از این روزها بخواهم بگویم، معرکه کم است. حیف که قامتشان را از بر نیستم هنوزتا چشم بسته کلمه ببافم برایشان. کلمه هایی که برازنده این روزها باشد و دست کم نیمی از آنچه را که هست بنماید. از خودِ این روزهایم بخواهم بگویم، هرآنچه را که در من، من بود؛ سپرده ام به بادِ فراموشی. یا نه، ریخته ام در یک کیسه زباله بزرگ، گذاشته ام پشت در. خودم را نمی شناسم گاهی. بس که خالی شده ام از آنچه بودم. بس که انگار از نو متولد شده ام .
من که داشتم می رقصیدم برای خودم. حواسم پی رقصم بود واینکه کجا چرخ بزنم.. که کجا شیطنت کنم و بی هوا جایت بگذارم تا خنده ات درآید و تو هم تلافی کنی بعدترش و خنده من دربیاید... من که خوشحال بودم بی هیچ بغضی.. تو اما گفتی دارم فکر می کنم که چندماه دیگر اینجا نیستم و دلم چه همه تنگ می شود.. تو این بازی دلتنگی را شروع کردی .. زود شروع کردی.. من نگذاشتم اما حرفت را تمام کنی. دستت را گرفتم کشیدم وسط جمعیت، به بهانه اینکه این طرف گرم است یا سرد است.. یادم نیست. بعدترش موقع شام، که من با چنگالم بازی می کردم و به تو فکر می کردم که چندماه دیگر اینجا نیستی، که تو هم مثل همیشه سخت مشغول غذا بودی و فکر کردم حالا دیگر لابد هيچ حواست به من نیست.. پاستا را که با مهارت دور چنگالت پیچیدی، مکث کردی و گفتی: قول می دهی؟ که بیای پیشم؟ پاستا رفت توی دهانت و من لبخند زدم .
كلمات.. كلمات.. تنها كه ميشوم، رسوب ميكنم در كلمات. هي راه ميروم سرگردان.. هي حرف توي حرف، هي اشك، هي لبخند، هي تايپ، هي پابليش، هي اِديت. جا ميمانم مدام ازعقربههاي ساعت. زمين گيرم ميكنند كلمات. ميترسم از خودم. از كلمههاي ياغي ميترسم. مرا تنها نگذاريد. با من حرف بزنيد. چرت و پرتهاي روزمرهتان را بگوييد برايم اما تنهايم نگذاريد. غُر بزنيد، ناله كنيد، فحش بدهيد حتي (لايت)، اما تنهايم نگذاريد. مي ترسم. از تنهايي نه، از خودِ تنهايم ميترسم به خدا .
دروغ چرا؟ من هنوز هم گاهي دلگيرانه ميشوم. هنوز هم گاهي حس مي كنم كه به زندگي بدهكارم. كه انگار بايد بيشتر دنبال خوشبختي مي گشتم. بيشتر از اينكه امروز هستم، شاد مي بودم. بيشتر از اين سفر مي رفتم. بيشتر از اين دوست مي داشتم. بيشتر از اين لبخند مي زدم، مي دويدم، مي خنديدم... من هنوز هم گاهي اشك ميريزم. باور كن. هنوز هم به پهناي صورت.. هنوز هم دلم يك جفت كفش تازه بندي ميخواهد. هنوز حواسم به كلاغ ها، به گل هاي صورتي باغچه، به پيرمرد كبريت فروش و پسرك فال فروش، من هنوز حواسم به دستههاي نرگس هست. قرص ماه هنوز مجنونم مي كند، باران هنوز مي شوراندم. من هنوز در كلمات طغيان ميكنم، با كلمات لبريز ميشوم. من هنوز هم هستم باور كن .
اه. اصلا مَچ نمی شوند این بچه های ام.بی.اِی. بس که زیادند و شلوغ اند و پرسروصدا و همه چسبیده به هم و.. وقتی می گویم چسبیده به هم یعنی تا به حال نشده که از کلاس بیایند بیرون و یک عده شان بروند این طرف و بقیه بروند آن طرف. نه. یا همه می روند این طرف، یا همه می روند آن طرف. بعد خدا نکند که همه با هم تصمیم بگیرند بیایند سایت. اوه اوه. اصلا به نظر من بچه های ام.بی.ای را نباید توی سایت ارشد راه بدهند. بس که مثل بچه های کارشناسی می مانند. بس که فضای خودشان را دارند و هیچ رنگ نمی گیرند از ما که سال هاست در این گروه استخوان پوسانده ایم و بروبیایی داریم برای خودمان و خودشان هم می دانند که خرمان بیشتر می رود. کلا تازه واردهایی هستند که تحت سلطه ما نیستند. که هنجار شکنی زیاد دارند و کاریش نمی شود کرد. کلا دوستشان ندارم دیگر. بدجنسم؟ می دانم .
نگاه کردم به چشم هاش. دستش را فشردم، رویش را بوسیدم، سربسته گفتم: نگرانت بودیم. چقدر طولانی شد. با لبهایش اشاره کرد: دو ماه. گفتم: خوبی؟ سرش را تکانی داد. که یعنی نمی شود خوب بود.. از دانشگاه پرسید و از اینکه در این دوماه چه گذشته. من هم جواب می دادم. بی که حواسم باشد چه می گویم.. می خواستم بدانم از رنجی که کشیده بود. اما فضا فضای سکوت بود. گاهی باید از لبخند آدم ها بفهمی که چه گذشته بهشان تنها از لبخندشان .