یکشنبه، اسفند ۰۴، ۱۳۹۸

زنده به گور شده‌ایم زیر انبوه حوادث

آنقدر سرگرم مصیبت‌های پشت هم ایران بودم که به کل حواسم از برلیناله پرت شد. چشمم که در اینستاگرام به یک عکس از جشنواره افتاد هراسان وبسایتش را چک کردم و دیدم خداروشکر هنوز می‌توانم خودم را برسانم. اما لیست برنامه‌ها را که آوردم دیدم اصلن دست و دلم به فیلم دیدن نمی‌رود. بسکه زندگیمان از هر فیلم سورئالی پرماجراتر است. چه لزومی دارد اصلن فیلم دیدن؟ مگر قرار نبود فیلمها برای ساعاتی ما را از ملال زندگی روزمره دور کنند؟ وقتی زندگی دارد چپ و راست سیلی می‌کوبد در رویمان، در سالن تاریک سینما به دنبال ماجراهای داستانی گشتن خیلی مضحک است. 
باد می آید توی مغزم انگار. از خودم دور شدم و زندگیم از دستم در رفته. نمی‌دانم به  چه باید چنگ بزنم که به خودم برگردم. به آدمی که ده سال پیش بودم. آدم مطمئن امیدواری که به خودش ایمان داشت و به عشق باور داشت و امیدوار بود دنیا هرروز جای بهتری بشود. آدم ده سال پیش که دنیایش کوچکتر و زیباتر و امن‌تر بود. 
این روزنه نجات هرچه که باشد، فیلم دیدن نیست. وبسایت برلیناله را بستم و فکر کردم که ما دیگر با هیچ لالایی خوابمان نمی‌برد. 
.

دوشنبه، بهمن ۲۸، ۱۳۹۸

برشی از یک فصل خاکستری

پنج ماه گذشته انگار در یک مه غلیظ زندگی می‌کردم. یا بهتر بگویم، انگار یک مه غلیظ رفته بود در مغزم، زیر پلک‌هایم، در حلزون گوشها و پیچ گلویم. نه چشمم درست می‌دید، نه گوشم درست می‌شنید، نه چیزی را مثل قبل حس می‌کردم، نه می‌توانستم با کسی  ارتباط برقرار کنم. می‌دانستم که همان آدم‌های عزیز قبل دور و برم هستند و در همان خیابان‌های همیشگی قدم می‌زنم. اما نمی‌فهمیدم خوابم یا بیدار. فقط می‌دانستم که باید خوشحال باشم چون چیزی دارد درونم رشد می‌کند، اما حالم برای خوشحال بودن خیلی بد بود. انگار زندگیم روی صحنه آهسته بود درحالیکه باقی دنیا با سرعت همیشگی پیش میرفت. تنها حرکتهای پرشتابم دویدن به سمت دستشویی بود. روزی چند بار سرم را بالای کاسه توالت می‌گرفتم و عق میزدم. هورمن‌هایی که انتظار داشتم دنیا را برایم زیبا کند، فقط روزی چند بار دل و روده‌ام را در حلقم می‌آورد. در عین حال که دلم برای آدم‌ها تنگ میشد، ازشان بیزار هم بودم. مخصوصن وقتی روبرویشان می‌نشستم. مخصوصن وقتی نمیفهمیدند چه حالی دارم. با همان انرژی قطره‌چکانی که داشتم فحش‌های قلمبه نثار آدم‌های زیادی کردم. با خیلی‌ها قطع رابطه کردم و راستش زیاد هم پشیمان نیستم. از قضا در این مدت حادثه هم کم نداشتیم که چپ و راست بر گوش ملت نواخته میشد. که تیر خلاصش همان شلیک دو موشک به هواپیمای مسافربری بود.
می‌دانستم که باید خودم را جمع کنم و لااقل وقتی روبروی دکترم می‌نشینم سعی کنم تصویر درستی از حال و روزم برایش ترسیم کنم. در آن هم ناتوان بودم. نتیجه‌اش اینکه چهارماه از این پنج ماه را داشتم تمام‌وقت کار می‌کردم. تا اینکه بدنم یکجا ترمز را کشید و سه روز در بیمارستان بستری شدم و بالاخره دکتر دو ماه برایم استراحت نوشت. حالا که سه هفته از آن دو ماه می‌گذرد، کم کم مه دارد خودش را از جسم و جانم جمع می‌کند. چشمم دوباره دارد دنیا را می‌بیند و پایم دوباره انگار روی زمین است.
.

جمعه، دی ۲۷، ۱۳۹۸

وطن

دلم می‌خواهد از مهاجرت بنویسم. از خود هجرت نه. از غم و هیجان سالهای اولش نه. از مهاجر بودن، مهاجر ماندن. میخواهم از ده سال، بیست سال، سی سال بعد از مهاجرت بنویسم. از دور از وطن زیستن، دور از وطن پیر شدن، دور از وطن مردن. از این کلمه سه حرفی بنویسم، از وطن.
دو سال پیش برای یک کنفرانس کاری در بلژیک بودم. یک جوان ایرانی که شک کرده بود من هم ایرانی باشم خودش را بهم معرفی کرد و وقتی مطمئن شد که هم‌وطنیم همانطور که انگلیسی حرف میزد پیشنهاد کرد که بعد از کنفرانس برای یک نوشیدنی مهمانم کند. شب که در بار همدیگر را دیدیم من فارسی حرف زدم و متوجه شدم فارسی را هرچند خیلی خوب، اما با لهجه زیاد صحبت می‌کند. گفت که مادرش اهل بلژیک است و اینجا متولد شده. مادرش سالهاست که خانه را ترک کرده و او و برادرش با پدر زندگی کردند و فارسی را همینطور یاد گرفتند. تا سه سال پیش یک بار هم ایران نرفته بوده. اما وقتی فهمیده شرکتشان دارد یک دفتر در ایران باز میکند خودش را به هر ضرب و زوری که بوده وارد آن بخش میکند و میرود ایران. دو سال در ایران زندگی و کار کرده بود تا باز با تحریم‌های تازه شرکتشان هم از ایران خارج شده بود و او هم به ناچار برگشته بود. 
گفت این دو سال زندگی در وطن بهتر از همه سالهای زندگیش بوده. خجالت کشیدم ازش بپرسم طبق چه قانونی ایران را وطن خودت حساب می‌کنی. اما گفتم خب تو که اینجا هم در وطنت هستی، نیستی؟ گفت اینجا بهم سخت نمیگذرد. ولی ایران یک جور دیگر خوش میگذشت. با همکارها، با بچه‌ها شمال رفتن‌ها، جوجه زدن‌ها، کنار خیابان بستنی خوردن‌ها، عرق‌خوری‌های یواشکی. گفت اینجا زندگی خیلی تکراری است. هیچ کس حرف جدیدی نمیزند. تفریحات حوصله سربرند. هر روز نه تا پنج سر کارم و شبها جلوی تلویزیون شام میخورم و آخر هفته ها میروم بار و سینما. همه چیز مرتب و بی‌هیجان و بی‌حس است. ایران یک جور دیگر خوش میگذرد. میدانی که چه میگویم؟
گفتم آره. میدانم. و هزار خاطره بهم هجوم آورد و بغض چنبره زد ته گلویم. اما قورتش دادم. کاری که در مهاجرت خوب درش استاد میشودی جمع و جور کردن احساسات است. قورت دادن بغض‌ها. کشیدن یک دیوار بین خودت و بقیه آدمها. دیواری که درونش خودتی و فیلمهای فارسی و عکسها و صداها و بوهایی که تو را مثل بند ناف وصل میکند به چیزی که وطن نام دارد.
دلت لک میزند برای صدای قدمهای عابران روی آسفالت سیاه میدان ونک صبح زود روز فردای انتخابات هشتاد و هشت. برای سکوت و بهتی که داشت همه را خفه میکرد. برای نگاه‌هایی که بین غریبه‌ها رد و بدل میشد. نگاههایی که نقب میزد به دلهای پردردمان. یک چنین روزهایی، وقتی در وطن نباشی خیلی تنهایی.
برخلاف تصور آنان که مهاجرت نکردند، تو در امان نیستی. تو از درد وطن در امان نیستی. فکر کن مادرت در بیمارستان در حال جان دادن باشد و تو، در کشوری دیگر ناچار باشی هرروز و هرشب مثل قبل زندگی کنی. آیا تو در امانی؟ آیا تو درد نمیکشی؟ آیا روزمره‌های زندگی مرفحت حکم شکنجه پیدا نمی‌کنند؟ فکر میکنی بعد از آنکه مادرت مرد، روزمره‌هایت طعم زجر آورشان را برایت از دست میدهند؟ نه.
مهاجر هیچوقت به جامعه هدف وصل نمیشود، آنطور که به وطنش وصل است. مناسبتهایش را یاد میگیرد، با سال نوی میلادی و درخت کریسمس خاطره پیدا میکند، آدمهای عزیزی را دوست می‌نامد، اما وطن مثل پدر و مادر آدم است. پدر و مادری که کنارشان بزرگ شدی. هیچ آدمی هرچند هم عزیز، جای آنها را نمیگیرد. هیچوقت عشقت نسبت بهشان کم نمیشود و رواست که از غم ندیدنشان دق  کنی. راستش را بگویم روزی که مهاجرت کردم این همه را نمیدانستم. دلم میخواست بروم به پاریس زیبا و نادیده‌ها را کشف کنم و خوش بگذرانم و جوانی کنم. که همینطور هم شد. پاریس خیلی خوش گذشت و اگر شرایط کشورمان طور دیگری بود من هم مثل اکثر همکلاسیهای خارجی دیگرم، بعد از درس برمیگشتم به کشورم. حتی اگر آن سالها نه، حالا که پدر و مادرهایمان دارند ناتوان‌تر میشوند و حالا که بچه‌ای در راه دارم برمیگشتم.
فکر نکنید ما اینجا منتظر نشسته ایم شما که در وطنی اوضاع را سامان دهی تا برگردیم. اگر امیدی داشتم که ایران سامان  میگیرد خودم آنجا بودم و داشتم برایش تلاش میکردم.
منت ایران بودنتان را سر ما مهاجران غریب نگذارید. در چنین روزهای سختی مثل پتک روی سرمان نکوبید که تو رفتی، تو حق حرف زدن نداری. من رفتم ولی برای اینکه اینجا دوام بیاورم نصف اعصابم را بی‌حس کرده ام.
من رفتم ولی حالم و نفسم به آنجا بند است.
 
 

یکشنبه، دی ۲۲، ۱۳۹۸

این همه غم که در دلم هست، جای تو را تنگ نمی‌کند؟

اینجا که من هستم زمستان ملایمی است. هوا بالای صفر درجه است. آسمان آبی است و هر از گاهی آفتابی شفاف خودش را از پنجره‌های قدی دو سر اتاق به داخل پرتاب می‌کند و روی چوب‌های نارنجی زمین و برگ‌ سبز گدان‌ها می‌نشیند و بعد از چند دقیقه خودش را جمع کرده و پشت ابرهای نازک و سفید پنهان می‌شود. اینجا که من هستم امروز روز خوبی است. به آشپزخانه می‌روم و در سنگین قابلمه چدنی را برمی‌دارم و بوی قرمه سبزی در خانه می‌پیچد. در قابلمه کنارش را بر می‌دارم و یک قالب کره کوچک می‌اندازم روی برنج‌های دم کشیده و بخار سفید تصویر کره‌ای که دارد آب می‌شود را تار می‌کند. اینجا که من هستم امروز روز آرامی است. از پنجره به کوچه ساکت و خلوت نگاه می‌کنم. دو بچه با دوچرخه از پیاده‌روی روبرو رد می‌شوند و صدای خنده‌شان در فضای خالی خیابان می‌پیچد.
اینجا که من هستم غمی فراگیرتر از غم باران نیست و حال خوب مردم بسته است به آفتاب. احساس مردم اینجا مرزهای محدودی دارد. اینها چه می‌دانند ما شب توافق هسته‌ای چجور شادی را تجربه کردیم. اینجا که من هستم حجم دردی که مثل یک ویروس واگیردار خانه به خانه همه را مبتلا کند فقط در ادبیات قابل تصور است.  اما در آن سرزمین دور غم مثل هوا همه شهر را دربرگرفته است و آدم‌ها در درد غوطه می‌خورند.
اینجایی که من هستم غم و شادی کمتر مخلوط می‌شوند. اما آنجا اشک شوق و درد اغلب درهم حل می‌شوند. مثل اشکی که یک زن سی ساله وقتی برای اولین بار پایش را در استادیوم فوتبال می‌گذارد می‌ریزد. مثل اشکی که همه ما همراهش ریختیم.
 
دست می‌گذارم روی شکمم تا کمی حرف بزنم. اولین شبی که دستم را روی شکمم گذاشتم و شروع کردم به حرف زدن خوب یادم هست. با همکارهایم برای جشن آخر سال رفته بودیم به بازی فرار از زندان. برای پیش رفتن در مراحل بازی باید چهاردست و پا از تونل تاریک و بلندی رد می‌شدیم، با طناب از پنجره پایین می‌پریدیم و از نردبان فلزی بالا می‌رفتیم. این درحالی بود که بارداری پرخطری داشتم و دکتر هشدار داده بود که باید استراحت کنم و حتی‌الامکان پله هم بالا پایین نکنم و حتی پیاده‌روی‌هایم آهسته و آرام باشند. شب که به خانه برمی‌گشتم دستم را گذاشتم روی شکمم و زیرلب گفتم "نترسی مامان، چیزی نبود. بهش میگن ماجراجویی. زندگی پر از ماجراجوییه. باید آماده باشی"
امروز دستم را می‌گذارم روی شکمم و می‌گویم "اینجایی که ما هستیم امروز روز خوبی است. اشکهایی که مامان می‌ریزد برای آن جای دور است. برای سرزمین آفتاب و احساس. جایی که درد و شادی مردمش واقعی‌تر است و شور زندگیشان بیشتر. اشک‌های مامان فقط برای مسافران هواپیمایی که با موشک در هوا منفجر شد نیست. اشک‌ها برای همه خاطرات بدی است که هرروز با خاطرات بدتر جایگزین می‌شوند. تو اما نترس. به این درد سیال، به این جدا افتادگی از امروز و اینجا، می‌گویند زندگی در غربت. باید آماده باشی"
.
 
 
 

دوشنبه، آبان ۲۰، ۱۳۹۸

خروج نه چندان باشکوه از دنیای ماشینی

هوا دارد سرد می‌شود. یک سال نشده که به این خانه آمدیم. پنج ماه نشده که کار جدیدم را شروع کردم. اما کم‌کم هردویشان در من رسوخ کردند. آفتاب‌های تند اتاق نشیمن باریک و بلند دیگر فقط کفپوش چوبی را سرخ نمی‌کنند، انگار از پوست و گوشت من هم می‌گذرند و تا مغز استخوانم را گرم می‌کنند. 
بر خلاف همه شغل‌های قبلیم، هرروز سر و کارم با آدم‌هاست. آدم‌هایی که در اتاق مشاوره روبرویم می‌نشینند و از آرزوهایی می‌گویند که سقف خیلی کوتاهی دارند. آدم‌های خسته‌ای که اغلب ناامید و کم‌انرژی هستند و روبه رویشان سیاهی وهم‌ناکی به اسم آینده است و به دنبال کوره چراغی راه به اتاق‌های کوچک و سرد و نمور مشاوره من پیدا کرده‌اند. همه تلاشم را می‌کنم که دستشان را بگیرم و از جایی که هستند بکنم و ببرم بالا تا تصویر کلی زندگی را گم نکنند. سعی میکنم نشانشان دهم که جایی که امروز هستند، فقط یک نقطه از کل زندگی است، یک نقطه سخت. ولی قرار است ازین نقطه سخت رد شوند. قرار است به اولین پله کوتاهی که اسمش را امروز هدف می‌گذارند برسند و آنجا پایان ماجرا نیست. آنجا تازه پله‌های بعدی خودشان را نشان می‌دهند و کمک می‌کند از امروز و سختی‌هایش دور و دورتر شوند. 
گاهی داستان‌هایشان در هم تنیده می‌شود. انگار هر کدام ادامه آدم پیش از خودند، ادامه رنج پایان‌ناپذیر انسان. 


.


پنجشنبه، اردیبهشت ۱۹، ۱۳۹۸

و قسم به قلم

از شونزده سالگی یادداشت‌های روزانه می‌نوشتم. اما نوشتن وبلاگ رو از بیست و یک سالگی با یاهو 360 شروع کردم. نقطه سرخط وبلاگ سوم منه و نوشتن تنها عادت زندگیم بوده که از شونزده سالگی تا امروز همراهم مونده. یه دوره‌هایی از زندگی مثل اسب ورزش می‌کردم، یه دوره‌هایی مثل بنز کار می‌کردم، یه روزهایی تصمیم گرفتم هنرمند بشم، اما خب هیچ کدوم دوام نداشته. کارم رو که صدهزار بار عوض کردم، اما نوشتن همیشه مثل یه عضو بدنم همراهم بوده. 
امروز می‌تونم به جرئت بگم نوشتن بزرگترین علاقه منه، قشنگ‌ترین بخش زندگی منه. و اصلن مهم نیست که بعد از این همه سال یک کتاب هم ندارم. حتی همینجا هم همیشه گمنام نوشتم و بیشتر خواننده‌های وبلاگم نمیدونن اینا ردپای کیه. مهم برام اثریه که نوشتن روی من و زندگی من گذاشته.
نوشتن از غم‌ها، زخم‌ها، سختی‌ها و هیجانات خفه کننده، باعث شده که جای همه اینا توی وبلاگ بمونه. وبلاگه مثل یه الک، غم‌هام رو از بقیه زندگیم جدا کرده. در مجموع نوشتن منو آدم شادتر و شسته‌رفته‌تری کرده. و این برام خیلی ارزشمنده.
دارم یه دوره آنلاین می‌گذرونم درمورد تراپی از طریق هنر. منطق پشتش اینه که اگه غم‌ها، خشم‌ها و نفرت‌هات رو بتونی با ابزارهای هنری بروز بدی و وقتی به نتیجه نگاه کنی یه اثر هنری زیبا ببینی، با خودت و همه احساساتت به صلح می‌رسی. دیدم نوشتن برای من همین بوده. باعث شده من از بدترین اتفاقات زندگیم هم یه یادگاری زیبا داشته باشم. قشنگترین نوشته‌هام رو وقتی نوشتم که داشتم در دلتنگی و غم و درد دست و پا می‌زدم. حالا می‌خونمشون و یه لبخند روی لبم می‌شینه.
خوشحالم که روز اول وبلاگ نوشتن رو امتحان کردم. و امیدوارم همینجور به امتحان کردن راه‌های مختلف ادامه بدم و همچنان از محو شدن، معمولی بودن و شکست خوردن نترسم.
.
 
 

دوشنبه، اردیبهشت ۱۶، ۱۳۹۸

سی و چهارمین اردیبهشت زیبا

مثل هر سال، روز تولدم قشنگ‌ترین روز سالمه. فکر کنم دلیلش اینه که اصلن فکر نمی‌کردم این شکلی باشه. یعنی هیچ وقت حدس نمی‌زدم سی و چهار سالگی اینجایی ایستاده باشم که الان هستم. زندگیم رو به کارهایی بپردازم که دوست دارم. که برای اولین بار خودم و واقعن خودم مرکز دنیام نشسته باشم و دست همه عالمو بریده باشم ازش.
زندگی خودمو بکنم، به همه احساساتم میدان بدم برای بروز، همه‌شون رو جشن بگیرم و مهمتر از همه، خودمو برای خودم بودن سرزنش نکنم.
چی بیشتر ازین می‌تونستم برای امسال آرزو کنم؟
.
 

جمعه، اردیبهشت ۱۳، ۱۳۹۸

دور از چشم دنیا*

نمی‌دانم چرا خواب‌هایم پر از احساسات غلو شده‌اند. خواب‌های افسارگسیخته بی‌رحم،  پر از دلتنگی، پر از جنون، انگار با من لجبازی می‌کنند. هرچه در بیداری ساخته‌ام در خواب درآنی به باد می‌رود. درست هر وقت در بیداری همه چیز سرجایش است، درست وقتی خوشبخت و کاملم، در خواب به مرزی از دلتنگی و جنون می‌رسم که حتی مطمئن نیستم در بیداری وجود داشته باشد. احساس‌هایم درخواب برخلاف بیداری فانتزی‌های کلیشه‌ای نیست، سیل است. وحشی و بی‌رحم. خودم را غوطه‌ور می‌کند و زندگی‌ام را بر باد می‌دهد و درست آنجا که دارد جانم را هم می‌گیرد بیدار می‌شوم.
صبح روز بعد از سیل خبری نیست، اما من سر تا پا در لجنم، و زندگیم و هرچه که ساخته بودم در نظرم کوچک و حقیر است و خودم هرچند که پایم روی زمین است، اما هنوز احساس غوطه‌وری می‌کنم. 
.
بعد نوشت. 
این شعر رو امروز تو صفحه گیتا گرکانی دیدم که گفتم بذار منم از خواب‌هام بنویسم.
 
شب‌ها می‌آیی
دور از چشم دنیا
و من هر روز
وجودی دوباره‌ام
نیمی در بیداری
نیمی در خواب
روحی بی‌وطن
قلبی آواره

یکشنبه، فروردین ۲۵، ۱۳۹۸

از اصالت غم

بعضی سکوت‌ها رو دلم نمی‌خواد بهم بزنم. مثل سکوت بعد از تموم شدن قصه‌ که اون "پایان" خط آخر کتاب‌ داستان‌ها می‌کوبه وسط مغز آدم.  یا سکوت اون لحظه‌ای که با پایان تلخ یه فیلم خوب روبرو میشی و اسم‌ها از جلوی چشمات رد می‌شه درحالیکه داری سعی می‌کنی آخرین تصویر فیلم رو تو خاطرت نگه داری. موسیقی پایانی فیلم هم هیچ از اون سکوت کم نمی‌کنه. اصلن چی سکوت‌تر از صدایی که همه حیات فیلمو یکجا خاموش می‌کنه؛ مثل روز محشر.

من و مامان خیلی باهم فیلم می‌دیدیم. هنوزم وقتی باهم باشیم هر شب فیلم تماشا می‌کنیم. بیشتر فیلم‌هایی که باهم می‌بینیم رو من قبلن دیدم اما بروز نمی‌دم. من وقت‌هایی که دلتنگم خیلی فیلم می‌بینم. حالم که خوب باشه کتاب می‌خونم. هیاهوی دلم که زیاد باشه کاری از کتاب برنمیاد. دلتنگ ایران که می‌شم فیلم‌های ایرانی تماشا می‌کنم. بیشتر فیلم‌های ایرانی غمگینن. خیلی غمگینن و سکوت‌های آخرشون آدمو خفه می‌کنه. اما من اون غمو دوست دارم. یاد مامان میافتم و همه خوشبختی‌هام. یاد روزگار خوبی که باهم فیلم‌های غمگین می‌دیدیم. یاد روزهای آروم و معمولی قدیم. یاد خونه.

امان ازاین دوری؛ که حتی غم هم وقتی دور باشه خاطره‌اش عزیز میشه. 

.

دوشنبه، فروردین ۱۹، ۱۳۹۸

سکوت

دلتنگی‌های آدمی را
باد ترانه‌ای می‌خواند

رویاهایش را
آسمان پر ستاره نادیده می‌گیرد

و هر دانه برفی
به اشکی نریخته می‌ماند

سکوت
سرشار از سخنان ناگفته است
از حرکات ناکرده
اعتراف به عشق‌های نهان
و شگفتی‌های بر زبان نیامده

در این سکوت
حقیقت ما نهفته است
حقیقت تو
و من

.
مارگوت بیکل و شاملو




پنجشنبه، آذر ۰۱، ۱۳۹۷

عاشقی به رفتن است، بگو که ره کجاست*

امروز مامان عکس فرستاد. عکس‌هایی که در سفر آخر هفته به باغ فشند گرفته بودند. عکس گل‌های زعفران و درخت‌های بادام. میوه‌های سبز و کوچک کدو و سگ‌های نگهبان. نوشت که سرد است. که گرمایش ویلا را هنوز راه نیانداخته‌اند. که باید گل‌های زعفران را بچینند. که خاله و دایی و بچه‌هایشان در راهند. 
از خودم پرسیدم اگر خانه ما هم تهران بود، حالا یعنی من هم در باغ داشتم گل زعفران می چیدم؟ نه من حتمن لم داده بودم روی مبل و از پنجره‌های قدی جنب و جوش مامان و بابا را تماشا می‌کردم.
بابا وقتی به کارهای باغ می‌رسد زیر لب آواز می‌خواند، درست مثل من، وقتی که نقاشی می‌کشم. 
سعی می‌کنم بابا را تصور کنم با قامت باوقار و شانه‌های خمیده‌ و موهای کم پشت سفیدش. چشم‌های کوچکش را پشت قاب عینک و تکان‌های یکنواخت سرش را وقتی کتاب می‌خواند. چشم‌هایم خسته‌اند از ندیدنشان. 
مامان را اما هیچ وقت نتوانستم درست تماشا کنم. هیچ وقت نتوانستم دو قدم بروم عقب و همه قد و قامتش را در یک قاب ببینم. شاید چون همیشه بود. همیشه مشغول ما بود و فقط مشغول ما بود. هنوز هم همین است، حتی حالا که ما نیستیم. دلتنگی‌ام برای مامان شبیه دلتنگی نیست. شبیه طوفان است. کم آوردن مامان مثل کم آمدن هواست. غم‌ها و شادی‌های مامان، آرزوها و حسرت‌هایش لایه لایه وجود امروز من است. مامان دور نمی‌شود، حتی اگر سال‌ها نبینمش. مامان کم می‌آید، حتی اگر هرروز ببینمش.




* با صدای همایون شجریان 

پنجشنبه، آبان ۱۷، ۱۳۹۷

پيام دوست شنيدن سعادت است و سلامت*

مواظب خودت باش.
بنظرم شایسته‌ترین عبارتی که کنار هر خداحافظی می‌تواند بنشیند همین است. مواظب خودت باش حالا که من نیستم، حالا که تو نیستی. حالا که نمی‌شود همیشه مراقب هم باشیم، بیا هرکس مراقب خودش باشد بخاطر دیگری.
گاهی وقت ها که از نبرد بی‌پایان زندگی برای خوب بودن و خوب ماندن خسته می‌شوم، یاد همه آدم‌هایی افتادم که ازم خواسته بوند مراقب خودم باشم. راستش بخاطر همان‌هاست که هر صبح جلوی آینه لبخند می‌زنم و به زن درون آینه عشق می‌ورزم. چون او همان زنیست که آدم‌های زندگیم به من سپردند. امانتی است که قول دادم مراقبش باشم و نگذارم در گوشه‌های سرد و تاریک زندگی بپوسد. 
هر وقت غمگین باشم به آخرین باری فکر می‌کنم که در آغوش یکی از همین آدم‌ها گریه کردم و به کلمات تسلابخششان فکر می‌کنم. تلاش می‌کنم به کیفیت همه آن لحظه‌هایی که کنارم بودند و مراقبم بودند، از خودم مواظبت کنم. و بخاطرعشقی که به آنها دارم، به خودم عشق بورزم. 
و آرزو می‌کنم که آنها هم به همین کیفیت مراقب خودشان باشند و همانقدر که برای من عزیزند، برای خودشان هم عزیز باشند. 
.
* حافظ

چهارشنبه، مهر ۰۴، ۱۳۹۷

ای خوشا سرو که از بار غم آزاد آمد*

نمی دونم هر پاییز اینقدر حالم خوبه یا فقط این پاییز اینجورم. 
پاییزهای قبل یادم نیست. پاییزهای خیلی قبلترش یادم میاد که گاهی خوب بودن و گاهی دلگیر. کلن نمیشه برای فصل‌ها قانون گذاشت، ولی بهرحال این پاییز دارم یکی از زندگی‌های ایده‌آلم رو تجربه می‌کنم، یکی از بیشمار زندگی ایده‌آلی که دارم. پاییز قبل هم یکی از زندگی‌های ایده‌آلم رو تجربه می‌کردم که اتفاقن با چنگ و دندون بدستش آورده بودم. ولی از دست دادمش. درست توی گرمای بخشنده تابستونی که گذشت از دست دادمش. و درست وقتی فکر می کردم کمرم زیر از دست دادنش خم شده، بچه توی شکمم رو هم از دست دادم تا بفهمم از دست دادن یعنی چی. و فهمیدم. این یکی رو هم یاد گرفتم. وقتی دیگه چیزی برای از دست دادن نداشتم، یعنی درست همین پاییز محشری که شروع شده، زندگی ایده‌آل دیگه‌ام رو بدست آوردم. بدست آوردنش اتفاقن زحمت زیادی نداشت. فقط باید از دست دادن رو یاد می‌گرفتم و دست و پا نزدن رو. برخلاف موج شنا نکردن و روی موج سوار شدن رو. و خب چی از این لذت‌بخش‌تر؟ 
.
* حافظ



دوشنبه، شهریور ۱۹، ۱۳۹۷

نمی‌دانم ازین پوسیدگی به کجا می‌شود فرار کرد

وانمود می کنم که همه چیز طبق روال است. وانمود می‌کنم همه تاریکی‌ها و غم‌ها و دردها را فراموش کرده‌ام. اما مگر می‌شود شب را فراموش کرد وقتی مدام تکرار می‌شود؟ زندگی همه همینقدر سختشان است؟ پس چرا از بوی نای من این همه بیزارند؟ چرا طوری در روشنی روز می‌درخشند انگار که از دل هیچ شبی نگذشته‌اند، انگار قرار نیست هیچ وقت هیچ شبی بیاید. چرا فقط من کدر و خاکستری و سردم؟ چرا فقط من از روشنی مزورانه روز اینقدر نفرت دارم و آرزو می کنم از شب بعد بیرون نیایم؟
.
دیگر نوشتن هم کمک نمی‌کند. 






یکشنبه، شهریور ۰۴، ۱۳۹۷

تقریبن هشت سال پیش بود. دوست پسر وقت تلفن زد و گفت متاسفم. باورم نمیشد درست یک شب قبل ازعروسی بهترین دوستم، پای تلفن رابطه را تمام کند. حتی زحمت یک مکالمه رودررو را هم به خودش نداده بود. حتی صبر نکرده بود فردا شب تمام شود. چند دقیقه ای سرش فریاد کشیدم و گوشی را قطع کردم. نمی دانستم چکار کنم. خشمگین بودم، غمگین بودم، ساعت ده شب بود و فردا شب همه منتظر بودند دوست پسر تازه از فرنگ آمده ام را همراهم ببینند. 
چند دقیقه دور اتاق قدم زدم و فکر کردم اتفاقی است که افتاده. به دوستم زنگ زدم که بگویم نمی توانم در عروسی اش شرکت کنم. سلام که کردم گفت چی شده؟ ناراحتی؟ گفتم فلانی بهم زد. گفت لباستو بپوش من ده دقیقه دیگه پایینم. در همان ده دقیقه به دوست دیگرمان زنگ زد و گفت حال من خوب نیست و مرا میبرد خانه آنها.
ده دقیقه بعد با نامزدش دم در خانه مان بود، سوار شدم و گفتم شما الان خسته و کوفته اید. اینجا چکار می کنید؟ بروید خانه بخوابید که فردا هزارتا کار دارید. گفتند تو از همه کارهای فردا مهم تری. خانه دوست سوم آن سر شهر بود. تا آن سر شهر من خشم و اشک قی کردم و آنها گوش دادند و تحلیل کردند. به خانه دوستم که رسیدیم حالم خیلی بهتر بود. 
نزدیک صبح که مرا دم خانه پیاده کردند دوستم گفت رعنا شب منتظرتیم. اگر نمی تونی بیای بگو عروسی رو بندازیم عقب. خندیدم گفتم بندازین عقب. 
رفتم عروسی. دیر رفتم و با یک عالم آرایش رفتم که مجبور شوم گریه نکنم. یکسره رقصیدم که مجبور شوم فکر نکنم. دست و پا می زدم در بغض و درد و فکر می کنم کاملن پیدا بود. آن شبم خراب شد و هیچ وقت مردک را بخاطر آن بی وقتی نمی بخشم. 
اما هنوز که هنوز است به داشتن دوستی که شب عروسی اش را تا صبح پای درد دل من گذراند می بالم. حیف که تهران است. حیف که آدم های خوب همه تهرانند. دلتنگی من برای این شهر و شب ها و آدمهایش تمامی ندارد.
کاش می شد که بمانیم برای هم 
.