یکشنبه، تیر ۰۹، ۱۳۹۲

چندماه دیگر یک سال میشود که هرروز ساعت نه صبح پشت میز شرکت بودم تا شش شب. کار شرکتی آدم را فرسوده میکند. حتی اگر دو روز آخر هفته داشته باشی. البته این میان یک پایان نامه دفاع کردم، یک خانه عوض کردم، یک ایران رفتم، و یک عالمه کارهای دیگر. شاید همین طاقت فرساش میکند. همین که هزارتا کار جدی دیگر داری در کنارش! کار شرکتی چیزی نیست که در کنارش بشود کاری کرد. میدانید؟ اما من همیشه یک کار جدی در کنار داشته ام. و دارم. یا پایان نامه بوده. یا ویزا بوده. یا خانه بوده. یا دنبال کار دائم گشتن و گشتن و گشتن.. دلم یک کار غیرجدی در کنار میخواهد. رقص مثلن. یک شب از شرکت که برمیگشتم در مترو چشم هام را بسته بودم و توی سرم عربی می رقصیدم. هیچ فعالیتی آیا مثل رقص عربی نشاط آور هست؟ نیست. دلم کلاس رقص میخواهد. کلاس بدنسازی حتی. از آن ماساژهای با باندهای داغی که یخ میشد، که با مامان میرفتم، از آنها هم میخواهد. کلاس دف هم. کلاس زبان هم. کلاس نقاشی، طبقه چهارم آتلیه، بوی رنگ روغن. کارگاه داستان نویسی هم.. یک دختر ننر درونم دارم که به این لوس بازی ها نیاز دارد. که حالا دارد یک گوشه ی تنگ و تاریک وجودم خفه می شود. حقیقت این است که خیلی سخت است دیگر لوس نبودن، اگر غیرممکن نباشد.
.

شنبه، تیر ۰۱، ۱۳۹۲

می فرمودید

یک. از هشت صبح تا دوازده ظهر هایپراکتیو بازی در آوردم و دویدم و خریدم و پختم و شستم و فکر کردم خیلی زرنگم. که حالا روزم کش می آید و میتوانم یک ساعتی بخوابم و بعدش کلی کارهای هیجان انگیز زیادتری انجام دهم. از وقتی بیدار شدم اما، تا حالایی که شش و نیم شب است، به همراه دو پتو و یک رو تختی روی تخت گوله شده ام. خیلی شیک استخر نرفتم. و حالا اگر بخواهم بروم استخر نمیتوانم بلیط بخرم. بلیط خریدن خرترین کار دنیاست. و من باید هزاران بلیط بخرم و هزاران خانه ارزان و زیبا در هزاران شهر رزرو کنم. باید مامان و بابا را ببرم بگردانم. حتی نروم و بگردانم. و حتی صاحبخانه آنقدری راه نیامد که مامان و بابام را بیاورم در خانه خودمان و اتاق بغلی را ازش اجاره کنم. بسکه خر است و پدر-مادر نفهم است. من پدر-مادرم را در هتل بفرستم آیا؟ هرگز. من باید یک جای دیگر اجاره کنم. بعله. اگر حالا بروم استخر آخر هفته ی بعد میرسد و من هنوز اجاره نکرده ام و بلیط نخریده ام و هی همه چیز گران میشود. 

دو. تازه من یک دوست پسر ناز ریشو در برلین دارم که از رابطه لانگ-دیستنس بشدت دچار پنیک میشود. و هیچ گاه در زندگی حدس هم نمیتوانسته بزند که درگیر چنین مقوله مخوفی شود. و هنوز هم بیشتر از وقتی که برای من صرف میکند، به مطالعه در باب رابطه لانگ دیستنس، فرصت ها و تهدیدهایش میگذراند. کلن شخصیت کلاسیک نازی دارد که در عین حال طعم کمدی بهش میدهد. البته بعید میدانم این همه هم خنگ و کمدی باشد و از آنجایی که تئاتر هم کار میکند احتمالن اغلب دارد برای من فیلم بازی میکند. خر پدر سوخته ایست در هر صورت. دوستش دارم. 

سه. دیروز یک گنجشک از بالای یک درخت بر هیکل ما شکوفه زد. خیلی زیاد بود! خیلی. احساس کردم زیر آبشار نیاگارا ایستاده ام. خیلی محکم هم بود. گویی تازیانه میزد. نمیدانم شاید گنجشک ها دسته جمعی پی پی میکنند. 
.

پنجشنبه، خرداد ۳۰، ۱۳۹۲

انسان به مثابه آرشیو

خب اینجا هزار تا چیز هست که ما درایران نداریم. بار نداریم. کلاب نداریم. خوابگاه دانشجویی مختلط نداریم. هم خانه پسر نداریم. با تاپ و دامن دانشگاه رفتن نداریم و چه و چه و چه. تازه خیلی چیزها هم که داریم این طرفی ها فکر میکنند نداریم. مثلن لباس رنگی و رانندگی و مترو و لحظه ی خوش و باز چه و چه و چه. 
بعد یک سری آدم ها  در موقعیت هایی که میدانند یا فکر میکنند تجربه نکردی تحت نظر میگیرندت که ببینند جیغ میکشی مثلن؟ زیر میز قایم میشوی؟ گاز میگیری؟ یا چه. یا با پیش فرض اینکه ای بابا این بدبخت از ایران آمده اصلن وارد یک سری بحث ها و فعالیت ها نمیکنندت. 
گاهی به سنگینی نگاه و دهان باز ناشی از دقت فراوانشان محدود میشود، گاهی هم به صورت سوال مستقیم می پرسند. تک تک سوال ها و موقعیت ها و آدم هایش یادم مانده، بس که بنظرم تحقیر آمیز می آید. یک بارش وقتی بود که هم خانه م را به یک نفر معرفی کردم و در جواب شنیدم که اوه جدن؟ مگر تو میتوانی با پسر همخانه باشی؟! یک بار دیگر هم اولین و فک کنم تنها شبی که با بچه های دانشگاه رفته بودم یک کلابی که از قضا هم موسیقی ش خوب بود هم نورپردازی ش و هم فضای بازش و من به مدت نسبتن زیادی با یک آقایی رقصیدم و بعد آمدم پیش بچه ها نوشیدنی بخورم و دیدم پچ پچ می کنند و بالاخره یکی شان گفت ولی مگر شما درایران کلاب هم دارین؟ نوشیدنیه در گلویم گیر کرد، میدانید؟ گفتم نه. میخواستم بگویم ولی دلیل نمیشود ما ندانیم در کلاب چطور رفتاری باید کرد! آنقدر هم پیچیده نیست. می روی تو، کاپشنت را میدهی به آن اتاقه، مستقیم می روی آن وسط به قر دادن. نوشیدنی اول را هم بیرون زده ای چرا که هر خری میداند درون گران تر است. نگفتم ولی. بنظرم توضیح دادنش تحقیرآمیزتر آمد. مثلن دیگرش می شود وقتی دوست برزیلی مان میخواست با دوست پسرش همخانه شود. یعنی دوست پسرش پیشنهاد داده بود و او نمیتوانست تصمیم بگیرد. طبعن هر کس نظری میداد و من هم نظرم را گفتم و بعد اینقدر با تعجب همه مرا نگاه کردند که اوه! تو خیلی خوب در مورد روابط میدانی! و خب به این ربط نداشت که من دوست پسر نداشتم، چون خیلی آدم های دیگر هم نظر می دادند و دوست پسر نداشتند. قضیه این است که یک سری آدم ها فکر میکنند به حکم اینکه چیزی را تجربه نکردی، یا موقعیت تجربه اش را نداشتی، به اندازه بز هم در موردش نمیفهمی و در محترمانه ترین حالت از تو پنهانش می کنند. و خب در ایران دوست دختر پسرها با هم زندگی نمی کنند و چقدر عجیب که تو می توانی حتی مکالمه را دنبال کنی. 
البته این ویژگی مخصوص خارجی ها نیست و داخلی ها را هم دربر میگیرد. 
یکی از دوست-ترین های نازم در امریکا زندگی می کند و الکل نمیخورد. بعد یکبار خیلی ناباورانه بهم میگفت یک سری از دوست های ایرانی ش، بی که دقیقن بداند چرا باهاش قطع رابطه کردند. و بعد که رفته بود و حرف زده بود، حیرت برش داشته بود که میگفتند ما بخاطر تو مجبور بودیم الکل نخوریم و در مهمانی هامان نیاوریم و اینها. بعد دوستم پرسیده خب چرا؟! گفتند چون تو آنجا بودی! حالا فکر کنید این دوستم کلن در امریکا بزرگ شده و آن دوست هاش تازه از ایران برای دکترا رفته بودند . دوستم گفته بود ببین، من الکل نخوردم ولی خیلی بیشتر از شماها دیدم! 
حالا این جمله مصداق دارد. نه برای الکل، برای هر چی.
به نظر من انسان فراتر از آرشیو تجربیاتش است و اگر آدم ها را به تجربیاتشان، و خودمان را هم به تجربیاتمان تقلیل دهیم، همه با هم حقیر می شویم. حقارتی که به جا نیست. 
.
بعد. توضیح هم بدهم که جایی که من درس خواندم هیچ کس تا به حال هیچ ایرانی ندیده بود. نه همکلاسی هام، نه کادر دانشگاه. بخاطر رشته م یا دانشگاهم یا نمیدانم چه، خیلی پدیده نادری بودم اینجا، هستم. 
.

دوشنبه، خرداد ۲۷، ۱۳۹۲

نمردیم و سرمان را هم بالا گرفتیم

به نام خدا هستم. سرافراز هستم. خوشحال هستم.

صبح یک بسته شیرینی گرفته بودم قایم کرده بودم توی کیفم. در واحد ما هر دری که به تخته ای میخورد شیرینی خوران داریم. نمیتوانستم پیش بینی کنم که حالا روحانی اینجا در و تخته به حساب میآید یا نه. البته اگر نمیتوانستم پیش بینی کنم بسته شیرینی در کیفم نبود که. میدانید؟ روز جمعه برای شانصد نفر توضیح داده بودم که بله من هم رای دادم. صبح در سفارت. بله. یک کاندیدای غیر محافظه کار هم داریم. و اینکه نخیر. واقعن معلوم نیست کی رئیس جمهور میشود. و باز نخیر. تضمینی نیست که تقلب نشود. چرا رای دادم پس؟ چون امیدی دارم که تقلب نشود. و چه و چه و چه. 

صبح رفتم دیدم بعله. عجب دری به تخته ای کوفته ایم. همه تبریک گویان و تکبیر گویان دورم جمع شدند و به تکرار آنچه میدانستم پرداختند که تقلب نشد. خیلی قوی بودید. در دور اول.با اکثریت آرا. قخوحانی، قخوحانی. و پرسیدند که آیا تمام آخر هفته را در پاریس پارتی کردم و جشن گرفتم؟ که آیا حالا همه چیز بهتر میشود؟ که جوانها خواستار تغییرند؟ که آیا الان ایران تنها کشوری در منطقه است که رای مردمش بی اثر نیست؟ و من با سرافرازی بسیار جعبه شیرینی را از کیفم بیرون آوردم.

 میان این همه آدم و این همه تبریک و این همه اظهار نظر دوتایش خیلی به دلم نشست. یکی اینکه "هفتاد ملیون جمعیت، کم نیست. حتی بیشتر از فرانسه ست. آن هم هفتاد ملیون جمعیت با تمدن و فرهنگ پارسی."  و جمله دیگر اینکه "پس برویم بلیط بخریم برای ایران. من همیشه دوست داشتم به این کشور سفر کنم" و حتی یکی از مدیران بالارتبه دچار حس جو-گیری شده و سخنرانی تمام و کمالی در مورد تفاوت شیعه و سنی ارائه کرده و توضیح دادند که اسلام شیعه خیلی اسلام روشن فکرانه تریست و اصلن نباید ایران را با کشورهای مسلمان سنی مذهب مقایسه کرد و اینها قوانین اسلام را به روز میکنند و کشورهای سنی نمونه اش می شود عربستان سعودی اما کشور شیعه نمونه اش میشود ایران. ببینید. دموکراسی در نظامشان دارند و خلاصه..

و من دیدم فقط حافظه تاریخی ما ایرانی ها نیست که زود پاک میشود. که نگاه دنیا هم با دری که آرام به تخته ای بخورد نسبت به ایران و اسلام و کلن نسبت به همه چیز میتواند تغییر کند. و خب کاری به صحت و دقت حرف ها نداشتم. من سرافراز بودم و ازین حس نایاب نهایت لذت را میبردم. و هنگام نشست خبری امیدوار بودم سرافرازی م به همین زودی به سرافکندگی تبدیل نشود، که فعلن نشد. 

چهارشنبه، خرداد ۰۸، ۱۳۹۲

در جستجوی رای دهندگان

فکر میکنم دور دوم انتخابات هشت سال پیش اولین بار بود که در جمهوری اسلامی رای میدادم. سر نبرد خاتمی-ناطق هنوز حق رای نداشتم. اگر داشتم رای میدادم . سری بعد خاتمی هم به این نتیجه رسیده بودم که مامان بابا راست میگویند که اینها همه شان لنگه همند و اگر نبودند صلاحیتشان تایید نمیشد. رای ندادم. کلن همیشه با همین منطق خانه ما خانه ی بی رایان بوده. حتی چهارسال پیش. فضای خانه بگونه ایست که حتی نمی شود تبلیغات کرد. من و بابا گاهی تحت تاثیر جریان های خارجی (خارج منزل) قرار گرفته، خفتِ خانگی را به جان میخریدیم و با گردن کج میرفتیم رای میدادیم. چرا با گردن کج؟ چون درنهایت میدیدیم همه شان لنگه همند و منطق خانوادگی مان درست ازآب درمیآمد. 
اما به لطف رئیس جمهور ا.ن. منطق خانوادگی برباد رفت. لااقل برای من برباد رفت. فهمیدم که اوه. همه شان لنگه هم نیستند. قدرت سوء مدیریت را نباید دست کم بگیرم. که خیلی فرق خواهد کرد جلیلی رئیس جمهور ایران باشد، وضعی باشد یا روحانی(عارف). فرق میکند. واقعن فرق میکند. و خب قبول دارم ممکن است رای ها را نشمرند یا فلان، اما خب نشمرند. چیزی از رای دهنده که کم نمی شود. اگر شمردند چه؟ اگر شمردند و اکثریت رای دهندگان به جلیلی رای داده بودند چه؟ ما هشت سال دیگر هم باید هی عقب برویم؟ 
حالا مشکل اینجاست که به کی باید رای داد. از آنجایی که اکثر اصلاح طلبان شرکت نخواهند کرد، احتمال رای آوردن عارف و روحانی کم است. نمیدانم آیا رای دهندگان بهشان رای میدهند؟ رای دهندگان، به کی رای میدهید؟ من از کجا بفهمم؟ دور و اطراف من همه رای ندهندگانند.
من کاندیداها را به چهار دسته تقسیم میکنم. 1.جلیلی/ غرضی 2. عارف/ روحانی 3.محسن رضایی 4. بقیه
تاریخ ثابت کرده که محسن رضایی گزینه رای نیار است و کاش از تاریخ درس گرفته باشد و اینبار لااقل به موقع به نفع یک نفر کنار برود. که امیدی نیست!
هدف من از رای دادن جلوگیری از برد گروه اول است. کاندیدای منتخبم گروه 2 است اما نمیدانم با تحریم گسترده انتخابات از سوی اصلاح طلبان این گروه هیچ شانسی برای بردن دارد یا نه. اگر نداشته باشد بهتر این نیست که به بقیه (4) رای داد تا از پخش شدن آرا بین 2 و 4 و در نتیجه برد گروه 1 جلوگیری کرد؟
کسی میداند چطور از برد گروه 1 جلوگیری کرد؟ کسی میداند رای دهندگان کجایند و به کدام گروه رای میدهند؟
.



جمعه، خرداد ۰۳، ۱۳۹۲

حالا که این سطرها را می نویسم بحالت خیلی مچاله ای روی تختم معلق هستم و لپ تاپم بین زمین و آسمان تف بند است و مدام از روی زانو سر می خورد به سمت شکم و باید با مچ دست محکم نگهش دارم و تایپ کنم. چشم هام دارد از فرط تب و خواب بسته می شود اما چه؟ اما من نمیخوابم. چرا که اگر بخوابم صبح می شود و با گلودرد از خواب بیدار میشوم. با گلودرد بیدار شدن بدترین نوع بیدار شدن است. خصوصن که آدمی که با گلودرد بیدار می شود، عمومن راه بینی ش هم گرفته و تمام شب را با دهان نفس کشیده و این گلودرد را تشدید میکند. من گلویم که درد کند دوست دارم دهنم را ببندم که ته حلقم خشک نشود. فردا نمیروم شرکت. نمیدانم چه مرگم شده. اما بیست و هشت سالگی را با قلدری شروع کردم. دوشنبه باید یک گزارش بلند بالا در شرکت تحویل بدهیم و امروز به مدیرم گفتم من مریضم فردا باید استراحت کنم. البته وجدان کاری لپ تاپ شرکت را انداخت روی کولم که یکشنبه اگر بهتر بودم گزارش را تکمیل کنم. اگر هم نبودم نبودم دیگر. میدانید، شروع کردم خودم را دیدن. کمی هم ملاحظه خودم را کردن. آن همه سال خودم را جر دادم برای مردم چه شد؟ بیشتر مواقع اصلن نیازی نداشتند کسی برایشان جر بخورد. نیمی از مواقع نیاز که نداشتند هیچ، روی اعصابشان هم دوندگی کردم. با فدا کاری. با دلسوزی. با لطف. خودم هم جر خوردم.. میدانم. کلن موجود افراط و تفریط کنی هستم در زندگی. اما همینم که هستم. دارم اینجا هم هشدار میدهم. بدانید که من یک وقت هایی جوش می آورم و همیشه هم بعدش پشیمان می شوم. اما تازگی ها در مواقع پشیمانی با صدای بلند به خودم می گویم به درک! بعد بلافاصله این سوال بی جواب را در فضا شوت میکنم که: این همه سال که فیلان چه شد حالا؟ 
واقعن چه شد
?

یکشنبه، اردیبهشت ۲۹، ۱۳۹۲

فانگو

سرم درد میکند. با یک گربه ی مریض افسرده در خانه تنهایم. دیروز سه جای خانه بالا آورده و وقتی جیغ و داد و اخ و پیفم هوا شد قهر کرد رفت گوشه حیاط زیر باران نشست. آدم فکر میکند این گربه فارسی نمیفهمد. اما میفهمد. رفتم با کلی ناز و قربان صدقه آوردمش تو که سرما نخورد. به این راحتی ها هم نبود. هی با یک تیشرت پرپرو زیر باران خم شدم روی زمین منت آقا را کشیدم. صبحش برای اولین بار نیم ساعتی روی پایم لم داده بود و جم نمیخورد. فقط گاهی گوشش را میمالید به دستم. خیلی طول کشیده بود تا رابطه مان به این مرحله برسد. اولش جفتمان از هم میترسیدیم. اگر اتفاقی در راهرو به هم برمیخوردیم هر کدام نیم ذر از جا میپریدیم و راه آمده را برمیگشتیم. من زیاد با حیوان ها رابطه خوبی ندارم. همان طور که با بچه ها. خیلی موذب شدم وقتی صاحبخانه ام گفت که میرود سفرو اماندا هم نیست و لطفن من به گربه غذا بدهم. البته غذا دادن مشکلی نیست. یک سینی گوشه آشپزخانه دارد که باید ظرف آب و اسنکش همیشه پر باشد. مشکل دیروز بود مثلن که این مایع سبز رنگ را بالا می آورد و من نمیفهمیدم مال اسنکش است یا برگ گلدان ها را خورده. استفراغش را هنوز تمیز نکردم و این مثل خوره دارد مغزم را از داخل میخورد. فکر میکردم اماندا دیشب برمیگردد. بهش زنگ زدم که فانگو مریض شده کجایی؟ گفت من فردا برمیگردم و چیزی نیست. گربه ها گاهی بالا می آوردند. از دیروز تا حالا چیزی نخورده و از دیشب ساعت دو و نیم که من رسیدم تا حالا روی پتوی قرمز گوشه مبل چرمی لم داده و جم نخورده. نه چیزی خورده نه توالت رفته نه هیچ. یک بار بلندش کردم گذاشتم روی پایم همانجا گرد شد و لم داد و سرش را یک مدل کج و غمگینی گذاشت بین دست هاش. ظرف آب و غذاش را می آورد میگذارم کنارش. هی بو میکشد اما لب نمیزند. یک بار خواستم زورش کنم که آب بخورد هی فقط سرش را کشید عقب. قبلتر در چنین مواقعی گاز میگرفت. دلم برایش سوخت. یکی از همسایه ها را صدا کردم بیاید ببیند چه مرگش شده. گفت صاحبش رفته سفر حتمن افسرده ست. گفتم من چکار کنم؟ بمانم خانه پیشش؟ گفت نه. نرماله. برو بیرون خوش باش. کجای این وضع نرمال است؟ خانه بوی استفراغ گربه میدهد. صدتا عود سوزاندم و پنجره ها را هم هی باز گذاشتم. فکر کنم حتی سرما خوردم. اما هنوز این بوی لعنتی توی حلقم پیچیده. برایش تلویزیون روشن میکنم، عروسکهایش را می آورم، انگار نه انگار. پنجره را باز میکنم که بپرد توی حیاط، پیانو میزنم، هیچی. میروم بیرون و برمیگردم هنوز همانطور غمگین لم داده و نگاهش را به نقطه نامعلومی دوخته. کاش لااقل میخوابید. 
به اندازه کافی این آخر هفته بلند بی مصرف برایم دلگیرانه بود. غم فانگو را هم باید بخورم. 

جمعه، اردیبهشت ۲۷، ۱۳۹۲

28

برای خودم تولد گرفتم. بسیار بزرگ و باشکوه. (در حد خودم طبعن- رعنا صحبت میکند) درین دوسالی که مستقل هستم هرسال یک تولد حسابی برای خودم گرفتم. خیلی از خودم راضی ام. ایران که بودم همیشه منتظر میشدم یکی برایم تولد بگیرد. هیچ وقت خودم برای تولدم آستین بالا نمیزدم. برای همین هم هیچ وقت تولد منسجم درست حسابی نداشتم. معمولن پدیده ی تولد برایم تبدیل می شد به ده روز کافه یا رستوران نشینی خرد خرد با دوست هایم و یک کیک کوچک در خانه. اینجا اما تدارک میبینم. خانه را آماده میکنم. پارسال با اندرینا حتی بادکنک باد کردیم. بادکنک های رنگی. حالا که فکر میکنم میبینم عجب دل خجسته ای. موهایم را برایم مدل تیغ ماهی بافته بود. خیلی ذوق کرده بودم. موهایم را که میبافم احساس پنج سالگی مفرط میکنم. امسال روز قبل از جشن صبح تا شب با اماندا در آشپزخانه بودیم. بادمجان پوست میکندیم و خرد می کردیم و سرخ میکردیم و برایم یک کیک شکلاتی کوچولوی عزیز هم پخت با یک تارت گلابی. بعد هی بشقاب و لیوان از کابینت میکشیدیم بیرون و کلن خیلی خوب است دیگر. بخش میزبان روح آدم منبسط می شود. میدانید؟ پایکوبی در خانه یک مزه دیگر دارد. آهنگ فارسی میگذاریم قر میدهیم. قر خیلی خوب است. پارسال قر تولدم بیشتر بود. امسال بجایش پیانو داشتیم و نوازنده داشتیم و آواز خواندیم و کشف کردیم که دف با پیانو خیلی خوب است. امسال ماشین ظرف شویی هم داشتیم که خب پارسال جای خالیش بشدت احساس می شد. جای خالی مامان و بابا هم هر سال خیلی احساس میشود. حلول روح میزبانم را ببینند ذوق می کنند. کاش میدیدند. کاش میشد دعوتشان کنم خودم را جربدهم از میزبانی.
بیست و هشت ساله شدم. یعنی مامان و بابام بیست و هشت سال پیش در سن بیست و هشت سالگی مرا به دنیا آوردند. بعله. اختلاف سنم با مامان و بابام بیست و هشت سال است و ازین رو به سن بیست و هشت یک مدل دیگری نگاه میکنم. چون هنوز یادم می آید که چه اسطوره های کاملی بودند مامان و بابای بیست و هشت سال پیش. و خب هرچه از سنشان گذشت از قداستشان هم در ذهن من کم شد اما قسم میخورم در بیست و هشت سالگی اسطوره بودند. و اینگونه شد که من ایمان آوردم بیست و هشت سالگی سن کمال است. 
.

جمعه، اردیبهشت ۱۳، ۱۳۹۲

سه کلامانه

یک.
سمت چپ صورتم، از زیر غبغب تا بالای پیشانی-رستنگاه مو گزگز می کند. لخت و سنگین و بی حرکت هم هست. دندان پزشکی بودم. نمیدانم چرا اینقدر احساس بی حسی میکنم. اصولن بعداز دندان پزشکی فقط نگران کج شدن دهانم بودم اما اینبار زیردست دکتر نگران افتادن پلکم هم بودم. هی سعی میکردم اعضا جوارحم را تکان دهم که مطمئن شوم فلج -موقتی- نشدم. بعد گوش راستم را میتوانستم تکان دهم گوش چپم را نه. بله من از آن دست انسان هایی هستم که گوشم را خیلی خوب میتوانم تکان دهم. همان طور که نقاط مختلف باسنم را -در هنگام رقص عربی- و خب اینکه زیر دست دندان پزشک گوش چپم هم تکان نمیخورد نگرانم میکرد. حالا چهار ساعت گذشته، چشمم چپ نشده اما دهانم بطرز واضحی کج است و گوش چپم فلج، اما یک کروکودیل گرسنه دهانش را مثل دروازه در من باز کرده و بندبند وجودم را از گشنگی می لرزاند. نان تست و پنیر و کره و عسل روی میز چیدم و با زحمت بسیار زیاد، لقمه های کوچک و نجویده از سمت راست دهانم قورت می دهم پایین و اینها به هیچ کجای کروکودیل نمیرسد. میدانید؟ میترسم اگر مثل آدم غذاهارا بجوم لثه و سمت چپ زبانم را هم خرت خرت جویده، همراه غذا قورت بدهم. دست و پایم از ضعف یخ کرده! میترسم پخش زمین شوم و کسی هم خانه نیست که مرا جمع کند.
دو.
یک دفتر کوچک سبز دارم برای وقت هایی که حالم آنقدر وخیم باشد که حتی نتوانم اینجا بنویسم. بعد درش ضجه هم نمیزنم ها، خیلی مذبوحانه تلاش میکنم راهکار برای خودم پیدا کنم. راهکاری که لحظه را بگذارنم و فقط همین.  در سرتا ته این دفتر هیچ تصویری از کلیت هیچ مشکلی نمی شود یافت. یعنی کار که به دفتر میکشد خیلی دورترم از آنکه بتوانم بنشینم مثل انسان فکر کنم. مال آن لحظه هایی ست که شکسته ام و خودِ خردو خاکشیرم را با جارو خاک انداز جمع کرده ام ریخته ام گوشه اتاقم. فرایند ترمیم با این دفتر شروع می شود. طبعن هیچ علاقه ای به خواندن یا خوانده شدن چرندیات دفتر سبزم ندارم. دیروز داشتم چک می کردم که حدودن چند صفحه اش را نوشتم. یکی از صفحات نظرم را جلب کرد. خیلی فهرست وار شماره زده بودم از بالا تا پایین صفحه و مقابل هر شماره یک جمله ابلهانه را با وسواس و دندانه های مشخص و نقطه های جدا، طوری نوشته بودم انگار پاسخ به تمام پرسش های بشریت است. چند نمونه از شماره ها: به مدت یک هفته یک کلمه هم در وبلاگ ننویسم. شماره دیگر: هرروز قبل از رفتن به شرکت ابروهایم را بردارم. هرروز صبح تخم مرغ عسلی بخورم. و باقی شماره ها هم نوشتنی نیستند. 
اولین بار بود دفتر سبزم را میخواندم. یک جایی وسط وجودم لرزید. که یعنی گاهی آدم با تخم مرغ عسلی به دنیا وصل می شود. تخم مرغ عسلی. تاریخش را نگاه کردم حتی چهار ماه هم از آن روزها نمیگذرد که زور میزدم با تخم مرغ عسلی به زندگی ادامه دهم. بعد خب زندگی م را همچنان همه آن خطرها تهدید می کند و اصلن مگر می شود زندگی آدم را خطری تهدید نکند. و باز خوب است که تخم مرغ عسلی هست. 
سه.
کلن؟ اینروزها خوب و سرخوشم. 
.

دوشنبه، اردیبهشت ۰۹، ۱۳۹۲

می رسم خانه. کفش هایم را میگذارم در طبقه پایین کمد. جارو برقی را می اندازم روی فرش قرمز کف اتاق و خاک نداشته اش را برای بار چندم درین هفته میگیرم. ساک استخرم را میگذارم در قفسه پایین کتاب خانه و انگشت سبابه را روی قفسه میکشم تا مطمئن شوم خاک ندارد. برس مو، کتاب داستان ها، برگه های بانک و حقوق و شهرداری، همه سرجای خودشانند. تنها جسم بی نظم اتاق شارژر لپتاپم است که برمیدارم و سیمش را تا میکنم میگذارم در کشوی کوچک سفید کنار میزم. سبد لباس چرک هایم خالی ست. در کمد را باز میکنم و پیراهن ها و بلوزهای گشاد یقه باز را یک به یک چک میکنم. همه اتو کشیده و معطر و باوقار ردیف شده اند.  موچینم را برمیدارم و جلوی آینه می ایستم. دستم  به دنبال تار مویی که امروز سرزده باشد مقابل چهره ام معلق می ماند. چشم هایم را تنگ میکنم. چیز دندان-گیری زیر ابروها پیدا نمیشود. دست چپم را چندبار خواب و بیدار از کنار گوش تا زیر چانه میکشم. چند تار موی ضبر دارد سر می زند. یکی شان به ضرب و زور موچین از جا در می آید باقی هنوز خیلی کوتاهند. بخاری را روی درجه کم روشن میکنم و کنار پنجره می ایستم و به ایفل خاموش و غمگین قبل از غروب در آسمان خاکستری پاریس زل میزنم. چشمم اما جایی بین زمین و آسمان به دنبال چیزی نامعلوم می دود. بی قرارم این روزها. یک قلب اضافه در سینه ام می تپد انگار. بی قرارم میکند. سعی میکنم تپش های اضافی را میان ریتم یکنواخت و رفت و برگشتی پارچه گردگیری یا دسته ی جارو برقی پنهان کنم. دولا راست میشوم، با سرعت و سروصدا همه جا را میسابم. میروبم. اما تپش ها آنجاست. وسط سینه ام. پشت پلک هام. زیر پوستم. مرا غرق میکند، میبرد. التهاب و انتظار مادری را دارم که به ضربان قلب جنین در شکمش گوش می کند. منتظر یک مهمان ناخوانده ام. آبستن یک اتفاق خوبم. ملتهب. کنار پنجره ایستاده ام و نگاه خاموشم، جایی میان ابرهای خاکستری گم شده. 
.

جمعه، فروردین ۳۰، ۱۳۹۲

نمیدانم چطوری شده که وبلاگم در گودر آپ نمی شود. دوزاریم هم نیافتاده بود. هی از این و آن میشنیدم که چرا آپ نمیکنی و فکر میکردم بله کمتر مینویسم اما نه آنقدر که سراغ بگیرند. نگو کلن چندماه است تعطیلام. یک ماه البته فکر کنم نمیدانم. به هرحال. اولش یک احساس پوچی عجیبی بهم دست داد چون بهرحال انسان مخاطب نیاز دارد که اگر نداشت وبلاگ نمیساخت. بعد اما حالا که چند روزی میگذرد میبینم چه حس خوبی دارم. انگار مسئولیتی در قبال پست هایم ندارم دیگر. آن دوتا چشمی که در پست قبلی مدام از خودم ارسال میکنم دور دست ها که حواسم به خودم باشد انگار برگشته باشد پایین. دارم نیلوفر گوش کنان قر میدهم یعنی. هیچ جایی م هم خدشه دار نمیشود. از نگاه خوانندگانم هم لابد در هاله ای از ابهام فرو رفتم. 
حتی دلم میخواهد مثل سالهای دور و وبلاگ های اولی م اینجا از آن شعرهای کوچک عاشقانه بگویم. اصلن ولم کنید میزنم باز مثل هجده سالگی عاشق می شوم. مدل عشق های ایرانی. ازین عاشقی ها که بیشتر در خیال میگذرد تا در کنار. ولم نکنید پس. 
.

دختر. نیلوفر. نیلوفر

به چشم-چرانی خود ایمان آوردم. از آغاز کارم در واحد جدید و احتمالن تا پایانش، در اتاق های واحد خودمان نمینشینم چرا که میز خالی نداریم. بجایش یک اتاق دیگری هستم بسیار پرت از باقی گروه. چهار میز بی کس و کار دو به دو رو به هم جفت شده  که من میز بزرگ کنار پنجره را انتخاب کردم چون سحرخیز بودم. و لپ تاپم را همان روز اول همانجا غل و زنجیر کردم که میز من باشد. ساعاتی از ورودم نگذشته بود که یک پسر کم سن آلمانی بسیار جذاب وارد اتاق شد و مستقیم به سمت میزی آمد که به میز من جفت شده بود و صبح بخیر گفت و لپ تاپش را مثل من غل و زنجیر کرد که یعنی خیال ماندن دارد. یعنی من پسر ازین جذاب ترهم توی عمرم دیده ام البته، اما خب چیزی از جذابیت او کم نمیشود که میشود؟ فقط ترجیح میدادم موهایش اینقدر زرد و مژه هایش اینقدر بور نبود. هست اما. بعد در لپ تاپش را باز کرد خورد به در لپ تاپ من و همزمان یک جفتک هم انداخت که جوراب شلواری م را خاکی کرد و عذرخواهی کرد طبعن و خلاصه از من یک جفت چشم ارسال شد به گوشه ی سقف، یک مدلی که حرکت هیچ جنبانده ای از زیرچشمم پنهان نماند، و نیمی از هوش و حواس و تمرکزم همراهش پرشد آسمان.
از کارم بعدتر مفصل مینویسم، اما در دو هفته اخیر شش فایل پر از کدهای باگ دار داشتم و باید درستشان می کردم و هی به جدو آباد خودم فحش میدادم که هیچ گاه در زندگی کد زدن یاد نگرفتم و به قول مامان بزرگم حالا سر پل خربگیری بودم. بعد یک وضعیتی داشتم ها. یک نفر از امریکا پای تلفن، صد نفر از ایران و اینجا و آنجا در گوگل-چت، تلاش می کردند بنده را از گل بیرون بکشند. من اما چه؟ هرچه بیشتر دست و پا می زدم طبعن بیشتر فرو می رفتم. 
تا اینکه دوشنبه صبح رفتم سرکار و هی ساعتم را نگاه کردم و هم اتاقی م نیامد. دو میز دیگر هم خالی بود. پدر مدیرم هم مرده بود و یک هفته ای مرخصی بود. ام.پی.تری م را گذاشتم توی گوشم. صفحه کدها را باز کردم و یکهو دیدم که اوا! هوا تاریک شد. یعنی نه و نیم شب. و من در سکوت و تنهایی دارم چکار میکنم؟ دارم مثل بنز کدها را درست می کنم. گویا بیشتراز کمک و آموزش و هرکوفت دیگری به تمرکز نیاز داشتم. کلن تمرکز همان چیزی ست که هیچ وقت در زندگی م نداشتم. در درس نداشتم. در کار نداشتم. در رابطه نداشتم. در نقاشی نداشتم. در داستان نویسی نداشتم. سر جلسه کنکور نداشتم. در لباس پوشیدن. در زمان بندی. در حرف زدن یا حرف نزدن. 
فردایش شد و پس فردایش شد و مدیرم و پسر آلمانی نیامدند و من غرق در تمرکز و کد بودم که سایه ی ایستاده ی یک آدمی دم در اتاق نظرم را جلب کرد و سرم را آوردم بالا دیدم مدیر مدیرم به حالت مشکوکی ایستاده دارد نگاهم میکند. فورن یک جفت چشم ارسال کردم آن سوی اتاق و خودم را برانداز کردم و دیدم که ای وای. چرا دست های من توی هواست و چرا شانه چپم دارد قرهای ریز میریزد و اصلن چرا توی گوشم یکی دارد داد می زند دختر! نیلوفر. نیلوفر. این پوشه کجای ام-پی-تری من بود؟ من باید همه ش آهنگ های انشا وار فرانسوی گوش کنم که گوشم عادت کند. اما خب تمرکز با آدم چه میکند. از حرکت که چه بگویم، از قردادن بازایستادم و کم مانده بود قلبم هم از تپش بازایستد که آقای مدیر گفت بنژور مادمازل. سرش را تکان داد و لبخند زد و رفت. 
.
.

سه‌شنبه، فروردین ۲۷، ۱۳۹۲

امروز خانه مان نگو انگار درناف ایران واقع شده بود. از راه که رسیدم جی سیگار-آه کشان و تنها در تاریکی فرو رفته بود. چراغ ها را روشن کردم و شامم را آماده کردم و چهار کلام حرف زدیم و سرحال آمد گفت بیا یک فیلم ببینیم. گفتم باشد. اشتباه کردم. تلویزیون را روشن کردیم. بشقاب غذام را گذاشتم روی پایم و قاشق اول را گذاشتم دهنم که دیدم قهرمان اصلی داستان، که زنی پنجاه ساله بود و مطلقه و ساکن پاریس (یعنی فتوکپی جی) در همان انفوان فیلم سرطان گرفت. چه سرطان گرفتنی. فیلم ایرانی را هم رد کرده بود بقرآن هندی بود. صدای دکتر اکو میشد روی حرکت آهسته قطره های اشکی که در کلوز-آپ دوربین مثل آبشار نیاگارا بودند. بعد هی زنه مضطربتر و گریان تر و بدبخت تر میشد. هی نشان میداد که شبها در تخت تنهاست و نشان میداد که تنهایی ش چه غم انگیز است و خلاصه. هی بغضم را به همراه غذا قورت دادم تا آخرهای فیلم که شوهر سابق زنه برگشت و چون فیلمه خیلی هندی بود شب بعدش توی تختش بود و کلن همه جا همراهش میرفت و این درحالیست که حتی یک شوهر عادی هم نمیتواند اینقدر کارو زندگی ش را برای آزمایش های اولیه ول کند. اما این شوهر سابق هی ول میکرد. هی بغل. هی بوس. هی عزیزم چقدر نازی. بعد زنه با گوشواره های دراز پر ازنگین و خط چشم شش متری میرفت توی تخت خواب. خلاصه فیلم مزخرف بی کیفیت.  در همین گیرودار صدای درخانه مان آمد و اماندا رسید و مثل همیشه مستقیم رفت در آشپزخانه. بلند شدم به هوای اماندا آمادم آشپزخانه دیدم مثل ابر بهار اشک میریزد. گفتم اوا! چی شده؟ یک هق هق ریزی کرد و باز بی صدا هی اشک هی اشک. من هی میگفتم اوا. بعد یک الم شنگه ای براه شده بود دیگر. یک نفر در کوچه مزاحمش شده بود گویا. خیلی با گریه و صدای یواش تعریف میکرد من نفهمیدم دقیقن ماجرا را. اما از جواب های جی اینطوری دستگیرم شد که یک مزاحم همیشگی ست یا نمیدانم چه. میگفت باید از برادرت بترسانی ش و بگویی به پلیس زنگ میزنم و خلاصه؛ دق-مرگ شنیدید که چیست؟ همان. 
.

یکشنبه، فروردین ۲۵، ۱۳۹۲

از وحشت مطرود ماندن، مذبوحانه آدم ها را وامدار خود نکنید. پایبندی اگر بر وام-داشتن بنا شد بجای دوست داشتن، بودن ها بوی گند التماس میگیرند.. ضمن اینکه آدم ها برای باز پس دادن وامشان پی کسی نمی افتند، به هوای بازستاندن طلبشان شاید. 
.

شنبه، فروردین ۱۷، ۱۳۹۲

خبر بد

امروز جی از صبح در خانه راه می رود و آه میکشد. ازین آه هایی که در نفسهای عمیق پنهان میشوند. اینقدر راه رفت و آه کشید که منم خودم را درحال آه کشیدن دستگیر کردم. انگار نه انگار ما همان دو آدم شب قبلیم که کنار گل های میخک سفید گلدان بلوری که روی میز ناهارخوری ست گپ می زدیم و چهره هردومان روشن و آرام بود. دیشب هم همین بیژامه ساتن آبی را به تن داشت که امروز صبح، اما پوستش این همه رنگ پریده نبود. بهم میگفت که همه چیز درست می شود و بزودی کار پیدا می کنم و فرانسه یاد میگیرم. که زندگی همیشه سخت بوده و آدم باید مثبت و پرامید ادامه دهد. حرف هایش آرامم میکرد. پرسید برنامه فردایم چیست و گفتم نمیدانم هنوز. گفت مطمئنم یا با دوستهایت می روی بیرون یا دعوتشان میکنی. بعد لبخند زد و گفت دوست دارم که اینقدر سرزنده ای، در عین حال که خیلی هم آرامی. که گاهی شبها دیرمی آیی و گاهی با مهمان می آیی خانه و تنها هم که باشی  تمام مدت در اتاقت نمی مانی. گفت اماندا اینطور نیست. و در طول این یکسال و نیمی که اینجاست هیچ وقت هیچ دوستی را به خانه دعوت نکرده و هر دو سه ماهی یک شب  ممکن است دیر به خانه بیاید. که زیادی آرام و خجالتی ست و این مدل زندگی شبیه به زندگی دختر بیست و شش ساله نیست. گفت بارها خواستم با او حرف بزنم اما فکر کردم حرف زدن راهش نیست. زیاد اماندا را نمیشناسم اما تایید کردم که احتمالن حرف زدن راهش نیست. جی هم گاهی دوست هایش را به خانه دعوت می کند. معماری خانه طوری ست که مهمان به هیچ وجه مزاحم استراحت بقیه افراد نمیشود و درچنین خانه ای هر شب هم مهمان داشته باشیم کم است. من از حالا داشتم برنامه جشن تولدم را می ریختم. یعنی از دیشب که فهمیدم جی با مهمان داشتن مشکلی ندارد. بالاخره او صاحب خانه است و صاحبخانه قبلی بعد که جوابم کرد و من جابه جا شدم گفت آخر میدانی؟ تو زیاد مهمان داشتی. و این منصفانه نبود چرا که هیچ وقت به من نگفته بود که نباید زیاد مهمان داشته باشم. در هرصورت با اینکه جی با مهمان مشکلی ندارد من همچنان در دعوت کردن مهمان احتیاط می کنم. چرا که آدم هیچ وقت نمیداند در مغز آدم ها چه میگذرد و شاید جی تمام داستان ها را راجع به اماندا سرهم کرده بود که به من بفهماند زیادی از حد مهمان دعوت میکنم. احتمال ضعیفی ست اما وجود دارد. 
امروز صبح زودتر از همیشه بیدار شد. طبق معمول همیشه من اولین نفر حدود ساعت نه از خواب بیدار می شوم. اماندا ده و نیم یازده و جی هم همیشه بعداز ظهر بیدار می شود. حدودن ساعت یک یا دو. امروز اما ساعت هشت و نیم پشت میزش نشسته بود و سیگار می کشید. رنگش پریده بود. گفت رعنا بیا بنشین باید بهت چیزی بگویم. نشستم. گفت به اماندا هم گفته ام. گفتم چی شده؟ بهم بگو. نگران شدم. فانگو از زمین پرید بالا و روی پایم نشست. کله کوچک پشمالویش را نوازش میکردم اما نمیتوانستم لبخند بزنم. فضای اتاق سنگین بود. جی از پنجره به بیرون نگاه می کرد و با هر دود سیگار یک آه عمیق از سینه اش بیرون می آمد. طعم تلخ سیگار و آه های ممتد و نور کمرنگ آسمان ابری که روی گل های میخک سفید می تابید، همه چیز انگار دلخراش بود. سکوت سنگینی که فقط با آه شکسته میشد. حتی فانگو به من پناه آورده بود. حیوانی که تا روز قبل دستم را مثل یک سگ هار گاز میگرفت حالا خودش را در بغلم جا کرده بود و جم نمیخورد. 
جی دست چپش را برد بالا و به جایی بین سینه و زیربغلش اشاره کرد. گفت من ده روز پیش یک غده کوچک اینجام پیدا کردم. رفتم ماموگرافی و آزمایش و تست بیوپسی و درنهایت مشخص شد که غده بدیست و باید به زودی جراحی شوم. و بعد از جراحی باید پنج سال تحت شیمی درمانی باشم. اگر یک روز آمدی خانه و دیدی من نیستم بیمارستانم و سه چهار روز بعدتر برمیگردم. فانگو جهید روی شانه ام و از پشت سرم پرید پایین و دوان دوان از سالن بیرون رفت. انگار در مقابل این خبر برهنه شده باشم. در مقابل کسی که خودش را برای رنج آماده میکند. حرفی برای گفتن نداشتم آن هم به فرانسه. گفتم امیدوارم همه چیز خوب بگذرد و خیلی زود به زندگی قبلی ش برگردد. انگار یادش انداختم که قرار است زندگی ش تغییر کند. گفت ولی من هنوز خیلی کارها میخواستم انجام دهم. داشتم یک سفر برنامه ریزی می کردم. سفر یک هفته ای برای یوگا در کوه های آلپ. کلماتش زمزمه شد و نگاهش از من گرفته شد و جایی بین زمین و هوا معلق ماند. چهره اش همچنان رنگ پریده.. یک آه بلند کشید و گفت که من هنوز خیلی کارها میخواستم بکنم. چطور برای پنج سال شیمی درمانی کنم؟ شیمی درمانی آدم را از زندگی می اندازد. من باید یک درمان جایگزین پیدا کنم. گوشی تلفنش زنگ زد. من از روی صندلی بلند شدم و به اتاقم آمدم. تا شب هرسه مان در خانه بودیم اما هیچ حرفی رد و بدل نشد و تنها صدایی که درخانه شنیده میشد صدای جی بود که با تلفنهای پشت هم صحبت می کرد. نیم ساعت قبل من و اماندا را صدا زد و گفت که دخترش از امریکا می آید و دو سه روز دیگر میرسد. که اتاق مهمان را برایش آماده می کند و از دستشویی حمام اتاق خودش استفاده می کند تا مزاحم ما نباشد. ما گفتیم که مزاحم ما نیست و خوشحالیم که می آید. من گفتم در آماده کردن اتاق مهمان بهش کمک می کنم. تشکر کرد و باز یک آه عمیق کشید. 
.