پنجشنبه، فروردین ۲۰، ۱۴۰۵

عشق دامن می گسترد، مانند رودی که به دشت میریزد

 دارم به مادرِ دو فرزند بودن عادت میکنم. در همین چهار ماه دو مهمانی بزرگ و یک مهمانی کوچک داده ام. چیزی که در زندگی با دو بچه خیلی تعیین کننده می شود، برنامه ریزی است. مثلا شنبه صبح با بزرگه سینما بودم، ساعت دوازده تازه به خانه رسیدم و شروع کردم به آشپزی برای مهمانهای ساعت دو و نیم. همه چیز خیلی روان و به موقع پیش رفت. مادر دو فرزند بودن را دوست دارم. خیلی راحت بچه ها را برمیدارم و جایی می روم. دفعات اول به خانه که میرسیدم هلاک بودم. اما حالا لذت میبرم. برلین شهری است که آدم با بچه در خیابانهایش راحت تر است تا در خانه. هم فضا دعوت کننده است، هم آدمها.

امروز آتش بس شد. نمیدانم دوام می آورد یا نه. بیشتر از جنگ و کشتار ج.ا.، قطع بودن اینترنت آزارم میدهد. اینکه اگر اینها بمانند ممکن است هرگز دوباره اینترنت را وصل نکنند، اینکه کشوری مثل کره شمالی وجود دارد، خیلی ناامیدکننده و دهشتناک است. 

انگشت شکسته ام خیلی بهتر شده است و موقع تایپ می تواند زحت حروف خودش را بکشد. 

از اخبار این روزها و یقه گیری های خشمگینانه ملتِ چند شقه شده، به خواندن و نوشتن پناه می برم. روی جستار دومم کار میکنم. از نوشتن به زبان انگلیسی دارد خیلی خوشم می آید. و از فرسودگی مغزم، به این لذت پناه می برم. 

از بزرگترین چالش های زندگی با بچه چند ماهه، همچنان خواب است.


جمعه، فروردین ۱۴، ۱۴۰۵

سقوط

 تصویر این پل خراب شده رهایم نمیکند. اولین پل خراب شده، بزرگترین پل خاورمیانه، در کرج.  بیشتر خانواده پدریم کرج زندگی میکنند. عمه کوچکم هفته پیش زمینی از کشور خارج شد. یادم هست شب قبل از شروع جنگ در گروه خانوادگی نوشته بود بچه ها شما نمیترسید؟ نوشته بود که از جنگ می ترسد و عموهایم تلاش کرده بودند خیالش را راحت کنند که جنگ نمیشود. پیش از این سال به سال با او چت نمیکردم. اما حالا تقریبن هرروز برای هم می نویسیم. مصیبت آدمها را به هم نزدیک می کند. گفتم عمه پل کرج و ایموجی گریه. گفت که هنوز افتتاح نشده بود. یکسر پای اخبار است. هر وقت هر پیامی میدهم یکی دو تحلیل مرتبط را برایم می فرستد. دیروز دوست آلمانیم نوشت که برای تعطیلات عید پاک رفته پیش خانواده اش و وقتی که برگشت می آید تا همدیگر با ببینیم. سال به سال هم دیگر را نمیدیدیم. از دی ماه مرتب برایم پیام میدهد. مصیبت آدم ها را به هم نزدیک میکند. بیشتر از یک سال است که ندیدمش. پیامش را میخوانم و دلم از عشق پر می شود. در تمام سالهایی که اینجا با مردم جنگ زده کار میکردم، هرگز فکر نمیکردم که سر خودم هم این بلا بیاید. بین آنها و ما همیشه یک دره، یک دنیا فاصله بود. من از لبه دنیای بدون جنگ دست دراز میکردم تا به سختی آنها را دانه دانه بکشم نزدیک. حالا خودم پرتاب شده ام آن پایین. تصویر این پل خراب شده، رهایم نمیکند. من از این اولین پل خراب شده به ته دره جنگ سقوط کردم. 

.

پنجشنبه، فروردین ۱۳، ۱۴۰۵

روزها در راه*

این روزها کتاب بیشتر میخوانم. گفتگو با مرگ کوستلر را تمام کردم. حالا روزها در راه شاهرخ مسکوب را میخوانم. عاشق این کتاب شدم. از کتاب: 

"چه روزهای کثیفی. خورشید هر روز در چرک و خون طلوع می کند و در لجن مرداب غروب می کند. صبح ها دلم نمیخواهد بیدار شوم و شبها نمیتوانم درست بخوابم. روزم در دل مشغولی و شبم در خواب و بیدار میگذرد." حدودن یک ماه بعد از انقلاب پنجاه و هفت، وقتی هنوز در ایران بود. 

"سعی میکنم فکر نکنم. یا لااقل کمتر فکر کنم تا بتوانم زنده بمانم، تا به سرم نزند و پاک خودم را نبازم. نشسته ایم و تماشا میکنیم. میترسم که آخر کار چیزی به اسم ایران فقط در تاریخ باقی بماند و نه در جغرافیا." از یادداشتهای دوران پاریس. تقریبا پنج سال پس از انقلاب پنجاه و هفت.

با آوا تنها هستم. نمیگذارد بنویسم. نمیگذارد دوش بگیرم. هیچ راهی برایم نمیگذارد جز اینکه بغلش کنم و راه بروم. 

.

سه‌شنبه، فروردین ۱۱، ۱۴۰۵

از گوشه سیاهی کش آمده تاریخ

 جنگ وارد ماه دوم میشود. کم کم آدمها برای دیدن خانواده ها بل.ه و رو.بیک.ا استفاده میکنند. ایران یک ماه است که زیر بمب و موشک است. چهارهزار هدف فقط در تهران مورد اصابت قرار گرفته است. اما مردم هنوز شبیه به مردم جنگ زده نیستند. آنها که از مملکت خارج می شوند مثل توریستها با دو چمدان جمع و جور در هتل و اقامتگاه های گردشگری ساکن می شوند. یا موقتا به ویلای شمال و اقامتگاه خارج شهر روی آورده اند. فعلا سر کار نمیروند، بیکار نشده اند. لااقل از این راه دور اینطور بنظر میرسد. هنوز برای خراب شدن هر یک ساختمان ناراحت می شوند. به خرابی و قحطی عادت ندارند و نمیخواهند عادت کنند. از این راه دور، از میان تماسهای تلفنی گران قیمت و صحبت های محتاطانه با پیامرسان های داخلی، بنظر میرسد مردم در مقابل جنگ زده شدن مقاومت میکنند. همانطور که در مقابل سرکوب شدن مقاومت کردند، در مقابل حجاب اجباری و مهندسی انتخابات. که با هرچه دارند مقاومت میکنند و زورشان به هیولای سیاهی نمی رسد هنوز. هنوز.

فقط آرزو دارم نور صبح پیروزی زمانی بتابد که آدمهای تا اینجای کار تاب آورده هم، آن را ببینند. آدمهای عزیزی که روزی هم وطن و هم سرنوشت هم بودیم و حالا دیگر نمیدانم چه. 

پنجشنبه، فروردین ۰۶، ۱۴۰۵

جنگ وارد هفته چهارم شده است.

نوشتن عجیب است، چون انگشت اشاره دست چپم شکسته و در آتل است. بعنوان یک راست دست، شکستن انگشت دست چپ نبایستی به نوشتنم خللی وارد میکرد، اما می کند چون روی کاغذ نمینویسم. هفته پیش دوست ایرلندی نویسنده ام را در برلین دیدم. در روستایی اطراف نیس زندگی میکند. گفت شروع کرده است یادداشت های روزانه اش را به زبان فرانسه نوشتن، و این محدودیت چقدر برایش آزادی بخش بوده است. محدودیت انگشت مرا یاد محدویت دانش زبان انداخت، که از اساس بی ربط است. این یکی فقط سرعتم را اندکی کمتر کرده است. چون باید حواسم باشد حروف انگشت اشاره را با انگشت وسطیم تایپ کنم. تقریبا مطمئنم بعد از هفت هفته که آتل را باز کنم، دیگر برای نوشتن به انگشت اشاره احتیاج ندارم چون تا آن روز انگشت وسطی به وظایف سنگینش خو می گیرد. این را براساس تجربه میگویم. حدود ده سال قبل دست راستم شکسته بود و انگشت کوچکش حس نداشت. تا پیش از آن نمیدانستم برای نوشتن اینقدر از انگشت کوچک استفاده میکنم. مدتی طول کشید تا عادت کردم حروف انگشت کوچک را با انگشت انگشتر تایپ کنم. طوری که وقتی حس به انگشتم برگشت هم برای نوشتن از آن استفاده نمیکردم و انگشت کوچکم به حالت نیمه مچاله مثل یک زائده از کنار دستم بیرون زده بود. مثل یک تکه گوشت و استخوان اضافه. مثل انگشت ششمی که دورش نخ میبندند تا کبود شود و بیافتد. اینقدر دیدن بلاتکلیفی این انگشت برایم آزاردهنده بود که بالاخره بعد از چند سال مقاومت تسلیم شدم و آگاهانه بسیار تلاش کردم تا انگشت کوچک را هم هنگام نوشتن بازی بدهم. در این حد که اگر از سر عادت حرفش را با انگشت انگشتر تایپ میکردم، کل کلمه را پاک میکردم و از نو و اینبار با انگشت کوچک مینوشتم. هنوز که هنوز است، گاهی انگشت وسطی حروف انگشت کوچک را تایپ میکند، اما چون همیشگی نیست با آن کنار آمده ایم. 

از حق نگذریم، با انگشت شکسته، تایپ کردن بسیار راحت است. اما بچه داری تا دلتان بخواهد سخت. ظرف شستن، کاملن غیر ممکن. در خیالم میبینم که جنگ تمام می شود و مامانم می آید و در کارهای خانه و بچه داری کمکم میکند. همانطور که ده سال پیش وقتی دستم شکسته بود مامان اینجا بود. 

جنگ وارد هفته چهارم شده است. و من کم کم دارم یاد میگیرم استرسم را مدیریت کنم و کمی از اخبار دور بمانم. و این عادت کردن به جنگ، از زشت ترین عادات است. و این دست نکشیدن از فریاد عدالت خواهی زدن، از سخت ترین دست نکشیدن هاست. 

.

پنجشنبه، اسفند ۲۱، ۱۴۰۴

دوازده روز اول جنگ دوم از راه دور

 امشب آوا زودتر خوابیده بود. با کیمیا نقاشی میکردیم. گفت یک ستاره میکشی؟ کشیدم. خودکار را برداشت و سعی کرد مثل من ستاره بکشد. دو ضلعش را کشید و پرسید چطوری میکشی؟ دست کوچکش را در دستم گرفتم و دونفری یک ستاره کشیدیم. سعی کرد خودش بکشد، باز هم نشد. پرسید چطور میکشی؟ اینبار برایش توضیح دادم. اول یک هشت میکشی، بعد از اینجا یک خط میکشی از وسط روبرویی میگذرانی.. تک به تک ضلع ها را میکشید و منتظر دستورالعمل بعدی میماند. اولین ستاره ای که کشید  چشمهایش درخشید. بعد شروع شد. یک پاکت نامه برداشت و پشتش را ستاره باران کرد. میگفت اینقدر ستاره کشیدن کیف میدهد که نمیتوانم از آن دست بکشم. یادم هست که ستاره کشیدن را از مامانم یاد گرفتم. یادم هست که ستاره های من کج و معوج میشدند و مال مامان متناسب و ظریف. ازش پرسیدم چرا ستاره های تو قشنگترن؟ خنده اش گرفت و گفت بزرگ که بشوی ستاره های تو هم قشنگتر میشوند. ستاره های من، هنوزهم قشنگ نیستند. قرار بود امروز مامان و بابا اینجا باشند. خریدهایشان را کرده بودند، چمدانشان تقریبا آماده بود، اما همه شک داشتیم که بشود بیایند، چون ترا.مپ لشکر کشیده بود و سایه سنگین جنگ هر لحظه بزرگتر میشد. تا بالاخره دوازده روز قبل، جنگ با این خبر رسما شروع شد: پاستورو زد. 

و خامنه.ای کشته شد. خوشحالم که مرگ دیکتاتور را در زندگیم تجربه کردم، چون هیچ تجربه ای شبیه به آن نیست. دوست تر داشتم که به بند کشیده میشد. دلم میخواست در دادگاه مردم خودمان محاکمه میشد. دلم میخواست سقوط نظام را با چشمانش میدید. اما بهرحال سایه شومش از سر ملت کنار رفت. خبرش را به هرکس میدادم باور نمیکرد. ساعت اول یک نفس مشغول قانع کردم آدمها بودم که باور کنند واقعا کشته شده است. من باور کرده بودم و انگار هر یک نفر دیگری که باور میکرد، او یک بار دیگر کشته میشد. 

حالا هر روز که از آن روز دورتر میشویم، این شک در دلم بزرگتر میشود که اگر این بار هم نشود چه؟ اگر همه آنچه برای مردم میماند خانه های مخروبه و جانهای گرفته شده باشد و یک خامنه.ای جانباز دیگر چه؟ اما هنوز امیدورام که این نظام مقدس زودتر جمع بشود، جنگ زودتر تمام بشود، و مردم بمانند و کشوری که به خودشان تعلق دارد. 

.

سه‌شنبه، بهمن ۲۸، ۱۴۰۴

از این روزهای بی احساسی

از خودم می پرسم در یک دنیای موازی که ایران اینطور نمی بود، زندگی من حالا چه شکلی بود؟ احتمالا ظهور زندگی تازه را در خانه مان جشن می گرفتم و شادی حاصل از آن را با ذره ذره تنم حس میکردم. وقتی بچه زیر سینه ام شیر میخورد به چهره های متلاشی شده و بدن های آش و لاش بچه های مردم زل نمیزدم. لابد هر بار که نوزاد نرم و کوچکم را بغل میکردم فکر نمیکردم که ده ها هزار مادر جگرگوشه هایشان را همینطور بغل گرفته بودند و کم کم بزرگ کرده بودند و حالا به خاک سرد می سپارند. 

اما در دنیای غیرموازی که امروز همه در آن اسیریم نه اشکی از شوق میریزم نه اشکی ازغم. زل میزنم به آنچه میگذرد. و روزها و شبهایم در خیره ماندن میگذرد. نه خیرگی کسی که میخکوب نمایشی بی تکرار شده باشد، خیرگی یک نابینا که همه چیز دنیا در برابر چشمانش رنگ باخته است. 

.

 

پنجشنبه، بهمن ۱۶، ۱۴۰۴

لایه لایه یخ، زیر کوه برف های سفید

 پشت میز کوچک سفید جلوی پنجره نشسته ام. پیاده روها و خیابانها قرص یخند. درست مثل دو ماه گذشته. قرص یخی که رویش برف نشسته و از پنجره که نگاه میکنی زمین خوردن بیشمار آدم را میتوانی ببینی. این سردترین زمستان این شهر در چهل سال گذشته است. خیابان ها را گاهی شهرداری تمیز میکند، پیاده روها وظیفه شهروندان است. شهروندانی که یا پیر و فرسوده اند، یا فقیر و یا غیرمسئول. برلین یکسر قرص یخ است و تردد بدون تلفات غیرممکن. بیمارستانها پر از بیمارهای دست و پا شکسته است. پزشکان در مصاحبه ها با چهره های خسته، و همراه با خونسردی خاص آلمانی میگویند که شیفتهای اضافه ایستاده اند و روز و شب و نیمه شب در حال جراحی هستند. شهروندان شاکی هستند و نیستند. از هوا شاکی هستند و از شهرداری نه. شهروندان جهانِ اول، صبر و درک زیادی دارند. ما خارجی ها یا خارجی تبارها هستیم که انگشت اتهاممان مدام به سمت شهرداری و سازمان حمل و نقل دراز است. خودشان، صبورو متمدن، ما عاصی و کلافه. مایی که انگار تا ابد خیال نداریم عضوی از این جامعه بشویم. مایی که در سردترین روزها و شبهای چهل سال گذشته، روی گوشیهای تلفنمان چنبره زده بودیم و دور از چشم بچه هایمان جوی خون را در خیابانهای ایران تماشا میکردیم و کوه جسدهای تلنبار شده را. مایی که خیلی وقت است جزوی از جامعه ایران هم نیستیم و به یک فضای غیرحقیقی معلق تعلق داریم که مثل حبابی در آسمان میچرخد تا بترکد. و آن جایی نیست جز اینستا.گرام که استوری پشت استوری میگذاریم تا شاید کورمال کورمال یکدیگر را در این سرما و تاریکی پیدا کنیم. 

.