چهارشنبه، آبان ۲۵، ۱۳۹۰

زندگی نمی کنم اینجا. هنوز در مرحله کشفیاتم. می دانید، آدم باید مرحله کشف کردن را پشت سر بگذارد تا به مرحله زندگی کردن برسد. خیلی فاصله دارم هنوز. تا حالا یک سری چهار چوب های ذهنی م را شکستم. مثلن در مک دونالد غذا می خورم یا قرار گذاشتم سوشی را امتحان کنم. می دانم که اینها هیچ ربطی به پاریس ندارند اما ربط مستقیم با چارچوب های ذهنی دارند. چارچوب های ذهنی شاید مهم ترین قدم باشد اما خیلی کوچک است.. می دانید؟ احتیاج به یک چسب دارم. چسبی که فاصله م را با آدم ها و خیابان ها و بارها و رستوران ها و کافه ها و مغازه ها کم کند..

بعد. آرامم این روزها. یک عشق عزیز قدیمی ته سینه ام آرام خوابیده و عجیب آرامم نگه می دارد.
.

۱ نظر:

موفرفری گفت...

خدائی مک دونالدو بذار کنار. ضرر داره. بر رستوران با شخصیت. لول