‏نمایش پست‌ها با برچسب خواب شمار. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب خواب شمار. نمایش همه پست‌ها

سه‌شنبه، اردیبهشت ۰۵، ۱۳۹۶

کی دل سنگ تو را آه بهم می‌ریزد؟*

حقیقت این است که من انسان سانتی‌مانتالی هستم، هرچند که خوشم نیاید. سانتی‌مانتالیسم در تار و پودم تنیده شده و اگر شما نمی‌بینیدش بخاطر این است که هرروز دارم سرکوبش می‌کنم. امیدوار هم هستم که نبینید چون اگر ببینید یعنی سرکوب ناموفقی بوده و هیچ چیز بدتر از یک سرکوب ناموفق نیست.
در هرصورت من انسان سانتی‌مانتالی هستم و همان‌طور که در این چند خط خواندید دلم نمی‌خواهد باشم. یعنی در گذشته به اندازه کافی سانتی‌مانتال بوده‌ام و بنظرم هر کاری سنی دارد و اگر در سنش به آن کار نپرداخته باشی باز یک توجیهی دارد که بعدها چشمت هنوز دنبالش باشد. اما اگر به موقعش شمع‌هایت را روشن کرده‌ای و شعرهایت را گفته‌ای یک جایی باید بتوانی خودت را جمع و جور کنی. من هم یک دورانی دیگر گندش را در آورده بودم. اصلن عطسه می‌کردم شعر از دهانم میامد بیرون. نمی‌توانستم یک متن خبری بنویسم، هرکاری می‌کردم شاعرانه از آب در میامد و باید جعبه دستمال بین جماعت می‌چرخاندم. البته دلم هم کم خون نبود در آن سال‌ها و کلن انسان‌های سانتی‌مانتال دنبال دل خون هم می‌روند. از مهاجرت یک دوست صمیمی و معشوق بی‌اعتنا و جبر جغرافیا فاجعه می‌سازند. آنقدر قدح قدح در آن سال‌ها اشک ریختم و شب‌ها تا صبح شعر گفتم که نگو. اما یک جایی به خودم گفتم بس است. بزرگ شو. افسار زندگی‌ت را خودت به دست بگیر. تا کی می‌خواهی بنشینی چس‌ناله کنی که چرا فلانی رفته‌است، چرا دنیا اینقدر بزرگ است، چرا مرا دوست ندارد آنطور که من دوستش دارم و الی آخر. همین است که هست. فلانی رفته است و فلانی‌های بعدی هم می‌روند. دنیا هم بزرگ است؛ دوستت هم ندارد و نقطه سرخط.
یکجور با چنگ و دندان خودم را از آن تله‌ها نجات دادم و جلوی غم‌های بی‌پایان را گرفتم و گذشت.
حالا سال‌هاست یک رمانس حقیقی در زندگیم دارم و موضوعی برای شمع روشن کردن و اشک ریختن و شعر گفتن ندارم، از همه مهم‌تر علاقه‌ای هم به این کارها ندارم، اما هر ازگاهی سانتی‌مانتالیسم سرکوب شده وجودم در خواب یقه‌ام را می‌چسبد. مرا با خود می‌کشد در یک فضای غیرحقیقی فراموش شده. یک فضای نوستالژیک و احساسی. یک طور که نفسم بند می‌آید و یک چیزی روی قفسه سینه‌ام فشار می‌آورد که می‌شناسمش. همان غم سنگین و بی‌پایان است. زن سانتی‌مانتال درونم بعضی شب‌ها از سیاه‌چالش بیرون می‌آید و ضجه می‌زند. طوری که تا چند روز بعد سرم گیج می‌رود و قلبم تند می‌زند. من اما چکار می‌کنم؟ باز به همان سیاه چال تبعیدش می‌کنم و درحالی که غم نگاهم را پشت عینک و غم صدایم را پشت سکوت قایم می‌کنم افسار لعنتی زندگی‌م را می‌گیرم وبه سمت نقطه پایان گاز می‌دهم. 
.
*فاضل نظری

دوشنبه، بهمن ۲۱، ۱۳۹۲

احساس میکنم باید یک قدم ازخودم بیایم بالا. یک سروگردن قدم بلندتر شود از اینی که هست، بتوانم دو سه بلوک جلوتر و آن طرف تر و این طرف تر جایی که هستم در زندگی را ببینم. شاید آن وقت در خواب هایم هم دل و جرئت لازم را پیدا کنم، برای شنا کردن در دل اقیانوس، یا بالا رفتن از پلکان سفید آهنی که تهش در آسمان گم شده.
چند شب است تا پای اسکله میروم اما غلظت آب سیاه اقیانوس در شب، جرئت شیرجه زدن را ازم میگیرد. تمام شب تا صبح را همانجا می ایستم و به سوسوی نور چراغ های اسکله در اقیانوس زل میزنم. آدم ها از کنارم رد میشوند و به ترتیب شیرجه می زنند و گم می شوند، و من همچنان ایستاده ام، با بیکینی زردی که بر بدنم که خیلی تکیده تر و لاغرتر از بدن حقیقیم است، زار میزند. درحالیکه سعی میکنم شرمم را از بیجانی و بی جرئتی پنهان کنم از مسئولین میپرسم چند نفر دیگر مانده اند؟ و جواب میشنوم که هیچ کس. شما آخرین نفری. و من بیدار میشوم بی آنکه پریده باشم. 
دیشب هم تمام خوابم پای یک نردبان آهنی سفید گذشت. من سر صف بودم، اما دل و جرئتش را نداشتم و هی نوبتم را به نفر بعدی میدادم. سرم را بالا میکردم و میدیدم نردبان در ابرها گم میشود. همه رفته بودند بالا و انگار دنیا خالی مانده بود. من بودم و آفتاب و نردبان و ابر. دستهایم را گذاشتم روی میله ی سرد نردبان و پای راستم را با ترس و لرز بلند کردم که بگذارم روی اولین پله، که بیدار شدم. 
پ.ن. البته نباید خواب های این شبهایم را جدی گرفت احتمالن. چرا که سرماخورده و با تب در تخت اوفتاده ای بیش نیستم. 
.

چهارشنبه، آذر ۲۰، ۱۳۹۲

خاطراتی که هیچ وقت نداشتم

تازگی ها خواب سرزمین هایی را میبینم که نمیشناسم. دیشب مثلن. در یک شهر کوچک و عجیب بودم. شبیه یکی از حومه های دور پاریس بود. کوچک و سرسبز با یک عالم رودخانه و دریاچه و انواع اقسام تفریحات آبی. هوا گرم و آفتابی بود. با بچه های دانشگاه بودم. یک تاپ زرد و یک شلوارک جین تنم بود. جولی ازمان عکس می انداخت و همان لحظه روی فیس بوک آپ میکرد. روی آیفونم به عکس آخر نگاه کردم و گفتم خوب شده. روی یک پل باریک بالای رودخانه ایستاده بودم. یک دستم گردن الی بود و با دست دیگر راست و کشیده به دوربین اشاره کرده بودم. از آن خنده هایی میکردم که مال من نبود. پوست بدنم برنزه و آفتاب خورده بود. موهایم بلند و صاف بود. یک عینک آفتابی با شیشه های بزرگ گرد قهوه ای سوخته به چشمم بود. کفش آل استار سیاه. ساعت سبز پهن دور مچ دستم. هیچ کدامشان را ندارم. هیچ وقت هم نداشتم. خودم را یادم مانده فقط. با تمام جزئیات. از آدم های دیگر فقط لبهای خندانشان را میدیدم انگار. خنده های مطمئن جولی، لبخند های شل الی. لب های رنگ پریده و دندان های ریزِ فرورفته اندرینا، لبخندهای هیستریک اندرس و خنده های شیطان جسی و حتی فک مکعبی آلوارو. 
من بالای یک تپه کوچک بودم و کابل های کایت را دور کمرم محکم میکردم. صدای خنده بچه ها هم چنان از دور می آمد. بازوهایم را گذاشتم زیر بال های کایت و سه چهار قدم بزرگ سنگین و رفتم توی آسمان. زیر پایم دریاچه بود و صدای خنده های بچه ها می آمد. چشم هایم را از لذت بسته بودم و سرم را بالا گرفته بودم... همین طور که به بیدار شدن نزدیک تر میشدم، از آن شهر و آن زمین و آن آسمان دورتر می شدم و فکر میکردم یادش بخیر.. یادش بخیر.. یادش بخیر. وقتی بیدار شدم تکرار میکردم یادش بخیر. اما یاد چه بخیر؟ 
.

شنبه، آبان ۱۱، ۱۳۹۲

از سری خواب شمار

شبها خواب میبینم. خوابهای کوتاه. خیلی کوتاه. خواب های گسسته. گاهی دنباله دار. پایان هر خواب، هر خوابِ خیلی کوتاه بیدار می شوم، مشوش. شبیه به پایان کابوس. بیدار می شوم و باران می آید. بیدار می شوم و کسی کنارم غلت میزند. بیدار میشوم و هوا هنوز روشن نیست. بیدار میشوم و گربه صاحبخانه به در چنگ میزند. بیدار می شوم و از سرما یخ میزنم. بیدار میشوم و سقف خیلی کوتاه است. بیدار می شوم و هوا کم است. بیدار میشوم و تنهایم. هنوز تنها. بیدار می شوم و خواب میبینم و بیدار میشوم و خواب میبینم و بیدار میشوم و خواب میبینم... یک شبم هزار تکه می شود. هزار شب می شود. هزار شبی که هیچگاه سحر نمیشوند.
.
بعد. بسکه هر شب، خواب میبینم، به این فکر افتادم در وبلاگم یک سری پست بنویسم به نام "خواب شمار" شاید بعدها سریال جنایی از دل خوابهایم در بیاورم. جنایی، عشقی. 
.