پشت میز کوچک سفید جلوی پنجره نشسته ام. پیاده روها و خیابانها قرص یخند. درست مثل دو ماه گذشته. قرص یخی که رویش برف نشسته و از پنجره که نگاه میکنی زمین خوردن بیشمار آدم را میتوانی ببینی. این سردترین زمستان این شهر در چهل سال گذشته است. خیابان ها را گاهی شهرداری تمیز میکند، پیاده روها وظیفه شهروندان است. شهروندانی که یا پیر و فرسوده اند، یا فقیر و یا غیرمسئول. برلین یکسر قرص یخ است و تردد بدون تلفات غیرممکن. بیمارستانها پر از بیمارهای دست و پا شکسته است. پزشکان در مصاحبه ها با چهره های خسته، و همراه با خونسردی خاص آلمانی میگویند که شیفتهای اضافه ایستاده اند و روز و شب و نیمه شب در حال جراحی هستند. شهروندان شاکی هستند و نیستند. از هوا شاکی هستند و از شهرداری نه. شهروندان جهانِ اول، صبر و درک زیادی دارند. ما خارجی ها یا خارجی تبارها هستیم که انگشت اتهاممان مدام به سمت شهرداری و سازمان حمل و نقل دراز است. خودشان، صبورو متمدن، ما عاصی و کلافه. مایی که انگار تا ابد خیال نداریم عضوی از این جامعه بشویم. مایی که در سردترین روزها و شبهای چهل سال گذشته، روی گوشیهای تلفنمان چنبره زده بودیم و دور از چشم بچه هایمان جوی خون را در خیابانهای ایران تماشا میکردیم و کوه جسدهای تلنبار شده را. مایی که خیلی وقت است جزوی از جامعه ایران هم نیستیم و به یک فضای غیرحقیقی معلق تعلق داریم که مثل حبابی در آسمان میچرخد تا بترکد. و آن جایی نیست جز اینستا.گرام که استوری پشت استوری میگذاریم تا شاید کورمال کورمال یکدیگر را در این سرما و تاریکی پیدا کنیم.
.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر