یکشنبه، دی ۱۹، ۱۳۸۹

تیغ های یواش

صبح های زود از خواب بیدار می شوم، یک لیوان شیر می خورم، لباس هایم را عوض می کنم. آرایش می کنم، چتر بزرگ بنفشم را برمی دارم، هوای هنوز تاریک از خانه می زنم بیرون، در مترو مجله داستان همشهری می خوانم، دروازه شمیران خط عوض می کنم، از پله های ایستگاه تندتند می آیم بالا. نه اینکه عجله داشته باشم. عجله ندارم. ادای بقیه آدم ها را در می آورم. تاکسی میگیرم. اسمم را در آن دفتر بزرگ می نویسم. در سنگین شیشه ای راهرو را هل می دهم، در چوبی با وقار اتاق را باز می کنم، چراغ ها را روشن می کنم و با آب پاش به کاکتوس های روی میز آب می دهم. در همین اتاق با رئیس مصاحبه کردم. اینجا آدم ها به مدیر می گویند رئیس. یعنی مثلن می آیند داخل اتاق و می گویند سلام رئیس. یا با ما کاری ندارین رئیس؟ اجازه مرخصی می فرمایین رئیس؟ افتخار می دهید رئیس؟ وقت دارید رئیس؟ امضا می فرمایید رئیس؟ من هنوز نمی توانم بهش بگویم رئیس. یعنی این اولین باری بود که داشتم می گفتم. در همین اتاق با رئیس مصاحبه داشتم. آخرش ازم پرسید که موافقم؟ سرم را تکان دادم. گفت نمی خواهی فکر کنی؟ چشمم به کاکتوس ها افتاد. کاکتوس های قشنگ نازنین. از همان نگاه اول دلم را برده بودند. گفتم: نمی خواهم فکر کنم. پرسید مطمئنی؟ مطمئن بودم.
اینجا یک مستخدم جوان خوشرو داریم که هر نیم ساعتی چای می آورد. چای های تلخ بدمزه در لیوان های بلوری. من آدم چای خوری نیستم در زندگی. اما چای خوردن در شرکت مقوله کاملن جدایی ست. چای اول که تمام می شود کم کم رئیس می رسد. من و همکارم مفتخریم که در اتاق رئیس مستقر باشیم. رئیس از صبح تا شب فقط حرف می زند. بهتر است بگویم بلندبلند فکر می کند. بعد ما از صبح تا شب فکرهای رئیس را مکتوب می کنیم و دستورالعمل می کنیم و رویه می کنیم و ابلاغ می کنیم و جاری و ساری می کنیم و چه و چه و چه. خوبی ش این است که رئیس آدم خوشفکری ست. خوبترش این است که هر تصمیمی و رویه ای و ابلاغی از فردایش عملی می شود. یک جورِ رویایی عجیب غریبی ست همه چیز. بس که هر روزمان یک سناریوی مهم است برای خودش و هر روز شناسنامه ای مفصل دارد با هزارتا نمودار و گزارش و تحلیل و بس که ما را با روزهای قبل و بعد و روزهای مشابه درماه های قبل و بعد و سال های قبل و بعد مقایسه می کند و باز بسکه هرروز شرایط جدیدی دارد که هیچ مثل دیروز نیست و باید از نو برایش فکر کرد. هرروز راس ساعت پنج رئیس وهمکارم جلسه دارند که یعنی جمع بندی روزی که گذشت و تصمیمات نهایی برای روزی که فرداست. نگفتم؟ همکارم خودش یک رئیس کوچک است. یعنی در اصل هم من کارمند همکارم هستم. اما رئیس بزرگ آنقدر رئیس است که مرا برای رئیس کوچک استخدام کرده بی که رئیس کوچک حتی رشته
تحصیلی ام را بداند. رئیس کوچک دختر آرام و مهربان و صبوری ست که کارش را خوب بلد است. درضمن جزو معدود آدم هایی ست که با تازه واردها خوب برخورد می کند. راستش را بخواهید شانس آوردم که همکارم خانم است. قبلترها خیال می کردم همکار مرد و زن فرقی ندارند. دارند ولی. اگر همکار جیک تو جیکتان مرد باشد و با هم خوب باشید، چپ و راست و بالا و پایین برایتان حرف در می آورند. بعد ملت این حرف ها را باور می کنند. تا اینجایش به درک. اما تجربه به من نشان داده که بعد از مدتی خود همکارتان هم شروع می کند به باور کردن. یعنی یک مدلِ چرا که نه یی. یک مدلی که ببین همه چه فکر می کنند، بد است مگر؟ در چنین نقطه ای ست که باید خر بیاورید و باقالی بار کنید. این است که می گویم شانس آوردم. من هنوز از شرکت درجلسات رئیسانه معافم. ترجیح می دهم مثل یک زن خوشبخت در مترو مجله داستان بخوانم.
.

۴ نظر:

hossein mohammadloo گفت...

وای ی ی ی
از کلمه ی رئیس بدم میاد :(
ولی چقدر خوبه آدم کار هر روزش تنوع داشته باشه نسبت به قبل

AteFe گفت...

آآآآآآآآآ
منم به مدیرم میگم Dear Boss
D:
از قضا من هم تو اتاق مدیرم اقامت دارم!!

Moji گفت...

سلام به آقای رییس برسون
D:

R A N A گفت...

حسین: بدم نمیاد من. برام نامانوسه فقط
عاطفه: نه بابا؟!؟! :دی
مجی: چشم