چهارشنبه، اسفند ۱۷، ۱۳۹۰

SMIB-MASTER

نگاه دار سر رشته تا نگه دارد *

می توانید تصور کنید حتما که عنوان این پست اسم درسی ست که دارم می خوانم. همان اسم اختصاری که همه صدامان می کنند. اسمیب. دیشب داشتیم با بچه ها حرف می زدیم دیدیم اسمیب مسترِ زوج های خوشحال است. می دانید، هرچه بیشتر با گروه های دیگر آشنا می شوم بیشتر می فهمم که چقدر بچه ها در اسمیب خاصند. شاید به خاطر آن آی اینترنشنال اش باشد. در کلاسمان از بیست و شش ملیت دانشجو داریم. بعد همه کلی زبان بلدند حرف بزنند. در کلی کشورهای مختلف کار کردند. از اقتصاد و سیستم های سیاسی همه کشورهای دنیا سردر می آورند. خیلی خیلی مرسوم است که دوست دختر یا پسر خارجی داشته باشند. اصلن انگار یک مدلی مد باشد. خیلی استادها می آیند سرکلاس برای اینکه نشان دهند خیلی روشن فکرند یا فلان می گویند همسرم اهل فلان کشور است. حالا فلان کشور برای استادها بیشتر آلمان یا انگلیس است که این روزها دیگر نشانه روشن فکری نیست. این روزها دوست دختر/پسر امریکای جنوبی، عرب، یا حتی چینی مرسوم تر است. بعد همیشه هم این طوری نیست که بیایی دانشگاه دورو برت پر باشد از آدم های خارجی و با یکی شان دوست شوی. یعنی این داستانی ست که در اسمیب اصلن اتفاق نیافتاد. داستان زوج های اسمیب داستان رابطه های لانگ دیستنس موفق است. جولیانا مثلن، دو سال پیش دوست پسرش را در اراسموس دیده. نه ماه با هم بودند. بعد یک سال و نیم جدا. جولیانا در برزیل او در فرانسه. حالا آمده اینجا با هم زندگی می کنند، خیلی خوب و خوشبخت. داستان دیوید هم همین است. سفر کرده بوده به چین با یک دختر فرانسوی آشنا می شود. دو ماه با هم بودند. بعد دو سال طول می کشد تا دیوید بیاید فرانسه و باز باهم باشند. اندرینا. دوست پسرش رفته بوده ونزولا نمی دانم چه کار کند، بعد هم را دیدند و دوست شدند و یک ماه با هم بودند فقط. دو سال بعد اندرینا آمده اینجا. کریس. دوست پسرش را در امریکا دیده، دوست شدند برای شش ماه. بعد یک سال جدا بودند از هم تا کریس بیاید اینجا. بتی هم مشابه کریس اما در کانادا. یک مدل مطمئن آرامی اینجا آدم ها رابطه لانگ دیستنس دارند. یک جوری که خب دوستش دارم. خب دوست داشتیم هم را. این وسط کیس های ناموفق هم داریم. مثل الی که به خاطر دوست دختر فرانسوی ش که در اراسموس پیدا کرده بوده می آید فرانسه و قبل از اینکه اسمیب شروع شود دختره دوستی را تمام می کند. اما خب کیس الی واقعن ربطی به فاصله ندارد. یک بار برایمان گفت که دوست دخترش تحت یک بحران مذهبی! یک مسیحی معتقد شده و به خاطر همین رابطه را رها کرده. بعدتر یک پست می نویسم درباره جای خالی تعلیمات مذهبی در سیستم آموزشی فرانسه که الی اعتقاد دارد یک باگ بزرگ در شخصیت آدم ها ایجاد می کند.
نمی دانم چرا رابطه این همه دور برای من هیچ وقت کار نکرد. نمی دانم چطوری ست که این آدم ها اینقدر مطمئنند. انگار خوشبختی ازشان دور نیست هیچ وقت. خوشبختی شان سر تاقچه است، حتی اگر آدمشان فرسنگ ها دور باشد. لبخندهاشان واقعی از ته دل است. یک مدلی می گویند دوست دخترم آرژانتین است، دوست دخترم یک سال رفته چین. دوست پسرم سنگاپور است، که انگار از یک محله دیگر دارند نام می برند.
.
* حضرت حافظ

۷ نظر:

dreamer گفت...

همچنان اون جلویی و من دارم بت نگاه می کنم

R A N A گفت...

یعنی اگه تو رو نداشتم نصف دنیام خالی بود.. :* بعد بیا حرف بزنیم.. کارت دارم

ناشناس گفت...

ناشناس گفت...
من تازه با بلا‍گ تو آشنا شدم نمی دونم بجاست نظر بدم یا نه
من خودم دو ملیتی هستم و از بچه گی با دو فرهنگ بزرگ شدم. همیشه هرجا که بودیم من خارجی بودم.خودمُ ۱۰۰٪ متعلق به هیچ جا نمی دانم. نه فارسی را نیتیو بلدم نه اون یکی زبان را.الان می تونم بگم که اصلا حاضر نیستم با انتخاب یک فرد خودم با یک فرهنگ جدید وقف بدم. نه ابدا
اولش قشنگ. هجان داره اما اگه حاضر نباشند طرفین فرهنگ هم بفهمند ویادبگیرند دیر یا زود جدا می شند. مادر و پدر من هنوز که هنوزه تفاوت فرهنگی دارند. من که دو فرهنگی بزرگ شدم می فهمم. تفاوت را می بینم.
فکر کنم آدم تو یه فرهنگ بزرگ نشه هیچ وقت مثل اون فرهنگ فکر نمی کنه. هر چه قدر هم ادا در بیاره باز یه روزی مثل فنر برمی گرده به حالت قبلیش.
نهایتا پیشنهاد من که مشاهدات را ۳ سال دیگه باز تکرار کن برای ما هم بنویس. این رابطه های ایتر کالچرال مدینه فاضله نیست.

R A N A گفت...

سلام. راست باید بگی تا حد زیادی. یعنی من دارم خیلی از بیرون گود به قضیه نیگا می کنم شاید. اما خب دو تا آدم که از یک کشور هستند هم میتونن اختلاف فرهنگ داشته باشن! چون فرهنگ یک بخشی ش ملی هست، یک بخشی ش خانوادگی و یک بخشی ش فردی. که آخریش از همه مهم تره به نظر من.. بعد خوبی رابطه های اینترنشنال اینه که خیلی مسائل رو آدم دیگه دیفالت در نظر نمی گیره، و راجع بهش حرف می زنه. یعنی به طرفت حق داری می دی که خیلی چیزها رو ندونه و رعایت نکنه، و این حقی هست که از هموطن خودت در رابطه می گیری-غیرعمدی هست البته- اما انعطاف پذیری ت کمتره.
در مورد فرهنگ خیلی جالب بود حرفهات. یک پست مجزا می خوام بنویسم راجع بهش. :)
مرسی از کامنت ت و مرسی که می خونی
بوس

ناشناس گفت...

سلام همون ناشناسم (سیما)
به نظر من فرهنگ مثل وینوز کامپیوترهست آدم نمی بینش اما همه ی دستورات را هدایت می ‍‍کنه. از بچگی تزریق ی شه. ذهن را برنامه نویسی می کنه. همین ماهیتی که با ما اجین هست و ما که فکر می کنیم جهان بینی من «نرمالِ» هست قضاوت را سخت می کنه. وینوز٫ مکینتاژ را نمی فهمه با این که یکی هستند.
یک نمونه: نوشته بودی که یک رابطه مثل ورق بازی هست که آدم باید بلد باشه بازی کنه. این طرز فکر خیلی از ایرانیاست به خصوص خانم ها. اصلا فکر کنم از شیر مادر این چیزها را یاد می گیرند. در حالی که در همجا طرز فکر غالب نیست.
جالب این هست که در مورد فرهنگ نمی شه قضاوت کرد. خوب وبد نداره. فقط آدم باید توجه کنه که در هر بازی قوانین اون بازی را بلد باشه.

R A N A گفت...

سیما می دونی آخه چیه؟ واسه ماها کلی طول می کشه تا خودمون رو از اون قالبی که ازش حرف می زنی بیاریم بیرون. یعنی می خوام بگم ما اینو دوست نداریم که یه ویندوزی رومون نصبه.. و واقعن هم نصبه و واقعن هم راحت نیست از چهارچوب هاش تا حدی بیرون اومدن. دهن آدم صاف میشه.. بعد به نظر ما خیلی ایده آله که از اول نباشه.. یا کمرنگ باشه.. مفصل مینویسم راجع به این موضوع.
:)

ناشناس گفت...

لزومی نداره آدم فرهنگش را فراموش کنه. فقط باید به تفاوت ها آگاه باشه تا بتونیم دیگران را درک کنیم.بگیم خوب من این چنینم و دیگران طور دیگر. هر کسی در چشم اندازه خودش درست عمل می کنه. وای اگه بی فرهنگ می بودیم که خیلی بد می بود. بی ریشه بی هویت. فرهنگ کم چیزی نیست عصاره قرن هاست.برای همین هیچ فرهنگی بد نیست. چون بی دلیل نیست تجربه نسل ها پشته شه.
sima