمام کردم. حالا روزها در راه شاهرخ مسکوب را میخوانم. عاشق این کتاب شدم. از کتاب: 

"چه روزهای کثیفی. خورشید هر روز در چرک و خون طلوع می کند و در لجن مرداب غروب می کند. صبح ها دلم نمیخواهد بیدار شوم و شبها نمیتوانم درست بخوابم. روزم در دل مشغولی و شبم در خواب و بیدار میگذرد." حدودن یک ماه بعد از انقلاب پنجاه و هفت، وقتی هنوز در ایران بود. 

"سعی میکنم فکر نکنم. یا لااقل کمتر فکر کنم تا بتوانم زنده بمانم، تا به سرم نزند و پاک خودم را نبازم. نشسته ایم و تماشا میکنیم. میترسم که آخر کار چیزی به اسم ایران فقط در تاریخ باقی بماند و نه در جغرافیا." از یادداشتهای دوران پاریس. تقریبا پنج سال پس از انقلاب پنجاه و هفت.

با آوا تنها هستم. نمیگذارد بنویسم. نمیگذارد دوش بگیرم. هیچ راهی برایم نمیگذارد جز اینکه بغلش کنم و راه بروم. 

.