سه‌شنبه، فروردین ۱۱، ۱۴۰۵

از گوشه سیاهی کش آمده تاریخ

 جنگ وارد ماه دوم میشود. کم کم آدمها برای دیدن خانواده ها بل.ه و رو.بیک.ا استفاده میکنند. ایران یک ماه است که زیر بمب و موشک است. چهارهزار هدف فقط در تهران مورد اصابت قرار گرفته است. اما مردم هنوز شبیه به مردم جنگ زده نیستند. آنها که از مملکت خارج می شوند مثل توریستها با دو چمدان جمع و جور در هتل و اقامتگاه های گردشگری ساکن می شوند. یا موقتا به ویلای شمال و اقامتگاه خارج شهر روی آورده اند. فعلا سر کار نمیروند، بیکار نشده اند. لااقل از این راه دور اینطور بنظر میرسد. هنوز برای خراب شدن هر یک ساختمان ناراحت می شوند. به خرابی و قحطی عادت ندارند و نمیخواهند عادت کنند. از این راه دور، از میان تماسهای تلفنی گران قیمت و صحبت های محتاطانه با پیامرسان های داخلی، بنظر میرسد مردم در مقابل جنگ زده شدن مقاومت میکنند. همانطور که در مقابل سرکوب شدن مقاومت کردند، در مقابل حجاب اجباری و مهندسی انتخابات. که با هرچه دارند مقاومت میکنند و زورشان به هیولای سیاهی نمی رسد هنوز. هنوز.

فقط آرزو دارم نور صبح پیروزی زمانی بتابد که آدمهای تا اینجای کار تاب آورده هم، آن را ببینند. آدمهای عزیزی که روزی هم وطن و هم سرنوشت هم بودیم و حالا دیگر نمیدانم چه. 

پنجشنبه، فروردین ۰۶، ۱۴۰۵

جنگ وارد هفته چهارم شده است.

نوشتن عجیب است، چون انگشت اشاره دست چپم شکسته و در آتل است. بعنوان یک راست دست، شکستن انگشت دست چپ نبایستی به نوشتنم خللی وارد میکرد، اما می کند چون روی کاغذ نمینویسم. هفته پیش دوست ایرلندی نویسنده ام را در برلین دیدم. در روستایی اطراف نیس زندگی میکند. گفت شروع کرده است یادداشت های روزانه اش را به زبان فرانسه نوشتن، و این محدودیت چقدر برایش آزادی بخش بوده است. محدودیت انگشت مرا یاد محدویت دانش زبان انداخت، که از اساس بی ربط است. این یکی فقط سرعتم را اندکی کمتر کرده است. چون باید حواسم باشد حروف انگشت اشاره را با انگشت وسطیم تایپ کنم. تقریبا مطمئنم بعد از هفت هفته که آتل را باز کنم، دیگر برای نوشتن به انگشت اشاره احتیاج ندارم چون تا آن روز انگشت وسطی به وظایف سنگینش خو می گیرد. این را براساس تجربه میگویم. حدود ده سال قبل دست راستم شکسته بود و انگشت کوچکش حس نداشت. تا پیش از آن نمیدانستم برای نوشتن اینقدر از انگشت کوچک استفاده میکنم. مدتی طول کشید تا عادت کردم حروف انگشت کوچک را با انگشت انگشتر تایپ کنم. طوری که وقتی حس به انگشتم برگشت هم برای نوشتن از آن استفاده نمیکردم و انگشت کوچکم به حالت نیمه مچاله مثل یک زائده از کنار دستم بیرون زده بود. مثل یک تکه گوشت و استخوان اضافه. مثل انگشت ششمی که دورش نخ میبندند تا کبود شود و بیافتد. اینقدر دیدن بلاتکلیفی این انگشت برایم آزاردهنده بود که بالاخره بعد از چند سال مقاومت تسلیم شدم و آگاهانه بسیار تلاش کردم تا انگشت کوچک را هم هنگام نوشتن بازی بدهم. در این حد که اگر از سر عادت حرفش را با انگشت انگشتر تایپ میکردم، کل کلمه را پاک میکردم و از نو و اینبار با انگشت کوچک مینوشتم. هنوز که هنوز است، گاهی انگشت وسطی حروف انگشت کوچک را تایپ میکند، اما چون همیشگی نیست با آن کنار آمده ایم. 

از حق نگذریم، با انگشت شکسته، تایپ کردن بسیار راحت است. اما بچه داری تا دلتان بخواهد سخت. ظرف شستن، کاملن غیر ممکن. در خیالم میبینم که جنگ تمام می شود و مامانم می آید و در کارهای خانه و بچه داری کمکم میکند. همانطور که ده سال پیش وقتی دستم شکسته بود مامان اینجا بود. 

جنگ وارد هفته چهارم شده است. و من کم کم دارم یاد میگیرم استرسم را مدیریت کنم و کمی از اخبار دور بمانم. و این عادت کردن به جنگ، از زشت ترین عادات است. و این دست نکشیدن از فریاد عدالت خواهی زدن، از سخت ترین دست نکشیدن هاست. 

.

پنجشنبه، اسفند ۲۱، ۱۴۰۴

دوازده روز اول جنگ دوم از راه دور

 امشب آوا زودتر خوابیده بود. با کیمیا نقاشی میکردیم. گفت یک ستاره میکشی؟ کشیدم. خودکار را برداشت و سعی کرد مثل من ستاره بکشد. دو ضلعش را کشید و پرسید چطوری میکشی؟ دست کوچکش را در دستم گرفتم و دونفری یک ستاره کشیدیم. سعی کرد خودش بکشد، باز هم نشد. پرسید چطور میکشی؟ اینبار برایش توضیح دادم. اول یک هشت میکشی، بعد از اینجا یک خط میکشی از وسط روبرویی میگذرانی.. تک به تک ضلع ها را میکشید و منتظر دستورالعمل بعدی میماند. اولین ستاره ای که کشید  چشمهایش درخشید. بعد شروع شد. یک پاکت نامه برداشت و پشتش را ستاره باران کرد. میگفت اینقدر ستاره کشیدن کیف میدهد که نمیتوانم از آن دست بکشم. یادم هست که ستاره کشیدن را از مامانم یاد گرفتم. یادم هست که ستاره های من کج و معوج میشدند و مال مامان متناسب و ظریف. ازش پرسیدم چرا ستاره های تو قشنگترن؟ خنده اش گرفت و گفت بزرگ که بشوی ستاره های تو هم قشنگتر میشوند. ستاره های من، هنوزهم قشنگ نیستند. قرار بود امروز مامان و بابا اینجا باشند. خریدهایشان را کرده بودند، چمدانشان تقریبا آماده بود، اما همه شک داشتیم که بشود بیایند، چون ترا.مپ لشکر کشیده بود و سایه سنگین جنگ هر لحظه بزرگتر میشد. تا بالاخره دوازده روز قبل، جنگ با این خبر رسما شروع شد: پاستورو زد. 

و خامنه.ای کشته شد. خوشحالم که مرگ دیکتاتور را در زندگیم تجربه کردم، چون هیچ تجربه ای شبیه به آن نیست. دوست تر داشتم که به بند کشیده میشد. دلم میخواست در دادگاه مردم خودمان محاکمه میشد. دلم میخواست سقوط نظام را با چشمانش میدید. اما بهرحال سایه شومش از سر ملت کنار رفت. خبرش را به هرکس میدادم باور نمیکرد. ساعت اول یک نفس مشغول قانع کردم آدمها بودم که باور کنند واقعا کشته شده است. من باور کرده بودم و انگار هر یک نفر دیگری که باور میکرد، او یک بار دیگر کشته میشد. 

حالا هر روز که از آن روز دورتر میشویم، این شک در دلم بزرگتر میشود که اگر این بار هم نشود چه؟ اگر همه آنچه برای مردم میماند خانه های مخروبه و جانهای گرفته شده باشد و یک خامنه.ای جانباز دیگر چه؟ اما هنوز امیدورام که این نظام مقدس زودتر جمع بشود، جنگ زودتر تمام بشود، و مردم بمانند و کشوری که به خودشان تعلق دارد. 

.