شنبه، شهریور ۱۶، ۱۳۹۲

داستان کابوسها


دیشب اصلن خوب نخوابیدم. البته یک هفته ای میشود که بد میخوابم. بد خوابیدن من بطور کلی دو عامل میتواند داشته باشد. اول اود کردن آلرژی و دوم خواب های بد. که خب هیچ کدام ارجحیتی بر دیگری ندارند. و اگر به اندازه کافی بدشانس باشم میتوانند هر دو در یک شب رخ دهند. به این معنی که وقتی پس از ساعتها دست و پنجه نرم کردن با فین فین و خارش گوش و گلو و عطسه های متوالی، بالاخره خوابم میبرد، لحظاتی بعد درحال پرتاب شدن از یک صخره، جیغ کشیدن، یا حتی هق هق گریه از خواب میپرم و تا سپیده سحر قفسه سینه ام از درد تیرمیکشد. 
مشخصه بد-خوابیدنِ ناشی از آلرژی، سردرد و خواب آلودگی وحشتناک روز بعد است و اما در مورد کابوس، خستگی روانی و تپش قلب شدید که میتواند حتی تا یک هفته ادامه داشته باشد. بدی کابوسهای من این است که معمولن دنباله دارند. نه به این معنی که سریال باشند و ادامه کابوس قبلی شب بعد بسراغم بیاید. منظورم از دنباله دار بودن این است که میتوانم چهار شب متوالی کابوس ببینم. و اصلن خیلی کم پیش می آید که تک-کابوس را تجربه کنم. این است که شب اولِ کابوس برایم مثل شیپور جنگ است. میدانم که ادامه دارد و دست کم دو سه شب گیر افتادم.
ایران که بودم بطرز مشخصی بیشتر کابوس میدیدم. تقریبا هر ماه سه چهار شب قبل از عادت ماهانه کابوس بود. متاسفانه من هیچ وقت در زندگی پریود منظمی نداشتم و گاهی تا یک هفته عقب می افتد و گاهی دو هفته جلو. اما کابوسها خیلی منظم و سر همان شبی که باید شروع میشدند و دوره کابوس به تعداد روزهای عقب افتادن پریود کش می آمد. سه سال پیش بود که در یک رکورد تاریخی هفت شب پشت سر هم کابوس دیدم. بدنم هیچ وقت به اندازه آن هفت شب به خواب احتیاج نداشت، اما شبها از ترس کابوس نمیتوانستم به تخت خواب بروم و هر حیله ای سوار میکردم که " امشب دیگر خوابم نبرد." و خب تنها حیله ای که بلد بودم چت کردن با دوستانیم بود که در امریکا زندگی میکردند و درنتیجه تمام مدت شب بیدار بودند. مکالمه با این سوال شروع میشد که "چرا بیداری؟" و جواب همیشگی من "خوابم نمیآید" که فرسنگ ها با حقیقت فاصله داشت. گاهی برای اینکه دیرتر به بخش "ببخشید من باید بروم سرکلاس/خرید/جلسه/ناهار" برسیم در جواب چرا بیداری از دروغ دیگری استفاده میکردم "دلم خیلی برایت تنگ شده"  یا برای جذاب نگه داشتن مکالمه از رازهای شخصی م مایه میگذاشتم. "اون پسره میم را توی شرکت یادت میاد؟ من سه چهار بار باهاش دیت داشتم".
در هر صورت تمام این حیله ها حداکثر تا ساعت سه و نیم، چهار جواب می داد و بعد از آن حتی اگر طرف  مقابل در حال فاش کردن سربه مهرترین رازهای زندگی ش هم بود من بی آنکه بتوانم منتظر فرایند بی پایان شات-دوان شدن کامپیوتر باشم، انگشتم را چند ثانیه روی دکمه پاور نگه میداشتم و طاق باز می افتادم روی تخت و در هفتاد درصد مواقع حول و هوش ساعت پنج با یک کابوس وحشت ناک و تیرکشیدن قفسه سینه از خواب میپریدم. گاهی که  بعد از شبهای متوالی کابوس خیلی مستاصل میشدم مادر بزرگم را-که هر ساعتی از شب که بیدار شوی مشغول خواندن نماز شب است- بغل میکردم و گریه میکردم. سرم را روی قفسه سینه اش میفشارد و موهایم را غرق بوسه میکرد و قربان صدقه می رفت. من هم حالا گریه نکن کی گریه کن. در نهایت پیرزن -که بسختی راه می رود-اتاق را به مقصد آشپزخانه ترک میکرد و با درنظر گیری بعد فاصله اتاق خواب تا آشپزخانه و سرعت حرکت مادربزرگ، نیم ساعت بعد با یک لیوان که به فراخور حال و روز من می توانست حاوی آب خنک، آب قند یا عرقیجات آرامبخش باشد برمیگشت.
برای آن عده از شما که نمیدانید، من نه سال آخر زندگی م در ایران شبها در اتاق مادربزرگم میخوابیدم. خانه مادربزرگمان طبقه پایین خانه ماست. روزی که پدربزرگم فوت کرد با خودم گفتم تا شب چهلم میروم کنار مامان بزرگ میخوابم که احساس تنهایی نکند. اما خب چطور میتوانستم شب چهل و یکم تنهایش بگذارم؟ و با همین منطق چهل شب به نه سال تبدیل شد. خواهرم که تا وقتی من ایران بودم شاید یک شب در ماه در پی تقاضای رسمی من که احتمالن خانه نبودم یا کار دیگری داشتم، از خوابیدن در اتاقش میگذشت و شب را روی تخت باریک و دراز گوشه اتاق مادر بزرگ صبح میکرد؛ بی که هیچ حق انتخاب یا اعمال نظری در ابداع این رسمِ حالا خانوادگی داشته باشد- بعد از من این رسم را تا همین امروز زنده نگه داشته. شک ندارم یکی از مهمترین انگیزه هایی که خواهرم را وا داشته به ادامه تحصیل در خارج فکر کند همین رسم غیر معمول خانواده ماست که با مشکلات عدیده ای همراه است. مثلن فارغ ازینکه در چه فصلی از سال باشیم و هوای بیرون چند درجه باشد، اتاق مادربزرگ بطور وحشتناکی گرم است. چرا که در تابستان نسیم کولر درد استخوان هایش را تشدید میکند و در زمستان از زیر در سوز می آید و باید بخاری دیواری که درست بالاسر تخت ماست همیشه در تندترین درجه باشد. در یک شب عادی سال بدون استفاده از هیچ رو-اندازی اگر در اتاق مادربزرگ من بخوابید احتمالن تا صبح دو بار از گرما بیدار می شوید. و صبح روز بعد به هیچ چیز فکر نمیکنید مگراینکه زودتر خودتان را زیر دوش آب سرد برسانید.بعلاوه خوابیدن در اتاق مادربزرگ این امکان را برایش فراهم میکند که هرشب ساعت بازگشت شما به خانه را دنبال کند. و بعضن شما را با نظراتی مثل "دخترهای من همیشه ساعت شش شب خانه بودند"  یا "کجا بودی تا این وقت شب رقاص؟" و جملات مشابه مستفیض کند. 
البته باید بگویم که در ساختمان سه طبقه خانه ما، دایی م هم زندگی میکند که حالا که یک سالی از قهر رسمی و ترک همسرش از خانه میگذرد، هر شب شام را در خانه مادربزرگم میخورد. اما مامان و دایی زرنگتر از من و خواهرم بودند و یکی دوباری که بطور رسمی ازشان درخواست کردیم که "میشه امشب شما پیش مامان بزرگ بخوابید که تنها نباشد؟ من امشب میخواهم با بچه ها-دختردایی ها- خانه خاله زهره بمانم" جواب شنیدیم که " اوه نه! من فقط توی جای خودم خوابم میبرد." و با اینکه زیاد اهمیتی نمیدادیم که یک شب هم دایی یا مامان از نعمت "بدخواب شدن" که در خانه مادربزرگ بوفور یافت میشد بهره مند شوند، اما آن "نه" محکم و غلیظ اول جمله به اندازه کافی گویا بود. و اگر اصرار میکردیم که درهرصورت من امشب برنمیگردم جواب میشنیدیم که "خب حالا امشب را تنها بخوابد" و درنهایت من یا خواهرم ساعت دوازده شب یا گاهی دیرتر ماشین برمیداشتیم و از خانه "خاله زهره" برمیگشتیم تا مامان بزرگ تنها نباشد. انگار با یک شب تنها خوابیدن مادربزرگ تمام زحمات ده سال گذشته مان را برباد میرفت. و در راه برگشت خودمان را دلداری میدادیم که لااقل امشب توضیح قانع کننده و آبرومندی برای دیر آمدن دارم "یک مهمانی خانوادگی" اما سوالهای مامان بزرگ به "کجا بودی تا بوق سگ؟" ختم نمیشد "بقیه چطوری رفتند خانه این وقت شب؟" و کافی بود بگوییم که "بقیه شب را همانجا ماندند" تا بغض کند و بگوید " تو اسیر من شدی مادر! کی من بمیرم شماها از دستم راحت شین." و سناریو با اشک و آه و آرزوی مرگ مامان بزرگ تمام میشد و در نهایت این من یا خواهرم بودیم که تا چند شب بخاطر شرکت در مهمانی "خاله زهره" عذاب وجدان داشتیم.

شاید خنده تان بگیرد اما "شب تنها ماندن مادربزرگ" هم گاهی موضوع کابوسهای شبانه من میشد. البته آنجا تنها ماندن معمولن با کشته شدن بضرب گلوله، تکه تکه شدن توسط چاقو، یا شنیدن ممتد هق هق گریه اش از اتاق پدربزرگ همراه بود. بطور کلی موضوع کابوس ها بسیار متنوع هستند و باید اذعان کنم که از سطح خلاقیت بالایی برخوردارند. از خورده شدن توسط گروه انکبوت های هیولا گرفته، تا لیسیده شدن گردن توسط یک مرد غولپیکر کریه، مشاجره لفظی با بارک اوباما، و یا به سادگی خواب دیشب، جا ماندن از پرواز تهران-پاریس باشد. 

حالا که دارم فکر میکنم میبینم جا داشته -و دارد- که در شبهای کابوسهای-دنباله دار از قرصهای آرام بخش استفاده میکردم. قرص آرام بخش ازآن چیزهایی ست که در خانه ما پیدا نمیشود. بجایش تا بخواهید آنتی هیستامین و مسکن داریم. مشکل البته سر پیدا کردن دارو نبود. نمیدانم چرا همیشه مطمئن بودم بهترین کاری که برای حل مشکلات بزرگ میتوانم انجام دهم، نادیده گرفتنشان است. تنها تلاشی که آن ایام برای بهتر شدن حالم طی روز بعد از کابوس انجام میدادم این بود که صبح بجای چای برای خودم گل-گاو زبان دم میکردم. دیدن رنگ سیاه چایی در قوری های چینی سفید کافی بود که استرس و تنش باقی مانده از شب قبل در وجودم ده برابر شود.

شاید بهتر باشد امشب قبل از خواب یک لیوان گلگاوزبان برای خودم دم کنم. 
.

جمعه، شهریور ۱۵، ۱۳۹۲

جمعه، مرداد ۲۵، ۱۳۹۲

در ستایش آمستردام

به معنای کامل کلمه عاشق آمستردام شدم. اصلن نمیدانم چطور توصیفش کنم. روح-نواز؟ کم است. روح-ماساژ کلمه برازنده تریست. کلن که هسته اولیه شهر از ساختن سد روی رودخانه آمستر بوجود آمده. بعد هی سد را پیش بردند و شهر را بزرگ کردند و درنتیجه دور هسته اولیه شهر چهار پنج کانال آب شکل گرفته. بعد مثل ونیز هم نیست که کلن روی آب باشد. خشکی و آبش بالانس خوبی دارد. کلن شهر نرم و آرام و روشن فکری ست. آدم درش راحت است. انگار خانه خودت باشد.
رم در عوض شهر پدر-مادر داریست. جدیت ش آدم را خفه میکند. با ساختمان ها و خرابه های هزارساله در میدان های اصلی شهر، آدم حس میکند کل شهر را از وسط کتاب تاریخ کشیده اند بیرون. یک بار بازدید از کلوزئوم کافی بود تا تمام صحنه های فیلم گلادیاتور برایم تداعی شود. فکر کن آدم روزی چندبار از جلویش بگذرد. احساس مورچگی نمیکند؟ میکند. آدم در شهری که زندگی میکند نباید مورچه باشد. باید بتواند آدم باشد.
نمیدانم. شاید دهه شصت در ترویج فرهنگ "شهر ما خانه ما" زیاده روی شده باشد، شاید هم مسئله یک گیروگور شخصی باشد، اما درهرصورت برای من شهر واقعن در حکم خانه دوم است. زندگی در رم برای من یعنی آدم در خانه اش با کت شلوار و کروات راه برود. احساس خفنی شاید بکند، اما احساس راحتی نه. حتی شایان ذکر است که من در پاریس هم احساس راحتی نمیکنم. اشرافی تر از آن است که شهر من باشد. زندگی در پاریس انگار آدم در یک خانواده اشرافی گیر کرده باشد که هر وعده در ظروف نقره و با شش مدل کارد و چنگال غذا میخورند. که نتواند حتی در خانه اش پیتزا را بدون کارد و چنگال بخورد یا ران مرغ برشته را با دست بکند و به دندان بگیرد.شاید حالا شمایی که اینجا را میخوانی هیچ وقت هیچ ران مرغی را به دندان نگرفته باشی و همیشه پیتزا را با چاقو و چنگال خورده باشی، درین صورت پاریس شهر شماست.  شهر من اما نیست. آمستردام شهر من است. با خانه های شناور روی کانال های آب و انبوه دوچرخه و پل و پنجره های بزرگی که رو به کوچه های باریک باز می شوند. که بنشینم در خانه ام و پیتزایم را با دست بخورم و از پنجره به شهر و مردمش لبخند بزنم. 
.

دوشنبه، مرداد ۲۱، ۱۳۹۲

سلام بر من

خیلی سخت است آدم در کشوری زندگی کند که زبان مردمش را نمیداند. خیلی فاصله میگیرد با آدمی که همیشه بوده. تبدیل می شود به یک زبان-نفهم. به یک موجود نچسب. به یک سرگرمی، سیرک. یک موجود نتراشیده که در بافت همگون جامعه جا نمیشود. هرچند هم که همه چیز را گوگل کرده و پرینت گرفته باشی، هرچقدر هم سعی کنی خودت را ساپورت کنی، باز تسلط نداری به آنچه در اطرافت میگذرد. و در یک کلام میتوانم بگویم تا به زبان یک کشور تسلط نداری همواره توریست باقی میمانی. انکار نمیکنم که تجربه جالبی ست. حتی ممکن است بعد از یکی دو سال تبدیل شوی به یک توریست قهار. استاد سفر به شهرها و کشورهایی که هیچی ازشان نمیدانی. استاد برقراری ارتباط با زبان اشاره و متخصص در ترجمه نگاه ها و لبخند ها. و انتخاب امن ترین غذا در منویی که هیچی ازش نمیفهمی. اما زندگی به عنوان یک شهروند کم کم از یاد آدم می رود. جایی که فرز و چابک و مورد اعتماد باشی. معاشرت با آدمهایی که نه تنها خودت، بلکه همه جد و آبادت تمام حرفهایشان را بی کم و کاست می فهمند. جایی که از فرط عجز در مقام مشاهده گیر نکنی و بتوانی بطور فعال در گفت و شنودها شرکت کنی. که اوج فعالیت اجتماعی ت قبول دعوت به مراسم مختلف نباشد و بتوانی خودت مبتکر یک فعالیت جانبی جذاب باشی. حالا بعد از دو سال زندگی در فرانسه میتوانم بگویم تقریبا تمام بحث های حتی سیاسی-اجتماعی اطرافم را می فهمم. اما هنوز از مقام مشاهده پایین نیامدم. شاید علتش تته پته کردن و غلطهای مکرر گرامری هنگام صحبت کردن و کوچک بودن دایره لغاتم باشد. شاید یکی دو سال دیگر بالاخره شخصیت اجتماعی قبلی م را پیدا کنم. اما ترسم ازین است که قضیه ریشه ای تر ازین حرفها باشد. که با شرایط موجود منطبق شده باشم و حالا این صامت و ساکتی بخش جدایی ناپذیری از شخصیتم باشد. راستش جدیدن در جمع های فارسی زبان هم با کسی بحث نمیکنم و در بیان عقاید و افکارم به جمله های کوتاه ابتدایی بسنده می کنم. حتی مطمئن نیستم اگر باز تست روان شناسی بدهم هنوز آدم برون گرایی شناخته می شوم یا نه. البته بعید میدانم درونگرا از آب دربیاید. چون هنوز که هنوز است تست های روان شناسی را براساس منِ دو سال پیش جواب می دهم. بر اساس رعنایی که در ایران بودم. رعنایی که همیشه بودم و خیال میکنم هنوز هم هستم. شاید وقتش باشد که یک بروز رسانی در ذهنم انجام دهم. که بالاخره این دختر آرام خجالتی تازه را به عنوان خودم قبول کنم. 
.

جمعه، مرداد ۰۴، ۱۳۹۲

بدون عنوان

دارم کم کم ایمان می آورم که اینجا (احتمالن اینجا یعنی کشورهای توسعه یافته) اگر نهایت جانت را بکنی، به هر چه که میخواهی میرسی. و بازه زمانی و شدت جان کندنِ پیش از موفقیت، مقادیری به شانس و اقبال و البته توانایی های فردی شما بستگی دارد. جالبی ش اینجاست که حالایی که من به این مهم ایمان آوردم هنوز نه ویزا دارم نه کار پیدا کردم نه هیچ. به عبارتی در برهه جان کندن بسر میبرم. و خب ناتوانایی های فردی هم همچنان گریبان گیرم هستند. ناتوانایی های فردی یعنی عدم تمرکز، یعنی عدم دقت، یعنی عدم توانایی در اولویت بندی کارها در مدیریت بحران. و در یک کلام، یعنی نتوانی با یک دست بیست تا هندوانه بلند کنی و بدوی. و اگر فکر میکنی این کار غیر ممکن است، اشتباه میکنی، چون هزار نفر دارند اطرافت با بیست هندوانه در یک دست مثل بنز می دوند. بعله. و اینکه من حالا دارم ایمان می آورم که می شود، اینکه میتوانم خودم را تصور کنم که بیست هندوانه دریک دست دوان دوان از خط پایان میگذرم، خودش یک توانایی ست که طی این دو سال فرنگ نشینی کسب کردم. آدم اگر مطمئن باشد بعد از پاره ای جان-کندن قطعن به موفقیت می رسد، جان-کندن را با جان می خرد. و احتمالن جان کمتری هم میکند. دست کم امیدوارم این نظریه درست ازآب دراید.
پ.ن. علاقه مندان می توانند سرنوشت اینجانب را بعنوان یک مطالعه موردی درین زمینه دنبال کنند. 
با ما باشید.
.

چهارشنبه، تیر ۲۶، ۱۳۹۲

من فرزند فاصله ام

امشب اجرا داشت. دو سانس پشت سرهم. گفته بود دلش میخواست شب اجرا من میان تماشاچی ها بودم. طبعن دل من هم همین را میخواست. اما نگفته بودم. او اما میگوید. ملامت وار-گونه میگوید. مرا مسئول فاصله بداند انگار. من مسئول فاصله نیستم اما. من قربانی فاصله ام. من از وقتی بودم دور بودم. از وقتی نبودم هم حتی. داستان من از آن روزی شروع شد که خنده های سرخوشانه مامان دل بابا را برد. فاصله از همان سال ها نشست بین خطوط ناگزیری که در پاکت نامه های کاهی لای آلبوم قدیمی عکس های مامان و باباست.

من؟ قد کشیدنم در فاصله بود. از ده تا هجده سالگیم بابا یعنی تعطیلات عید بود و مسافرت های گاه به گاه، یا هر از چندگاهی آخر هفته های کوتاه. خیال پردازی سالهای نوجوانی م، با وحشت سقوط هواپیمای بابا ساعت ها گریه پنهانی میشد زیر پتو شبهای آمدنش؛ و دلهره صبح روز بعد که پیش از آنکه چشمهام باز شود، گوشها را تیز میکردم که مبادا در خانه صدای شیون بیاید. کابوس آن سالهایم بود. کابوس همه مان بود. راستش با این همه مطمئن نبودم دلم میخواست باز بیاید یا ترجیح می داد همان صدای چندثانیه ای پای تلفن باشد به تکرار جمله های کوتاه همیشگی.

بله. من بیشتر از آنکه پدرمادرم را کنار هم دیده باشم پای تلفن دیدم بی که لحظه ای به عشقشان شک کرده باشم. بی که حتی گمان کرده باشم که این فاصله شکافی می شود در زندگی مان. و نشد. سخت هم بود. خوب یادم هست که چقدر آن سالها مامان تنها و کلافه بود و بابا تنها و دور. این شد که دلتنگی و دوری و فاصله برایمان، هرچند سخت، اما طبیعی شد. که در زندگی مان دلتنگی نشست کنار عشق و کابوس کنار رویا.

نمیدانم. شاید واقعن من مسئول فاصله باشم. شاید اگر کس دیگری بود وارد این رابطه نمیشد. من اما هنوز مطمئنم که فاصله چیزی نیست که بخاطرش حسرت یک آدم را برای همیشه بنشانم روی دلم.
.





یکشنبه، تیر ۰۹، ۱۳۹۲

چندماه دیگر یک سال میشود که هرروز ساعت نه صبح پشت میز شرکت بودم تا شش شب. کار شرکتی آدم را فرسوده میکند. حتی اگر دو روز آخر هفته داشته باشی. البته این میان یک پایان نامه دفاع کردم، یک خانه عوض کردم، یک ایران رفتم، و یک عالمه کارهای دیگر. شاید همین طاقت فرساش میکند. همین که هزارتا کار جدی دیگر داری در کنارش! کار شرکتی چیزی نیست که در کنارش بشود کاری کرد. میدانید؟ اما من همیشه یک کار جدی در کنار داشته ام. و دارم. یا پایان نامه بوده. یا ویزا بوده. یا خانه بوده. یا دنبال کار دائم گشتن و گشتن و گشتن.. دلم یک کار غیرجدی در کنار میخواهد. رقص مثلن. یک شب از شرکت که برمیگشتم در مترو چشم هام را بسته بودم و توی سرم عربی می رقصیدم. هیچ فعالیتی آیا مثل رقص عربی نشاط آور هست؟ نیست. دلم کلاس رقص میخواهد. کلاس بدنسازی حتی. از آن ماساژهای با باندهای داغی که یخ میشد، که با مامان میرفتم، از آنها هم میخواهد. کلاس دف هم. کلاس زبان هم. کلاس نقاشی، طبقه چهارم آتلیه، بوی رنگ روغن. کارگاه داستان نویسی هم.. یک دختر ننر درونم دارم که به این لوس بازی ها نیاز دارد. که حالا دارد یک گوشه ی تنگ و تاریک وجودم خفه می شود. حقیقت این است که خیلی سخت است دیگر لوس نبودن، اگر غیرممکن نباشد.
.

شنبه، تیر ۰۱، ۱۳۹۲

می فرمودید

یک. از هشت صبح تا دوازده ظهر هایپراکتیو بازی در آوردم و دویدم و خریدم و پختم و شستم و فکر کردم خیلی زرنگم. که حالا روزم کش می آید و میتوانم یک ساعتی بخوابم و بعدش کلی کارهای هیجان انگیز زیادتری انجام دهم. از وقتی بیدار شدم اما، تا حالایی که شش و نیم شب است، به همراه دو پتو و یک رو تختی روی تخت گوله شده ام. خیلی شیک استخر نرفتم. و حالا اگر بخواهم بروم استخر نمیتوانم بلیط بخرم. بلیط خریدن خرترین کار دنیاست. و من باید هزاران بلیط بخرم و هزاران خانه ارزان و زیبا در هزاران شهر رزرو کنم. باید مامان و بابا را ببرم بگردانم. حتی نروم و بگردانم. و حتی صاحبخانه آنقدری راه نیامد که مامان و بابام را بیاورم در خانه خودمان و اتاق بغلی را ازش اجاره کنم. بسکه خر است و پدر-مادر نفهم است. من پدر-مادرم را در هتل بفرستم آیا؟ هرگز. من باید یک جای دیگر اجاره کنم. بعله. اگر حالا بروم استخر آخر هفته ی بعد میرسد و من هنوز اجاره نکرده ام و بلیط نخریده ام و هی همه چیز گران میشود. 

دو. تازه من یک دوست پسر ناز ریشو در برلین دارم که از رابطه لانگ-دیستنس بشدت دچار پنیک میشود. و هیچ گاه در زندگی حدس هم نمیتوانسته بزند که درگیر چنین مقوله مخوفی شود. و هنوز هم بیشتر از وقتی که برای من صرف میکند، به مطالعه در باب رابطه لانگ دیستنس، فرصت ها و تهدیدهایش میگذراند. کلن شخصیت کلاسیک نازی دارد که در عین حال طعم کمدی بهش میدهد. البته بعید میدانم این همه هم خنگ و کمدی باشد و از آنجایی که تئاتر هم کار میکند احتمالن اغلب دارد برای من فیلم بازی میکند. خر پدر سوخته ایست در هر صورت. دوستش دارم. 

سه. دیروز یک گنجشک از بالای یک درخت بر هیکل ما شکوفه زد. خیلی زیاد بود! خیلی. احساس کردم زیر آبشار نیاگارا ایستاده ام. خیلی محکم هم بود. گویی تازیانه میزد. نمیدانم شاید گنجشک ها دسته جمعی پی پی میکنند. 
.

پنجشنبه، خرداد ۳۰، ۱۳۹۲

انسان به مثابه آرشیو

خب اینجا هزار تا چیز هست که ما درایران نداریم. بار نداریم. کلاب نداریم. خوابگاه دانشجویی مختلط نداریم. هم خانه پسر نداریم. با تاپ و دامن دانشگاه رفتن نداریم و چه و چه و چه. تازه خیلی چیزها هم که داریم این طرفی ها فکر میکنند نداریم. مثلن لباس رنگی و رانندگی و مترو و لحظه ی خوش و باز چه و چه و چه. 
بعد یک سری آدم ها  در موقعیت هایی که میدانند یا فکر میکنند تجربه نکردی تحت نظر میگیرندت که ببینند جیغ میکشی مثلن؟ زیر میز قایم میشوی؟ گاز میگیری؟ یا چه. یا با پیش فرض اینکه ای بابا این بدبخت از ایران آمده اصلن وارد یک سری بحث ها و فعالیت ها نمیکنندت. 
گاهی به سنگینی نگاه و دهان باز ناشی از دقت فراوانشان محدود میشود، گاهی هم به صورت سوال مستقیم می پرسند. تک تک سوال ها و موقعیت ها و آدم هایش یادم مانده، بس که بنظرم تحقیر آمیز می آید. یک بارش وقتی بود که هم خانه م را به یک نفر معرفی کردم و در جواب شنیدم که اوه جدن؟ مگر تو میتوانی با پسر همخانه باشی؟! یک بار دیگر هم اولین و فک کنم تنها شبی که با بچه های دانشگاه رفته بودم یک کلابی که از قضا هم موسیقی ش خوب بود هم نورپردازی ش و هم فضای بازش و من به مدت نسبتن زیادی با یک آقایی رقصیدم و بعد آمدم پیش بچه ها نوشیدنی بخورم و دیدم پچ پچ می کنند و بالاخره یکی شان گفت ولی مگر شما درایران کلاب هم دارین؟ نوشیدنیه در گلویم گیر کرد، میدانید؟ گفتم نه. میخواستم بگویم ولی دلیل نمیشود ما ندانیم در کلاب چطور رفتاری باید کرد! آنقدر هم پیچیده نیست. می روی تو، کاپشنت را میدهی به آن اتاقه، مستقیم می روی آن وسط به قر دادن. نوشیدنی اول را هم بیرون زده ای چرا که هر خری میداند درون گران تر است. نگفتم ولی. بنظرم توضیح دادنش تحقیرآمیزتر آمد. مثلن دیگرش می شود وقتی دوست برزیلی مان میخواست با دوست پسرش همخانه شود. یعنی دوست پسرش پیشنهاد داده بود و او نمیتوانست تصمیم بگیرد. طبعن هر کس نظری میداد و من هم نظرم را گفتم و بعد اینقدر با تعجب همه مرا نگاه کردند که اوه! تو خیلی خوب در مورد روابط میدانی! و خب به این ربط نداشت که من دوست پسر نداشتم، چون خیلی آدم های دیگر هم نظر می دادند و دوست پسر نداشتند. قضیه این است که یک سری آدم ها فکر میکنند به حکم اینکه چیزی را تجربه نکردی، یا موقعیت تجربه اش را نداشتی، به اندازه بز هم در موردش نمیفهمی و در محترمانه ترین حالت از تو پنهانش می کنند. و خب در ایران دوست دختر پسرها با هم زندگی نمی کنند و چقدر عجیب که تو می توانی حتی مکالمه را دنبال کنی. 
البته این ویژگی مخصوص خارجی ها نیست و داخلی ها را هم دربر میگیرد. 
یکی از دوست-ترین های نازم در امریکا زندگی می کند و الکل نمیخورد. بعد یکبار خیلی ناباورانه بهم میگفت یک سری از دوست های ایرانی ش، بی که دقیقن بداند چرا باهاش قطع رابطه کردند. و بعد که رفته بود و حرف زده بود، حیرت برش داشته بود که میگفتند ما بخاطر تو مجبور بودیم الکل نخوریم و در مهمانی هامان نیاوریم و اینها. بعد دوستم پرسیده خب چرا؟! گفتند چون تو آنجا بودی! حالا فکر کنید این دوستم کلن در امریکا بزرگ شده و آن دوست هاش تازه از ایران برای دکترا رفته بودند . دوستم گفته بود ببین، من الکل نخوردم ولی خیلی بیشتر از شماها دیدم! 
حالا این جمله مصداق دارد. نه برای الکل، برای هر چی.
به نظر من انسان فراتر از آرشیو تجربیاتش است و اگر آدم ها را به تجربیاتشان، و خودمان را هم به تجربیاتمان تقلیل دهیم، همه با هم حقیر می شویم. حقارتی که به جا نیست. 
.
بعد. توضیح هم بدهم که جایی که من درس خواندم هیچ کس تا به حال هیچ ایرانی ندیده بود. نه همکلاسی هام، نه کادر دانشگاه. بخاطر رشته م یا دانشگاهم یا نمیدانم چه، خیلی پدیده نادری بودم اینجا، هستم. 
.

دوشنبه، خرداد ۲۷، ۱۳۹۲

نمردیم و سرمان را هم بالا گرفتیم

به نام خدا هستم. سرافراز هستم. خوشحال هستم.

صبح یک بسته شیرینی گرفته بودم قایم کرده بودم توی کیفم. در واحد ما هر دری که به تخته ای میخورد شیرینی خوران داریم. نمیتوانستم پیش بینی کنم که حالا روحانی اینجا در و تخته به حساب میآید یا نه. البته اگر نمیتوانستم پیش بینی کنم بسته شیرینی در کیفم نبود که. میدانید؟ روز جمعه برای شانصد نفر توضیح داده بودم که بله من هم رای دادم. صبح در سفارت. بله. یک کاندیدای غیر محافظه کار هم داریم. و اینکه نخیر. واقعن معلوم نیست کی رئیس جمهور میشود. و باز نخیر. تضمینی نیست که تقلب نشود. چرا رای دادم پس؟ چون امیدی دارم که تقلب نشود. و چه و چه و چه. 

صبح رفتم دیدم بعله. عجب دری به تخته ای کوفته ایم. همه تبریک گویان و تکبیر گویان دورم جمع شدند و به تکرار آنچه میدانستم پرداختند که تقلب نشد. خیلی قوی بودید. در دور اول.با اکثریت آرا. قخوحانی، قخوحانی. و پرسیدند که آیا تمام آخر هفته را در پاریس پارتی کردم و جشن گرفتم؟ که آیا حالا همه چیز بهتر میشود؟ که جوانها خواستار تغییرند؟ که آیا الان ایران تنها کشوری در منطقه است که رای مردمش بی اثر نیست؟ و من با سرافرازی بسیار جعبه شیرینی را از کیفم بیرون آوردم.

 میان این همه آدم و این همه تبریک و این همه اظهار نظر دوتایش خیلی به دلم نشست. یکی اینکه "هفتاد ملیون جمعیت، کم نیست. حتی بیشتر از فرانسه ست. آن هم هفتاد ملیون جمعیت با تمدن و فرهنگ پارسی."  و جمله دیگر اینکه "پس برویم بلیط بخریم برای ایران. من همیشه دوست داشتم به این کشور سفر کنم" و حتی یکی از مدیران بالارتبه دچار حس جو-گیری شده و سخنرانی تمام و کمالی در مورد تفاوت شیعه و سنی ارائه کرده و توضیح دادند که اسلام شیعه خیلی اسلام روشن فکرانه تریست و اصلن نباید ایران را با کشورهای مسلمان سنی مذهب مقایسه کرد و اینها قوانین اسلام را به روز میکنند و کشورهای سنی نمونه اش می شود عربستان سعودی اما کشور شیعه نمونه اش میشود ایران. ببینید. دموکراسی در نظامشان دارند و خلاصه..

و من دیدم فقط حافظه تاریخی ما ایرانی ها نیست که زود پاک میشود. که نگاه دنیا هم با دری که آرام به تخته ای بخورد نسبت به ایران و اسلام و کلن نسبت به همه چیز میتواند تغییر کند. و خب کاری به صحت و دقت حرف ها نداشتم. من سرافراز بودم و ازین حس نایاب نهایت لذت را میبردم. و هنگام نشست خبری امیدوار بودم سرافرازی م به همین زودی به سرافکندگی تبدیل نشود، که فعلن نشد. 

چهارشنبه، خرداد ۰۸، ۱۳۹۲

در جستجوی رای دهندگان

فکر میکنم دور دوم انتخابات هشت سال پیش اولین بار بود که در جمهوری اسلامی رای میدادم. سر نبرد خاتمی-ناطق هنوز حق رای نداشتم. اگر داشتم رای میدادم . سری بعد خاتمی هم به این نتیجه رسیده بودم که مامان بابا راست میگویند که اینها همه شان لنگه همند و اگر نبودند صلاحیتشان تایید نمیشد. رای ندادم. کلن همیشه با همین منطق خانه ما خانه ی بی رایان بوده. حتی چهارسال پیش. فضای خانه بگونه ایست که حتی نمی شود تبلیغات کرد. من و بابا گاهی تحت تاثیر جریان های خارجی (خارج منزل) قرار گرفته، خفتِ خانگی را به جان میخریدیم و با گردن کج میرفتیم رای میدادیم. چرا با گردن کج؟ چون درنهایت میدیدیم همه شان لنگه همند و منطق خانوادگی مان درست ازآب درمیآمد. 
اما به لطف رئیس جمهور ا.ن. منطق خانوادگی برباد رفت. لااقل برای من برباد رفت. فهمیدم که اوه. همه شان لنگه هم نیستند. قدرت سوء مدیریت را نباید دست کم بگیرم. که خیلی فرق خواهد کرد جلیلی رئیس جمهور ایران باشد، وضعی باشد یا روحانی(عارف). فرق میکند. واقعن فرق میکند. و خب قبول دارم ممکن است رای ها را نشمرند یا فلان، اما خب نشمرند. چیزی از رای دهنده که کم نمی شود. اگر شمردند چه؟ اگر شمردند و اکثریت رای دهندگان به جلیلی رای داده بودند چه؟ ما هشت سال دیگر هم باید هی عقب برویم؟ 
حالا مشکل اینجاست که به کی باید رای داد. از آنجایی که اکثر اصلاح طلبان شرکت نخواهند کرد، احتمال رای آوردن عارف و روحانی کم است. نمیدانم آیا رای دهندگان بهشان رای میدهند؟ رای دهندگان، به کی رای میدهید؟ من از کجا بفهمم؟ دور و اطراف من همه رای ندهندگانند.
من کاندیداها را به چهار دسته تقسیم میکنم. 1.جلیلی/ غرضی 2. عارف/ روحانی 3.محسن رضایی 4. بقیه
تاریخ ثابت کرده که محسن رضایی گزینه رای نیار است و کاش از تاریخ درس گرفته باشد و اینبار لااقل به موقع به نفع یک نفر کنار برود. که امیدی نیست!
هدف من از رای دادن جلوگیری از برد گروه اول است. کاندیدای منتخبم گروه 2 است اما نمیدانم با تحریم گسترده انتخابات از سوی اصلاح طلبان این گروه هیچ شانسی برای بردن دارد یا نه. اگر نداشته باشد بهتر این نیست که به بقیه (4) رای داد تا از پخش شدن آرا بین 2 و 4 و در نتیجه برد گروه 1 جلوگیری کرد؟
کسی میداند چطور از برد گروه 1 جلوگیری کرد؟ کسی میداند رای دهندگان کجایند و به کدام گروه رای میدهند؟
.



جمعه، خرداد ۰۳، ۱۳۹۲

حالا که این سطرها را می نویسم بحالت خیلی مچاله ای روی تختم معلق هستم و لپ تاپم بین زمین و آسمان تف بند است و مدام از روی زانو سر می خورد به سمت شکم و باید با مچ دست محکم نگهش دارم و تایپ کنم. چشم هام دارد از فرط تب و خواب بسته می شود اما چه؟ اما من نمیخوابم. چرا که اگر بخوابم صبح می شود و با گلودرد از خواب بیدار میشوم. با گلودرد بیدار شدن بدترین نوع بیدار شدن است. خصوصن که آدمی که با گلودرد بیدار می شود، عمومن راه بینی ش هم گرفته و تمام شب را با دهان نفس کشیده و این گلودرد را تشدید میکند. من گلویم که درد کند دوست دارم دهنم را ببندم که ته حلقم خشک نشود. فردا نمیروم شرکت. نمیدانم چه مرگم شده. اما بیست و هشت سالگی را با قلدری شروع کردم. دوشنبه باید یک گزارش بلند بالا در شرکت تحویل بدهیم و امروز به مدیرم گفتم من مریضم فردا باید استراحت کنم. البته وجدان کاری لپ تاپ شرکت را انداخت روی کولم که یکشنبه اگر بهتر بودم گزارش را تکمیل کنم. اگر هم نبودم نبودم دیگر. میدانید، شروع کردم خودم را دیدن. کمی هم ملاحظه خودم را کردن. آن همه سال خودم را جر دادم برای مردم چه شد؟ بیشتر مواقع اصلن نیازی نداشتند کسی برایشان جر بخورد. نیمی از مواقع نیاز که نداشتند هیچ، روی اعصابشان هم دوندگی کردم. با فدا کاری. با دلسوزی. با لطف. خودم هم جر خوردم.. میدانم. کلن موجود افراط و تفریط کنی هستم در زندگی. اما همینم که هستم. دارم اینجا هم هشدار میدهم. بدانید که من یک وقت هایی جوش می آورم و همیشه هم بعدش پشیمان می شوم. اما تازگی ها در مواقع پشیمانی با صدای بلند به خودم می گویم به درک! بعد بلافاصله این سوال بی جواب را در فضا شوت میکنم که: این همه سال که فیلان چه شد حالا؟ 
واقعن چه شد
?

یکشنبه، اردیبهشت ۲۹، ۱۳۹۲

فانگو

سرم درد میکند. با یک گربه ی مریض افسرده در خانه تنهایم. دیروز سه جای خانه بالا آورده و وقتی جیغ و داد و اخ و پیفم هوا شد قهر کرد رفت گوشه حیاط زیر باران نشست. آدم فکر میکند این گربه فارسی نمیفهمد. اما میفهمد. رفتم با کلی ناز و قربان صدقه آوردمش تو که سرما نخورد. به این راحتی ها هم نبود. هی با یک تیشرت پرپرو زیر باران خم شدم روی زمین منت آقا را کشیدم. صبحش برای اولین بار نیم ساعتی روی پایم لم داده بود و جم نمیخورد. فقط گاهی گوشش را میمالید به دستم. خیلی طول کشیده بود تا رابطه مان به این مرحله برسد. اولش جفتمان از هم میترسیدیم. اگر اتفاقی در راهرو به هم برمیخوردیم هر کدام نیم ذر از جا میپریدیم و راه آمده را برمیگشتیم. من زیاد با حیوان ها رابطه خوبی ندارم. همان طور که با بچه ها. خیلی موذب شدم وقتی صاحبخانه ام گفت که میرود سفرو اماندا هم نیست و لطفن من به گربه غذا بدهم. البته غذا دادن مشکلی نیست. یک سینی گوشه آشپزخانه دارد که باید ظرف آب و اسنکش همیشه پر باشد. مشکل دیروز بود مثلن که این مایع سبز رنگ را بالا می آورد و من نمیفهمیدم مال اسنکش است یا برگ گلدان ها را خورده. استفراغش را هنوز تمیز نکردم و این مثل خوره دارد مغزم را از داخل میخورد. فکر میکردم اماندا دیشب برمیگردد. بهش زنگ زدم که فانگو مریض شده کجایی؟ گفت من فردا برمیگردم و چیزی نیست. گربه ها گاهی بالا می آوردند. از دیروز تا حالا چیزی نخورده و از دیشب ساعت دو و نیم که من رسیدم تا حالا روی پتوی قرمز گوشه مبل چرمی لم داده و جم نخورده. نه چیزی خورده نه توالت رفته نه هیچ. یک بار بلندش کردم گذاشتم روی پایم همانجا گرد شد و لم داد و سرش را یک مدل کج و غمگینی گذاشت بین دست هاش. ظرف آب و غذاش را می آورد میگذارم کنارش. هی بو میکشد اما لب نمیزند. یک بار خواستم زورش کنم که آب بخورد هی فقط سرش را کشید عقب. قبلتر در چنین مواقعی گاز میگرفت. دلم برایش سوخت. یکی از همسایه ها را صدا کردم بیاید ببیند چه مرگش شده. گفت صاحبش رفته سفر حتمن افسرده ست. گفتم من چکار کنم؟ بمانم خانه پیشش؟ گفت نه. نرماله. برو بیرون خوش باش. کجای این وضع نرمال است؟ خانه بوی استفراغ گربه میدهد. صدتا عود سوزاندم و پنجره ها را هم هی باز گذاشتم. فکر کنم حتی سرما خوردم. اما هنوز این بوی لعنتی توی حلقم پیچیده. برایش تلویزیون روشن میکنم، عروسکهایش را می آورم، انگار نه انگار. پنجره را باز میکنم که بپرد توی حیاط، پیانو میزنم، هیچی. میروم بیرون و برمیگردم هنوز همانطور غمگین لم داده و نگاهش را به نقطه نامعلومی دوخته. کاش لااقل میخوابید. 
به اندازه کافی این آخر هفته بلند بی مصرف برایم دلگیرانه بود. غم فانگو را هم باید بخورم. 

جمعه، اردیبهشت ۲۷، ۱۳۹۲

28

برای خودم تولد گرفتم. بسیار بزرگ و باشکوه. (در حد خودم طبعن- رعنا صحبت میکند) درین دوسالی که مستقل هستم هرسال یک تولد حسابی برای خودم گرفتم. خیلی از خودم راضی ام. ایران که بودم همیشه منتظر میشدم یکی برایم تولد بگیرد. هیچ وقت خودم برای تولدم آستین بالا نمیزدم. برای همین هم هیچ وقت تولد منسجم درست حسابی نداشتم. معمولن پدیده ی تولد برایم تبدیل می شد به ده روز کافه یا رستوران نشینی خرد خرد با دوست هایم و یک کیک کوچک در خانه. اینجا اما تدارک میبینم. خانه را آماده میکنم. پارسال با اندرینا حتی بادکنک باد کردیم. بادکنک های رنگی. حالا که فکر میکنم میبینم عجب دل خجسته ای. موهایم را برایم مدل تیغ ماهی بافته بود. خیلی ذوق کرده بودم. موهایم را که میبافم احساس پنج سالگی مفرط میکنم. امسال روز قبل از جشن صبح تا شب با اماندا در آشپزخانه بودیم. بادمجان پوست میکندیم و خرد می کردیم و سرخ میکردیم و برایم یک کیک شکلاتی کوچولوی عزیز هم پخت با یک تارت گلابی. بعد هی بشقاب و لیوان از کابینت میکشیدیم بیرون و کلن خیلی خوب است دیگر. بخش میزبان روح آدم منبسط می شود. میدانید؟ پایکوبی در خانه یک مزه دیگر دارد. آهنگ فارسی میگذاریم قر میدهیم. قر خیلی خوب است. پارسال قر تولدم بیشتر بود. امسال بجایش پیانو داشتیم و نوازنده داشتیم و آواز خواندیم و کشف کردیم که دف با پیانو خیلی خوب است. امسال ماشین ظرف شویی هم داشتیم که خب پارسال جای خالیش بشدت احساس می شد. جای خالی مامان و بابا هم هر سال خیلی احساس میشود. حلول روح میزبانم را ببینند ذوق می کنند. کاش میدیدند. کاش میشد دعوتشان کنم خودم را جربدهم از میزبانی.
بیست و هشت ساله شدم. یعنی مامان و بابام بیست و هشت سال پیش در سن بیست و هشت سالگی مرا به دنیا آوردند. بعله. اختلاف سنم با مامان و بابام بیست و هشت سال است و ازین رو به سن بیست و هشت یک مدل دیگری نگاه میکنم. چون هنوز یادم می آید که چه اسطوره های کاملی بودند مامان و بابای بیست و هشت سال پیش. و خب هرچه از سنشان گذشت از قداستشان هم در ذهن من کم شد اما قسم میخورم در بیست و هشت سالگی اسطوره بودند. و اینگونه شد که من ایمان آوردم بیست و هشت سالگی سن کمال است. 
.

جمعه، اردیبهشت ۱۳، ۱۳۹۲

سه کلامانه

یک.
سمت چپ صورتم، از زیر غبغب تا بالای پیشانی-رستنگاه مو گزگز می کند. لخت و سنگین و بی حرکت هم هست. دندان پزشکی بودم. نمیدانم چرا اینقدر احساس بی حسی میکنم. اصولن بعداز دندان پزشکی فقط نگران کج شدن دهانم بودم اما اینبار زیردست دکتر نگران افتادن پلکم هم بودم. هی سعی میکردم اعضا جوارحم را تکان دهم که مطمئن شوم فلج -موقتی- نشدم. بعد گوش راستم را میتوانستم تکان دهم گوش چپم را نه. بله من از آن دست انسان هایی هستم که گوشم را خیلی خوب میتوانم تکان دهم. همان طور که نقاط مختلف باسنم را -در هنگام رقص عربی- و خب اینکه زیر دست دندان پزشک گوش چپم هم تکان نمیخورد نگرانم میکرد. حالا چهار ساعت گذشته، چشمم چپ نشده اما دهانم بطرز واضحی کج است و گوش چپم فلج، اما یک کروکودیل گرسنه دهانش را مثل دروازه در من باز کرده و بندبند وجودم را از گشنگی می لرزاند. نان تست و پنیر و کره و عسل روی میز چیدم و با زحمت بسیار زیاد، لقمه های کوچک و نجویده از سمت راست دهانم قورت می دهم پایین و اینها به هیچ کجای کروکودیل نمیرسد. میدانید؟ میترسم اگر مثل آدم غذاهارا بجوم لثه و سمت چپ زبانم را هم خرت خرت جویده، همراه غذا قورت بدهم. دست و پایم از ضعف یخ کرده! میترسم پخش زمین شوم و کسی هم خانه نیست که مرا جمع کند.
دو.
یک دفتر کوچک سبز دارم برای وقت هایی که حالم آنقدر وخیم باشد که حتی نتوانم اینجا بنویسم. بعد درش ضجه هم نمیزنم ها، خیلی مذبوحانه تلاش میکنم راهکار برای خودم پیدا کنم. راهکاری که لحظه را بگذارنم و فقط همین.  در سرتا ته این دفتر هیچ تصویری از کلیت هیچ مشکلی نمی شود یافت. یعنی کار که به دفتر میکشد خیلی دورترم از آنکه بتوانم بنشینم مثل انسان فکر کنم. مال آن لحظه هایی ست که شکسته ام و خودِ خردو خاکشیرم را با جارو خاک انداز جمع کرده ام ریخته ام گوشه اتاقم. فرایند ترمیم با این دفتر شروع می شود. طبعن هیچ علاقه ای به خواندن یا خوانده شدن چرندیات دفتر سبزم ندارم. دیروز داشتم چک می کردم که حدودن چند صفحه اش را نوشتم. یکی از صفحات نظرم را جلب کرد. خیلی فهرست وار شماره زده بودم از بالا تا پایین صفحه و مقابل هر شماره یک جمله ابلهانه را با وسواس و دندانه های مشخص و نقطه های جدا، طوری نوشته بودم انگار پاسخ به تمام پرسش های بشریت است. چند نمونه از شماره ها: به مدت یک هفته یک کلمه هم در وبلاگ ننویسم. شماره دیگر: هرروز قبل از رفتن به شرکت ابروهایم را بردارم. هرروز صبح تخم مرغ عسلی بخورم. و باقی شماره ها هم نوشتنی نیستند. 
اولین بار بود دفتر سبزم را میخواندم. یک جایی وسط وجودم لرزید. که یعنی گاهی آدم با تخم مرغ عسلی به دنیا وصل می شود. تخم مرغ عسلی. تاریخش را نگاه کردم حتی چهار ماه هم از آن روزها نمیگذرد که زور میزدم با تخم مرغ عسلی به زندگی ادامه دهم. بعد خب زندگی م را همچنان همه آن خطرها تهدید می کند و اصلن مگر می شود زندگی آدم را خطری تهدید نکند. و باز خوب است که تخم مرغ عسلی هست. 
سه.
کلن؟ اینروزها خوب و سرخوشم. 
.