چهارشنبه، آذر ۲۹، ۱۳۹۱

یک قابلمه بزرگ عدسی دارد روی گاز قل قل میکند. گوشم به صدایش هست که ته نگیرد. فردا ظهر و شب دعوتم و بنابراین باید ظهر و شب غذا ببرم. طبعن از من انتظار غذای ایرانی می رود و من یک عدسی کم آب درست میکنم، یک قالب کره درش می اندازم و رویش نعناع داغ می دهم و به عنوان یک پیش غذای ایرانی سرو می کنم و امیدوارم گذار هیچ هم وطنی به جمع نیافتد. لباس هایم دارند در طبقه ی منهای یک در ماشین لباس شویی می گردند و ده دقیقه دیگر کار دارند تا تمام شوند. شامم را خورده ام. ذرت آب پز با نمک و کره. حالا روی تخت دمر افتاده ام و بلیط های برلین را چک می کنم و ساعت همه ش نه و نه دقیقه شب است. یعنی تا دو ساعت دیگر که وقت خواب است عدسی حاضر شده، پست هوا شده، لباس ها روی رخت خشک کن پهن هستند  و من دارم گوشه تختم کتاب می خوانم تا خوابم ببرد. شبها خوابم نمی برد آخر. این خیلی پدیده ی جدیدی ست برای من. دو سه ساعت پهلو به پهلو می شوم و زور میزنم مغزم را خالی کنم. خالی نمیشود. زور زدن البته راه خالی کردن مغز نیست. نوشتن شاید باشد. برای همین حالا دارم می نویسم. تمام کارهایی که از صبح کرده ام شبها در مغزم مرور می شود. خیلی ریزبه ریز و دقیق. مثل داور یک مسابقه ی رقص خودم را نگاه میکنم. معمولن از بالا نگاه می کنم. از وقتی فیلم خودم را در دوربین عابربانک دیده ام زاویه دیدم به خودم عوض شده. از بالا آدم اشراف بیشتری دارد. هی خودم را تماشا میکنم و هی به خودم ایراد میگیرم. چرا شب دمر افتادم روی تخت بجای اینکه لباسها را از روی صندلی ها جمع کنم؟ چرا سر میز غذا وقتی بحث خانه بود نگفتم دنبال خانه جدید میگردم؟ چرا وقتی مدیرم پرسید کارها چطور پیش میرود گفتم بد نیست؟ چرا نگفتم عالی و طبق برنامه؟ چرا وقتی پسر آرژانتینی سر ناهار ازم پرسید اگر برگردی ایران برایت مشکلی پیش نمی آید زیادی توضیح دادم؟ بدم می آید از خودم وقتی راجع به ایران زیادی توضیح می دهم. بعد شب خواب میخواهد بیاید پشت پلک هام اما یک چیزی توی مغزم هی میگوید چرا زیادی توضیح دادی؟ چرا تولد دوست فرانسوی ت را به انگلیسی تبریک گفتی؟ چرا به زن چاقی که صبح در راهرو بهت لبخند زد صبح بخیر نگفتی؟ بعد می آیم پایین مینشینم جای پسر آرژانتینی و خودم را میبینم که با لحن عاصی دارم راجع به ایران زیاد توضیح میدهم. بعد هی خودم را شماتت می کنم. احمقانه است نه؟ میدانم. بعد این وسط یکهو میروم تعطیلات کریسمس پارسال خانه یکی از دوستهام در ایران. داشتیم صحبت می کردیم. من یک جمله ای آن وسط گفتم. نمیدانم چرا اینقدر آن جمله مزخرف لعنتی مهم شده. اما هنوز شبها قبل از خواب خودم را شماتت میکنم که چرا آن جمله را گفتی؟ یا هی از خودم میپرسم چرا امسال درست تمام نشد؟ چرا فرانسه بلند نبودی وقتی آمدی؟ چرا نمیدانستی میخواهی چکار کنی؟ چرا اینقدر دور خودت چرخیدی؟
واقعن سختم است خودم را آنطوری که هستم قبول کنم. جایی که هستم را هی نگاه می کنم. باید خر نباشم و جایی که ازش آمده ام را هم نگاه کنم. از آن گوشه ی مترود دنیا، از ور دل مامان، به حساب جیب بابا، بدون اینکه زبان بلد باشم، بلند شدم هلک هلک آمدم اینجا. هیچ ایده ای نداشتم چقدر اینجا رقابت بیداد میکند. چقدر راحت هزارتا عقب می افتد آدم. حالا بخر و بپز و خانه پیدا کن و زندگی ت را هم به دندان بکش تازه. هی آویزان اتوبوس و مترو هم باش. تهران که بودم بنزین ماشینم را هم پر نمیکردم. خرید توی سرم بخورد. یک سفر تفریحی محض رضای خدا برنامه ریزی نکرده بودم. هر وقت اسم سفر می آمد تنها سوالم از بابا این بود که هتلمان چندستاره دارد. اینها را هم اتفاقن قبل خواب به خودم میگویم. هی میگویم خب این پدر به چی تو باید دل خوش کند بیچاره؟ هی از آن بالا می آیم پایین میروم مینشینم در چشم مامان و بابا و خودِ اخمالوی بُراق(؟) ده-پونزده سال قبلم را میبینم وقتی درجواب بابا که گفته بود عید برویم مشهد، نق زده بودم که من نمیام. چطور دلم آمد؟ شبها قبل خواب هی بخودم میگویم چرا گفتی مشهد نمیام؟ 
شبها هی پهلو به پهلو می شوم. هی از خودم سوال و جواب می کنم. برای همین میخواهم بروم برلین. کنار کسی که تحسینم کند. کسی که بشناسدم و تحسینم کند. خسته شدم ازبس به خودم شک داشتم. ازبس مطمئن نبودم. ازبس دست و دلم از هر حرف و عملی م لرزیده. میخواهم بروم چند شب راحت بخوابم. کاش بروم برلین.
.


۶ نظر:

S A E E D E H گفت...

ای جان!
بیا بچتیم..
این جا که نمی شه که.
ماچ.

Afra گفت...

همزادپنداری با این منو پاره کرد.

طلایه گفت...

سوالی که برام پیش اومد خواهر اینه که چرا اینقدر کره می‌خوری؟
یه ذره آشتی کن با خودت در ضمن:*

Niloufar گفت...

I do as well repeat whatever-I-said with me and blame/question "me" for saying it...even after years
: )
so...umm...yup! I hear you

I گفت...

وسواس فکری آدم را مریض می کند، سراغت که آمد یک کون لقش بگو و از خودت و بدی هایت و دیوانگی هایت لذت ببر.
سخت است اما می شود، این را منی می گویم که سر یک عطسه ی ناقابل در یک جلسه ی کاری یک سال کرم وسواس به جانم بود.

فاطمه گفت...

همدردیم! منم همش به این فکر می کنم چرا انقدر زیاد باری به هر جهت بودم تو زندگیم