سالهای سال پیش از این، در یک ظهر خواب آلوده گرم تابستان، یک نفر به من گفت: "من نمی توانم دخترها را بفهمم. یک عمر عاشق یک نفرند، اونوقت یکهو میروند با کس دیگری ازدواج می کنند."
آن روز هیچ کدام از ما هیچ سرِ این جمله نبودیم. آن روز من به این جمله خندیدم قاه قاه و بعد با همان استدلال های خام بیست و یک ساله تئوری پرداختم که این جور مسائل جنسیت بردار نیست و من گفتم و او گفت و خندیدم و.. آن روز گذشت.
آن روز گذشت و این جمله رفت در نمی دانم کجاترین گوشه موذی مغزم لانه کرد سالها. بی که بدانمش و بی که حتی لحظه ای به یادم بیاید.
بعد؟ نفهمیدم چرخ روزگار چطور چرخید که آن آدم شد مهمترین آدم زندگیم برای یکی-دو روز و ماه هم نه حتی، یکی دو سال. یکی دو سالی که پر شد از قایم باشک و کش مکش و.. شد یک عشق مزمن کش آمده ی لعنتی که زیباترین سالهای جوانی م را بی رحمانه بلعید و آخر هم هرآنچه ساخته بودم با خاک یکسان شد و .. من چهارتا نفس عمیق کشیدم و گفتم: سلام زندگی!
حالا یک روزی مثل امروز، که نشسته ام خوشبخت و امن و آرام تقویم را ورق می زنم و فکر می کنم که یکهوترین اتفاق زندگی م کجا ممکن است بنشیند؛ آن جمله ی آن ظهر خواب آلوده گرم تابستان سال های سال پیش، قد راست می کند و اصلا بولد می شود جلوی چشم هام و.. آزارم می دهد هی.
آزارم می دهد. بیشتر از تمام اشک هایی که در آن رابطه ریختم و تمام دادهایی که کشیدم و تمام مشت های محکم ریزی که روی میز و زمین و دیوار کوبیدم ..لامصب بیشتر از تمام آن سالها، دارد آزارم می دهد.
.