از خودم می پرسم در یک دنیای موازی که ایران اینطور نمی بود، زندگی من حالا چه شکلی بود؟ احتمالا ظهور زندگی تازه را در خانه مان جشن می گرفتم و شادی حاصل از آن را با ذره ذره تنم حس میکردم. وقتی بچه زیر سینه ام شیر میخورد به چهره های متلاشی شده و بدن های آش و لاش بچه های مردم زل نمیزدم. لابد هر بار که نوزاد نرم و کوچکم را بغل میکردم فکر نمیکردم که ده ها هزار مادر جگرگوشه هایشان را همینطور بغل گرفته بودند و کم کم بزرگ کرده بودند و حالا به خاک سرد می سپارند.
اما در دنیای غیرموازی که امروز همه در آن اسیریم نه اشکی از شوق میریزم نه اشکی ازغم. زل میزنم به آنچه میگذرد. و روزها و شبهایم در خیره ماندن میگذرد. نه خیرگی کسی که میخکوب نمایشی بی تکرار شده باشد، خیرگی یک نابینا که همه چیز دنیا در برابر چشمانش رنگ باخته است.
.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر