دوشنبه، مرداد ۲۷، ۱۳۹۳

و آنگاه که انسان مشوش می شود

روز مصاحبه مدیرم گفته بود که این کار سفر زیاد دارد. مشکل نداری؟ گفته بودم نع. خیلی هم خوشم می آید. همان جوابی که آدم جونیور باید در چنین موقعیتی ارائه دهد. اینِس (مدیرم) امروزش را کلن اختصاص داده بود به برنامه ریزی سفرهای من. عصر که تقویمم را باز کردم خشکم زد. هر هفته دو یا سه سفر برایم گذاشته. همان طور که تقویمم را بالا و پایین میکردم مدام دینگ دینگ دعوت به جلسه تازه می آمد. احساس میکردم یکی دارد به روزهایم، به زندگی م یورش میبرد. تصور اینکه اینِس در دفتر وین نشسته و بدون اینکه چیزی از من بپرسد از طرف من با آدم هایی در کشورهای دیگر قرار و مدار میگذرد کلافه ام میکند. احساس میکنم باید از خودم دفاع کنم. تا کلن مرا از زندگی م نکنده و در هواپیما و قطار سرگردان نکرده باید چند روز مرخصی بگیرم. اما مرخصی در مقابل برنامه های فشرده اینِس سلاح ناتوان و زبونی ست.
به اولین چیزی که فکر کردم این بود که دلم برای سید تنگ می شود. بعد به پنج صبح بیدار شدن ها و فرودگاه رفتن ها فکر کردم. به خستگی پرواز و جلسه های صبح تا شبی فشرده در کشور مقصد. خلاصه حسابی دارم قالب تهی میکنم. خوشبختانه در هفته جاری از سفر خبری نیست چرا که گذرنامه ام در سفارت انگلستان معطل ویزاست. 
نمیدانم با این همه سفر باید چکار کنم. مثل کسی میمانم که تا به حال فقط در استخر شنا کرده و حالا دارند میاندازندش در یک دریای مواج. نمیدانم جان سالم بدر میبرم یا نه. چاره ای هم ندارم جز اینکه یک ماه صبر کنم ببینم چه بلایی سرم می آید. تا آن روز صبح ها گل گاوزبان مینوشم و شب ها ساعت ده میخوابم. 

۳ نظر:

sina heydari گفت...

bia va shoghleto ba shoghle dar daftar neshini man avaz kon!

ناشناس گفت...

هر وقت خسته شدی یاد روزهای بیکاری و روزهایی که دنبال کار می گشتی بیفت آن وقت انرژی مضاعفی برای کار کردن و سفر کردن (ولو سفر کاری)پیدا می کنی.

shayan ghiaseddin گفت...

من سفر دوست دارم