جمعه، بهمن ۰۹، ۱۳۸۸

درد دارد یعنی؟

آدم همیشه که توی کوکِ آسمان نیست. که حواسش باشد که حالا هوا ابری ست. که حدس بتواند بزند باران را، برف را..
گاهی هم مثل امروزِ من برف آدم را غافل گیر می کند. که یعنی یکهو می بینی که پوووووف، آسمان غوغاست . که یک عالمه دانه ریز سفید می چرخد، که چه تندتند می چرخند، که چه آرام آرام می نیشنند روی زمین. که یکهو برق می زند چشم هام و یک لبخند گنده بی هوا می نشیند وسط صورتم، که ناغافل روی نوک پاهام می روم
بالا، که بهتر ببینم، بیشتر.
بعد؟ برف را نگاه می کنم و فکر می کنم به کسانی که دیروز زمین را از زیرپای عزیزانشان دزدیدند تا در همین آسمان بمانند، در همین آسمان بمیرند.. فکر می کنم که حالا آنها حتما اشک می ریزند
همراه این برف. که حالا حتما دلخورند از آسمان..
باز فکر می کنم به کسانی که در نوبت اند، در صف اعدام، که محکم؟ با سرهای بالا؟ با سینه های ستبر؟ نمی دانم با بغض یعنی؟ نمی دانم حالا این برف درچشم آنها چه جور برفی ست؟ نمی دانم غوغای آسمان با دل آنها چه می کند. نمی دانم وقتی بخارِ نفس هاشان را در این هوای سرد می بینند.. درد دارد آیا؟ نمی دانم وقتی می پرسند از خودشان که به چه گناهی.. درد دارد آیا؟ نمی دانم آسمان هنوز هم آنها را به یاد خدا می اندازد؟.. نمی توانم حدس بزنم حالشان را.
دوست ندارم این برف را
دوست ندارم این زمستان را
دوست ندارم این سال را
این جا را دوست ندارم
.

پنجشنبه، بهمن ۰۸، ۱۳۸۸

دکمه‌ی اِدیتِ خودم را تازه کشف کردم
.

پنج‌شنبه‌ها در خانه ما روزِ خوبی‌ست

یک روز پنج‌شنبه از خواب بیدار می‌شوم، بابا چای حاضر کرده. من خواهرم را بیدار می‌کنم. چهارتایی صبحانه می‌خوریم و بابا از اخبار بی‌بی‌سی می‌گوید. من اگر مطلب مرتبطی جایی خوانده باشم اضافه می‌کنم. بعد از صبحانه تا چند ساعت هرکس پی کارهای شخصی خودش است.
کامپیوترم را روشن می کنم. به گودر سر مي‌زنم. اگر چیزی درذهنم باشد در وبلاگم می‌نویسم. بعد حمام می‌کنم. شلوار مخملي مشكي‌م را مي‌پوشم و بلوز یقه اسکی سبزم را. چون سردم می‌شود، ژاکت آبی آسمانی یقه هفتم را هم رویش می‌پوشم و دکمه‌هاش را تا نصفه می‌بندم. موهایم را رو به بالا شانه می‌زنم و همه را گوجه می‌کنم پشت سرم. سنگ‌های رنگی بافته شده میان موهام را می‌اندازم جلوي شانه چپم. برای خودم چای سبز دم می‌کنم و ماگ قرمز به دست، می روم سراغ قفسه لاک‌هام.
یکی از لاک‌های بنفش را بر می‌دارم. نمی‌دانم چرا بیشتر دوست دارم لاک پاهایم بنفش باشد. شاید چون زیاد لاک بنفش دارم. شاید هم رنگ مناسب دیگری برای پاهام ندارم. شاید چون رنگ بنفش را دوست‌تر دارم. البته من همه رنگ‌ها را دوست‌تر دارم. اما بعضی رنگ‌ها مرا دوست ندارند. مثلا؟ همین رنگ آبی آسمانی، یا سبز چمنی. یا زرد. اما رنگ بنفش از آن رنگ‌هاست که مرا خیلی دوست دارد. رنگ قهوه‌ای هم. صورتی یخی هم شاید. یعنی بدجوری می‌نشینند روی پوستم. که یعنی هرکه ما را با هم می‌بیند می‌شود :
wow

لاکم را می‌زنم و ماگ قرمز را می‌گیرم دستم و پاهام را می‌گذارم روی میز وسط هال تا لاکم خشک شود.
پنج‌شنبه‌ها در خانه ما روز خرید است. هفته پیش به خرید لباس گذشت. من یک جفت بوتِ بلند طوسی خریدم. با یک شالِ موشی و یک شال سبز فیروزه‌ای
هفته قبل‌ترش مامان و بابا برای خرید کتابخانه رفته بودند. یک کتابخانه بزرگ چوبی برای هال می‌خواستند. پیدا نکردند! در عوض یک دست مبل راحتی خریدند. بابا غُر می‌زد که به جای کتابخانه، همه‌اش بوفه‌ی نمایش ظرف و ظروف بود. من گفتم سطح فرهنگ مردم افت کرده. این روزها کسی کتاب نمی‌خواند. کتاب نمی‌داند چیست. بابا از دوهفته پیش مدام این جمله مربوط به سطح فرهنگ را از من نقل قول می‌کند. امروز دوباره به قصد خرید کتابخانه شال و کلاه کردند. من گفتم باید سفارش بدهند.
آخرین بار که خانه‌مان را بازسازی کردیم، در یکی از اتاق‌ها، که حالا اتاقِ من است، یک کتابخانه توی کار نصب کردیم. یعنی یک جورخوبی که کتابخانه توی دیوار است. بعد يك كتابخانه خوبي‌ست كه بزرگ است، دلباز است، هشت قفسه دارد در چهار طبقه. اول فقط دو قفسه اش سهم من بود. اما کم کم که بزرگ‌تر شدم، که یاغی شدم، کتاب‌های مامان و بابا را دسته دسته گذاشتم جلویشان و کتاب‌های خودم را چیدم به جایش. حالا تمام آن کتابخانه سهم من است. خواهرم؟ همیشه موجود آرام و بی سرو صدایی بوده. یکی از طبقات کمدش را به کتاب‌هایش اختصاص داده. تازه او اصلا آدمِ کتاب خریدن نیست. اشتباه نکنید، آدم کتاب خواندن هست، آدمِ کتاب خریدن نیست. معمولا کتاب‌هایی را که می‌خواند قرض می‌گیرد. کتاب‌هایی هم که دارد بیشتر هدیه گرفته. اگر کتابی برای خودش بخرد باید دانست که این کتاب برایش خیلی خاص بوده. درعوض من عاشق کتاب خریدنم. اصلا عاشق اینم که یک عالمه کتابِ نخوانده توی کتابخانه‌ام داشته باشم. که اصلا به عشق همان‌هاست که زندگی می‌کنم. که خواندن‌شان را بعد از کارهای بزرگ زندگی‌م به خودم جایزه می‌دهم.
من دوست ندارم پنج‌شنبه‌ها مهمان داشته باشیم. اما مادربزرگم معمولا پنج‌شنبه‌ها مهمان دارد. من هیچ‌وقت پنج‌شنبه‌ها برای دیدن مهمان‌های مادربزرگ، به طبقه پایین نمی‌روم. درعوض عصرهای پنج‌شنبه را دوست دارم با دوست‌هام به خیابان‌گردی و کافه‌نشینی و گپ و چه و چه بگذرانم. مهمانی و تولد و این بساط‌های تا نیمه شبی را هم دوست‌تر دارم وسط هفته باشد. پنج‌شنبه‌ها روز هیجان نیست. روز آرامش است. روز زندگی‌ست
.

دختري زميني كه منم

كجا؟ پشت ميزهاي پلاستيكي بوفه دانشكده فني. با ليوان مقوايي چاي بازي مي كرد، بخار چاي مي‌چرخيد و زير سوراخ دماغ‌ش گم مي شد، بهم گفت: راستي ديشب داشتم فكر مي كردم چقدر با تو زندگي‌م عوض شده.
من دست‌هام سرد بود و بخار چاي‌اش وسوسه‌ام مي‌كردم. دست راستمو بالاي ليوان حركت دادم. پرسيدم: عوض شده؟ چه جوري يعني؟
ليوانش رو آروم آروم مي‌چرخوند. دست‌هاي من سرد بود هنوز. بخارش؟ داغ و مرطوب بود. مي‌چرخيد و مي‌شِست كف دست‌هام. گفت: يعني تو آدمو مياري روي زمين.
نگاهش به چهره من بود. دستمو آروم سُر دادم پايين. ديواره ليوان رو لمس كردم. دستش رو كشيد عقب. گفتم: هان؟! رو زمين يعني چي؟
بخار چاي داشت مي‌رفت هوا. ليوان رو كشيدم جلوتر. حالا بخار داغ و مرطوب مي‌شِست روي صورتم.
گفت: يعني با تو آدم يادش مياد لحظه لحظه‌اش رو زندگي كنه. يادش مياد كه پياده روي اجباري توي سرما هم زندگي‌ه، كه توي صف ايستادن زندگي‌ه، كه افتادنِ درس زندگي‌ه، كه خريد، كه آشپزي، كه تميز كردن اتاق، كه نصفه شب كه بيدار شدي و خوابت نمي‌بره، كه حسرتِ روزاي رفته، كه خوردن سوپ داغ توي سرما، كه خيابون گردي، كه حوضچه آبِ سرد، كه تنهايي‌، كه دلتنگي، كه موزاييك‌هاي شكسته، كه موش‌هاي توي جوي‌، كه اغتشاش، كه دست‌بند سبزي كه دونه دونه گره زدي، كه تپش قلب، كه آنفولانزاي خوكي، كه تب، كه لرز، كه كله پزي كثيف، كه درخت خرمالوي توي باغچه، كه كيفِ پول قديمي، كه تي‌شرت آبي نفتي، كه دست‌خطِ كج و معوج.. همه‌اش زندگي‌ه. بس كه تو كلمه داري براي تك تك‌شون. بس كه احساس داري براشون. بس كه مي دوني‌شون، مي‌فهمي‌شون..
حالا هم دست‌هام گرم بود، هم صورتم، هم گلوم.
ادامه داد: يعني مي خوام بگم، با تو آدم همه جاي زندگي‌شو مي‌شنوه، همه جاشو مي‌بينه
بلند شدم ايستادم. ليوان مقوايي رو مچاله كردم، با يه خنده موذيِ ليدي گاگايي گفتم: چاي‌ات رو خوردم
.
دختره مي‌ترسه
زياد
.

آن جوري باش كه دوست داري

بدم مياد از آدمايي كه سيگاري‌ان و مدام اظهار مي كنن كه از سيگار بدشون مياد
.

شنبه، بهمن ۰۳، ۱۳۸۸

دوستی ما

دیدی بچه هایی که برای تعطیلات میان ایران، بعدش که برمیگردن، یکی دو هفته اول همه اش یه جور بدی کلافه ان؟ یه جورایی دَمَغ ان انگار، بی حوصله و دلتنگ و معمولا ولو توی نت و
بعد دیدی وظیفه انسانی خودت می دونی که کمک کنی حالشون بهتر شه؟ سرشون لا اقل برای چن دقیقه گرم شه؟ تایید کنی شون که زندگی ت خیلی رو حسابه و راه درستی رو رفتی و چه و چه و چه
فکر کن درحالِ اسکایپ با یکی از بچه ها درچنین موقعیتی بودم، بعد طرف ازاین پسرهای شنگولِ همیشه توی فاز کل کلی بود که نه ادبیات دوست دارن نه عکس. بعد خب من چطوری می تونم ارتباط برقرار کنم با کسی که دلتنگ و غمگین و بی حوصله است و نه کلمه دوست داره نه دوربین؟ ؟
من راهی ندارم جز اینکه سعی کنم ادبیاتِ مخصوص اون آدم رو پیدا کنم و باز از راهِ خودم باهاش ارتباط برقرار کنم! این بود که وقتی گفت خوابم هنوز تنظیم نشده و حسِ درس هم ندارم و حوصله ام حسابی سر میره، فرصت رو غنیمت دونستم و لینک وبلاگ براش فرستادم. بعد خب باید وبلاگی می بود که اینجور آدمی دوست داشته باشه. از این وبلاگ های پسرونه (یعنی نویسنده اش پسرباشه) که هرروز آپ می شن با کلی مینیمالِ خوب. از این وبلاگ هایی که سرحال کنه، نبره توی فاز دپرسیون و دلتنگی و اینا. بعد فکر کن از هر بیست تا پُست این وبلاگ، شاید یکیش بی ادبی باشه. ولی خب، اون یکی خیلی بی ادبیه. کلا این جور وبلاگیه دیگه.
لینک رو که فرستادم دیدم صداش در نمیاد، رفتم توی صفحه دیدم اوپس!!!!!!!! دقیقا یکی از همون پست ها بالای صفحه ست! خب چی داره آدم بگه این جور وقتی؟؟ با کسی که حالا صمیمی هم نیستی اصلا. اولین بار هم شاید باشه که دارین این مدلی، یعنی آدم وار، گپ می زنین.
آدم می تونه مثل من به روی خودش نیاره که صفحه رو باز کرده، خیلی عادی بگه: فقط نویسنده اش گاهی، به ندرت، یه کم بی ادبی می نویسه. دیگه من مسئولیتی قبول نمی کنم. از چشم من نبین.
بعد فکر کن طرف اول کلی بخنده، بعد بگه از چشم تو که نمی بینم، اما با این حرفی که زدی از این به بعد هر وقت یه پست بی ادبی اینجا بخونم یاد تو می افتم.
گفتن نداره ولی، منم از اون روز به بعد هر پست بی ادبی که توی اون وبلاگ و هر وبلاگ دیگه می خونم، یاد اون آدم می افتم
این شد که ما دوتا شدیم دوستای بی ادبی هم دیگه
.

جمعه، بهمن ۰۲، ۱۳۸۸

مي‌دوني كجاش جالبه؟ اينكه نوشته‌هاي وبلاگِ آدموُ، چن‌نفر همزمان به خودشون بگيرَن
.

به كوري چشم شاه

مامان ميگه: يادمه اون سال هم زمستون همين جوري بود. من با يه تُنيكِ بهاره مي رفتم تظاهرات. مردم شعار مي دادن:‌
به كوري چشم شاه، زمستونَم بهاره
.

چهارشنبه، دی ۳۰، ۱۳۸۸

اينقدر به من فكر نكن خب

شده چند روز از صبح تا شب به طرز لعنتي اي تصوير يك نفر جلوي چشم‌تان باشد؟ نه تصوير شفاف با تمام جزئيات ها. يك تصويرِ مبهم. مثل عكس‌هايي كه از سو‍‍ژه متحرك گرفته مي‌شود. كه انگار ردي از آن آدم در آن تصوير هست فقط. ردي از برق چشم‌ها، از سفيدي دندان‌ها، از تيرگيِ ته ريش روي چهره اش.. بعد اين تصويرِ مبهم،‌ يعني رَدِ اين آدم، انگار پشت پلك‌هايتان حك شده باشد. كه با هر چشم برهم گذاشتن، تداعي مي شود برايتان.
يعني يك جوري كه انگار طرف خودش را چپانده باشد در لحظه لحظه تان. كه انگار حضور دارد در امروزتان. انگار همين دور و برهاست، قدم به قدم، سايه به سايه، نفس به نفس در هواي شماست انگار. يك جوري كه احساسش كنيد. فقط احساسش كنيد، بي كه چيزي از قبلش يادتان بيايد.
بعد ديدي اين جور وقت ها موبايلتان را يك لحظه هم ميس نمي كنيد؟ كه همه اش منتظريد زنگ بزند. بعد ديدي خودتان هم نمي دانيد چرا منتظريد، بس كه او آدمِ زنگ زدن نيست. آدمِ حرف زدن نيست. آدمِ پلكيدن بي خودي نيست
بعد ديدي چقدر كسل مي شويد از اينكه پسرها هميشه قابل پيش بيني هستند؟ باز ديدي چقدر كلافه مي شويد از خودتان كه هيچ قابل پيش بيني نيستيد،‌ لااقل براي خودتان قابل پيش بيني نيستيد
شده اصلا؟

بعد: دوستم مي گويد اين جور وقت‌ها يعني او دارد به تو فكر مي كند
.

جمعه، دی ۲۵، ۱۳۸۸

اين روزها دخترانه هايم را كم مي آورم مدام
.

قايم باشك

من آدمِ بازي در آوردن نبودم قبل ترها
من آدمِ شك كردن، آدمِ قايم شدن نبودم
حالا اما دارم بازي در مي آورم انگار
تو چشم بگذار بر هم
تا نديده باشي گريختن هاي پاورچينم را، پنهان شدن هام را، سوراخ سنبه هاي امن زندگيم را،
تو چشم بگذار بر هم
تا صد شماره دنبالم نيا
بعد شايد باز دوباره پيدا كني مرا
آخرِ بازي شايد،
تو بُردي مرا
به همان جا كه امروز
گريختم
از آن
.