امشب آوا زودتر خوابیده بود. با کیمیا نقاشی میکردیم. گفت یک ستاره میکشی؟ کشیدم. خودکار را برداشت و سعی کرد مثل من ستاره بکشد. دو ضلعش را کشید و پرسید چطوری میکشی؟ دست کوچکش را در دستم گرفتم و دونفری یک ستاره کشیدیم. سعی کرد خودش بکشد، باز هم نشد. پرسید چطور میکشی؟ اینبار برایش توضیح دادم. اول یک هشت میکشی، بعد از اینجا یک خط میکشی از وسط روبرویی میگذرانی.. تک به تک ضلع ها را میکشید و منتظر دستورالعمل بعدی میماند. اولین ستاره ای که کشید چشمهایش درخشید. بعد شروع شد. یک پاکت نامه برداشت و پشتش را ستاره باران کرد. میگفت اینقدر ستاره کشیدن کیف میدهد که نمیتوانم از آن دست بکشم. یادم هست که ستاره کشیدن را از مامانم یاد گرفتم. یادم هست که ستاره های من کج و معوج میشدند و مال مامان متناسب و ظریف. ازش پرسیدم چرا ستاره های تو قشنگترن؟ خنده اش گرفت و گفت بزرگ که بشوی ستاره های تو هم قشنگتر میشوند. ستاره های من، هنوزهم قشنگ نیستند. قرار بود امروز مامان و بابا اینجا باشند. خریدهایشان را کرده بودند، چمدانشان تقریبا آماده بود، اما همه شک داشتیم که بشود بیایند، چون ترا.مپ لشکر کشیده بود و سایه سنگین جنگ هر لحظه بزرگتر میشد. تا بالاخره دوازده روز قبل، جنگ با این خبر رسما شروع شد: پاستورو زد.
و خامنه.ای کشته شد. خوشحالم که مرگ دیکتاتور را در زندگیم تجربه کردم، چون هیچ تجربه ای شبیه به آن نیست. دوست تر داشتم که به بند کشیده میشد. دلم میخواست در دادگاه مردم خودمان محاکمه میشد. دلم میخواست سقوط نظام را با چشمانش میدید. اما بهرحال سایه شومش از سر ملت کنار رفت. خبرش را به هرکس میدادم باور نمیکرد. ساعت اول یک نفس مشغول قانع کردم آدمها بودم که باور کنند واقعا کشته شده است. من باور کرده بودم و انگار هر یک نفر دیگری که باور میکرد، او یک بار دیگر کشته میشد.
حالا هر روز که از آن روز دورتر میشویم، این شک در دلم بزرگتر میشود که اگر این بار هم نشود چه؟ اگر همه آنچه برای مردم میماند خانه های مخروبه و جانهای گرفته شده باشد و یک خامنه.ای جانباز دیگر چه؟ اما هنوز امیدورام که این نظام مقدس زودتر جمع بشود، جنگ زودتر تمام بشود، و مردم بمانند و کشوری که به خودشان تعلق دارد.
.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر