پنجشنبه، اسفند ۲۱، ۱۴۰۴

دوازده روز اول جنگ دوم از راه دور

 امشب آوا زودتر خوابیده بود. با کیمیا نقاشی میکردیم. گفت یک ستاره میکشی؟ کشیدم. خودکار را برداشت و سعی کرد مثل من ستاره بکشد. دو ضلعش را کشید و پرسید چطوری میکشی؟ دست کوچکش را در دستم گرفتم و دونفری یک ستاره کشیدیم. سعی کرد خودش بکشد، باز هم نشد. پرسید چطور میکشی؟ اینبار برایش توضیح دادم. اول یک هشت میکشی، بعد از اینجا یک خط میکشی از وسط روبرویی میگذرانی.. تک به تک ضلع ها را میکشید و منتظر دستورالعمل بعدی میماند. اولین ستاره ای که کشید  چشمهایش درخشید. بعد شروع شد. یک پاکت نامه برداشت و پشتش را ستاره باران کرد. میگفت اینقدر ستاره کشیدن کیف میدهد که نمیتوانم از آن دست بکشم. یادم هست که ستاره کشیدن را از مامانم یاد گرفتم. یادم هست که ستاره های من کج و معوج میشدند و مال مامان متناسب و ظریف. ازش پرسیدم چرا ستاره های تو قشنگترن؟ خنده اش گرفت و گفت بزرگ که بشوی ستاره های تو هم قشنگتر میشوند. ستاره های من، هنوزهم قشنگ نیستند. قرار بود امروز مامان و بابا اینجا باشند. خریدهایشان را کرده بودند، چمدانشان تقریبا آماده بود، اما همه شک داشتیم که بشود بیایند، چون ترا.مپ لشکر کشیده بود و سایه سنگین جنگ هر لحظه بزرگتر میشد. تا بالاخره دوازده روز قبل، جنگ با این خبر رسما شروع شد: پاستورو زد. 

و خامنه.ای کشته شد. خوشحالم که مرگ دیکتاتور را در زندگیم تجربه کردم، چون هیچ تجربه ای شبیه به آن نیست. دوست تر داشتم که به بند کشیده میشد. دلم میخواست در دادگاه مردم خودمان محاکمه میشد. دلم میخواست سقوط نظام را با چشمانش میدید. اما بهرحال سایه شومش از سر ملت کنار رفت. خبرش را به هرکس میدادم باور نمیکرد. ساعت اول یک نفس مشغول قانع کردم آدمها بودم که باور کنند واقعا کشته شده است. من باور کرده بودم و انگار هر یک نفر دیگری که باور میکرد، او یک بار دیگر کشته میشد. 

حالا هر روز که از آن روز دورتر میشویم، این شک در دلم بزرگتر میشود که اگر این بار هم نشود چه؟ اگر همه آنچه برای مردم میماند خانه های مخروبه و جانهای گرفته شده باشد و یک خامنه.ای جانباز دیگر چه؟ اما هنوز امیدورام که این نظام مقدس زودتر جمع بشود، جنگ زودتر تمام بشود، و مردم بمانند و کشوری که به خودشان تعلق دارد. 

.

سه‌شنبه، بهمن ۲۸، ۱۴۰۴

از این روزهای بی احساسی

از خودم می پرسم در یک دنیای موازی که ایران اینطور نمی بود، زندگی من حالا چه شکلی بود؟ احتمالا ظهور زندگی تازه را در خانه مان جشن می گرفتم و شادی حاصل از آن را با ذره ذره تنم حس میکردم. وقتی بچه زیر سینه ام شیر میخورد به چهره های متلاشی شده و بدن های آش و لاش بچه های مردم زل نمیزدم. لابد هر بار که نوزاد نرم و کوچکم را بغل میکردم فکر نمیکردم که ده ها هزار مادر جگرگوشه هایشان را همینطور بغل گرفته بودند و کم کم بزرگ کرده بودند و حالا به خاک سرد می سپارند. 

اما در دنیای غیرموازی که امروز همه در آن اسیریم نه اشکی از شوق میریزم نه اشکی ازغم. زل میزنم به آنچه میگذرد. و روزها و شبهایم در خیره ماندن میگذرد. نه خیرگی کسی که میخکوب نمایشی بی تکرار شده باشد، خیرگی یک نابینا که همه چیز دنیا در برابر چشمانش رنگ باخته است. 

.

 

پنجشنبه، بهمن ۱۶، ۱۴۰۴

لایه لایه یخ، زیر کوه برف های سفید

 پشت میز کوچک سفید جلوی پنجره نشسته ام. پیاده روها و خیابانها قرص یخند. درست مثل دو ماه گذشته. قرص یخی که رویش برف نشسته و از پنجره که نگاه میکنی زمین خوردن بیشمار آدم را میتوانی ببینی. این سردترین زمستان این شهر در چهل سال گذشته است. خیابان ها را گاهی شهرداری تمیز میکند، پیاده روها وظیفه شهروندان است. شهروندانی که یا پیر و فرسوده اند، یا فقیر و یا غیرمسئول. برلین یکسر قرص یخ است و تردد بدون تلفات غیرممکن. بیمارستانها پر از بیمارهای دست و پا شکسته است. پزشکان در مصاحبه ها با چهره های خسته، و همراه با خونسردی خاص آلمانی میگویند که شیفتهای اضافه ایستاده اند و روز و شب و نیمه شب در حال جراحی هستند. شهروندان شاکی هستند و نیستند. از هوا شاکی هستند و از شهرداری نه. شهروندان جهانِ اول، صبر و درک زیادی دارند. ما خارجی ها یا خارجی تبارها هستیم که انگشت اتهاممان مدام به سمت شهرداری و سازمان حمل و نقل دراز است. خودشان، صبورو متمدن، ما عاصی و کلافه. مایی که انگار تا ابد خیال نداریم عضوی از این جامعه بشویم. مایی که در سردترین روزها و شبهای چهل سال گذشته، روی گوشیهای تلفنمان چنبره زده بودیم و دور از چشم بچه هایمان جوی خون را در خیابانهای ایران تماشا میکردیم و کوه جسدهای تلنبار شده را. مایی که خیلی وقت است جزوی از جامعه ایران هم نیستیم و به یک فضای غیرحقیقی معلق تعلق داریم که مثل حبابی در آسمان میچرخد تا بترکد. و آن جایی نیست جز اینستا.گرام که استوری پشت استوری میگذاریم تا شاید کورمال کورمال یکدیگر را در این سرما و تاریکی پیدا کنیم. 

.