‏نمایش پست‌ها با برچسب من مادر. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب من مادر. نمایش همه پست‌ها

یکشنبه، مرداد ۱۵، ۱۴۰۲

چون پیر شدی حافظ، از میکده بیرون آی

 امروز کل خانواده به همراه مهمانِ از ایران آمده به باغ گیاه شناسی شهر رفته بودیم. موزه ای از گل و گیاه های سراسر دنیا، که با هزار بدبختی و کلی هزینه در یک مکان به خصوص نگهداری می شود. حوصله بچه سررفته بود. حوصله من هم. فکر کردم باید هم خودم و هم او را از این وضعیت نجات بدهم. پیشنهاد دادم که دوست داری من و تو از اینجا برویم و دنبال یک زمین بازی بگردیم؟ درجا قبول کرد. زمین بازی که به تورمان خورد، زمین کوچکی بود با کف ماسه ای، دو تاب و یک سرسره ترکیبی با صخره و طناب نوردی و دو تا وسیله کوچک دیگر. نه آفتاب داغ بود، نه باد و باران. هیچ احدی هم در آن نبود. ما نزدیک به دو ساعت آنجا بودیم و نیمی از این زمان را تنها بودیم. هر از گاهی بچه ای با مادر یا پدرش می آمد و بعد از چند دقیقه بازی می رفتند. برخلاف ما که خیال رفتن نداشتیم. هر کدام با اعتماد به اینکه دیگری همین نزدیکی است، غرق در بازی خودمان بودیم. من کفش و جورابم را در آورده بودم و روی ماسه ها دراز کشیده بودم. با دست و پایم مثل پروانه بال می زدم و بعد بلند می شدم ردی که از خودم به جا می ماند را تماشا می کردم. هرچند به نظرم جالب بود، اما سعی نمی کردم بچه را صدا بزنم و نتیجه کارم را نشانش بدهم. او هم سرگرم بازی خودش بود و به جز چند بار که یک جایی میان طناب و میله گیر کرده بود و کمک می خواست، مرا صدا نزد. ایستاده تاب خوردن و از روی تاب پریدن را تمرین می کرد. چندین بار محکم از بالای تاب پایین افتاد. حتی آن موقع هم من مزاحمش نشدم. زیرچشمی نگاهش می کردم می دیدم دارد بلند می شود و از نو زانویش را روی نشیمن تاب می گذارد و با زحمت تنش را بالا می کشد. من هم حسابی تاب خوردم. یک بار خواستم ببینم چقدر سرعتم بالا می رود. آنقدر تند تاب می خوردم که سرم کم کم گیج می رفت. سالها بود اینطور بی رودربایستی با تمام قوا تاب نخورده بودم. بعد تاب را متوقف کردم و در حالیکه هنوز روی آن نشسته بودم، میله ها را با دست گرفتم و سرم را از عقب آویزان کردم، طوری که نوک موهایم روی ماسه ها کشیده می شد و نوک پاهایم هم هنوز روی زمین بود. اطراف را کاملا وارونه می دیدم. سه سال است که هر هفته با هم به زمین بازی می رویم و این، اولین باری بود که من حقیقتا داشتم کیف می کردم و کاملا غرق در بازی بودم. شاید چون پارک خلوت بود. شاید چون بچه مستقل شده و مثل سابق هر دقیقه ده بار صدا نمی زند مامان، شاید هم تاثیر این همه سال تماشای بازی بچه هاست. 

دیروز دوستی می گفت برای اینکه از کلاسها و کتابها و دوره ها بیشترین بهره را ببریم، باید با ذهن یک تازه کار به آنها وارد بشویم. امروز فکر می کردم کاش می توانستم با ذهن تازه کار یک بچه زندگی را از نو کشف کنم. 

.

شنبه، اردیبهشت ۰۹، ۱۴۰۲

از رنگ ها

 پلیور بافتنی را از سرم بیرون آوردم و روی تختش پرتاب کردم. سوتین مشکی راحت و آزادی تنم بود. از آنها که اغراق نمی کند، فشار نمی آورد، در عین حال نگهت هم می دارد. آنقدر در آن راحتم که گاهی تابستان ها بعنوان تاپ با شلوار جین یا دامن می پوشمش و بیرون می روم. از زمین بازی بچه گرفته تا دورهمی های دوستانه. کنار تخت ایستاده بود و به من زل زده بود. پرسیدم می دانی می خواهیم چه کار کنیم؟ گفت آره. پرسیدم چه کار؟ گفت چه کار؟ گفتم تو بگو. گفت تو بگو. آبرنگ مخصوص صورت و بدن را از قفسه بالای کمدش برداشتم. چهار زانو کنار میز و صندلی کوچکش نشستم و گفتم، می خواهیم مامانی را نقاشی کنیم. چشم هایش از ذوق برق زد و گفت من می خواهم مامانی را نقاشی کنم. گفتم پس آن شیشه آب را بیاور و بنیشین. گفت باشد. شیشه کوچک آب را از روی دراور کوتاهش برداشت و روی میز گذاشت. قلم را در آب زد؛ به پالت رنگ ها نگاه کرد و گفت کدام را می خواهی؟ سبز کمرنگ را نشان دادم و گفتم سبز روشن. قلم خیس را در رنگ حسابی گرداند و بعد به صورتم نگاه کرد. نگاهش روی گونه ام ثابت شد. قلم را آنجا کشید و از شادی شیهه کشید. دوباره به پالت نگاه کرد. قلمش را در آب شست و بعد در حالیکه آن را به سمت سبز تیره می برد گفت حالا سبز خاموش. قلم را به سبز تیره آغشته کرد و روی بینیم کشید. به حاصل کارش نگاه کرد و گفت همه جا می توانم بکشم؟ گفتم همه جا بجز چشم و دهان. پرسید می خواهی موش بشوی یا شاپرک؟ گفتم شاپرک. گفت باشد. به پالت اشاره کرد و گفت کدام را می خواهی؟ گفتم قرمز. قلم خیس را بالای رنگ قهوه ای که کنار سبز کمرنگ و تیره بود نگه داشت و گفت قهوه ای را دوست داری، آره؟ گفتم آره. قلم را روی لپ دیگرم کشید. شش رنگ دیگر را تکرار کرد تا رسید به رنگ قرمز. قلم آغشته به رنگ قرمز را روی قفسه سینه ام، درست میان سینه ها کشید و گفت: آتش. داری می سوزی مامان. با خودم فکر کردم بچه ها همه چیز را می فهمند. پرسیدم حالا چکار کنم؟ گفت سرت را نزدیک سینه ات نیاور تا بیشتر نسوزی. روی سینه ام، با رنگ زرد یک خورشید و با رنگ آبی یک ماهی و با رنگ های ارغوانی و صورتی پپا و جورج را کشید. یک جایی قلم را با دقت در جایی که گوشه پالت برایش تعبیه شده بود گذاشت، برگشت به من نگاه کرد و گفت: مامانی تمام شد. حالا بلند شو و برو. بلند شدم و رفتم. در حالیکه از خودم می پرسیدم به من بیشتر خوش گذشت یا به او؟

پنجشنبه، مرداد ۱۶، ۱۳۹۹

کوچکترین موجود دوست داشتنی دنیا

 به پشتی بالاآمده تخت بیمارستان تکیه داده بودم، زانوهایم را به هر ضرب و زوری بود خم کرده بودم تا فشار روی کمرم کمتر باشد. درد داشتم. کمردرد و دلدرد اجازه نمیداد کمی به راست یا چپ متمایل شوم. به زحمت نگاهم را دوخته بودم به سر کوچکی که روی سینه ام بود. نمی توانستم بچه را بغل بگیرم، یا روی شکمم بگذارم. گذاشته بودمش روی سینه ام. سر کوچکش درست پایین گردنم بود و تن داغش تا زیر سینه هایم کش آمده بود. به زحمت میتوانستم صورتش را ببینم. خواب بود. در صلح و آرامش به بدنم چسبیده بود و نفس میکشید. این دختر من بود. به چشمهایش نگاه کردم، به مژه هایش، به ترکیب بینی و دهان و چانه اش. بنظرم بینهایت شبیه به من بود. در هر موقعیتی که بود مرا یاد یکی از عکسهای آلبومم می انداخت. مبهوت این شباهت چهره بودم که خمیازه ای کشید و کمی روی سینه ام جابجا شد. ملافه را بالا زدم و به بدن داغش که با هر نفس روی سینه ام بالا و پایین میشد نگاه کردم. به شکم خوابیده بود. پای چپش را جمع کرده بود بالا، پای راستش را صاف کشیده بود پایین. دست چپش زیر سرش بود و دست راستش موازی با پایش به عقب. درست همانطور که من سالهاست به شکم میخوابم. درست به همان شکلی که نه ماه بود بخاطر بارداری نتوانسته بودم بخوابم و هرشبش به این ترکیب طلایی فکر کرده بودم و روزشماری کرده بودم که کی میتوانم دوباره به آن شکل بخوابم. دختر یک روزه ام درست به همان شکل روی سینه ام خوابیده بود. دختری که بینهایت شبیه به من بود. وحشت کردم. 
حس کردم دوباره زنده شده ام. با همان چهره، با همان عادتها، و احتمالن با همان ضعفها و رنجها و خشمها. خدا میداند بجز مدل خوابیدن چه عادتهای دیگری بهش داده بودم بی آنکه بخواهم و بخواهد. نمیدانم چرا قبلن به  شباهتهای ژنتیکی فکر نکرده بودم. تمام این نه ماه منتظر بودم دخترم به دنیا بیاید و بشناسمش. کنجکاو بودم بدانم چطور انسانیست. چه عادتهایی دارد، چه علایقی دارد. حالا انگار رکب خورده بودم. اینکه خیلی شبیه به خودم بود. یعنی او هم یک روزهایی مثل من میخواهد از خودش فرار کند؟ یعنی او هم گاهی از زندگی بیزار میشود؟ او هم شبهایی تا صبح در حسرت حرفهای نگفته اشک میریزد؟ او هم خود شکننده اش را پشت عنوانها و موفقیتها پنهان میکند؟ 
کاش شاد بودن را از پدرش به ارث برده باشد، رها کردن را از من. کاش اشتیاق به تجربه های تازه را از من گرفته باشد و در لحظه زیستن را از پدرش. کاش هیچ وقت از بودن در این دنیا پشیمان نشود. کاش قدر زنده بودن را بیشتر از ما بداند. کاش ما را ببخشد، بخاطر همه ضعفها و رنجهایی که ناخواسته در وجودش کاشتیم. 
دختر کوچکم، تو را با همه ترسهایت، با همه ضعفهایت، با همه رنجهایی که میکشی و میدهی تا ابد دوست دارم. امیدوارم تا روزی که هستم همینطور بی پرده و عریان به سینه ام پناه بیاوری، هروقت که دنیا سرد و تاریک میشود.
.

سه‌شنبه، تیر ۲۴، ۱۳۹۹

از روزهای آرامش و انتظار

از جایی که در زندگی ایستاده‌ام خیلی خوشحالم. تصویری که از آینده دارم برایم روشن نیست و همین احساس زنده بودن بهم می‌دهد. احساس آزادی می‌کنم، احساس رضایت و هیجان. چند روز دیگر قرار است دخترم به دنیا بیاید. می‌دانم که ماه‌های آینده همه چیز حول تجربه جدید می‌گردد. هرکس که مرا بشناسد می‌داند که چقدر عاشق تجربه‌های جدیدم. دنیاهای تازه و روابط تازه و نقش‌های تازه.
یک سال پیش در چنین روزی برای شروع کار جدیدم آماده می‌شدم. تجربه تازه‌ای که آنقدر از کارهای قبلی‌ام دور بود که گاهی هیجان جایش را به ترس و شک می‌داد. امروز اما خیلی خوشحالم از جایی که در زندگی ایستاده‌ام. از مسیر پرهیجان شغلهایی که تجربه کرده‌ام و از آدم عزیزی که دارد به زندگیمان اضافه می‌شود.
.

چهارشنبه، خرداد ۱۴، ۱۳۹۹

ترسیده در بالکن

آخرین نوزادی که بیشتر از دو ساعت دیده‌ام، خواهرم بوده‌است. آن هم سی و دو سال پیش. خاطراتی که از نوزادی‌اش دارم این است که بینهایت کوچک بود و چشمهایش به ندرت باز بود و دست و صورتش مثل پیرمردها چروک بود. چیز دیگری که یادم می‌آید عشق بینهایتی بود که با دیدنش در دلم ریخته شد و نمی‌دانستم باید چکارش کنم. می‌دانستم که نمی‌توانم بغلش کنم اما هروقت چشم مامان را دور می‌دیدم می‌رفتم ببوسمش و هرچقدر هم پاورچین و یواش میبوسیدمش، بیدار می‌شد و گریه سرمی‌داد. بعد پستونکش را پیدا می‌کردم و می‌گذاشتم دهانش و گاهی بعد از یکی دو بار پس زدن و باز گریه سر دادن آرام می‌شد و گاهی هم نه. بطرز عجیبی این روزها یاد خاطرات سه چهار سالگیم می‌افتم و ساعت‌های طولانی که به نوزاد چروک میان ملافه‌ها زل می‌زدم و از خودم می‌پرسیدم پس کی بزرگ می‌شود. 

یک ماه و نیم دیگر دخترمان به دنیا می‌آید و قطعن زندگی ما برای همیشه عوض می‌شود. راستش را بگویم می‌ترسم. احساس می‌کنم آماده نیستم و امیدوارم احساسم در این یک ماه و نیم باقی‌ مانده عوض شود. خیلی دارم روی غریزه حساب می‌کنم و نمی‌دانم چقدر کار درستی است. تصمیممان به بچه‌دار شدن مرا بیشتر از هرچیز یاد تصمیمم به برلین آمدن و بعد ازدواج می‌اندازد. تصمیماتی که در لحظه نمی‌دانیم چقدر قرار است زندگیمان را عوض کنند. تصمیمات دلی، تصمیمات ناگهانی. راستش را بخواهید انتخاب‌های احساسی همیشه برایم بهترین نتایج را رقم زده‌اند و و یک روزهایی که مثل امروز پر از ترس و تردید می‌شوم، ته دلم فقط به همین گرم است. 
.

یکشنبه، دی ۲۲، ۱۳۹۸

این همه غم که در دلم هست، جای تو را تنگ نمی‌کند؟

اینجا که من هستم زمستان ملایمی است. هوا بالای صفر درجه است. آسمان آبی است و هر از گاهی آفتابی شفاف خودش را از پنجره‌های قدی دو سر اتاق به داخل پرتاب می‌کند و روی چوب‌های نارنجی زمین و برگ‌ سبز گدان‌ها می‌نشیند و بعد از چند دقیقه خودش را جمع کرده و پشت ابرهای نازک و سفید پنهان می‌شود. اینجا که من هستم امروز روز خوبی است. به آشپزخانه می‌روم و در سنگین قابلمه چدنی را برمی‌دارم و بوی قرمه سبزی در خانه می‌پیچد. در قابلمه کنارش را بر می‌دارم و یک قالب کره کوچک می‌اندازم روی برنج‌های دم کشیده و بخار سفید تصویر کره‌ای که دارد آب می‌شود را تار می‌کند. اینجا که من هستم امروز روز آرامی است. از پنجره به کوچه ساکت و خلوت نگاه می‌کنم. دو بچه با دوچرخه از پیاده‌روی روبرو رد می‌شوند و صدای خنده‌شان در فضای خالی خیابان می‌پیچد.
اینجا که من هستم غمی فراگیرتر از غم باران نیست و حال خوب مردم بسته است به آفتاب. احساس مردم اینجا مرزهای محدودی دارد. اینها چه می‌دانند ما شب توافق هسته‌ای چجور شادی را تجربه کردیم. اینجا که من هستم حجم دردی که مثل یک ویروس واگیردار خانه به خانه همه را مبتلا کند فقط در ادبیات قابل تصور است.  اما در آن سرزمین دور غم مثل هوا همه شهر را دربرگرفته است و آدم‌ها در درد غوطه می‌خورند.
اینجایی که من هستم غم و شادی کمتر مخلوط می‌شوند. اما آنجا اشک شوق و درد اغلب درهم حل می‌شوند. مثل اشکی که یک زن سی ساله وقتی برای اولین بار پایش را در استادیوم فوتبال می‌گذارد می‌ریزد. مثل اشکی که همه ما همراهش ریختیم.
 
دست می‌گذارم روی شکمم تا کمی حرف بزنم. اولین شبی که دستم را روی شکمم گذاشتم و شروع کردم به حرف زدن خوب یادم هست. با همکارهایم برای جشن آخر سال رفته بودیم به بازی فرار از زندان. برای پیش رفتن در مراحل بازی باید چهاردست و پا از تونل تاریک و بلندی رد می‌شدیم، با طناب از پنجره پایین می‌پریدیم و از نردبان فلزی بالا می‌رفتیم. این درحالی بود که بارداری پرخطری داشتم و دکتر هشدار داده بود که باید استراحت کنم و حتی‌الامکان پله هم بالا پایین نکنم و حتی پیاده‌روی‌هایم آهسته و آرام باشند. شب که به خانه برمی‌گشتم دستم را گذاشتم روی شکمم و زیرلب گفتم "نترسی مامان، چیزی نبود. بهش میگن ماجراجویی. زندگی پر از ماجراجوییه. باید آماده باشی"
امروز دستم را می‌گذارم روی شکمم و می‌گویم "اینجایی که ما هستیم امروز روز خوبی است. اشکهایی که مامان می‌ریزد برای آن جای دور است. برای سرزمین آفتاب و احساس. جایی که درد و شادی مردمش واقعی‌تر است و شور زندگیشان بیشتر. اشک‌های مامان فقط برای مسافران هواپیمایی که با موشک در هوا منفجر شد نیست. اشک‌ها برای همه خاطرات بدی است که هرروز با خاطرات بدتر جایگزین می‌شوند. تو اما نترس. به این درد سیال، به این جدا افتادگی از امروز و اینجا، می‌گویند زندگی در غربت. باید آماده باشی"
.