یکشنبه، خرداد ۲۲، ۱۳۹۰

آتش بس 1

یک دعوای بزرگ در شرکت در شرف رخ دادن است. دعوای رئیس من با یکی از سرپرست ها که از قضا بهترین سرپرستش هم هست. قبلن هم یکی دو بار چنین دعوایی رخ داده و هر بار سه چهار ماه ادامه داشته است. کلن رئیس من موجود داد بزنِ دعوا-کنِ دهن-بینِ بی منطقی ست. یک پسر سی ساله کاملن دنیا ندیده، که درضمن از همین خانم سرپرست، سالها پیش خواستگاری کرده و جواب رد شنیده و هنوز هم که هنوز است وابستگی عاطفی شدیدی به وی دارد. سرپرست؟ دختر جیغ جیغوی شادی ست که مدام می خندد. بسیار باهوش است و موقعیت اجتماعی ش را درک می کند و به ندرت حرف و حرکت نابه جا ازش سرمی زند. البته باید بگویم که خیلی جاها برخورد شخصی با مسائل کاری دارد. به عبارت دیگر زیرآب زن قهاری ست. بسیار هم علاقه مند به فعالیت های برنامه ریزی ست و خیلی در کارها به من کمک می کند. رئیسم؟ حدود یک ماه پیش از اینکه من به طبقه پایین منتقل شوم با رئیس بزرگ در کشمکش بوده که من اصلن کارشناس برنامه ریزی (یعنی من!) نمی خواهم و این جوجه های از دانشگاه در آمده (یعنی ما) چه چیزی از فروش می فهمند و این حرف ها. بعد به هزار ترفند مرا در واحدشان خِرچپان می کنند و همه منتظر بودند که بعد از یک هفته، من با چشمان گریان قهر کرده، به طبقه بالا برگردم. همه اشتباه می کردند. حالا دو ماه از انتقال من گذشته و ما با هم خیلی خوبیم. رئیسم با تقریب خوبی بدون مشورت با من آب نمی خورد. هیچ وقت مانع هیچ فعالیتی م نشده و هیچ وقت هیچ گونه مرافعه ای نداشتیم و حتی در جلسه ماهانه جلوی آن همه آدم از من تشکر کرد و مدیرعامل کل سازمان هم اعلام کرد که ما فکر نمی کردیم تو اصلن برنامه ریزی قبول کنی و همکاری نزدیک شما دو نفر مایه تعجب و خرسندی ست. حتی ترش اینکه جدیدن مرا خانم مهندس صدا می زند و در سخنرانی هایش مدام تاکید می کند که من می خواهم فروش را مهندسی کنم و این حرف ها. به نظرش مهندسی یک چیز خاصی ست که همه مشکلات را حل می کند. خوشحال است که من مهندسم و جدیدن این خوشحالی را ابراز هم می کند.
سرپرست؟ نه تنها به فعالیت های برنامه ریزی علاقه دارد و اذعان می کند که از وقتی من منتقل شده ام پایین، هیجان کارشان خیلی زیاد شده و این حرف ها، بلکه یک کتاب خوان قهار هم هست و من هم یک کتابخانه کتاب دارم و هر هفته برایش یک کتاب جدید می آورم واز قضا سلیقه فرهنگی مان هم بسیار شبیه است و همه و همه منجر به این می شود که مرا بپرستد.
فکر می کنم شرایطی که تشریح شد کافی باشد برای اینکه من مناسب ترین فرد برای متوقف کردن جنگی که در پیش است انتخاب شده باشم. جالبی ش این است که امروز رسمن از طرف مراتب عالی سازمان بهم اعلام شد به عنوان تنها کسی که تا به حال توانسته ام راحت و بی دغدغه با رئیسم کار کنم، وظیفه دارم جلوی دعوا را بگیرم. راستش را بخواهید توانایی همچین کاری را در خودم نمی بینم. تا به حال شرایطی پیش نیامده که بخواهم با رئیس مخالفت کنم یا نصیحتش کنم. اما هر روزی هم که می گذرد اوضاع وخیم تر می شود. لجبازی هاشان بزرگتر شده و فروش بیشتر ول می شود.
یعنی. فردا یا من شهید می شوم، یا فروش نجات پیدا می کند.
.

۳ نظر:

hossein mohammadloo گفت...

چه وظیفه ی خطیری

Introspection گفت...

Wow! Interesting circumstances
Big, crucial moments call on big-spirited people. Given what you have laid out, it would be interesting to see how you can defuse the situation
Good luck.
Me...invite both parties to a cup of tea to sort out matters! :D

فروغ گفت...

زنده باد رعنا!

تو شهید نمی شوی رعنا! اما ممکن است جانباز شوی! بای دِ وِی، مهم رسالت توست!