دوشنبه، خرداد ۲۴، ۱۳۸۹

دلم می خواست به قد و قواره یک کودک دو ساله بودم و درِ کابینت آَشپزخانه را باز می کردم و می رفتم توی یکی از قابلمه ها می شِستم و در کابینت را می بستم.
.

یکشنبه، خرداد ۲۳، ۱۳۸۹

خواستن، نداشتن است کلن

دقیقا از همان جایی که شروع می کنی چیزی را، کسی را خواستن، از همانجا دنیا شروع می کند به قایم کردنش، دورکردنش، دیر کردنش، دریغ کردنش.
دریغ کردنش..
.

دخترک مو دُم-موشی که لی لی می کرد و هیچ وقت جر نمی زند

مگر چند نفر در دنیا هستند که بتوانید باهاشان بروید اپیلاسیون و به خانم های اپیلاسیون کار بگویید پارتیشن آن وسط را بردارند که گپ تان رو دررو شود و عین خیالتان هم نباشد هیچ. که یعنی دل توی دلتان نباشد برای دیدن لبخندِ لپ-چال-کن شان که بوی تمام روزهای کودکی تان را می دهد. بوی گل های یاس حیاط خانه قدیمی مادر بزرگ، بوی شاهتوت های رسیده و قایم باشک ها و بالابلندی ها و صندلی بازی ها و نقاشی کردن ها و گردگیری های صبح های تابستان و گلدان شکستن ها و آتش روشن کردن های گوشه حیاط و تمام شیطنت ها و حماقت های نوجوانی و حالا هم بوی موم داغ .. این همه کافی نیست که برهنگی لال شود؟ کور شود؟ که برهنگی بمیرد اصلا؟
.

جمعه، خرداد ۲۱، ۱۳۸۹

سالی که گذشت آسمان یکسره ابری بود.

سیصد و شصت و پنج روز پیش در چنین ساعاتی پیام هامان گیر می کرد در گلوی باد و.. ما می خندیدیم به جایش. سیصد و شصت و پنج روز پیش در چنین ساعاتی حماسه سازان خودکار بودیم در صف های طولانی.. سیصد و شصت و پنج روز پیش در چنین ساعاتی با آخرین پایه اعتمادمان لنگ لنگان می دویدیم به سمت روشنایی. سیصد و شصت و پنج روز پیش آخرین نشانه های خوشبختی لبخند می شد روی لبهامان. آخرین نفس های بی دغدغه مان سبک می رقصید در هوا و ما نمی دیدیم و نمی فهمیدیم.
سیصد و شصت و پنج روز پیش در چنین ساعاتی تاریخ آبستن حادثه بود.. در من اما کودکی بود به نام شوق که الفبای زندگی می آموخت.
چیزی در من مرد در سالی که گذشت... سالی که گذشت..
هشتاد و هشت را من یکسره در جنگ بودم. جنگ برای هرآنچه که بهش ایمان داشتم. جنگیدم برای عدالت، مردانگی، عشق.. جنگیدم برای عشق.. نابرابر جنگیدم. تنها سلاحم آینه چشم ها بود و دست هایی که به هیچ جا نمی رسید. نه به پهنای شانه هایی که بوی امنیت می داد، نه به دامن خدایی که می گویند در بلندای آسمان خانه دارد. از همه چیز و همه کس دور بودم.
هشتاد و هشت را من یکسره رنج کشیدم. رنج کشیدم و حالا زادروز آن رنج است.
.

پنجشنبه، خرداد ۲۰، ۱۳۸۹

گرد خاکستری موهایت را باور نمی توانم کنم

عاشق وقت هایی ام که بابا جوانی می کند. که به پاتق ها و روتین ها و مفرح جات من و خواهرم علاقه نشان می دهد حتی اگر واقعا لذتی نبرد ازشان.
عاشق آن لذت جوانی کردنم که در چهره میان سالش موج می زند گهگاه که با خودمان همراهش می کنیم. عاشق شیارهای عمیق صورتش هستم، که انگار هیچ چیز را درونش نکُشته، از دنیا و قشنگی هاش سیرش نکرده. خسته و فرسوده اش نکرده. عاشق شوق زندگی کردنم در نگاه آرام و نجیبش. عاشق این همه صبوری و سادگی ام در وجود آرام و مهربانش.
بیشتر از همه اما، عاشق عاشقی کردن هاشم برای مادر حالا پنجاه و سه ساله ام.
.

زندگی بدون تبصره

امروز داشتم فکر می کردم که چه همه شبیه شده ام به کسانی که چهار، پنج سال پیش می ترسیدم ازشان. که فکر می کردم آدمی که حالا هستم یعنی یک هیولای درنده، یعنی خیلی آنطرف تر از خط قرمزها. یعنی کسی که زندگی ش بیش از حد مجاز تاب برداشته و هیچ وقت به حالت عادی برنمی گردد.
دنیای امروزم را دوست تر دارم، اما گاهی دلم تنگ می شود برای همه روزهای صافی که هر کلمه معنای خالص کلمه بود.
.

سه‌شنبه، خرداد ۱۸، ۱۳۸۹

چلانیده

بعضی روزها چلانیده ام. چلانیده یعنی که انگار چلانده باشندم. یک جور قاطی پاطی فشرده ای ام یعنی. که معجون ترس و شور و شادی، اضطراب و ندامت و هیجان، نبض می شود توی رگ هام و وغ می زند توی چشم هام و کلن یعنی تنش ام. بی آرامم. نوربالا می زنم مدام و دنده عقب می گیرم با سرعت. این دنده عقب با سرعت هماهنگترین حرکت است با حال یک چلانیده.
احساسم روی دور تند باشد انگار. به گذشته فکر می کنم و بال و پر زدن هام و یک بغض ناآرام بیخ خِرم را می چسبد. به آینده فکر می کنم و اضطراب راه نفسم را می بندد. به لحظه فکر می کنم و به بودن و می خواهم جیغ بکشم از خوشی.
معمولا گرفتار یک خنده هیستریک ام و با دست روی میز رِنگ می گیرم و مدام چیزی می خورم و صدایم از حد معمول بلندتر است و زیاد هم حرف می زنم. حرف های زنجیروار حالاحالایی. اگر نشسته باشم پای چپم ریزریز، اگر خوابیده باشم بدنم گهواره وار تکان می خورد. دندان هام را روی هم فشار می دهم. زبانم را از درون می سابم به دندان ها، زخم می شود گاهی. معمولا شب اش عضله ساق پای چپم می گیرد. دست هایم منقبض بدی ست. ناخن هایم را می کشم روی بالش، روتختی. پوستم داغ می شود. گونه هایم دانه های قرمز می زند. عشق گوله می شود توی رگ هام. "دوستت دارم" لال می شود، نوازش شوخی. دلم می خواهد رد ناخن هایم بماند روی پوستی.. بی تمرکز. بی آرام. بی نتیجه. درمانده حتی.
چلانیده ام امروز. چلانیده ام. انگار زیر تریلی هجده چرخ مانده باشم.
.

دوشنبه، خرداد ۱۷، ۱۳۸۹

دل دلانه را عشق است

زمستان را به خاطر شال و کلاه های رنگارنگش دوست دارم، پاییز را بخاطر باران های وحشی و چکمه های بلندش، تابستان را؟ به خاطر کفش های آل استار. امروز از آن روزهای هرچه دلم بگوید بوده از صبح. به جز خورش بادمجانِ تو که دستم بهش نمی رسد هیچ رقم. حالا دل خودش را تکه پاره کند!
مانتوی آبی قشنگم را پوشیدم و مداد سیاه کوچولوی شیطانم لغزید توی چشم هام و من هی بالا را نگاه کردم و او پایین را سیاه کرد و من پایین را نگاه کردم و او بالا را سیاه کرد و .. شلوار جین قدیمی رنگ و رو رفته را از زیرِ زیرِ ته کمد کشیدم بیرون و.. بوی کولر پیچیده بود در خانه بزرگ قدیمی مان و بوی کولر یعنی بوی تابستان و دل هرزه امروزه ی من در یک صبح بهاری، تابستان خواست و آل استار و من چهارزانو نشستم جلوی کمد دیواری اتاقم و طبقه کفش هام یعنی یکی از قلمروهایی م که بهش ایمان دارم. که یعنی تر یک عالمه جعبه های خوشگل و هیجان انگیز و خاطره ناک! که جعبه های بزرگ سمت کتابخانه یعنی بوت ها. ردیف روبه رویش کفش های رو فرشی و روبرو به سمت شرق یعنی پاشنه دار و کمی به سمت غرب یعنی تابستانه های روباز و کلا غربی یعنی جایی که باید آل استار باشد. جعبه ها هی ردیف به ردیف آمد بیرون و دانه به دانه کفش ها حاضر-غایب شد و آل استار نبود که نبود. شده بودم مثل یک پادشاه شبیخون خورده! جریحه دار بودم که چطور ممکن است یعنی. که هی دوباره و از اول جعبه ها آمد بیرون و هی باز چیده شد در همان جا که باید و از آل استار خبری نبود که نبود همچنان. حالا اصلا مسئله بیرون رفتن از خانه داشت بکل منتفی می شد و من با مانتوی آبی قشنگ و چشم های مدادکشیده با مژه های سنگین و انگشتر و لاک و چتری های یک وری و یعنی کلا یک منِ دل دلانه از این کمد به آن جا کفشی، از این انباری به آن زیرپله، کفش های تمام اهل خانه را شخم زدم، آل استارم نبود که نبود!!! آخر سر روی پشت بام بودم، هنوز دل دلانه. اما یک دل دلانه ی مستاصل با دست های خاکی و واکسی و نفس نفس زنانِ از پله بالا پایین دویده، که اس ام اس آمد که فلانی در راه هستی دیگر؟!خب منِ در راه نبوده بهتر دیدم با همان کتونی های چرم مشکی که از قبلترها مال خواهرم بود، به راه شوم و اصلا بهتر این است که دلم همین کفش ها را بخواهد که جلوی جا کفشی جفت که نه، یکی این طرف، یکی آن طرف و به پهلو افتاده و حیف است که به خاطر یک جفت آل استار قدیمی، دل دلانه را خراب کنم..

یکشنبه، خرداد ۱۶، ۱۳۸۹

شنبه، خرداد ۱۵، ۱۳۸۹

هر آدمی جای قشنگ خودش را دارد

خوب است آدم ها مرز بین روابط را بدانند. که یعنی بدانند مثلن اینجا صمیمی یعنی نه اینکه آنجا هم. یا حتی اینجا و آنجا صمیمی، یعنی نه اینکه هرجا هم. چهار کلام حرف زدن، دو وعده غذا با هم خوردن، دو روز در حیاط دانشگاه قدم زدن، حتی یکی دو آهنگ با هم رقصیدن، حقی برای کسی ایجاد نمی کند در زندگی دیگری.
منظور؟ جمله هایی از خانواده "چرا به من خبر ندادی. چرا دعوتم نکردی، چرا نگفتی، چرا نخواستی.." بر من کارساز نیستند. یعنی آدمی نیستم که با این حرف ها در استراتژی روابط انسانی م تغییری بدهم. پس سعی کنید خودتان را بی جهت سبک نکنید.
.

پنجشنبه، خرداد ۱۳، ۱۳۸۹

سهراب سپهری آیا؟

گفتند ستاره را نمی توان چید
و آنان که باور کردند برای چیدن ستاره حتی دست دراز نکردند
اما باور کن
که من به سوی زیباترین و دورترین ستاره دست یازیدم
و هرچند دستانم تهی ماند
اما چشمانم لبریز از ستاره شد
ستاره های درونت را
در شب چشمانت رها ساز
و باور کن که عشق را هدفی نیست
آنچنان که بدست آید
در آغوش جای گیرد
یا در آینه چشمانت به تصویر نشیند
باور کن که عشق
خود همه چیز است
.

موج هاي وحشي دارد دلم..

من گاهي هم مي شوم دخترك غمگيني كه محتاج نوازش است. گاهي كه بادبادك مي شوم و بند پاره مي كنم. كه با يك باد مخالف دور مي شوم... گاهي محتاج دست هاي قوي مهرباني هستم كه ريسمانم باشند، كه نگاهم دارند همان جا.
همان جاي دورِ دورِ دور.. ميان ابرها
.

سه‌شنبه، خرداد ۱۱، ۱۳۸۹

این یک عذرخواهی رسمی ست

یکی، دو ماهی می شود که فرصت نوشتن ندارم هیچ. بس که ذهنم باید جای دیگری درگیر باشد و هست هم که اگر نباشد ضربه های جبران ناپذیر به زندگی کاریم می خورد. این است که خودم حتی رغبت نمی کنم یک بار از روی نوشته هام بخوانم. بس که انسجام ذهنی ندارند و بس که بی استدلال اند و بیشتر اوقات خواب آلوده و بی حوصله هم.
بعد؟ روی باکس نارنجی رنگ پابلیش پست که کلیک می کنم یک حس عذاب وجدان توام با شرمندگی خِرم را می چسبد. این است که گفتم تا خفه خون نگرفته ام برای همیشه، یک عذرخواهی رسمی در همین وبلاگ از کسانی که دنبالم می کنند کرده باشم به خاطر روزهایی که گذشت و روزهایی که باز تا یکی دو ماه ادامه خواهد داشت.
می دانم که راه دیگر و شاید حتی بهترش این است که ننویسم برای مدتی. اما دوست ندارم خودم را مجبور به ننوشتن کنم.
.

راه نجات زندگی

اصلولا آدم های زبان باز نویسندگان خوبی نمی شوند. اصلا یک جورهایی می شود گفت نویسنده نمی شوند. نوشتن را هیچ وقت امتحان نمی کنند آخر، بس که کلامشان کارراه انداز است. که زبانشان به موقع می چرخد و کلامشان می شود همان که باید باشد.
من آدم زبان بازی نبودم قبل ترها برعکس آدم های اطرافم. با کلام خوب ابراز نمی شدم و این ابراز نشدن آزارم می داد. این بود که شده بودم مثل یک چاه، یک مثلث برمودا، یک نمی دانم چه ای در من بود که کلام را فرومی خورد. یک منِ منزوی درک نشده داشتم درونم که پنهانش می کردم پشت خنده های بلند و بذله گویی و هیجانات حرف های روزمره. لال مونی ش می دادم پشت آسمان ریسمان بافتن ها. طوری که نزدیک ترین هایم گاهی نمی دانستند در من چه می گذرد.
تا اینکه یک روز چاه درونم سرریز کرد در کلمات. می نوشتم و پابلیش می کردم و برای اولین بار در زندگیم ابراز می شدم و این خود-ابرازی به خدا که بهترین چیز دنیاست. که بی آن اصلا زندگی معنای زندگی کردن نمی دهد انگار. غم و شادی و عشق و نفرتی که چارمیخ شده باشد در سیاه چال درون که اسمش زندگی نیست، هست؟

بعد: یکجا خوانده بودم که : "عشق حقیقی به زبان نمی آید." و این جمله به نظرم خرترین حرف دنیاست.
بعدتر: من آدم زبان بازی نبودم قبل تر ها.. ولی انگار این کلمه دانی دارد کم کم کار دستم می دهد.
.


خواب و بیدار

دنیا یک جور خوبی محکم است این روزها..
زمین گردتر باشد انگار.. یا خورشید محکم تر چسبیده باشد به سقف آسمان
نمی دانم
یک جور خوبی که می توانم مثل خرس قطبی شش ماه امن و عمیق و آرام بخوابم و.. یک روز بهاری چشم هام را کنار تو باز کنم.
.