دارم به مادرِ دو فرزند بودن عادت میکنم. در همین چهار ماه دو مهمانی بزرگ و یک مهمانی کوچک داده ام. چیزی که در زندگی با دو بچه خیلی تعیین کننده می شود، برنامه ریزی است. مثلا شنبه صبح با بزرگه سینما بودم، ساعت دوازده تازه به خانه رسیدم و شروع کردم به آشپزی برای مهمانهای ساعت دو و نیم. همه چیز خیلی روان و به موقع پیش رفت. مادر دو فرزند بودن را دوست دارم. خیلی راحت بچه ها را برمیدارم و جایی می روم. دفعات اول به خانه که میرسیدم هلاک بودم. اما حالا لذت میبرم. برلین شهری است که آدم با بچه در خیابانهایش راحت تر است تا در خانه. هم فضا دعوت کننده است، هم آدمها.
امروز آتش بس شد. نمیدانم دوام می آورد یا نه. بیشتر از جنگ و کشتار ج.ا.، قطع بودن اینترنت آزارم میدهد. اینکه اگر اینها بمانند ممکن است هرگز دوباره اینترنت را وصل نکنند، اینکه کشوری مثل کره شمالی وجود دارد، خیلی ناامیدکننده و دهشتناک است.
انگشت شکسته ام خیلی بهتر شده است و موقع تایپ می تواند زحت حروف خودش را بکشد.
از اخبار این روزها و یقه گیری های خشمگینانه ملتِ چند شقه شده، به خواندن و نوشتن پناه می برم. روی جستار دومم کار میکنم. از نوشتن به زبان انگلیسی دارد خیلی خوشم می آید. و از فرسودگی مغزم، به این لذت پناه می برم.
از بزرگترین چالش های زندگی با بچه چند ماهه، همچنان خواب است.
.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر