سه‌شنبه، اردیبهشت ۲۱، ۱۳۸۹

فیلم برداری خر است!

دوستم زنگ زده میگه توی فیلم عروسی مون یه ده دقیقه فقط خودتی که داری مثل بنز می رقصی! که یعنی وقتی می رسه به اینجاش می گیم ایول. رعنا اومد!
حالا جالبیش اینه که توی اون عروسی هیچ کسی رو هم- به جز عروس و داماد- نمی شناختم من.
هی تصور می کنم که فک و فامیلشون-هر کسی به جز عروس و داماد درواقع- که فیلم رو می بینن به این قسمت که میرسن می پرسن : این کیه؟! بعد دوستم غش غش می خنده می گه این همکارمه!
الان اصلنم معذب نیستم. هیچم خجالت نکشیدم. به فیلم برداره هم فحش ندادم. از این به بعد هم توی تمام عروسی ها همین جوری می رقصم حتمن!

بعد: معلومه من صبح تا شب که در دانشگاه به سر می برم کسی رو ندارم که باهاش پرت و پلا بگم؟ بس که تمام دوستهام رفتن. وبلاگم شده پرت و پلا دونی! چی کار کنم خب؟!

بعدتر: یعنی ملت که چندتا چندتا لپ تاپ هاشون رو به من می سپرن و با کیف پول میرن بوفه! دلم می خواد بهشون بگم: میشه منم بیام باهاتون؟
.


دوشنبه، اردیبهشت ۲۰، ۱۳۸۹

خفه بشم آیا؟

یه پسرخاله دارم که از من خیلی بزرگ تره. یعنی حتی در اولین تصاویری که ازش دارم یکی از مشخصه هاش برام سبیل پدر-مادر دارش بوده و اون یکی بوی عطر و ادکلن و موهای همیشه رو به بالا سشوار زده اش. از این تریپ مرد خوش تیپ های زمان قدیم. که البته همین استایل رو برای خودش نگه داشته هنوز. بس که جاافتاده توش و حالا برازنده اش می کنه واسه اینکه پدر دو تا پسر کوچولو باشه. چهره باز و صدای گرمی هم داره و خیلی آدم با مطالعه و شیرین زبونی هم هست. اینه که کلا موجودی دوست داشتنی محسوب می شه و آدم دلش می خواد که توی تمام مهمونی ها حاضر باشه.
چی شد که یاد پسرخاله ام افتادم؟ آخه یکی از پسرکوچولوهاش بدجوری روی بو حساسه! طوری که پسرخاله ام مجبوره عطرهای به قول خودش پیسی-سی هزار تومنی اش رو توی توالت مصرف کنه تا پسرش حاضر بشه برای رفع حاجت قدم رنجه کنه.

الان معلومه که من هنوز از بوی پای این خانمه در وضعیت پیف به سر می برم؟ باز معلومه که سیم لپ تاپم به جای دیگه ای نمی رسه؟ معلومه دارم فکر می کنم که از خانمه خواهش کنم جابه جا بشه؟ خیلی بی رحمم اگر بهش بگم بوی پاش داره اذیتم می کنه؟ من اگر جای اون بودم و کسی بهم می گفت بوی پام اذیتش می کنه.. من اگر جای اون بودم کفشم رو در می آوردم آیا آخه ؟!؟!؟!؟
بی رحم باشم؟ خفه بشم؟ شاید مجبوره کفشش رودر بیاره؟ مثلا کفشه پاشو می زنه؟ خب مجبوره که پاشو بذاره روی صندلی روبه رویی؟ شاید نمی خواد جورابش کثیف بشه؟ جورابی که این همه بو می ده کثیف نیست یعنی؟ شاید نمی خواد کف جورابش خاکی بشه؟ شاید می خواد از اینجا بره مهمونی و از قصد کفشش رو درآورده که بوی پاش اینجا بپره؟ همه رو گفتم، اینم بگم که الان شرمنده ام از خودم؟ چون اول که بوی پا اومد به اون آقاهه که ته ریش گری گوری و پیرهن کج و کوله داره چپ چپ نگاه کردم؟ یعنی آقاهه هم الان داره خفه می شه؟ یعنی اونم داره توی وبلاگش می نویسه؟
من و این همه سوال بی جواب؟!
.

پیف

یه دختر خانم خوشگل قدبلند خوش اندام، با دماغ عملی درست حسابی و میک آپ و دست-بندِ آنچنانی و ساعت این چنینی، اومده توی کتابخونه دانشگاه نشسته، کفشش رو در آورده، بعد پاش بووووووووووووو می ده!
آخه آدم دردشو به کی بگه؟ هان؟ هان؟ هان؟؟؟ به کی بگه! به کی؟!!؟؟!؟!
.

یکشنبه، اردیبهشت ۱۹، ۱۳۸۹

بی بدیل یا بی دلیل

من کلا موجود بی دلیلی هستم. یا همان دخترِ نمی دانم ها! یعنی می توانم در جواب هفت-هشت، ده سوال پیاپی راجع به خودم بگویم: نمی دانم. بعد این نمی دانم ها را با خجالت و سرافکنده نمی گویم ها. خیلی هم شق و رق و مطمئن، یک جور خوبی که یعنی من به سامانم. آرامم. خوشبختم. اما خب نمی دانم جواب خیلی از این سوال ها را. و این به هیچ چیز ارتباط ندارد.
نمی دانم در مواقع فیلان چه می کنم، در بحران های بهمان چه حرکتی از خودم نشان می دهم، اگر بهم خیانت شود جیغ می کشم یا انتقام می گیرم. اگر کسی که دوستش دارم ترکم کند نا امید می شوم یا به هیچ جایم حساب نمی کنم. اگر مدیرم به ناحق مرا سرزنش کند فحش می دهم یا گریه می کنم
یا استعفا می دهم یا مثل بز اعتراضی نمی کنم. اگر یکهو یک نفر در خیابان جلویم بیافتد بمیرد آیا من هم همراهش می میرم یا بدرقه اش می کنم تا دیار باقی و به زندگی باز می گردم یا با انگشت نشانش می دهم و می خندم یا غش می کنم. و هزاران سوال در همین مقولاتِ اگر در زندگی، در محیط کار، در خانواده، در روابط اجتماعی، جن.سی یا هزار کوفت دیگر چنین شود، شما چه می کنید.
ای شماهایی که دارید پایان نامه در علوم روان شناسی، اجتماعی و تمام مشتقات شان می نویسید و هی چپ و راست فرم طراحی می کنید و راه می افتید توی دانشکده های ملت و با یک لبخند خفت-کننده اعصاب مردم را خط خطی می کنید، بدانید که آدم ها قرار نیست همه چیز را راجع به خودشان بدانند.
اصولا اگر این طور بود، شماها پس چه کاره هستید؟؟
.

شنبه، اردیبهشت ۱۸، ۱۳۸۹

زبانم مي آيد بيرون

كلي كار سرم ريخته. خرده‌ريزهايي بايد به مدل پايان نامه‌ام اضافه كنم كه اگر بماند براي بعد،‌ قطعا فراموش مي‌شود. تا نيم ساعت ديگر بايد براي يك جشن كوچك خانوادگي آماده شوم. حافظه دوربينم را بايد خالي كنم. لباس‌هاي روي تخت را در كمد آويزان كنم. اما چهره آن دختر عينكي با مانتوي تنگ سبز و دهان نيمه باز، از جلوي چشمم كنار نمي‌رود. جلوي آينه كه ايستاده‌ام و تندتند سايه مي‌زنم پشت پلك‌هام، دهانم براي يك لحظه باز مي‌شود و همين يعني اينكه اگر نيايم و اينجا راجع به دختري با دهان باز ننويسم،‌ تا آخر شب هي مدام دهانم را باز و بسته مي كنم و هي حواسم مي‌رود به دهان مردم و خلاصه..‌ اين است كه حالا اينجايم.
بعضي از مردم دهانشان هميشه باز است. منظورم اين نيست كه لبهايشان هميشه روي هم نيست. نه!‌ دهان‌شان هميشه باز است، به معناي دقيق كلمه. من هيچ وقت نتوانستم بفهمم چرا و چطور. به نظر من كار سختي‌ست كه دهان آدم هميشه باز باشد. من اگر قرار باشد دهانم به اين ابعاد باز باشد، بدون شك بعد از چند لحظه زبانم مي‌آيد بيرون. نمي‌دانم! شايد زبان من زيادي دراز است! اما به نظرم كار سختي‌ست كه دهان‌ت اين همه باز باشد و زبانت بيرون نيايد.
شايد نبايد اينجا بنويسم اما خواهرم يك مدت همين عادت را داشت. دهانش را هميشه باز نگه مي داشت. اما اعتراف مي كنم كه هيچ وقت زبانش بيرون نيامد. من به عنوان يك خواهر بزرگ‌تر خيرخواه،‌ از كوچك‌ترين فرصت‌ها استفاده مي‌كردم و با بيشترين اغراق ممكن ادايش را در مي‌آوردم تا خودش را اصلاح كند. كمي بي رحمانه بود اما نمي‌توانستم بگذارم دهانش همان‌طور باز بماند! روشم به خوبي جواب داد و بعد از چند ماه دهانش با تقريب خوبي براي هميشه بسته شد.
.

جمعه، اردیبهشت ۱۷، ۱۳۸۹

بچه که بودم

من؟ دیشب توی اتاقم کله ملق زدم! قبلترش گوشی تلفن را کشیده بودم این طرف اتاق، سیم سیاه نازکش همان طور روی هوا بود. شب بود. تاریک بود. من شبها نور اتاقم را کم می کنم. شب ها را دوست تر دارم تاریک باشد. سیم سیاه نازک در تاریکی اتاقم معلوم نبود. این شد که کله ملق شدم. فضا برای کله ملق زدن کافی نبود. این بود که محکم خوردم به در کمد. سه تا از انگشت هایم برگشته و حالا ورم کرده و درد می کند. دیشب؟ حواسم به انگشت ها نبود هیچ. دیشب سرم گیج می رفت فقط. خب آماده کله ملق شدن نبودم. غافلگیرانه بود. سروصدا آنقدر بود که اهل خانه بیدار شوند. کسی بیدار نشد ولی. اتاق من با اتاق مامان و بابا خیلی فاصله دارد. من همیشه در اتاقم را می بندم. همیشه؟ دست کم شب ها. یا روزهایی که حوصله و اعصاب درست و حسابی ندارم. یا روزهایی که می خواهم برقصم. یا با تلفن که طولانی صحبت می کنم. یا از حمام که می آیم و دلم نمی خواهد تا مدتی لباس بپوشم. یا گریه که می خواهم بکنم. دیشب؟ شب بود خب. نمی خواستم کسی را با سروصدا بیدار کنم. در را بسته بودم. کسی هم بیدار نشد. کوشی تلفن؟ از بالای تخت افتاد روی سرامیک ها. طوریش نمی شود. امتحانش را قبلتر پس داده. از این گوشی های قدیمی پدرمادر دار است. درواقع جزو اولین گوشی هایی ست که شماره هایش دکمه داشت. به جای آن سوراخ های قبلی که باید انگشت تویشان می چرخاندیم! مامان چندبار پیشنهاد داده که برای اتاقم از این گوشی های بی سیم آیدی-کالر دار بخرم. من قبول نمی کنم. یک چین می اندازم روی پیشانی که یعنی اوه! نه! اصلا. مامان اصرار نمی کند. دلیلی برای اصرار کردن ندارد. گوشی کرم رنگ قدیمی با آن دکمه های سیاه و سیم بلند نازک، آسیبی به کسی نمی رساند. دست کم مامان خبر ندارد که گاهی مرا کله ملق می کند. من گاهی به بعضی وسایل دلبسته می شوم. آدم این همه خر نمی تواند باشد که به گوشی تلفن دلبسته شود. من اما همین قدر خرم. فکر کنید، به یک گوشی قدیمی کرم رنگ با دکمه های سیاه و سیم نازک بلند. که تازه صدا هم خوب از پشتش نمی آید. که باید مدام بگویم بلندتر لطفا. میشه تکرار کنی؟ راستش زیاد هم بد نیست. اگر دلت بخواهد جمله ای را باز بشنوی، می توانی از کلک گوشی قدیمی استفاده کنی و خودت را بزنی به نشنیدن.
خوبی اش این است که من و گوشی با هم کله ملق می شویم. من از تنها کله ملق شدن می ترسم. از تنها بودن، تنها ایستادن، تنها راه رفتن، تنها زندگی کردن، نه! از تنها کله ملق شدن، از تنها مردن می ترسم.
بله داشتم می گفتم. دیشب من و گوشی کله ملق شدیم. سه تا از انگشت هایم برگشته. درد می کند. گردنم انگار رگ به رگ شده. حالا که نگاه می کنم می بینم زیر زانویم کبود است.
آدم کله ملق که می شود، تا چند روز بعد هی تازه کشف می کند که کجاهاش درد گرفته. کجاها کوفته است، کجاها رگ به رگ.. حالا آرنج دست راستم. کبود؟ نه راستش. ولی درد دارد. بدی کله ملق این است که کم کم دردهاش رو می شود. که وقتی کله ملق شدی سرت فقط گیج رفته. حتی معمولا بعدش لبخند هم می زنی. شاید حتی قه قه بخندی.

من؟ فکر می کنم ما داریم کله ملق می شویم با هم. این است که هی می خندیم بلندبلند. قبل ترها این همه نمی خندیدیم. ما این روزها داریم کله ملق می شویم و به هم لبخند می زنیم. کله ملق می شویم و همدیگر را می بوسیم. کله ملق می شویم و حواسمان هست که همدیگر را دوست داریم.
اما خب، کله ملق شده ایم دیگر. بدی اش این است که کبودی هاش حالا پیدا نیست.
من کله ملق دوست ندارم. بیا به جایش بالانس بزنیم. که یعنی دنیاهامان وارانه شود اصلا. کی به کی ست؟ دنیای من و توست دیگر. وارانه باشد بهتر هم هست. هیجان انگیزتراست دست کم. یادم هست بچه که بودم خوب بالانس می زدم. روی دست های کوچکم راه هم می رفتم تندتند.. بچه که بودم.. روی تشک های بزرگ ژیمناستیک.. با بادی های سیاه و شلوار استرچ های سفید.. دخترک تپل شر.. دنیایش وارانه بود اصلا
.
بعد: كله ملق يعني همان كله معلق!
.

پنجشنبه، اردیبهشت ۱۶، ۱۳۸۹

پند-واره

هیچ وقت آدمتان را دلخور رها نکنید و بروید. حتی اگر بی خودی دلخور شده باشد.
یا همان خداحافظی هایتان را کِش دهید، تا الک کند دلخوری های کوچک آن روز را
.

چو لاله در قدحم ریز ساقیا می و مشک

روزهایی هم هست در زندگی، که قدم های آدم محکم تر است. که پشتش صاف تر است و سرش بالاتر.. روزهایی هست در زندگی که آفتاب پررنگ تر است و باران باران تر است و لبخندها لبخندتر و کافه ها کافه تر..
امروز بیست و پنج ساله شدم.
و فکر می کنم بیست و چهارسالگیم چه همه جور واجور بود؛ جور واجور بودم!
باز فکرتر می کنم به بیست و پنج سالگی و در دلم جیغ می کشم از خوشی. به باران هایی که قرار است ببارد فکر می کنم و آفتاب هایی که قرار است بتابد و خیابان هایی که قرار است گز شود و آدم هایی که قرار است بروند و آنهایی که قرار است بیایند، به تمام سلام های کش دار با لبخند، به تمام بغل های محکم خداحافظی، به چترهای رنگی سان شاین و به آسمان و زمین و زمین و آسمان و..
به زندگی فکر می کنم و
و لبریز می شوم از خواستن اش
.

چهارشنبه، اردیبهشت ۱۵، ۱۳۸۹

چرا اغلب در فیلم های ایرانی آدم های بد، آهنگ های خوب گوش می دهند؟
.

بعضی روزها هم هست در زندگی.. که آدم دلش بغلِ آرام می خواهد.. با بوسه های ریز بی هیجان.. از پشت گردن..
.

دوشنبه، اردیبهشت ۱۳، ۱۳۸۹

un-talkaboutable

در فیس بوک به عضویت در گروه ایرانیان گیاه خام خوار دعوت شده ام
بعد فکر کنید من بتوانم یک ایرانی گیاه
خام خوار باشم!
هه!
.

یکشنبه، اردیبهشت ۱۲، ۱۳۸۹

شیخ دیوانه شده

ما در مملکتی زندگی می کنیم که بعد از اجرای اپرای عروسکی مولانا، همین طور که همه ایستاده ایم و دست می زنیم، پسر کناریم می گوید: شاهکار بود. باورم نمیشه همه عروسک-گردان هاش زن باشند..
من؟ فقط نگاهش می کنم.. چپ چپ طبیعتا!
دارد می گوید: نه!.. یعنی..
که دیگر نگاهش هم نمی کنم و به جایش به آقای کارگردان نگاه می کنم. مهم این است که آقای کارگردان باورش شده بود که تیم عروسک-گردانش می توانند زن باشند و حالا دختران شال پوش آن بالا ایستاده اند و
ما
همه
برایشان
کف می زنیم.
.

شنبه، اردیبهشت ۱۱، ۱۳۸۹

تلخ ترین حقیقت ها را.. دوست تر دارم از .. قشنگ ترین دروغ ها
.

ح س ر ت

بدترین جمله به کسی که نیست و دستش هم نمی رسد:
کاش اینجا بودی!
.

بعضی آدم ها بلدند شاد باشند.
آنقدر که حتی اگر برداری بگذاری شان در دلِ جهنم، آنجا را بهشت می کنند برای خودشان و باز خوش و خرم به زندگی ادامه می دهند
من؟ هنوز نه! اما یک روزی آره
.