سه‌شنبه، بهمن ۲۲، ۱۳۹۲

در نکوهش فیس بوک

یک بدی نابخشودنی فیس بوک این است که گزینه مسیج تازه ندارد، یا من کشف نکردم. میروی در صفحه یک نفر عکسها و پستهایش را تماشا میکنی، دلت هوایش را میکند روی مسیج کلیک میکنی و بینگ! آخرین مکالمه تان آنجا ظاهر میشود. تاریخش مثلن مال یک سال پیش است. مکالمه گهی بوده. رابطه تان مدل گهی بوده. حالا از پارسال تا امسال دنیا زیرو رو شده، اما مکالمه نچسب سال پیش نه تنها از بین نرفته، بلکه جلوی چشمتان سبز هم می شود. من؟ پنجره مسیج را میبندم و از خیرش میگذرم. اصلن من بری هستم از نوشتن در هر صفحه ای که سفید نباشد. مثل غذا خوردن در بشقاب کثیف است. در این مورد خاص، غذای تلخ نیم خورده سال پیش وسط بشقاب ماسیده. شما باشی اشتهایت کور نمیشود؟
.
بعد. پایم نمیکشید اما از صفحه اش بروم بیرون. گفتم روی دیوارش یک خط بنویسم، اما روی دیوار آدم ها چه می شود نوشت؟ انگار زنگ در خانه شان را بزنی فرار کنی. 
.

دوشنبه، بهمن ۲۱، ۱۳۹۲

احساس میکنم باید یک قدم ازخودم بیایم بالا. یک سروگردن قدم بلندتر شود از اینی که هست، بتوانم دو سه بلوک جلوتر و آن طرف تر و این طرف تر جایی که هستم در زندگی را ببینم. شاید آن وقت در خواب هایم هم دل و جرئت لازم را پیدا کنم، برای شنا کردن در دل اقیانوس، یا بالا رفتن از پلکان سفید آهنی که تهش در آسمان گم شده.
چند شب است تا پای اسکله میروم اما غلظت آب سیاه اقیانوس در شب، جرئت شیرجه زدن را ازم میگیرد. تمام شب تا صبح را همانجا می ایستم و به سوسوی نور چراغ های اسکله در اقیانوس زل میزنم. آدم ها از کنارم رد میشوند و به ترتیب شیرجه می زنند و گم می شوند، و من همچنان ایستاده ام، با بیکینی زردی که بر بدنم که خیلی تکیده تر و لاغرتر از بدن حقیقیم است، زار میزند. درحالیکه سعی میکنم شرمم را از بیجانی و بی جرئتی پنهان کنم از مسئولین میپرسم چند نفر دیگر مانده اند؟ و جواب میشنوم که هیچ کس. شما آخرین نفری. و من بیدار میشوم بی آنکه پریده باشم. 
دیشب هم تمام خوابم پای یک نردبان آهنی سفید گذشت. من سر صف بودم، اما دل و جرئتش را نداشتم و هی نوبتم را به نفر بعدی میدادم. سرم را بالا میکردم و میدیدم نردبان در ابرها گم میشود. همه رفته بودند بالا و انگار دنیا خالی مانده بود. من بودم و آفتاب و نردبان و ابر. دستهایم را گذاشتم روی میله ی سرد نردبان و پای راستم را با ترس و لرز بلند کردم که بگذارم روی اولین پله، که بیدار شدم. 
پ.ن. البته نباید خواب های این شبهایم را جدی گرفت احتمالن. چرا که سرماخورده و با تب در تخت اوفتاده ای بیش نیستم. 
.

چهارشنبه، بهمن ۱۶، ۱۳۹۲

آن های و هوی و نعره مستانم آرزوست

در خیابان به مقصد مشخصی راه میرفتم. خانمی ازم آدرس پرسید."اگر ازین پله ها بروم پایین دست راست میرسم به اس-بان؟"
من: "نه سمت راست او-بانه. سمت چپ میرسید به اس-بان" 
چند قدم خیلی جدی راه رفتم بعد یادم افتاد که این اولین مکالمه ی واقعی آلمانی م بود. نیشم تا خود مقصد تا بناگوش باز ماند. خیلی برایم مهم است که حتمن حین اقامتم در برلین آلمانی یاد بگیرم. چرا که سوراخ رزومه ام را پر میکند. اگر شما اینقدر خوشبخت هستید که تا به حال از سوراخ رزومه چیزی نشنیدید، من با صبر و حوصله برایتان توضیح میدهم. سوراخ رزومه، در حقیقت زمانی از عمر شماست، که به انجام فعالیت قابل عرضی مشغول نیستید. یعنی هیچ قرارداد کاری یا تحصیلی با هیچ موسسه ای ندارید. بعد این سوراخ را آدم ها باید پر کنند تا بتوانند کار پیدا کنند. یعنی روزمه سوراخ دار یک جور مثل شناسنامه سوراخ شده است. یا لااقل در مدرسه تجارت به ما اینطور فهماندند. که برای ادامه حیات شغلی باید سوراخ رزومه تان را بگیرید. آلمانی سوراخ گیر این شش ماه من است. شش ماهی که دو-سه ماهش دارد میگذرد. 
راستش هرروز که میگذرد بیشتر مصمم میشوم که کسب و کار خودم را راه بیاندازم. احساس میکنم جنگیدن در جبهه ایست که ارزش شهادت را دارد. حالایش هم چند ماه است با روحیه فولادین دارم میجنگم. نود و هشت درخواست کار فرستادم و هنوز هیچ کدام به سرانجام نرسیده. حیف عمر آدم نیست؟ حیف سوراخ نیست؟ حالا هی ما با آلمانی درزش را بگیریم، اما خودم که میدانم سوراخ است. 
.

پنجشنبه، بهمن ۱۰، ۱۳۹۲

نق

بعله. دلم گرفته و هوا سرد است. چنین زمستانی به عمرم نداشتم. البته سرد که میگویم یعنی منفی پنج، ده، یازده. نمیدانم چطور مردم در منفی سی و پنج زندگی میکنند؟ از خودم مطمئنم که به سرما عادت نمیکنم. چرا اصلن آدم باید به سرما عادت کند؟ چرا به دوری عادت کند؟ دلم میخواهد برگردم تهران زندگی کنم. انگار خارج بودگی م دارد کم کم به اندازه ای میرسد که مشکلاتش را برای آدم هایش میبینم. امروز داشتم یک ایمیل مینوشتم برای دوستم که دارد اپلای میکند و پسرش سه، چهار ساله است. درمورد فرانسه و آلمان و امریکا نظرم را پرسیده بود. قبل از آنکه بتوانم یک خط راجع به چیزهای دیگر بنویسم یک پاراگراف نوشتم که ببین دقت کرده ای بچه ات میشود ده، سیزده ساله وقتی بخواهی بگردی، اگر بخواهی. بعد بهش آلارم دادم که بچه بزرگ کردن اینجا مدلش چجوری ست و مراقب چه عارضه هایی باید باشد. حالا شما که نشسته اید این را میخوانید لابد میگویید برو بابا خودت را چس نکن. اینجا (ایران) بچه بزرگ شود خیلی پر عارضه تر و عاصی تر بزرگ شده. من موافق نیستم. نمیخواهم آنچه برای دوستم نوشتم اینجا بازنویسی کنم پس ازش میگذرم. اما مدتی ست دارم راجع به تجارت اجتماعی! مطالعه میکنم. ترجمه اش مسخره می شود خیلی. تجارت اجتماعی! شاید بشود بهش گفت تجارت با مسئولیت اجتماعی. شاخه نسبتن تازه ای در علم تجارت محسوب میشود. الان مطمئنم که میخواهم درین صنعت کار کنم و ازین بابت خیلی هم خوشحالم. اما بدی ش این است که ناخواسته با مشکلات اجتماعی آشنا می شوم. هی آشنا می شوم. با خشونت علیه زنان. با تنهایی بزرگ و وحشتناک بچه ها در سن بلوغ. با بزرگ شدن در شبکه های اجتماعی.با بالا رفتن آمار افسردگی و تجاوز و جنایت.  با مدلی که اعتماد به نفس در دختران و زنان از بچگی کشته می شود و پدر مادر خودشان را جر هم بدهند (اگر بدهند) تاثیر خیلی خیلی کمی میتوانند بگذارند. نتیجه اش این میشود که بهانه برای افسردگی زیاد دستم می آید. 
هوا سرد است و من دلم لک زده زیر آفتاب شیرجه بزنم در استخر یا حتی بهتر دریاچه. کاش زمستان بگذرد و تابستان بیاید و تا آن روز من هم کار پیدا کرده باشم. به حق پنش تن. 
.

جمعه، بهمن ۰۴، ۱۳۹۲

خیال راحتم آرزوست

احساس میکنم با دو دست بیخ گلوی خودم را گرفتم دارم فشار میدهم. هیچ کس درین سالها به اندازه خودم خرخره ام را نجویده و هیچ کس به اندازه خودم بر من سخت نگرفته و هیچ کس به اندازه خودم بهم بی توجهی نکرده. نمیدانم چرا. نمیدانم حواسم کجاست. واقعن حواسم کجاست که به خودم نیست؟ انگار سرم در آسمان های دور است و پایم روی زمین. یک جور کش آمده ای. دارم همینجور کش می آیم در مکان و زمان. کش را هم بخاطر بقیه می آیم. حواسم به عالم و آدم هست الا خودم. به خودم اگر بود، اینقدر کش نمیآمدم در گذشته و آینده. به خودم اگر بود گوله میشدم زیر لحاف کرسی و پشتم را میکردم به دنیا و آدم هاش. 
.

سه‌شنبه، بهمن ۰۱، ۱۳۹۲

برف نگار

پشت میز چوبی اتاق کوچک خانه طبقه سوم نشسته ام. چای داغ مینوشم و از پنجره باریک و بلند به درخت روبروی خانه نگاه میکنم که سفید و سفیدتر میشود. 

برف میبارد و مرا میبرد به زمستان چهارسالگی و مینی بوس قرمز مهدکودک و پشت بام خانه اشرفی اصفهانی و آدم برفی که دخترهای صاحبخانه درست کردند و مرا کنارش نشاندند و عکس گرفتند. آدم برفی که از من بزرگتر بود. رد نگاه چشم های دکمه ای اش را گرفتم و از پشت بام به خیابان خیره شدم. نه از آسفالت سیاه خبری بود نه از موزاییک های خاکستری. حتی جدول سیاه و سفید کنار جوب که عاشقش بودم ناپدید شده بود. خاک باغچه و برگ درخت ها هم از آن بالا سفید سفید بود. ماشین ها حجم های سفید برآمده ای بودند در گوشه های خیابان. از آدم ها هم فقط چترهای متحرکِ باز سفید پیدا بود و ردپاهایی که خیلی زود دوباره پر میشد. انگار آسمان یک پاک کن برداشته باشد و همه دنیایم را با دقت و وسواس پاک کند. 
نشسته بودم کنار آن غول برفی و دنیای قشنگ رنگارنگم زیر سفیدی برف مدفون میشد. بی شک آن روز آن کوچه مدفون شده در برف، غمگین ترین صحنه ای بود که در زندگی م میدیدم. همان روز از برف و برف بازی برای همیشه بدم آمد. هنوز هم از سفیدی برف میترسم.سفیدی خانه ها و خیابان ها پرتم میکند به آن کوچه ای که آن روز همه دنیای من بود و ذره و ذره و بی صدا پاک شد. 

از پنجره باریدن برف را میپایم و دلهره و اضطراب به یادگار مانده از آن ظهر زمستان چهارسالگی را همراه با قلپ های داغ چای قورت میدهم
.

پنجشنبه، دی ۲۶، ۱۳۹۲

مادر ناتوان درونم

از معدود دخترهایی هستم که بچه دوست ندارند. نه اینکه از بچه ها نفرت داشته باشم. صرفن توجهم را به خودشان جلب نمیکنند. از دیدنشان به وجد نمی آیم و تا به حال یادم نمی آید آرزو کرده باشم بچه داشته باشم. در حقیقت هرچند از بچه ها نفرت ندارم، اما از "بچه داشتن" بشدت بدم می آید. برخلاف خیلی ها هیچ وقت "بچه داشتن" مرا به ساختن یک رابطه پایدار سوق نداده. برعکس احتمال بچه دار شدن مرا از تن دادن به رابطه های پایدار میترساند. وقتی از طرفم میشنوم که "آخی، بچه مون رو تصور کن" پشتم میلرزد و رگ گردنم از استرس تیر میکشد. و بی آنکه فکر کنم جمله "من بچه نمیخواهم" را ادا میکنم. و در جواب "منظورم حالا نبود" هم "هیچ وقت بچه نمیخواهم." از دهانم میپرد بیرون. حالا اینکه چرا نمیخواهم راجع بهش حرف بزنم دلیلش این است که در زندگی من بارها و بارها یک چیزی را با تمام وجود "نمیخواستم" اما بعد از مدت کوتاهی همان را "خواسته ام" باز با تمام وجود. دارید فکر میکنید تعادل روانی ندارم؟ شاید. دارید فکر میکنید ترسناکم؟ هستم. واقعن در رابطه ترسناکم. همین سید که من-شناس ترین و من-رام-کن ترین دوست پسری ست که در زندگی داشتم، بارها گفته از روزی میترسد که من یکمرتبه همه آنچه را که ساخته ایم دیگر نخواهم. البته جریان اینقدر هم "یک مرتبه" که از بیرون بنظر میرسد نیست. احتمالن خواستن و نخواستن ها دلایلی دارند. متاسفانه خودم هیچ ایده ای ندارم که این دلایل چه میتوانند باشند. اما بنظرم سید دارد اینبار بطور دقیق یک الگوریتم ذهنی میسازد تا سازو کار خواستن نخواستنم را کشف کند. میگویم اینبار، چون رابطه مان یک بار دچار این حمله "نخواستن" شده. پنج سال پیش در تهران. چنان حمله ای که تا دو سال حتی هیچ خبر ساده ای از هم نداشتیم. بعله. 
جالبی ش اینجاست که همیشه در مورد احساسهایم نظر محکمی دارم. با اینکه در مورد مسائلی مثل سیاست، مذهب، روابط اجتماعی، برنامه سفر و خیلی چیزهای دیگر اصلن نظر محکم ندارم و تابع حزب بادم، اما در مورد احساسم خیلی قاطع حکم صادر میکنم. وقتی الان بچه نمیخواهم، یعنی الان برای تمام عمرم بچه نمیخواهم. اصلن نمیتوانم بفهمم که چطور ممکن است من الان بچه نخواهم ولی از حالا بدانم که دو سال دیگه بچه میخواهم! یا ازدواج که کردم بچه میخواهم. میدانید؟ بنظرم کسی که میگوید من دو سال بعد بچه میخواهم، امروز هم دارد بچه میخواهد. اما شرایطش را ندارد که بچه دار شود. پس مجبور است دو سال دیگر بخواهد. حال آنکه من امروز، بچه نمیخواهم و این نخواستن تا آخر عمرم را در بر میگیرد. همان طور که آن روز من رابطه نمیخواستم و این نخواستن تمام عمرم را دربر میگرفت. آن روزِ دوسال پیش، که سید برای اولین بار آمده بود پاریس دیدنم. که داشتیم از زندگی و زمین و آسمان حرف میزدیم . او از رابطه سه ساله اش که روزهای نخ نما شدنش داشت کش می آمد میگفت و من میگفتم نمیدانی چقدر خوشحالم که خودم را اسیر هیچ رابطه ای نکردم و دستم باز است و آرامم و اصلن هیچ وقت در زندگی م رابطه نمیخواهم و این مدلی که حالا زندگی میکنم همان است که برای شخص من مفید است و بلابلابلا. چه میدانم، شاید همانجا، همان روز خواستن داشت درونم ریشه میکرد بیکه هنوز بدانم.
بگذریم.همانطور که در شرکت کا.له بخش ناگت مرغ کار میکردم درحالیکه از ناگت مرغ بیزار بودم، حالا با تمام اوصافی که بالا خواندید، دارم پرستاری بچه میکنم. یک خواهرو برادر چهار و دوساله هستند به اسم های لینا و نیکلاس. باید از مهدکودک بیارمشان خانه و شامشان را بدهم و بخوابانمشان. آخ این فرایند نفسگیر است که نگو. پاریس که بودم چند روزی در یک رستوارن-بار کار کرده بودم. با اینکه کار در رستوران بسیار خسته کننده تر است، اما حال بعدش خوب است. خستگی زنده ایست. هزارتا آدم میبینی، لبخند میزنی، زن درونت دارد میدود با یک سینی روی کف دست. مسلطی، منظمی، دقیقی. اما اینجا در یک اتاق بسته با دو تا بچه زبان ندانِ لوس. میدانید احساس ناتوانی میکنم. احساس میکنم روی سرم سوار می شوند. کاری که باید نمیکنند. جایی که باید نیستند. باید مدام مبارزه کنم که طبق برنامه باشیم. سر موقع جیش کنند سرموقع بخورند، سرموقع داستان قبل از خواب گوش کنند و سرموقع بخوابند. البته باید اذعان کنم در مقایسه با بچه های ایرانی، خیلی خوب و آرامند. غذایشان را که عبارت از نان خالی ست با میل و اشتها میخورند و دربازی کتک کاری نمیکنند. چهار پنج بار رفتم پیششان. یک مشکل این است که عاشق مهدکودکشان هستند و هربار باید کلی دنبالشان بدوم تا بگیرمشان و به زور لباس بپوشانم و کشان کشان بیاورمشان خانه.  مشکل بزرگ دیگر مسواک است. لینا مسواک نمیزند. و من هربار با داستان های ساختگی که گربه های خوشگل چطوری مسواک میزنند و سگ ها چطوری مسواک میزنند و بچه میمون ها عاشق مسواک زدنند شروع میکنم، و در نهایت درحالیکه دستش را محکم گرفتم کشان کشان میبرمش توی توالت و میزنمش زیر آرنجم و آنقدر جلوی روشویی آویزان نگاهش میدارم تا از دست و پا زدن خسته شود و مسواک بزند. دفعه آخر مادرشان زودتر آمد و هرچند توی تختشان بودند هنوز داستان قبل از خواب را نخوانده بودم. آمدم بروم که دختره گریه سرداد که من بدون داستان نمیخوابم. مادرش گفت باشه داستان میخوانم. گریه سرداد که میخواهم رعنا بخواند. مادر گفت کارتون مرد آتش را بجایش نگاه میکنیم. آستین مرا چسبید که میخواهم کارتون را با رعنا ببینم. تعجب کردم. درواقع شاخ در آوردم. فکر میکردم وقتی من بروم دخترک نفس راحت میکشد. مثل من، شبها که خسته و له  پله های ساختمان را دوتا یکی میکنم که برسم در خیابان تاریک سرد و سرم را بالا بگیرم و یک نفس راحت بکشم و بگویم آخیش، تمام شد. تصورش را هم نمیکردم به من عادت کرده باشد. نشستم ده دقیقه همراهشان کارتون دیدم و آنقدر از ته دل برای صحنه های بی مزه قهقه خنده سردادند که گفتم غم عالم فراموششان شد. باز که بلند شدم بیایم دخترک بغض کرد و چون میدانست دیگر زورش نمیرسد بی صدا و بی جیغ و ادا گلوله گلوله اشک میریخت. آن شب از پله ها که آمدم پایین، هوای سرد و دلچسب که به صورتم خورد، دلم گرفت. 
.

سه‌شنبه، دی ۱۷، ۱۳۹۲

بهارانه

امروز هوا آفتابی و آسمان آبی ست. آدم از کتابخانه که بیرون را نگاه میکند فکر میکند بهار است. دلش میخواد با پیراهن نازک گلدار بدود روی چمن ها و چشم هایش را تنگ کند برای آفتاب. دلش میخواهد بپرد روی دوچرخه و موهای فر رنگ پریده ش را با هر تکان سر تاب بدهد از راست به چپ و از چپ به راست و.. آدم دلش دمپایی لاانگشتی میخواهد با پاهای لاک زده خوشگل. آدم دلش میخواهد باد خنک بهاری بیافتد زیر پیرهنش و تنش مورمور شود زیر آفتاب. دلش می خواهد شیرجه بزند توی دریاچه و بچرخد و روی آب کش بیاورد تنش را.. 
بعله. همچین زمستان هایی هم در زندگی هستند، که آدم با بهار اشتباهشان میگیرد. بسکه حال و هوای آدم تازه و کامل و آرام است. کاش زمستان امسال زیاد کش نیاید که بی تاب بهارم. اوهوم. 
.

پنجشنبه، دی ۱۲، ۱۳۹۲

دخترک زیرآفتاب، پشت پلک هایم نشسته.

اول دبستان بودم. بابا یک کتاب بزرگ تمرینات تکمیلی ریاضی برایم خریده بود که جلد براق قشنگی داشت. بله تمرینات تکمیلی ریاضی اول دبستان، عبارت است از ده ها صفحه جمع و تفریق اعداد یک رقمی. یک روز جمعه روی فرش زمینه لاکی لم داد و کتاب را باز کرد و گفت بیا بنشین دختر. به شکم بزرگش تکیه دادم و امتداد نگاهش را روی سطرهای کتاب دنبال کردم. یک مداد نوک تیز برداشتم و سطر به سطر جمع و تفریق ها را زیر نگاه مشتاق بابا و در حالیکه از حضورش کیفور بودم انجام دادم.
برای جلب توجه و تشویق مامان راه های دیگری هم وجود داشت. به موقع مسواک زدن، نقاشی کردن، جیغ نکشیدن و کمک کردن در چیدن بشقاب ها. اما تمام اینها برای بابا بی اثر بود. خوشحال بودم که با چهارتا جمع و تفریق، آن هم در کتاب بزرگی با جلد براق قشنگ، رگ خوابش را بدست آورده بودم. بیشتر از اینکه حواسم پی تمرینها باشد، حضور بابا را میپاییدم. اگر پنج دقیقه بلند می شد با تلفن صحبت کند، تمرین ها تعطیل میشد. بابا بعد از ظهرها برای ناهار و استراحت می آمد خانه. بعد از ناهار تا ساعت سه و چهار که از خانه برود کتاب و مداد و پاککنم را برمیداشتم و با اشتیاق میدویدم وسط هال و کتابم را جلوی تلویزیون پخش میکردم و داد میکشیدم بابا بیا. نمیفهمیدم چرا باید حساب کتاب اعداد اینقدر برایش مهم باشد، اما از کشف تازه ام خرسند بودم. مامان هم سر طلایه را گرم میکرد و تلویزیون را روی صدای دو یا سه نگه میداشت و مدام بهش تذکر میداد که شلوغ نکند تا تمرکز خواهرش بهم نخورد. فکر میکنم علاقه ام به ریاضی از همانجا شروع شد. با این اعداد جادویی نه تنها بابا را در مشتم داشتم، بلکه طلایه و مامان هم هرچند به کارخودشان مشغول بودند، اما تمام مدت حواسشان به من بود. بابا هرسال کتاب بزرگ تمرینات تکمیلی ریاضی را برایم میخرید. سوم دبستان که بودم ضرب های دو رقمی در دورقمی را ذهنی انجام میدادم. برای هر عدد یک تاکتیک وجود داشت. چطور یک عدد دو رقمی را در یازده ضرب کنیم، چطور در مضارب پنج ضرب کنیم، چطور در سیزده ضرب کنیم و برای عددهای بزرگتر، چطور ضرب را به دو مرحله بشکنیم. مثلن بجای بیست و دو، اول در یازده بعد در دو ضرب کنیم. گاهی در مهمانی ها بابا برای اینکه برادرهایش را تحت تاثیر قرار دهد، و تشویق بیشتری هم نثار دختر نابغه اش کرده باشد صدایم میزد و میگفت بابا نود و سه ضربدر بیست و هشت چند میشه؟ و من بعد از چندثانیه مکث میگفتم دوهزار و ششصد و چهار. بعد نصف وقت مهمانی صرف جواب دادن به سوالات ضرب و تقسیم به عموهایم میشد، که دیدن چهره های متعجب و آفرین باریکلاها و بوس وبغلها، برایم بسیار هم لذت بخش بود. 
از چهارم دبستان تا پیشدانشگاهی ناچار شدیم دور از بابا زندگی کنیم. و من ناگزیر آینده علمی م را بدون حضور و پشتیبانی بابا و تنها با تکیه بر تشویق های تلفنی دنبال کردم. که هزینه اش افت تحصیلی و صلب آسایش مادر و خواهرم بود که شاید در مورد مامان تا سالها روی روابطمان سایه تاریکی انداخت. از بچکی اصطکاک زیادی با مامان داشتم. حتی قبل از اینکه به مدرسه بروم. خیلی زود یادگرفته بودم که در مهمانی ها قبل از انجام "هرکاری" یا رفتن به "هرجایی" سرم را بالا کنم و به مامان نگاه کنم و اگر گفت باشه مامان جان برو، جرئت کنم که قدم از کنارش بردارم. اما در بیشتر مواقع یک اخم همراه چشم غره نصیبم میشد و ته دلم میریخت و از جایم جم نمیخوردم. نتیجه اش این بود که همه بچه های فامیل دلشان برایم میسوخت و همه ی بزرگترهای فامیل هم عاشقم بودند و بعنوان مثالی از یک بچه مودب و خانم و منضبط، برای فرزندانشان از نام من استفاده میکردند. مدرسه که رفتم اصطکاکم با مامان کمتر شد چرا که باید نبایدها را آموخته و پذیرفته بودم. اما از چهارم دبستان اوضاع بدتر شد. 
مامان بعنوان یک زن تنها با دوتا بچه، فرصت و اعصاب لازم برای ساعتها بالای سر من نشستن را نداشت تا تمرین هایم را انجام دهم. چهارم و پنجم دبستان ماجرا زیاد بحرانی نبود. اما دوران راهنمایی و شربازی های سن بلوغ و کابوسهای من: تاریخ، جغرافی و حرفه و فن. بیشک پانزده و شانزده های مکرر من در این درسها بزرگترین بحران خانواده در آن سالها محسوب میشد. مامان همانطور که آشپزی میکرد یا به کارهای دیگر میرسید مدام چک میکرد که چند پاراگراف خواندی؟ چند پاراگراف مانده؟ کار بجایی رسیده بود که خواهر کوچکم را مینشاندم روبرویم و پاراگراف هایی که حفظ کرده بودم برایش تکرار میکردم. او باید از روی کتاب میخواند تا مطمئن شود من درست یاد گرفتم. در حالیکه سرعت روخوانی کردنش زیاد نبود و معنای نیمی از کلمه ها را هم نمیفهمید. هیچ تصوری از تنهایی درس خواندن نداشتم. تنهایی بخوانم که چه بشود؟ احتیاج داشتم به دو چشم که ببینندم و دو گوش که بشنوند و کسی که توجه و عشق نثارم کند. بدون اینها فعل درس خواندن برایم صرف نمیشد. ساعتها به اجبار مامان، تنها در اتاقم بالای سر کتابها مینشستم، اما ذهنم در نیمه های سطر اول پر میکشید و تمرکز برباد میرفت. 
ریاضی ام اما برای همیشه خوب ماند. و همان نکته، تشویقی شد تا بالاخره با هزار زور و زحمت و ثانیه به ثانیه پیگیری اعضای خانواده کنکور قبول شوم و رتبه ام، هرچند بر انتظارات بابا و مامان منطبق نبود، اما حداقل الزاماتشان را برآورده میکرد. 
.
نمیدانم اینها را چرا نوشتم. شاید چون یک هفته است که تصویر روشنی از سالهای گذشته پشت پلکهایم نشسته. با هر چشم برهم زدن میبینمش. در اتاق مامان روی تخت چهارزانو نشستم و طلایه روبرویم. از لای کرکره پنجره های قدی اتاق، آفتاب میتابد روی استخوان های نحیف مچ دست خواهرم که کتاب را گرفته بالا و با دقت به سطرها خیره شده. یک هفته ست که ساعتهای متوالی چشم هایم را میبندم تا تصویر آن جثه کوچک و آن همه عشق و آن همه آفتاب و آن اتاق کوچک و آن دنیای بزرگ جلوی چشم هایم باشد.. ده ماه میشود که ندیدمش و انگار ده ماه برای ما خیلی زیاد است.. خیلی. 
.

چهارشنبه، دی ۰۴، ۱۳۹۲

مریضانه

از تعطیلات کریسمس اگر پرسیده باشید، باید بگویم که دو روز اول را کلن بستری بودم. سرما خورده ام. بد. گلو درد و فین فین و عطسه و تب و استخوان درد. چای به چای نمیرسانم و طبعن یک پایم هم توی دست شویی گیر است. بقیه روز را هم روی تخت، یا خِرخِر میکنم و آلمانی میخوانم، یا چرت میزنم. نه حرف زدنم میآید، نه برنامه ریزی، نه کار، نه مرتب کاری، نه هیچ چیز. بعد حیف تعطیلات آدم نیست واقعن؟ 

چهارشنبه، آذر ۲۰، ۱۳۹۲

فصل گم شده

من هیچ وقت در زندگی م انسان پیچیده ای نبودم. خواستن و نخواستنم، داشتن و نداشتنم، خوشی و اندوهم، همه و همه از فرسنگ ها داد می زنند. احتمالن قابل پیش بینی و حوصله سربر هم هستم. مشکل اینجاست که برای خودم قابل پیش بینی نبودم هیچ وقت. برای خودم خیلی پیچیده و متنوع و عجیبم. بیشتر از حد توانم حتی. خانم سین همیشه میگفت "تو برای خودت یک لشکری" راست میگفت. برای خودم یک لشکر پر ساز و آوازم، هرچند برای بقیه یک پیاده سوار آرام و گوشه گیر. 

هیچ وقت نمیفهمم درمقابل یک رفتار خاص چه عکس العملی ممکن است نشان دهم. شاید خودم را خوب دنبال نمیکنم. نمیدانم. مثل پریودم که هیچ وقت نمیتوانم تاریخش را درست حدس بزنم. یا آلرژی م که هیچ وقت نمیدانم با چه چیزهایی بدتر می شود. حتمن همه اینها یک نظمی دارند.
حقیقت این است که برای خودم وقت نمیگذارم. خودم را مشاهده نمیکنم. دنبال نمیکنم. شاید اثر بیست و شش سال زندگی در خانه پدری باشد. که پرونده پزشکی م پدرم بود. حتی اسم داروهایم را نمیدانستم. میگفتم بابا اون قرص قهوه ای ها که برای روماتیسم میخوردم تمام شد. بابا قرص های مکمل بزرگ. بابا قرص آلرژی. بابا آنتی بیوتیکم. بارها و بارها و بارها مامان درست قبل از اینکه قاشق غذا را به دهنم ببرم متوقفم کرده بود که نه. آلرژی ت با فلان بدتر میشود. با فلان بهتر میشود. دل درد داشتی این را نخور. سردرد داشتی این خوب نیست. و من هیچ وقت نفهمیدم کی خوبم. چرا خوبم. کی خوب نیستم و چرا خوب نیستم. نخواستم هم بفهمم. حالا که نگاه میکنم میبینم تنبلیِ غیر هوشمندانه ایست. تنبلی ای که نتیجه اش می شود رنج مداوم و مزمن. با درد ساختن و پی دوا نرفتن. بسکه همیشه دوا جلوی دستم بوده و کافی بوده دستم را دراز کنم. 

هر از چندگاهی که میروم بالا و خودم و زندگی م را از دور تماشا میکنم دچار حیرت می شوم. چه شد که من اینجایم؟ چرا آنجا نیستم؟ چرا همه آدمهای دیگر یک کار میکنند و من، به تنهایی یک کار دیگری؟ 
فرایند تصمیم گیری ام، برای خودم یکی از مبهم ترین و گیج کننده ترین بخش های زندگی م بحساب می آید. نمیفهمم چرا و چطور، اما ناگهان خودم را میبینم که فعل خواستن را با تمام وجود صرف میکنم، در پی آنچه که شاید تا ده روز قبلش دورترین چیز به من و زندگی م بوده باشد. و امان از خواستن. خواستن های کش دار. خواستن های بی دلیل. خواستن های از جان. از دل. خواستن هایی که بی آرام و بی خواب و بی خوراک میکنند. خواستن هایی که هی بزرگتر می شوند و بقیه دنیا را با آن همه زمین و آسمان و آدم، کوچک و کوچک و کوچک تر میکنند. من راهی جز تن دادن بلد نیستم. تن دادن های ناگزیر. تن دادن های هرچه بادا باد. که تمام زندگی و داشته و نداشته ام انگار یک کاسه آب خنک می شود که بپاشم روی آتش این خواستن. 
نتیجه اش میشود یک تصمیم ناگهان و دقیق. تصمیمی که نمیتوانم توضیح دهم. مثل اول بار از ایران آمدنم. مثل به رسمیت شناختن اولین عشقم. مثل از فرانسه خارج شدنم. حقیقت این است که من بدون مطالعه تصمیم میگیرم. من تن میدهم به خواسته ای که حتی نمیدانم از کی و از کجا درونم زاده شده. فقط میدانم که باید آنجا باشم. یا باید اینجا نباشم. یا باید اعتراف کنم که دوستش دارم. یا چه و چه و چه. نمیدانم بعدش قرار است چه شود. حتی نمیدانم بعدش چه شکلی ست. بعدش را میگذارم برای بعد. 

تا دو ماه پیش فکر میکردم درسم بزودی تمام میشود و مطمئن بودم که در فرانسه میمانم. منتظر بودم دوست پسرم دکترا و پاسپورتش را بگیرد و سال بعدش بیاید پاریس. برای تمدید ویزا اسمم را دانشگاه سربن در رشته ایران شناسی نوشته بودم. دوهفته سرکلاس رفتم و حتی موضوع پایان نامه ام را هم انتخاب کرده بود. نیمه وقت درس میخواندم و نیمه وقت دنبال کار میگشتم و برنامه داشتم چند روزی در هفته ام رستوران یا بار کار بگیرم. همه چیز دقیق و محاسبه شده. آخرهای ماه اوت بود که در اعماق تاریک و دور دلم یک جرقه روشن شد. سپتامبر داشت درونم شعله میکشید. به پروپای دوست پسرم پیچیدم که چرا از من نمیخواهی بیایم برلین؟ اکتبر مطمئن بودم که میخواهم بروم. اما هنوز داشتم دست و پا میزدم که عاقل باشم و زندگی م را همانجا که هست بچسبم. برای اینکه بدون درد و خونریزی بتوانم ببُرم، به خودم گفتم دو ماه میروم. دوماه. طبعن خانه ام را پس دادم و اثاثم را هم کول کردم. 
حالا دو هفته ست که اینجایم. نه کار دارم نه ویزا نه دانشگاه. اما خواب و خوراک و آرامم برگشته. جایی هستم که میخواهم. که باید باشم. هزارتا ایده و دل مشغولی دارم. بیست و چهارساعتم کم می آید. بیشتر از آنکه اینجا بودن آرامم کند، فرانسه نبودن آرامم کرده. خودم میدانم که دوست پسرم بهانه بود. من آدمی نیستم که برای رابطه مهاجرت کنم. خیابان های تازه ناشناس. زبان عجیب و ناآشنا. نام های غریبه. گیج خوردن در سوپرمارکت. همه اینها حالم را خوب میکند. نمیدانم. انگار بعد از یک جکوزی داغ و کشدار، بپری توی استخر آب یخ. مثل یک شوک نشاط آور. فعلن توی استخر آب سردم. دارم فرو میروم و دلم میخواهد بیشتر و عمیق تر بروم پایین. حتی میخواهم خانه جدا بگیرم تا بیشتر حس کنم مهاجرت کردم. میخواهم دوست پسرم را از لحظه هایم بکشم بیرون. میخواهم خودم باشم و کف استخر آب سرد. اما بدانم که عشقم با یک حوله گرم بالای استخر منتظرم ایستاده. 
.

خاطراتی که هیچ وقت نداشتم

تازگی ها خواب سرزمین هایی را میبینم که نمیشناسم. دیشب مثلن. در یک شهر کوچک و عجیب بودم. شبیه یکی از حومه های دور پاریس بود. کوچک و سرسبز با یک عالم رودخانه و دریاچه و انواع اقسام تفریحات آبی. هوا گرم و آفتابی بود. با بچه های دانشگاه بودم. یک تاپ زرد و یک شلوارک جین تنم بود. جولی ازمان عکس می انداخت و همان لحظه روی فیس بوک آپ میکرد. روی آیفونم به عکس آخر نگاه کردم و گفتم خوب شده. روی یک پل باریک بالای رودخانه ایستاده بودم. یک دستم گردن الی بود و با دست دیگر راست و کشیده به دوربین اشاره کرده بودم. از آن خنده هایی میکردم که مال من نبود. پوست بدنم برنزه و آفتاب خورده بود. موهایم بلند و صاف بود. یک عینک آفتابی با شیشه های بزرگ گرد قهوه ای سوخته به چشمم بود. کفش آل استار سیاه. ساعت سبز پهن دور مچ دستم. هیچ کدامشان را ندارم. هیچ وقت هم نداشتم. خودم را یادم مانده فقط. با تمام جزئیات. از آدم های دیگر فقط لبهای خندانشان را میدیدم انگار. خنده های مطمئن جولی، لبخند های شل الی. لب های رنگ پریده و دندان های ریزِ فرورفته اندرینا، لبخندهای هیستریک اندرس و خنده های شیطان جسی و حتی فک مکعبی آلوارو. 
من بالای یک تپه کوچک بودم و کابل های کایت را دور کمرم محکم میکردم. صدای خنده بچه ها هم چنان از دور می آمد. بازوهایم را گذاشتم زیر بال های کایت و سه چهار قدم بزرگ سنگین و رفتم توی آسمان. زیر پایم دریاچه بود و صدای خنده های بچه ها می آمد. چشم هایم را از لذت بسته بودم و سرم را بالا گرفته بودم... همین طور که به بیدار شدن نزدیک تر میشدم، از آن شهر و آن زمین و آن آسمان دورتر می شدم و فکر میکردم یادش بخیر.. یادش بخیر.. یادش بخیر. وقتی بیدار شدم تکرار میکردم یادش بخیر. اما یاد چه بخیر؟ 
.

پنجشنبه، آذر ۱۴، ۱۳۹۲

مرزهایی برای دریدن

با اینکه هر سه وعده را با هم غذا میخوریم، اما احساسِ با کسی غذا خوردن نمیکنم. بسکه متفاوت خور هستیم. دیشب زودتر آمده بودم خانه میخواستم برای جفتمان شام درست کنم. درمانده شده بودم. آنچه من در یک شب وسط هفته آماده میکردم، احتمالن ماهی سالمون دودی بود با روغن کنجد و پنیر موزارلا. که اصلن فکرش را نمیتوانستم کنم. چند شب قبل ترش چندتا میگوی خام در سالادم داشتم، بعد از شام از دو متری اش که رد میشدم صورتش را برمیگرداند که بوی میگو میدهی. کلن که گیاه خوار است. اولین بار که فهمید من "گوشت خام" میخورم آنقدر شوکه شد که فکر کردم همانجا برک آپ میکند. البته من "گوشت خام" نمیخورم. میگو که گوشت نیست بیچاره. غضروف است. ماهی سالمون را هم آدم بپزد مزه اش میرود. ماهی های سوشی هم که اصلن معلوم آدم نمیشود. من اگر گوشت خام خوار بودم کباب تارتار میخورد که عبارت است از یک کاسه گوشت چرخ کرده که رویش چند پر تره خرد شده باشد.
درهرصورت ترجیح میدهم تا مدتی هیچ جنبنده خامی را جلویش نخورم. بجز ماهی سالمون غذای دیگری هم به ذهنم نمیرسید. هرچه فکر میکردم یادم نمیآمد درپاریس چه میخوردم. واقعن چه میخوردم؟ حالا که یک ناظر تمام وقت بر وعده های غذایی م دارم، توجهم جلب شده که من از هر ده وعده، هشت تا را نان و پنیر میخوردم. بی که بدانم. حالا نمیتوانم همه ش نان و پنیر بخورم. شاید یک دلیلش این است که نانهای اینجا را دوست ندارم هنوز. دلیل دیگرش هم این است که یک نفر هی وعده به وعده و رنگ به رنگ جلوی چشمم غذا میخورد و من با نان و پنیرم تحقیر می شوم. سه چهار روز اول من هم از غذاهایش میخوردم. اما بعد از چند روز حس کردم اگر به این وضع ادامه دهم بعد از چندماه خودم را نمیشناسم دیگر. 
صبحانه را با اسموتی شورع میکند. شیر و موز و آجیل و عسل را میکس میکند. هفته ای حداقل سه بار. فقط فکر کنید چه حوصله ای میطلبد. درحالی که آدم خودش را به زور از تخت کنده و دیرش هم شده. بعد هم می ایستد به ساندویچ درست کردن. ساندویچ آووکادو و نعناع خشک و پنیرگودا. یا ساندویچ جوانه گندم و پنیر و عسل. یا چیزهایی ازین دست. هیچ وقت ندیدم بردارد ساندویچ پنیر و گوجه درست کند، یا پنیر و گردو. اما دیده ام ساندویچ ماست بادمجان و عسل درست کند. روزهای اول چشم بسته یک ساندویچ از دستش میگرفتم و میخوردم. جالبی ش اینجاست که خوشمزه هم ازآب در می آیند. البته تا وقتی نمیدانی چه می خوری. متاسفانه روز اول که فهمیدم آنچه لای نان خوردم و به به چه چه کردم، ماست بادمجان و پنیر و عسل بود دیگر نتوانستم این تجربه ناب را تکرار کنم. حالا محتاط تر شدم. سعی میکنم قبل از خوردن ساندویچ ها را وارسی کنم و این کار در اکثر مواقع منجر به دست کشیدن از خوردن میشود. اما روزهایی هم هستند که بجای اسموتی یک معجون عجیب درست میکند. سیب ترش و کیوی یا موز را خورد میکند در یک کاسه. رویش کمی شیر میریزد و عسل. بعد دانه های سویا وپنیر موزارلا و بادام اضافه میکند و هم میزند.
غذای مجلسی اش فسنجانی ست که بجای گوشت یا مرغ، بادمجان دارد. انواع و اقسام پاستاهای عجیب هم سایر وعده های غذایی اش را تشکیل میدهد. خیار و گوجه فرنگی را خورد میکند با سبزی و گردو همراه روغن زیتون و یک عالم لیموترش. میشود سس پاستایش. بعد فکر کنید این معجون سرد قاطی رشته های داغ پاستا. باید اذغان کنم که خوشمزه میشود. اما عجیب تر از آن است که بتوانم هندلش کنم. برای معده من که از هر ده وعده، هشت تایش را نان و پنیر دریافت میکرد، این همه تنوع خیلی دورتر از مرزهای اطمینان است. 
دیشب بالاخره یک خوراک سبزیجات درست کردم. چهارتا سیب زمینی هم گذاشتم توی فر برای دل خودم. و درنهایت توانستیم بعد از چند روز، غذای مشترکی بخوریم که حتی خوشمزه هم نبود. 
.

سه‌شنبه، آذر ۱۲، ۱۳۹۲

مستقر در مقصد

شلوغی هستم که دست و پایم را گم نکرده ام. یک مدل تازه ای روی خودم کنترل دارم. بازدهی ام بالا رفته. تمرکزم برگشته. غرق کار میشوم باز. این غرق کار شدن هم نعمتی ست. بس که در یکی دو سال گذشته نمیتوانستم غرق کار شوم. که مدام نگرانی های بعضا بی مورد حواسم را میدزدید. آدم سابق نبودم. خروجی کارهایم نتیجه تمرکزهای پنج دقیقه ای گسسته بود. پنجاه دقیقه مینشستم سرکار تا پنج دقیقه کار متمرکز از دلش دربیاید. فکر ویزا، فکر پول، فکر خانه، فکر فلان دوست که ناراحت شد، فکر مامانم که تنهاست، فکر خریدی که نکردم، غذایی که نپختم، وبلاگی که ننوشتم و استخری که نرفتم و هزارهزار فکر دیگر. بعد فقط "فکر"شان بودها. هیچ اقدام عملی برای هیچ کدامشان نمیتوانستم کنم.، چرا که در حین انجام یک کار مهم تر بودم. بسکه گسسته و دندانه دندانه کار میکردم سوار نبودم بر نتیجه کار. لزوما بد از آب در نمی آمد، حتی در اکثر مواقع عالی هم میشد، اما من تسلط نداشتم بر کاری که خودم کردم و این اعتمادبه نفسم را ازم میگرفت. اینها را آن موقع نمیفهمیدم ها. حالا که حالم خوب است می فهمم. 
پاریس به ذات شهر شلوغ و استرس زایی ست. تقریبا در یک سال و نیم اول مهاجرت هروقت دوستی ازم میپرسید چطوری؟ جواب میداددم: خسته. حالا دارم میفهمم که من در زندگی، به آرامش خیلی بیشتر از هیجان احتیاج دارم و از آرامش خیلی بیشتر از هیجان لذت میبرم. پاریس شهر فوق العاده و زنده و زیبایی ست، درست. اما اگر برگردم به دو سال پیش، یک شهر کوچکتر را برای مهاجرت انتخاب میکنم. بروکسل مثلن. یا حتی گنت. 
حالا یک هفته می شود که برلینم. از آن همه زیبایی ساختمان ها و خیابان ها خبری نیست. هوا بشدت سرد و خشک است. اما زندگی ام بطور محسوسی راحت تر است. همه چیز آسان است. حدس های آدم در برلین درست از آب در می آید. حال آنکه در پاریس هیچ چیز را نمیشد حدس زد. چون همه چیز بیش از حد پیچیده است. بنظرم فرانسوی ها منطق پیچیده ای را دنبال میکنند. منطقی که آلمانی ها دنبال میکنند برای من قابل درک تر است. البته حال خوب این روزهایم را مدیون خیابان گردی ها و بارنشینی های بی انتهای شبهای خسته ی بعداز کارم. و هرروز که میگذرد من بیشتر ایمان می آورم که عشقهای پخته سی سالگی، مطمئن تر و لذت بخش تر از عشق های پرشور بیست و اندی سالگی هستند. 

چهارشنبه، آبان ۲۹، ۱۳۹۲

هجرت در مهاجرت

باز دارم زندگی م را میچپانم در چهارتا چمدان کوچک.. انگار این بازی تمامی ندارد. نمیدانم دیگر آیا هیچ وقت میتوانم در سرزمینی ریشه بدوانم؟ اصلن دلم میخواهد ریشه بدوانم؟ شاید ریشه هایم باید فقط مخصوص خانه ویلایی امیرآباد بماند. 
نمیدانم رفتنم از اینجا هم "مهاجرت" حساب می شود یا نه. به هرحال شباهت های زیادی با مهاجرتم از تهران دارد. اینکه میدانم از همه داشته هایم، فقط آنها که در نهایت جایی در گوشه چمدانی دست و پا میکنند همراهم خواهند ماند. اینکه با زیرو رو کردن همه لباس ها و دفترها و دستک ها، هزارهزار خاطره خاموش بیدار می شود. که میتوانند آدم را تا مرز جنون ببرند. مثل این آخرین نوشته که برای عشق سالهای جوانی م نوشته بودم در دفتری که مخصوص خودش بود فقط:

"دورم از داغی هر عشقی، به جایش تا دلت بخواهد آرامم. و خوشبخت. 
درین دفتر همیشه میخواستم برای تو بنویسم. تویی که حالا مخاطب عاشقانه هایم نیستی دیگر. اما شاهد تمام لحظه های قد کشیدنم بودی. 
حالا بیا و تماشایم کن.
من قد کشیده ام."