‏نمایش پست‌ها با برچسب از آرشيو قديمي. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب از آرشيو قديمي. نمایش همه پست‌ها

شنبه، اسفند ۲۸، ۱۳۸۹

عیدانه

بهار هم بهارهای قدیم بانو
که آواز گنجشک ها را عطر شکوفه غوغا می کرد
...
از روزی که تو رفتی
دو شکوفه یخ بست در نگاه بهار
برف می بارد بر سرم مدام
و بهار
زیر چتر زمستان خفته است
.

سه‌شنبه، دی ۰۸، ۱۳۸۸

شهر من

من عاشق خیابان های تهران بودم
عاشق آسفالت های سیاه و موزاییک های شکسته و جدول های لب پر دود زده و جوب های پهن و موش های چاق و تاکسی ها و سطل آشغال ها و ترافیک و دست فروش ها و ...
من عاشق پاساژ گیشا بودم و پارک دانشجو و تالار وحدت و خیابان انقلاب و کتاب فروشی هاش
من عاشق میله های سبز دانشگاهمان بودم و در پنجاه تومنی، من عاشق آن حوض بزرگ وسط حیاط، عاشق ساختمان های هنر و ادبیات و علوم و پزشکی، عاشق فنی خودمان، من عاشق کتابخانه مرکزی با آن همه نسخ خطی اش..
من عاشق بوفه، من عاشق لبخند همکلاسی هام، من عاشق اردوها، عاشق کنسرت ها، عاشق کایت هوا کردن ها، عاشق چمن نشینی ها، من عاشق دوستی ها، لجاجت ها، عاشق شدن ها، فارغ شدن ها، من عاشق خر خوانی های شب امتحان، من عاشق کنفرانس چت های شبانه، من عاشق تولد بازی ها..
من عاشق بام تهران، نان سنگک، گردوی تازه، من عاشق جاده هراز، تاب بازی، لیس های نوبتی بستنی، من عاشق کافه های تهران بودم
من عاشق آدم ها و ساختمان ها و تونل ها و زیرگذرها و خیابانها... من عاشق تهران، من عاشق ایران..
من عاشق تمام خنده های از ته دل بودم، من عاشق بی خیالی، عاشق خوشبختی..
من عاشق خوشبختی مان بودم که
قدرش را شاید ندانستیم

حالا ماییم و گره مشت ها و فشار بغض ها و سکوت
ماییم و گرد مرگ، رنگ خون
ماییم و آتش، تیر، چماق
ماییم و ما و
اشک هایی که طعم شور تنهایی دارند
ماییم و
ما و
...
.

سه‌شنبه، دی ۰۱، ۱۳۸۸

شب یلدا

هرچه پاییز شور است و بارانی، زمستان بی مزه و یخ
..
شب یلدا را من به سوگ می نشینم هرسال. شب یلدا را دوست دارم تا صبح اشک بریزم
بر پاییزی که تمام می شود
.

یکشنبه، آذر ۰۱، ۱۳۸۸

تولدت مبارک عزیزترین

از وقتي يادم هست، يك كوچولوي دوست داشتني ميان قدم هايم مي دويد و نگاه تيزش كوچكترين حركاتم را مي پاييد سخت بود باوركردنش.. كه نگاه شيطاني كه هميشه قلقلكم مي داد، نگاهي كه عادت داشتم آن پايين ها به دنبالش بگردم، تبديل شده به يك نگاه مهربان و صبور و آرام از چشم هايي كه حالا از قد من هم بالاتر رفته اند راستي چطور مهار كردي آن همه شيطنت را؟؟ پشت نگاه معصوم و لبخند آرامت؟ مي دانم كه باور نمي كني، مي دانم كه خنده ات شايد بگيرد... اما، بزرگ شدنت را.. لحظه به لحظه قد كشيدنت را.. قدم به قدم راه رفتنت را.. حلقه به حلقه بلند شدن موهاي فرفري ات را.. كلمه به كلمه حرف زدنت را.. لقمه به لقمه غذا نخوردن ها و خوردن هايت را.. نت به نت ساززدن هايت را.. گاهي مريض شدنت را.. چپ و راست شوت هايت را كه به آن توپ چهل تكه پارچه اي مي زدي.. كم كم آرام شدنت را.. تودار شدنت را.. ستاره بازي هايت را.. گوش دادن ها و حرف نزدن هايت را.. درس نخواندن ها و خواندن هايت را ..زندگي كردنت را ..حس كردم با تو انگار زندگي را‌ دوره كردم.. لحظه به لحظه، مو به مو .
نمي دانم،‌ مي داني آيا؟ كه بودنت را در لحظه لحظه اين بيست سال با تمام وجود پاس داشته ام . .
براي تو.. قلبي پر از شادي و آرامش،‌ چشمايي پر از برق نگاه هاي تازه و آسموني پر از ستاره؛ و براي خودم..‌ بودن تو رو دست كم تا وقتي كه نفس مي كشم از صميم قلب آرزو مي كنم
.
.
بعد: یعنی هر سال که می گذره ما کلی خواهرتر می شیم. قبل تر ها فقط یه کوچولوی شیطونِ دوست داشتنی بودی، بعدش شدی یه دخترخانم با سیاست و آروم. بعدترش، یعنی حالا، کم کم داری می شی یه خواهر درست و دَرمون.
دوسِت دارم عزیزم
بیست و یک سالگی مبارک
.


پنجشنبه، آبان ۲۱، ۱۳۸۸

درخت گیلاسم

چند دقیقه ایه که ماشین تو کوچه باغ های خاکی باریک و پیچ درپیچ ، به آرومی حرکت می کنه و ما به شدت تکون تکون می خوریم.
و حالا آخرین پیچ و این هم دیوار سنگی باغ باباجون، که مثل همیشه بوته های تمشک از روش تا تو کوچه اومده. از ماشین پیاده می شوم و همین طور که نفس عمیقی می کشم از بالای پله ها به باغ نگاهی می اندازم. چهار تخته باغ که پر از درخت گیلاسه. وقتی به درختای گیلاس نگاه می کنم، دلم می گیره. یاد دوران شیرین و پاک کودکیم می افتم...
خیلی سال پیش، وقتی جلوی همین دیوار از ماشین پیاده می شدم، به سختی از پله های سنگی که هر کدام تا کمرم می رسید، پایین می آمدم و بعد مثل تیری که از کمان جدا شده باشه به طرف درختای گیلاس می دویدم. دویدن که چی بگم، پرواز می کردم. پرواز می کردم تا برم پیش درختم و بهش سلام کنم. آخه من از بین درختای این چهار تخته باغ، یه درخت گیلاس برای خودم داشتم..
درختی که نمی دونم اون من رو اهلی کرده بود، یا من اونو...
هیچ وقت نفهمیدم درختم تو کدوم تخته باغه. با اینکه جای درختای زیادی رو می دونستم. مثلا می دونستم که درخت توت بین تخته سوم و چهارمه. یه ردیف درخت آلو هم تو تخته دوم داریم. حتی می دونستم درخت سیما – دختر داییم که اونم برای خودش یه درخت گیلاس داشت – تو تخته چهارمه. اما درخت خودم؟ نمی دونم. آخه هیچ وقت نمی فهمیدم از کجا، از کدوم راه بهش می رسم. حتی نمی دونستم چقدر طول می کشد! فقط در حالیکه همه هوش و حواسم درختم بود به سمت درختای گیلاس می دویدم ..
نمی تونستم حواسم را جمع کنم و تخته باغ ها و درختها رو بشمارم. اصلا یادم می رفت که دارم توی باغ می دوم. فقط چشمم رو به انبوه درختا می دوختم و گام های مشتاقم رو با سرعت هر چه تمامتر بر می داشتم. هر وقت که دیگه قلبم تو سینه جا نمی گرفت و روحم تو بدن، می فهمیدم که بهش نزدیک شدم. و بالاخره هیبت کج و معوجش رو که از دور می دیدم روحم پرواز می کرد.این چه شوقی بود تو وجود کودکانه ام؟! بعدها هیچ وقت برای دیدن هیچ کس دلم این جوری تاپ و توپ نکرد..
دستای کوچکم رو دور تنه اش حلقه می کردم و پوسته ی زبرش رو می بوسیدم. بعد با دقت نگاهش می کردم. جای تک تک گره ها رو روی تنه اش حفظ بودم. حتی می دونستم از کدوماشون صمغ بیرون زده. صمغ نباتی رنگی که مثل شیشه شفاف بود ..
قدّم کوتاهتر از آن بود که دستم حتی به پایینترین شاخه درخت برسه. این بود که همه نیروم رو جمع می کردم و جست می زدم بالا. یه بار، دوبار، سه بار،چهار بار... آهان بالاخره دستم به شاخه می رسید و محکم می¬چسبیدمش. سختترین قسمت کار این بود که خودم رو بکشم بالا... حالا دیگه تمومه. وقتی رو پایینترین شاخه یه درخت نشستی دیگه تو یه چشم به هم زدن نوک درختی.
وای که نوک درخت نشستن چه حالی بود! همیشه درختا مثل چتر بالاسرم بودن، اما حالا من بالاسر اونا بودم! تازه می تونستم تمام تخته باغ رو از اون بالا ببینم. حتی باغای همسایه رو هم. وای خدا جون، دیگه حتی بابا جونم برای اینکه منو نگاه کنه باید سرشو می گرفت بالا! اگر یه باد آرومی هم می اومد که کیفم تکمیل می شد. چون شاخه های نوک درخت سبک اند و با باد مثل تاب تکون می خوردند..
من نوک درختای زیادی نشستم، اما نوک درخت خودم نه! هیچ وقت. آخه بابا جون می گفت "شاخه های نوک درخت نازک و جوون اند و اگه برین اونجا بنشینین دردشون می یاد. تازه ممکنه بشکنن." این بود که همیشه رو همون شاخه های پایینی درختم می نشستم و ساعتها باهاش حرف می زدم. اصلا یادم نیست چی می گفتم، ولی خوب یادم هست که باهاش حرف می زدم و خیلی هم مواظب بودم که کسی نبینه.چون می دونستم هیچ کس با درختای گیلاس حرف نمی زنه. فقط جلوی سیما با درختم حرف می زدم. آخه یه بار دیدم که اونم با درختش حرف می زد. راستی، دنیای بچه ها چقدر شبیه به همه...
باباجون هرسال فصل رسیدن میوه ها که می شد، قبل از اینکه گیلاس چین ها رو خبر کنه که گیلاسا رو برامون تو جعبه بچینن، یه روز همه رو جمع می کرد می برد باغ که هر چقدر می خوان گیلاس بخورن. آخه می گن میوه ای که آدم خودش از درخت بچینه و بخوره یه مزه دیگه داره. البته به نظر من گیلاسای تو جعبه هم به همون خوشمزگی بودن. فقط یه بدی داشت. اونم این بود که نمی فهمیدی داری گیلاس کدوم درختو می خوری. این موضوع خیلی مهمی بود که حتی باباجون هم بهش توجهی نمی کرد!
وای که درختم توی اون گیلاسای تک دونه سیاهش چه ماه می شد. اول از همه چندتا از خوشگلترین گیلاسا رو می چیدم و به گوشام آویزون می کردم. آخه من گوشواره گیلاسی رو خیلی بیشتر از گوشواره طلا دوست داشتم. چون برعکس طلا هم خوش رنگ بود، هم خوشمزه! فقط یه بدی داشت. اونم این که اگه زیاد ورجه وورجه می کردی ازگوشت می افتاد پایین و زیر پا له و لورده می شد. اما چیزی که زیاد بود گیلاس..
من هرچی گیلاس از درختم می خوردم، هسته هاش رو جمع می کردم و چال می کردم زیرش. آخه قرارمون همین بود. آره کلی قول و قرار با هم داشتیم. اما..
نفهمیدم چی شد که یهو درختم رو گم کردم...
یه بار که رفتیم باغ، هر چی تو درختای گیلاس گشتم، درختم رو پیدا نکردم.
از کی شد؟ نمی دونم! شاید از وقتی که می تونستم قدمای بلندتر بردارم؛ از وقتی که دیگه دستم به تمشکای روی دیوار می رسید. دستم به شاخه های بالاتر درخت هم می رسید. دیگه بزرگترا برای اینکه باهام حرف بزنن مجبور نبودن دولا بشن. دیگه می تونستم برم و برای مادربزرگم سبزی صحرایی و برگ مو بچینم. می تونستم تو کارای خونه دستی به بزرگترا برسونم. دیگه اگه دنبال باباجون تو باغ راه می افتادم، نمی گفت بچه جون برو بشین پیش مادربزرگت.حتی باهام از درختا و آب باغ و خیلی مسائل مهم دیگه هم حرف می زد. دیگه حتی می تونستم تنهایی برم دم رودخونه، تنهایی چیه! تازه بچه های کوچکتر رو هم می بردم...
چیزایی که وقتی کوچیک بودم آرزوش رو داشتم.
اما نمی دونستم با این چیزا درخت گیلاسم رو گم می کنم. اگه می دونستم هیچ وقت بزرگ نمی شدم...
راستی، چرا بچه ها این همه دوست دارن بزرگ بشن؟
.

شنبه، مهر ۱۱، ۱۳۸۸

آدم یک جاهایی در زندگی ایمان کم می آورد

ایمان همان است که هیچ در من نیست
همان حس آرامش و اعتماد در لحظه های بی تاب زندگی. همان که آشوبت را آرام می کند، جهنمت را بهشت
ایمان همین است و فقط همین
.
بعد: امروز از آن روزهای نمی دانم چه مرگمه است
.

سه‌شنبه، شهریور ۳۱، ۱۳۸۸

دانشجويان جديدالورود

سال جديد است و دانشجويان جديدي كه تازه وارد مي شوند به فني... كه اسمشان جديدالورود مي شود... نگاه مي كنم به ازدحام بچه ها..

خودم را مي بينم ، پنج سال پيش.. آنقدر نزديك و روشن كه يك مرتبه همه احساس آن روز را مي ريزند در دلم انگار. . و يادم مي افتد كه چقدر فني را دوست داشتم آن روز، سردر بلندش را، پله هاي پهن وسط راهرو را، همهمه و شلوغي جلوي در را... چه زود عادت كردم به تك تكشان

اما اين را هم يادم هست هنوز، خيلي نزديك و روشن، كه چه زود بدم آمد از فني و آدم هايش. كه مي خواستم فرار كنم انگار.. چه داشته برايم اين فني؟ جز اينكه آدمهايي را كه دوستشان دارم پرتاب مي كند به دورترين نقطه هاي دنيا؟ جز اين است كه اولين كساني كه مي بازند در بازي هاي سياسي همين آدم هاي فني هستند؟ براي كه فرياد مي زنند؟ وقتي بازي گردان ها هم ديگر نقش تازه نمي زنند. .

سهم نسلهاي مختلف از زندگي يكسان نيست.. گاهي حسودي مي كنم به نسل پيش از خودمان، به پدر مادرهايمان.. مشت و فرياد و خون اگر سهمشان بود، خنده و هوراي پيروزي هم سهم خودشان شد، حالا بازيگردان هركه مي خواسته باشد.

سهم ما اما فقط همان مشت و خون و فرياد ماند، هميشه همين است خنده و هورا زود از ياد مردم مي رود اما خون و فرياد مي ماند تا هميشه. . زخم بي مرهم دوا كه نمي شود هيچ، گاهي مي كشد آدم را. .

..

زل مي زنم به فواره هاي حوض وسط حياط.. گروه گروه جديدالورودها رد مي شوند.. رعناي پنج سال پيش هم ميانشان است، نزديكتر از بقيه به من،‌ خيلي نزديك، او هم رد مي شود.. ‌من برايشان دست تكان مي دهم و لبخند مي زنم. جديدالورودها مي خندند؛‌ به لبخند من، به آب فواره ها، به درختهاي وسط حياط هم حتي مي خندند.

من قدم مي زنم در حياط دانشگاه و هيچ چهره آشنايي نمي بينم.. قدم مي زنم در حياط و هر گوشه اش مرا ياد هزار چهره آشنا مي اندازد و خنده هاي از ته دل..

دلم مي گيرد. مي دانم جاي من فني نبوده، مي دانم شايد اصلا اشتباه آمده بودم از اول هم.. اما اينها گناه من است.. و گناه من چيزي كم نمي كند از زيبايي خنده هاي از ته دل و دوستي هاي تمام نشدني.. فكر مي كنم با خود، كه انگار من هميشه دوست داشته ام اينجا را و آدم هايش را،‌ اين را همين امروز فهميدم، همين حالا.. مي داني آخر درخت توت هميشه همان جا نزديك در اصلي مي ماند

و من عاشق درخت توتم

.

پ ن. بعضي چيزها در زندگي آدم يك اتفاقند.. بعضي اتفاق ها رخ مي دهند و تمام مي شوند، اما بعضي ديگر مي مانند تا هميشه.. زنده و روشن، هرچه ما دورتر مي شويم، نزديك تر هم مي شوند و پررنگ تر. .

فني براي من يك اتفاق بود، هرچند ناگوار..اما دوست داشتني..

اتفاقي كه تمام شدني نيست. سايه سنگين فني مي ماند تا هميشه در زندگي ام . . در زندگيمان

سايه اي كه امروز بيشتر از هر وقت ديگري مي دانم كه اطمينان است و آرامش

.

شهريور سال گذشته

.