شنبه، اردیبهشت ۱۱، ۱۳۸۹

ح س ر ت

بدترین جمله به کسی که نیست و دستش هم نمی رسد:
کاش اینجا بودی!
.

بعضی آدم ها بلدند شاد باشند.
آنقدر که حتی اگر برداری بگذاری شان در دلِ جهنم، آنجا را بهشت می کنند برای خودشان و باز خوش و خرم به زندگی ادامه می دهند
من؟ هنوز نه! اما یک روزی آره
.

جمعه، اردیبهشت ۱۰، ۱۳۸۹

پنجشنبه، اردیبهشت ۰۹، ۱۳۸۹

نمی دانم دنیا چه را می خواهد به رخ آدم بکشد

تمام خوشبختی سه نفره مان را باد برد انگار. تمام حرف های دخترانه مان را. کرکر خنده هامان را. بخار داغ چای را در صبح های سرد زمستانی و برق نگاه هایی که در بخار گم می شد.. حالا هی بستن چشم ها برهیاهوی پرشور راهروها و یادآوری نقش لبخندهایی که می ترسم پاک شوند دیر یا زود.
تمام کافه های این شهر لعنتی.. تمام بزرگ راه ها.. تک تک آجرهای دانشگاه.. تمام هرروزه هایم، بغض می شود در گلویم این روزها.. به یاد تمام سیب زمینی ها و آب انارها، یه یاد ظرف روهی املت و لقمه های نوبتی، به یاد معجون بادام مزمز و اسمارتیز نسله، به یاد تمام بوفه نشینی های سه نفره مان.. چیزی جز چای تلخ از گلویم پایین نمی رود این روزها.
به یاد تمام مهمانی بازی ها.. شبهای تاریک و نورهای رنگی و شیطنت هایی که گاهی می ارزید به خاطرشان کفش های پاشنه ده-سانتی را در بیاوری بیاندازی یک گوشه.. به یاد جیغ هایی که با هم کشیدیم، موهایی که برای هم بافتیم، سایه هایی که برای هم زدیم..
..
یکی بیاید به این آسمان بگوید یک دقیقه آرام بگیرد!
نبارد!
.


چهارشنبه، اردیبهشت ۰۸، ۱۳۸۹

من آدم ساكت ماندن و تلافي كردن نيستم. هركجا دردم بيايد مي گويم آي!‌
.

شادی صدر و قصاص عجولانه مردها

همه مان می دانیم که جامعه مان مرد بیمار کم ندارد. مطمئنن بیشتر از پنج درصد. همه هم می دانیم که همه مردهای جامعه بیمار نیستند.. اما بیایید حمله نکنیم به آدم های جریحه دار، حتی اگر بهمان حمله کردند.
به نظر من آدمی که زخم خورده، یا انتخاب کرده طوری زندگی کند که زخم خورده زیاد ببیند تا شاید بتواند مرهم باشد، تیمار کند، سد و سپر بسازد.. آدمی که از من و شمایی که چشممان را می بندیم به خیلی اتفاق ها و خیلی آدم ها بیشتر دویده، جان گذاشته، زندگی و اعصاب گذاشته و عمر گذاشته و.. آدمی که جریحه دار است از ظلم، آدمی که زخم خورده، حق دار فریاد بزند. به نظر من نوشته خانم شادی صدر یک مقاله انتقادی یا اجتماعی مغرضانه یا مصلحانه یا هرچه نبود. یک فریاد بود.

من اما باز حق هم می دهم به مردانی که اعتراض کردند به این متن. چرا؟ چون نمی دانند. (سلام آیدا) فقط یک زن در این جامعه می فهمد که همین آدم های اطراف، از استادهای با وقار دانشگاه تهران گرفته، تا راننده تاکسی و فروشنده و پسرهای دبیرستانی و مشاوران روان شناسی و رئیس و مرئوس و حتی گاهی پیرمردهای شصت ساله ای که یک فامیل معتبر پشتشان قسم می خورند، چطور ناباورانه* متجاوز می شوند. همان ها که در بحث های روشن فکرانه گل سرسبد مجلس‌ند و چه وقیحانه چین به پیشانی می اندازند و زمین و زمان را به باد انتقاد می گیرند و... پووووف.. همین آدم های اطراف..

ای مردهایی که با شنیدن یک فریاد، یک نوک سوزنی که شايد به ناحق به خود شما هم نه حتی، به حیثیت مردانه تان خورده باشد، خون در رگ غیرتتان جوشیده.. شما خیلی از حقایق را نمی دانید. نمی دانید چون این ها دردی نیست که بشود فریادشان زد. یا انگشت شمارند کسانی که جرئت فریاد کردنش را داشته باشند. بس که گاهی این متجاوزان اعتبار دارند و قدرت دارند و تهدید دارند و بازی هایی که باز شما تنها در فیلم ها دیده اید و شنیده اید.
فقط خواستم بگویم، ای مردهایی که شمشیر کشیده اید برای قصاصِ يك فرياد، بدانید که خیلی چیزها را نمی دانید

*اصلا ناباورانه، ‌خر است. بس كه پنج درصد شما را مي كند صددرصد شادي
.

سه‌شنبه، اردیبهشت ۰۷، ۱۳۸۹

گر ببينم كه مهِ ‌نوسفرم باز آيد

من سفت بغلش كرده بودم. اشك‌هايم از قبل‌ترش مي‌آمد همه‌اش. هي هرچه مي خواستم غمگينش نكنم، اما اشك است ديگر؛ كم‌اش دست خودِ آدم است. به جايش لب‌هايم مي‌خنديد. از اين قيافه‌هاي مضحك لحظه‌هاي آخر..
من بغلش كرده بودم، محكم. با دستش آرام ضربه مي‌زد به پشتم و تندتند حرف مي زد. گاهي حرف زدن جلوي گريه را مي‌گيرد براي آدم. با كلمات خودش داشت آرامم مي كرد و اين خيلي درد داشت. من هرچه كلمه‌هايش را بيشتر مي‌شنيدم بيشتر دلم تنگ مي‌شد. بس كه كلماتش مخصوص خودش است فقط. بس كه مي‌دانستم ديگر هيچ كس زير گوشم زمزمه نمي‌كندشان.
ما همديگر را بغل كرده بوديم، سفت. يك عالمه آدم دورمان حلقه زده بودند و لابد حواسشان به لرزش شانه‌هاي من بود. يا شايد بغض كرده بودند آنها هم. نمي‌دانم. خوبي‌اش اين بود كه هوا تاريك بود. اصلا تمام خداحافظي‌هاي آخر بايد توي تاريكي باشد. تمام بغل‌هاي آخر. بوسه‌هاي آخر..
بعدترش، توي ترافيك تلفنم زنگ زد. خودش بود. گوشي را برداشتم، ديدم صدايش از ماشين بغلي مي آيد. ياد تمام دفعاتي افتادم كه صدايش را به جاي گوشي از دور و اطراف شنيده بودم،‌ در راهروهاي پيچ در پيچ دانشگاه. كه با لبخند دست تكان داده بودم برايش كه اينجايم ديوانه! فكر كردم اين آخرين باري ست كه صدايش به جاي گوشي از اين بغل مي‌آيد. شيشه‌ها را داده بوديم پايين و هي گريه مي‌كرديم و هي بوس مي فرستاديم براي هم.
تا رسيديم به چراغ هاي چشمك زن، كه يعني راه‌هايمان جدا مي‌شد، براي هميشه شايد..
.
رونوشت به سعيده: من تو را بغل سفت نكردم كه بي معرفت
.

من این همه نیستم

من کلا موجود بزرگ-نمایی هستم. یا می شود گفت پرِزِنتِر، یا هرچه. یعنی جوری که انگار یک ذره بین نصب باشد رویم همیشه. که یعنی وقتی همه فکر می کنند که دارم می میرم از عشق، من در حال مردن نیستم. وقتی همه فکر می کنند که دارم می میرم از خوشی، باز در حال مردن نیستم. وقتی همه فکر می کنند ته تنبل و بی عارم، آن ته تهش هم نیستم. وقتی همه فکر می کنند اوضاع پایان نامه ام خیلی درام است، این طور نیست واقعا و در این مورد خاص می توانم بگویم وضعیت خیلی به سامانی هم دارم. وقتی در تعیین سطح کلاس زبان می شنوم که شما حالا یک ترم برو در سطح آخر بنشین برای مرور، من کاملا در سطح متوسط هستم. وقتی می شنوم که ته اعتماد به نفسم، زانوهایم دارند می لرزند. وقتی می گویند درونت یک گرگ وحشی داری، من حتی گربه وحشی هم ندارم. وقتی رویاهایم را درچند قدمی م می بینم دورترند حقیقتا. وقتی خودم را نزدیک به تمام بدبختی ها می بینم، باز هم خیلی فاصله دارم.
یعنی نه خوشحالیم خوشحالی کامل است نه بدحالیم بدحالی حقیقی. یعنی کلا آنچه را که از من می بینید و می شنوید در 0.6 ضرب کنید، با تقریب خوبی می شود من.
چرا حالا؟ واقعا چرایی ش را هیچ وقت نفهمیدم
.

بس که دستم نمی رسد
.

دوشنبه، اردیبهشت ۰۶، ۱۳۸۹

با استناد به قانون جرایم رایانه ای

بلاگ اسپات فیلتر شد!
و این اولین پست ایمیلی من است. راستش قرار بود این پست از آن پست های شماره دار باشد. که یعنی یک-این، دو-اون، سه-دیگری.. از این پست ها که معلوم است کلی حرف گوله شده در گلوی نویسنده. که یعنی کجا بودید شماها. کجا بودم من؟ کجا بود این وبلاگ و الخ..
من؟ اینجا نوشتنم نمی آید! یعنی در فضای ایمیل، نامه نوشتنم می آید و در ادیتور بلاگر وبلاگ نوشتن.
خب آدم حساب و کتاب دارد برای خودش
.


پنجشنبه، اردیبهشت ۰۲، ۱۳۸۹

لبه سكه

تو هم اگر دو-سه سال مجبور بودي خودت را جرجر كني در كلمات، حالا وبلاگت روزي صدتا كه نه، روزي هزارتا پيج وييوُ داشت
.

از ناگفتنی ها

مامان دیشب از عروسی برگشته، داره با بابا راجع بهش صحبت می کنه: شهربانو خانم به چه سختی اومده بود
بابا: شهربانو خانم کیه؟
مامان: شهربانو خانم دیگه! همون که عروسی مون گل آورده بود
بابا: آهاااااااااان. شهربانو خانم.
.
یعنی می خوام بدونم توی این سی سال مامان و بابا هیچ خاطره دیگه ای از شهربانو خانم ندارن؟
یعنی حالا چه جور گلی آورده بوده که هردو یادشون مونده؟
.

چهارشنبه، اردیبهشت ۰۱، ۱۳۸۹

نباید دست و پا زد برای دلتنگ نشدن
گاهی هم باید بنشینیم آرام، تا دلتنگی خودش را جا کند درگوشه نمناک چشم ها
.

سه‌شنبه، فروردین ۳۱، ۱۳۸۹

Beyond The Network America

هرروز آدم های زیادی اینجا را می خوانند. از شهرهای جورواجور. بعضی ها برایم کامنت می گذارند. بعضی ها ایمیل می زنند. بعضی ها زنگ می زنند، بعضی ها تک-زنگ. بعضی ها هم فقط می خوانند. بعضی ها هرشب می خوانند، بعضی ها آخر هفته ها. بعضی ها هم عشقی..
من هرشب نقشه پخش کره زمین را نگاه می کنم و پیدا می کنم آدم های دنیایم را. روی دایره های قرمزی که دورشهرهاشان کشیده شده کلیک می کنم و اسم شهر را می خوانم. به ساعتی که اینجا بوده اند دقت می کنم. اگر کنجکاوتر باشم زوم می کنم روی دایره ها و گاهی حتی نقشه هوایی محله شان را پیدا می کنم. که یعنی با موس روی سقف خانه شان دست می کشم و لبخند می زنم. بعضی ها را حدس می زنم چه کسانی باشند، بعضی ها را هم نه.
یک نفر هست اما، که از نمی دانم کجاترین نقطه دنیا می خواند مرا. جای پرچمش خالی ست و دایره اش درست وسط اقیانوس است. که یعنی هرچه زوم تر می کنم، فقط و فقط آبی دریاست هنوز. من؟ دلم می گیرد هربار. گاهی حتی اشک حلقه می شود توی چشم هام.. از اینکه یک نفر از وسط اقیانوس مرا می خواند نمی دانم چرا، اما دلم می گیرد. آن دایره قرمز را که وسط آبی دریا می بینم دلم می گیرد. به آن آدم فکر می کنم و دلم می گیرد. به خودم می گویم کاش تنها نباشد و دلم می گیرد. از خودم می پرسم یعنی دوست داشته اینجا را و دلم می گیرد..
امروز خواستم بیایم اینجا و همین را بگویم فقط. خواستم بگویم
تو که در آبی اقیانوس خانه داری، تو که شاید تنها باشی، تو که گاه به گاه اینجا را می خوانی، خواستم بدانی که من حواسم بهت هست. شاید حتی بیشتر از آنکه تو حواست به من باشد
.

یکشنبه، فروردین ۲۹، ۱۳۸۹

یک عادت خوبی دارد مد می شود در دانشکده فنی، که دخترها به جای مقنعه شالهای رنگی می پوشند. بعد باید اینجا باشید تا ببینید دنیا چه همه مهربان می شود با چشم آدم. بس که شال قشنگ تر است و زنده تر و خنک تر. بس که لَخت است و وِلو می شود روی خطوط نرم شانه ها.
شال خوب است کلا. ریشه دارد، دنباله دارد و بازی زیاد می شود در آورد باهاش. جور-واجورتر می شود سوارش کرد روی سر. خوبترش این است که حس خفه شدگی به آدم نمی دهد، بس که گردن آدم رهاست. که هوا می خورد.
اینکه می گویم دارد مد می شود، یعنی مثلا از هر بیست دختر، یک نفر شال می پوشد. می شود پنج درصد یعنی. شاید کم به نظر بیاید اما به نظرم برای شروع فصل گرما کم نیست. جالبی اش در این است که مثل یک پیمان نانوشته، همه از این شال های نخی تی تی می پوشند. شاید به تازگی تبصره ای در آیین نامه دانشگاه اضافه کرده باشند که شال تی تی موردی ندارد. شاید هم اصلا همین برادران نگهبان دم در به تصویبش رسانده باشند. بس که ما ارگان گیر-بده دیگری در دانشکده مان نداریم. البته قبل ترها حاج آقای دفتر نهاد هم گاهی بنا بر وظیفه شرعی، دخترکان بیچاره را خفت می فرمودند که چرا جوراب نپوشیدی. یادش به خیر. قبل از تردد، راهروها را می پاییدیم که حاجی آن دور و برها نباشد و گاهی بی هوا سبز می شد جلویمان و می گفت خانم در آیین نامه دانشگاه ذکر شده که باید جوراب بپوشید و من هم همیشه اصرار می کردم که چنین نکته ای ذکر نشده و تازه کفش من رویه دارد (و اینکه شما با اینکه پای مرا نمی بینید می پرسید چرا جوراب نپوشیده ای انگار بپرسی که چرا زیرِ شلوارت شورت نپوشیده ای). پر واضح است که داخل پرانتز را بعد که حاجی می رفت به دوستم می گفتم. البته از آنجایی که حاج آقا اهل تقوا هستند و سرشان همیشه زیر است و نگاهشان روی پاها فقط می چرخد، روی جوراب تمرکز دارند. یک جوری تخصصشان جوراب است یعنی. تازه به گمانم امسال کمی فرق دارد با سال های پیش. احتمالا حاج آقا گمان می کنند اگر دانشجوها شال بپوشند، خیلی چیزها یادشان می رود. خوبی اش در این است که ما شال می پوشیم و چیزی هم یادمان نمی رود.
ختمش کنیم همین جا به این جمله که: شال خوب است. شال نخی تی تی خوب است. رنگ های هیجان انگیز جیغ دارد. رنگ های خنک دارد. رنگ های تیره دِپسُرده دارد. قدر یک جعبه مداد رنگی هفتاد و دو رنگه، رنگ دارد اصلا..
.