جمعه، فروردین ۱۴، ۱۴۰۵

سقوط

 تصویر این پل خراب شده رهایم نمیکند. اولین پل خراب شده، بزرگترین پل خاورمیانه، در کرج.  بیشتر خانواده پدریم کرج زندگی میکنند. عمه کوچکم هفته پیش زمینی از کشور خارج شد. یادم هست شب قبل از شروع جنگ در گروه خانوادگی نوشته بود بچه ها شما نمیترسید؟ نوشته بود که از جنگ می ترسد و عموهایم تلاش کرده بودند خیالش را راحت کنند که جنگ نمیشود. پیش از این سال به سال با او چت نمیکردم. اما حالا تقریبن هرروز برای هم می نویسیم. مصیبت آدمها را به هم نزدیک می کند. گفتم عمه پل کرج و ایموجی گریه. گفت که هنوز افتتاح نشده بود. یکسر پای اخبار است. هر وقت هر پیامی میدهم یکی دو تحلیل مرتبط را برایم می فرستد. دیروز دوست آلمانیم نوشت که برای تعطیلات عید پاک رفته پیش خانواده اش و وقتی که برگشت می آید تا همدیگر با ببینیم. سال به سال هم دیگر را نمیدیدیم. از دی ماه مرتب برایم پیام میدهد. مصیبت آدم ها را به هم نزدیک میکند. بیشتر از یک سال است که ندیدمش. پیامش را میخوانم و دلم از عشق پر می شود. در تمام سالهایی که اینجا با مردم جنگ زده کار میکردم، هرگز فکر نمیکردم که سر خودم هم این بلا بیاید. بین آنها و ما همیشه یک دره، یک دنیا فاصله بود. من از لبه دنیای بدون جنگ دست دراز میکردم تا به سختی آنها را دانه دانه بکشم نزدیک. حالا خودم پرتاب شده ام آن پایین. تصویر این پل خراب شده، رهایم نمیکند. من از این اولین پل خراب شده به ته دره جنگ سقوط کردم. 

.

هیچ نظری موجود نیست: