روزها در راه شاهرخ مسکوب را تمام کردم. خاطرات بیست سال زندگی نویسنده است در پاریس. از همه چیز می نویسد. از کتابهایی که میخواند، کتابهایی که می نویسد. از سر و کله زدن با دخترش که در طول کتاب از دو ساله، بیست و دو ساله میشود. از زیستن دور از وطن و دردی که از راه دور هم یقه اش را رها نمیکند. از بیگانگی با گروه های مختلف سیاسی. از هوای گرفته و آسمان بارانی پاریس. از پارک لوگزامبورگ و کافه محبوبش در نزدیکی آن. از دوستانی که مثل ستون های محکم، او را و زندگیش را نگه میدارند. از یادِ رفتگان، از پیری و لرزش دست. از تنهایی. از همه چیز، صمیمی و صادقانه. مشخصه بارز مسکوب از دید من انصاف، سخت کاری و سرسپردگی به فرهنگ و ادبیات فارسی است. ای کاش میتوانستم من هم همانطور منصف، سخت کوش و دل به تمامِ زندگی داده، باشم.
اما کتاب، زودتر از شاهرخ تمام می شود. او هشت سال بعد از این کتاب زیسته است و یادداشت های آن هشت سال جایی منتشر نشده است. کتاب که تمام شد ناچار به جستجو روی آوردم و متن و فیلم و تصویرهایی از او و از دوستانش درباره او پیدا کردم، که هر کدام را شنیدم و خواندم، سرنخ هایی برای خواندن و دانستن بیشتر بدست آمد. کتاب به ظاهر تمام شده است، ولی برای من هنوز ادامه دارد.
.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر