سه‌شنبه، بهمن ۲۸، ۱۴۰۴

از این روزهای بی احساسی

از خودم می پرسم در یک دنیای موازی که ایران اینطور نمی بود، زندگی من حالا چه شکلی بود؟ احتمالا ظهور زندگی تازه را در خانه مان جشن می گرفتم و شادی حاصل از آن را با ذره ذره تنم حس میکردم. وقتی بچه زیر سینه ام شیر میخورد به چهره های متلاشی شده و بدن های آش و لاش بچه های مردم زل نمیزدم. لابد هر بار که نوزاد نرم و کوچکم را بغل میکردم فکر نمیکردم که ده ها هزار مادر جگرگوشه هایشان را همینطور بغل گرفته بودند و کم کم بزرگ کرده بودند و حالا به خاک سرد می سپارند. 

اما در دنیای غیرموازی که امروز همه در آن اسیریم نه اشکی از شوق میریزم نه اشکی ازغم. زل میزنم به آنچه میگذرد. و روزها و شبهایم در خیره ماندن میگذرد. نه خیرگی کسی که میخکوب نمایشی بی تکرار شده باشد، خیرگی یک نابینا که همه چیز دنیا در برابر چشمانش رنگ باخته است. 

.

 

هیچ نظری موجود نیست: