یکشنبه، اسفند ۰۹، ۱۳۸۸

a drunk night

لابد همه راجع به درانك نايتِ راس و ريچ در سريال فرندز مي‌دانيد.
ما همه در زندگي‌مان از اين درانك نايت‌ها داريم. هرچند كه شايد هيچ وقت نفهميم كه اين يك درانك نايت است. يعني مي‌خواهم بگويم كه ما ملتي هستيم كه درانك، مِرانك سرمان نمي‌شود. ما تك تك رفتارها و كلمات و نگاه‌ها وچه و چه و چه يكديگر را تجزيه و تحليل مي‌كنيم. منطقمان را مي‌اندازيم جلو كه اين رفتار يعني دارد.
مثلا؟ چه مي‌دانم. ميس‌كال نيمه‌شبي. اس ام اسي. جمله‌اي توي وبلاگي. دستي كه حلقه شود دور كمري. بوسه‌اي كه
بنشيند روي گردني و ديگر برويد تا ته.. مي خواهم بگويم اينها را به چشم همان درانك نايت ببينيد. اين رفتارها معنا ندارند. نشان دهنده شروع يك رابطه بلندمدت و كوتاه مدت و هيچ كوفت ديگري نيستند. نيستند به خدا. بياييد اين را بفهميم.
البته جاي انكار ندارد كه
هيچ وقت درانك نايت بين چَندلِر و رِيچ اتفاق نمي‌افتد. اين درانك نايت‌ها هميشه با افراد خاصي رخ مي دهد. يعني جايي كه قبل‌ترچيزي بوده باشد، رابطه‌اي،‌ عشقي.. چه مي‌دانم. يا جايي كه شايد قرار است بعدترها رابطه‌اي شكل بگيرد. اما بعدترها. نه حالا. تازه شايد..
اين رفتارها را به چشم چراغ سبز نبينيد. رويشان حساب نكنيد. رفتارتان را به خاطرشان تغيير ندهيد. اصلا بِبُريد بگذاريدشان كنار از زندگي. اين طوري بهتر است
.

شنبه، اسفند ۰۸، ۱۳۸۸

نانوشته‌هايم

اگر گمان كرديد من تمام دنيايم را اينجا مي‌نويسم،‌ اشتباه كرديد
من با نانوشته‌هايم زندگي مي‌كنم
.

تاریکی

تیری در تاریکی انداختن،
آنقدر ناجوانمردانه نیست که
توری در تاریکی انداختن
.


پنجشنبه، اسفند ۰۶، ۱۳۸۸

نقش بدل

بدترين نوع دوست داشته شدن مي‌داني كدام است؟
اينكه دوست داشته شوي چون شبيه به معشوقه اصلي هستي. كه مدام هم يادآوري‌ت كنند كه هي.. لبخند زدنت، قهوه نوشيدنت، نگاه كردنت، لحن كلامت، تن صدايت، سربه هوا بودنت، رنگ لاك‌هايت، طوري كه دستت را مي‌نشاني زير چانه‌ات، طوري كه پايت را مي‌اندازي روي پايت،‌ كه دامنت را صاف مي‌كني، طوري كه ذوق مي‌كني و سرت را مي‌دزدي، طوري كه كيف را مي‌اندازي روي شانه‌ات،
طوري كه پرتقال پوست مي‌كني، كه كالري مي‌شماري.. طوري كه با كلمات قاب مي‌شوي دور لحظه‌ها، طوري كه اشك در چشم‌هات حلقه مي‌زند بي‌هوا، طوري كه نگاهت را مي‌دزدي، طوري كه با گردن‌بندت بازي مي‌كني، كه لبت را گاز مي‌گيري، كه قيافه مي‌گيري، قهر مي‌كني... و چه و چه و چه.. مو نمي‌زند با فلاني!!!
حالا بدي‌اش؟ انگار آدم را از نقش خودش دزديده‌اند. احساس مي‌كني نفس كشيدنت را هم از كسِ ديگري بلند كرده‌اي.. بعد هيچ چيز هم از نقطه صفر شروع نمي‌شود. انگار تو را بلند كرده‌اند نشانده‌اند وسط يك رابطه عميق معمولا چندساله. كه در عمق چشم‌هاي تو نگاهِ كس ديگري را جستجو مي‌كنند. كه با تو از همان تكه كلام‌ها، همان اسم رمزها، همان كافه‌ها و همان خيابان‌ها و همان خاطره‌ها سخن مي‌گويند، تا تو را نشانده باشند در نقش كسي كه حالا ديگر نيست. اين است كه تو هيچ وقت نمي‌تواني عشق جديد را باور كني. چون خودت را يك رابطه مجزا نمي‌بيني.. انگار قلب‌ات را پيوند زده باشند در كالبدي ديگر. كه يعني تو بتپي تا كس ديگري زنده شود... يا يك چيزي شبيه به هنرپيشه نقش بدل. كه يعني پستي بلندي‌هايي را كه نقش اصلي نتوانسته رد كند، تو به جاي او مي‌پري، تو به جاي او مي‌دوي، تو به جاي او مرهم مي‌شوي، آرام مي‌كني. و باز هرجا كه راه هموار شد، كه او دلش خواست برگردد، تو همه چيز را مي‌گذاري و مي‌روي. قانون بازي همين است. چهره اصلي هنرپیشه بدل را هیچ کس نمی‌بیند
.

شنبه، اسفند ۰۱، ۱۳۸۸

براي ماها كه كلمه‌ها را بلديم، براي ماها كه اين طور سواريم روي كلمه‌ها، حضور جسماني، ديدنِ جسماني ضرورت‌تر است كلن

+

.



پنجشنبه، بهمن ۲۹، ۱۳۸۸


I'm really happy only when I'm on my own.

Even being alone...it's better than...sitting next to a lover and feeling lonely.
.

.
Before Sunset

والا

خب آخه آدم اینقدر ناشکر؟؟ فقط یه شلنگ آب توی توالت ندارین؛ این همه غر می زنین. درحالیکه اینجا هستند آدمایی که حاضرند با آفتابه حمام بگیرن اما همیشه جی-میل داشته باشن
.

After all these!

امروز داشتم فکر می کردم که کلا خواهر داشتن خیلی بهتر از خواهر نداشتن است
.

چهارشنبه، بهمن ۲۸، ۱۳۸۸

میگم این بازیِ تو غلط کردی اومدی وقتی می خواستی نمونی هم دیگه خیلی خز شده ها
.

Didn’t mean to bother u

بعضی آدم ها هستند که سخت اند
آدم های زیادی هم هستند. معمولا هم در جمع های سرخوشانه نادیده گرفته می شوند. چون اصولا آدم های روی طاقچه اند، آدم های دنیای معاشرت نیستند. یک پوسته سخت دارند آخر. بن بست اند انگار. راه ندارند.
بعد آدم باید خودش روزگاری سخت بوده باشد تا بتواند آدم های سخت را بفهمد. باید پوسته سخت را تجربه کرده باشد که بداند سخت بودن نشانه نرم نبودن نیست. که یعنی آدم هرچند سخت، اما دلش می تواند نرم باشد. که اصلا معمولا آدم هایی با دل خیلی نرم می روند سراغ پوسته خیلی سخت. یا نمی دانم، برعکس هم می تواند باشد. که یعنی پوسته سخت دلشان را همان جور نرم نگه می دارد.
پوسته آدم های سخت را نباید به زور شکست. نباید به رخشان کشید. سختی شان را نباید قضاوت کرد. نباید از نرم بودنشان تعجب کرد. نباید بی اعتماد بود بهشان. نباید ازشان ترسید. ترس ندارند به خدا. بس که می توانند مهربان باشند و خوب و خوب و خوب.. بس که خوب می توانند باشند، بس که تو خوبی لامصب. بس که دنیایت آنجا معرکه است.. بس که دلم می خواهد بیایم بنشینم درون پوسته ات، بی که شکسته باشم اش؛ بی که ترکیب ات را بهم ریخته باشم؛ معادلات زندگیت را لرزانده باشم. بیایم چهارزانو بنشینم کف دنیایت، که هی سوراخ سنبه های بودنت را کشف کنم و هی چشم هام برق بزند و آن لبخند گنده هه پهن شود روی صورتم..
نمی شود اما. پوسته ات را باید خودت بشکنی؛ که بی هیاهو خودت را سُر بدهی بیرون. همان گونه که من سال های پیش شکستم.. ترس داشت؛ درد داشت؛ اما شکستم..
آخر هیچ پروانه ای در پیله به پرواز نمی آید
.

سه‌شنبه، بهمن ۲۷، ۱۳۸۸

اصلا آدم پريشانيِ وبلاگ‌نويس محبوبش را هم دوست دارد
بدي‌اش اما مي داني در چيست؟ اينكه انگار پريشاني‌اش را دوست تر دارد
.

دوشنبه، بهمن ۲۶، ۱۳۸۸

بردن، باختن..؟

داشتی آن سس قهوه ای رنگ را می ریختی روی مرغ شکم پُر، دستم را از پشت حلقه کردم دور کمرت، لپم را چسباندم به صورتت گفتم: دلم خیلی برات تنگ شده بود.
حواست به مرغ شکم پر بود و نخ هایش را هی می کشیدی و گره می زدی، گفتی: زودتر باید می آمدی. همیشه فکر می کردم تو باید اولین مهمون خونم باشی.
گفتم:وضع روحی مناسبی نداشتم. تو که می دونی
ظرف سس را گذاشتی پایین و برگشتی نگاه کردی توی چشم هام. نگاهت به یاد تمام سالهای دبیرستان و دانشگاه دلم را لرزاند. اشک حلقه شد توی چشم هام، چشم هات.. گفتی: می دونم. حالا خوبی نه؟ بغضم را قورت دادم، گفتم: خوبم
لبخند زدی. از آن لبخندهای سرِ حوصله. که یعنی من می فهمم. من بلدم تو را. برق چشم هات را من می شناسم. گفتی: همیشه پیش خودم تقدیر می کنم از آدمایی مثل تو. گفتم: چی؟ آدمایی مثل من؟ گفتی: آره. آدمایی که نقش بازی نمی کنند. آدمایی که شجاعت دارند مسئولیت احساسشون رو قبول کنند. که خودشون رو تا ته می ریزند روی میز. که انگار نمی ترسند از باختن.
گفتم: اما همیشه آدمایی مثل تو می برند
گفتی: می دونم.. اما بعضی وقت ها خسته می شم از خودسانسوری. حس می کنم عقده ای شدم..
شوهرت از توی هال صدا زد: میاین تو، یا ما بیایم اونجا؟
.

شنبه، بهمن ۲۴، ۱۳۸۸

دریای آرامشی به خدا

پدرم وبلاگم را می خواند و من نمی توانم متوقف اش کنم. چرا؟ چون به رویم نمی آورد هیچ وقت هیچ چیزش را. بزرگترین گندهای زندگیم را می داند و حتی با کوچکترین کنایه ای بهم یادآوری شان نمی کند. هیچ وقت یادآوری شان نمی کند. حتی وقت هایی که در موقعیت مشابه ام و او می داند. که باز دارم اشتباه می کنم و او می بیند...
نمی دانم یا او خیلی بزرگ است، یا دنیای من آنقدر کوچک است هنوز که در دلش به گره کورهای زندگیم می خندد، آنگونه که من در دلم به شکلاتی که دختردایی سه ساله ام در دستش پنهان کرده می خندم، که خودم را می زنم به ندیدن تا شکلاتش را پنهانی بخورد
.