دوشنبه، اردیبهشت ۱۴، ۱۳۹۴

اردیبهشت بی شک ماه من است

نمیدانم از کجا شروع کنم. ناگهان زندگی آنقدر روان و گوارا شد که انگار دارم سهمم از خوشبختی های دنیا را به آسانی یک لیوان آب خنک سر میکشم. انگار سر ماشینم را کج کرده باشم و از پیست مسابقه زده باشم بیرون، شیشه ها را داده باشم پایین و سلانه سلانه در جاده خاکی سبز و آفتابی بروم جلو. یک جاده ای شبیه همان که میرسید به خانه باغ بابابزرگ در فشند. همچین تفاوتی کرده کیفیت زندگی م. 
از وقتی که از شرکت بیرون آمده ام هرچه آدم تازه میبینم بطرز عجیبی خوب و جذاب اند. یعنی آنقدر در آن هشت نه ماه کاری با آدمهای بیربط معاشرت کرده بودم که حالا مثل آدم ندیده ها تمام تقویمم پراز قرار و مدار است با آدمهای تازه همراه. اصلن پایم را در هر کنفرانس و کلاس و مهمانی ای میگذارم یک پدیده ای آنجا کشف میشود. پایم تازه به سوراخ سنبه های طلایی برلین باز شده. انگار شهر و تمام آدمهایش برایم آغوش باز کرده اند. آنقدر حجم خوشبختی ای که این روزها تجربه میکنم زیاد است که بلد نیستم بنویسمش.
.
فردا سی ساله میشوم. سالگرد دوستی مان هم هست. دو ساله شدیم. دلم خیلی به عشقش گرم است. میدانم از معدود آدمهایی هستم که روز تولدشان خیلی خوشحالند. اتفاق های خوب زندگی م هم، روز تولدم می افتند و من هر سال بیشتر از سال قبل دلیل برای خوشحالی دارم. 
امسال هم کار خودم را شروع کردم. بالاخره این شرکت از من زاییده شد. خیلی احساسهای متناقض و متناوبی نسبت بهش دارم. مثل مادری که یک بچه ضعیف و لاجون زاییده و مطمئن نیست که بچه بماند. گاهی ناامید و نادم، گاهی امیدوار و عاشق. 
.
جای تمام آنها که درین سی سال دوستشان داشتم و دوستم داشتند بسیار بسیار خالی ست. 
تولد سی سالگی م را اما، با آدمهایی جشن میگیرم که تا یک ماه قبل نمیشناختم. 
و مینوشم به سلامتی فصل جدید. 
.


یکشنبه، فروردین ۲۳، ۱۳۹۴

که عشق آسان نمود اول

واقعیت این است که حال خوشی ندارم. سید بعد از یک هفته از سفر برگشته و برای بار هزارم به این نتیجه رسیده که ما موضوع مشترکی برای حرف زدن نداریم. من یک مشکل را وقتی برای بار هزارم میشنوم، انگار که اصلن نشنیدم. بنابراین سرم را فرو میکنم در لپ تاپم و میپرسم من نمیفهمم مشکل تو چیه؟ و او جواب میدهد مشکل من همین سکوت توست. خب من اگر حرفی داشتم بزنم همان ده هزاربار قبلی که این مسئله را مطرح کردی گفته بودم. قبل ازینکه ازدواج کنیم البته یک راه حل منطقی برای مشکلش داشتم: خیلی خوب، برک آپ میکنیم. هنوز هم بنظرم این تنها راه حل موجود می آید. متاسفانه بعلت عشق بی بدیلی که به یکدیگر داریم، دست کم تا حالا این راه غیرممکن بنظر رسیده است. 
بنظر من درمورد موضوع مشترک مورد علاقه، دچار وسواس فکری شده. آنقدرها هم وضعمان بد نیست. من سعی میکنم بیشتر به موضوعات مورد علاقه اش اهمیت بدهم. مدام برایش مجله هایی که دوست دارد میخرم و گروه های بحث مرتبط برایش پیدا میکنم. کافی ش نیست. دلش میخواهد من هم مجله ها را مثل خودش خط به خط ببلعم. 
خب من هم بدم نمی آمد در مورد ایده کسب و کارم بتوانم بیشتر با او صحبت کنم. یا راجع به وبلاگهایی که میخوانم یا پست هایی که مینویسم. اما نمیتوانم و مشکلی هم ندارم. همه اش را جمع میکنم آدمهای مرتبط را که دیدم حرف میزنم. اما اینکه من مشکلی با این قضیه ندارم به این معنی ست که او هم نباید مشکلی داشته باشد؟ متاسفانه خیر. مشکل اساسی دارد و نمیدانیم چکار کنیم. 
تا بحال نخواسته ام الکی نقش بازی کنم که وای چقدر این موضوع جالب است و بده من مجله ات را بخوانم و اینها. اما شاید اشتباه میکنم. شاید گاهی هم باید وانمود کرد. خیلی از وانمود کردن اکراه دارم. مثبت باشم؟ شاید هم خواندم و خوشم آمد؟ چشم. البته ازآنجا که فعلن سواد خواندن مجله آلمانی ندارم، باید با شرکت در گروه های بحث شروع کنم. یکی دو بار امتحان میکنم. از ته دل آرزو دارم که بحثها برایم جذاب باشد که مشکل دنیا و آخرتمان حل شود. 
.
راستش به همین زودی پشیمان شدم ازینکه خوشحالی و خوشبختی م را گره زدم به یک آدم دیگر.  کسی که مثل خودم حساس و دم دمی مزاج است. روزی چندبار بی دلیل بغض میکند و از پنجره به بیرون خیره میشود. روزی صدبار بهم میگوید که دوستم دارد و شبها سفت بغلم میکند. درست است که جنس و حجم خوشحالی و خوشبختی جفتمان خیلی فرق کرده، اما این عدم استقلالش گاهی خیلی ترسناک میشود. مثل امشب که منِ تب دار سرما خورده را با یک دل پر درخانه تنها گذاشت و رفت. طبعن نیم ساعت نشده برگشت اما در همین زمان کوتاه من (به قول مامانم) چندتا سطل زار زدم. 
.

جمعه، فروردین ۰۷، ۱۳۹۴

نگیرید از ماهی سراغ آب را

یکی از دوستان آلمانی م داشت درمورد افغانستان ازم میپرسید. همان روز کتاب بادبادک باز را خریده بود و میخواست بخواند. گفتم که من کتاب را خیلی دوست داشتم، اما دوستان انگشت شمار افغانستانیم دوستش نداشتند و معتقد بودند زندگی در افغانستان آنقدر هم بد نیست. شانه هایش را انداخت بالا و گفت خودشان نمیفهمند. من هم وقتی جلوی مادربزرگم از زمان دیوار* حرف میزنم، میگوید آنقدرها هم بد نبود. میگویم چطور بد نبود؟ نصف آشناها و فامیل آنطرف دیوار بودند، سفر رفتن مکافات و تقریبن غیر ممکن بود، بعد هم حکومت شوروی و چه و چه و چه. گفت مادر بزرگ همیشه حرفم را قطع میکند و میگوید همه چیز هم بد نبود. ما هم داشتیم زندگی می کردیم و نمیتوانی به دوران جوانی من نگاه کنی و بگویی چقدر بدبخت بودی، چون وسط شهر دیوار بود.
حرف مادربزرگ مرا یاد خودم انداخت وقتی تازه رفته بودم پاریس و هم کلاسی هایم با کنجکاوی از ایران و زندگی آنجا می پرسیدند. و من؟ جواب میدادم که خوب است. خوش میگذرد. البته مشکلاتی هست، اما ما هم تفریحات خودمان را داریم و چون از اول آنجا بزرگ شده ایم، یاد گرفته ایم چطور با همان شرایط خوش بگذرانیم. 
درست است که این سوالشان همیشه اذیتم میکرد، اما باید اعتراف کنم خودم هم اینجا هر آلمانی سن و سال داری میبینم از دوران دیوار میپرسم. و البته انتظار ندارم بشنوم که زندگی خوب بود و ما هم تفریحات خودمان را داشتیم. دلم میخواهد از فضای امنیتی شهر بشنوم، از فامیل هایی که آن طرف بودند و داستانهایی که در فیلم ها نشان میدهند.
نمیدانم. شاید بهتر باشد ازین به بعد سراغ دیوار را از کسی نگیرم. و در جواب سوال زندگی در ایران چطور است، فقط بگویم "متفاوت است، اما هنوز جریان دارد".
.
*اشاره به دیوار برلین که شهر را به دو قسمت شرقی، غربی تقسیم میکرد.
.

چهارشنبه، فروردین ۰۵، ۱۳۹۴

نوبهار است در آن کوش که خوشدل باشی*

امسال نوروز خیلی وقت خوبی آمد. یک جایی از زندگی م بودم که خیلی نیاز به نو شدن داشتم. این بود که سفت و کفت در آغوش گرفتمش. تصادفن تغییر چیدمان وسایل خانه مان هم، که قرار بود برای سال نو میلادی انجام بگیرد با چند ماه تاخیر مصادف شد با ایام نوروز. که باعث شد شب عید خانمان کن فیکن باشد و بجز یک مترمربع سطح میز چوبی گوشه اتاق و یک صندلی که با زحمت ده دقیقه قبل از سال نو خالی شده بود، هیچ نقطه خالی دیگری پیدا نکنیم برای هفت سین و قرتی بازی هایش. بعد باید با مامان بابای سید تماس ویدئویی میگرفتیم چون آنها برخلاف خانواده من، عید را خیلی جدی میگرند. این بود که میبایست دوربین موبایل را با دقت در یک زاویه خاص نگه میداشتیم. هرگونه انحراف از آن زاویه باعث میشد مخاطبان تصور کنند مراسم سال نو را در انباری خانه مادربزرگمان برگزار کردیم. اگر یک نفر (مثلن همسایه های روبرویی که با گرمتر شدن هوا عادت روی طاقچه نشستنشان را از سرگرفتند) از پنجره تماشایمان میکرد با صحنه مضحکی مواجه میشد. انگار در اتاقمان سریال میساختند و همه اتاق پشت صحنه بهم ریخته فیلم بود و گوشه اتاق دو هنرپیشه با لباسهای پلوخوری به دوربین موبایل لبخند میزدند.
اولین بارم بود سبزه سبز میکردم. مامان هم هیچ وقت سبزه سبز نمیکرد. بنظرش چهارشنبه سوری و سفره هفت سین و دید و بازدید رسم و رسوم مسخره ای می آیند. البته بعضی سالها چند روز مانده به عید میرفت یک سبزه میخرید و هفت سین کوچکی یک گوشه میچید که همیشه یک سینش "ساعت" بود. چون معمولن یکی دو تا از سینها در خانه پیدا نمیشد و مجبور میشد از خلاقیتش کمک بگیرد. میخواهم بگویم درست است که میگفت مسخره است، اما ته دلش ازین مسخره بازی خیلی هم بدش نمی آمد.
من از بچگی بیشتر از بقیه اعضای خانواده به هفت سین و این قرتی بازی هایش علاقه داشتم. خانه خاله ها که میرفتیم عید دیدنی من تمام مدت دور هفت سین میچرخیدم و خاله ها ازم عکس میگرفتند. یادم هست یک سال دخترخاله هایم که هفت هشت سالی از من بزرگتر بودند هفت سین مفصلی چیده بودند که یک میز ناهارخوری دوازده نفره را پر میکرد. یک طرف میز هفت سین و یک طرف هفت شین. دخترخاله ام معتقد بود که سفره سال نو در اصل هفت شین بوده و با گذر زمان به هفت سین تبدیل شده. از هفت شین چه چیزی یادم مانده باشد خوب است؟ شراب و شمشیر. یک شمشیر گنده در غلاف گوشه سفره هفت شین بود و منکه قبل ازین فقط در فیلم های قدیمی شمشیر دیده بودم با کنجکاووی پرسیدم شمشیر از کجا آوردید؟ اما بجای جواب دادن خندیدند. این یکی از عادتهای ناپسند دخترخاله هایم هست که فکر میکنند در جواب سوالهای "بچه"ها یا کسانی که آنها "بچه" بحساب میآورند، میتوانند فقط بخندند.
دیگر باری که شمشیر دیدم نامزدی دوستم بود. خانواده شان مذهبی بودند و کسی نمیتوانست جلوی داماد برقصد. بنابراین از جمع دوستان انتظار میرفت در نقش گروه رقاص ظاهر شوند. موقع بریدن کیک یک نفر دست مرا گرفت و کشید وسط و یک شمشیر گل زده بطور افقی جلویم نگه داشت، یا دقیقتر بگویم، بهم تعارف کرد. انگار که جلاد باشم و قرار باشد سر کسی را ببرم. چون حتی سر گوسفند را هم کسی با شمشیر نمیبرد. پرسیدم چیکارش کنم؟ گفت بیا رقص چاقو کن. گفتم چرا شمشیر؟ ظاهرن کسی خیال جواب دادن نداشت، همه جمع شلپ شلپ شروع  کردند به دست زدن و با لبخندهای تشویق کننده به من خیره شدند و من ناچار، درحالی که آن هیولای ترسناک را با دو دست بالای سرم نگه داشته بودم، قرهای ریز میریختم و امیدوارم بودم کسی ازم فیلم نگیرد.
ببین چطور آدم از نوروز میرسد به رقص شمشیر. حال آنکه هدف نگارنده ازین پست هدف گذاری برای سال جدید خورشیدی بود.
هدف سال نودو چهار این است که از زنگی لذت ببرم. بمعنای دقیقتر، از لذت بردن نترسم. یعنی شغلی انتخاب نکنم که زندگی را زهر مارم کند. که ازش بیزار باشم و صرفن بخاطر حقوق آخر ماه، مثل یک شکنجه مکرر بهش تن بدهم. یک جایی هم آدم باید از آن پلکان ترقی بپرد پایین و شیرجه بزند ته دریا. من همه درآمدهای بالا و همکاران متمول و خانه های شیک و ماشین های مدل بالای فردا را به لذت آبتنی امروز میفروشم. راستش فروختنش برای من زیاد هم راحت نیست. جرئت میخواهد. امسال میخواهم آن کله نترس را پیدا کنم و پاسش بدارم. امسالی که سی ساله میشوم.
.
*حافظ جان
 

یکشنبه، اسفند ۱۷، ۱۳۹۳

تا چه خواهد شد درین سودا سرانجامم هنوز*

یک دوستی داشتم میگفت "اگر از زندگی من فیلم بسازند، ازین فیلم های فلسفی از آب درمی آید که یک ربع یک شاخه گل نشان میدهند و باد در چمن. بسکه ماجرا ندارم. زندگی تو اما ازین فیلم های سه ساعته پرماجرا میشود." سید هم میگوید این دو سه سال آخر زندگی ش به اندازه پنج شش سال کش آمده، بسکه من هرروز یک "ماجرا"ی تازه داشته ام.
جالب اینجاست که خودم دنبال ماجرا نمیروم.فقط نمیتوانم جلویشان را بگیرم. نمیتوانم درو پیکر زندگی م را ببندم. نطفه ماجرا انگار یک جایی درونم بسته می شود و ذره ذره رشد میکند و در نهایت ازم زاییده می شود. نمیتوانم جلویش را بگیرم. گاهی اینقدر شکوه لحظه مسحورم میکند که به هیچ فردایی نمیتوانم فکر کنم. بی مهابا در لحظه تنیده می شوم بیکه باور کنم نطفه کوچکی که امروز از لذت، درونم بسته میشود فردا رشد خواهد کرد و مرا و زندگی ام را فرا خواهد گرفت.
 .
هفته پیش به من و مدیرم اطلاع دادند که پوزیشن هایمان کنسل خواهد شد. که با تغییرات سازمانی اخیر، شرکت دیگر به پست های ما نیازی ندارد. یک پست دیگر بهم پیشنهاد دادند. باز هم در دپارتمان فروش. باز هم پر از ماموریت های یک روزه. کارش از جنس کار قبلی م بود، با این تفاوت که از الف تا یای ش معلوم بود. مطمئنن استرسش کمتر بود، هیجانش هم. 
راستش فکر نمیکردم جرئت نه گفتن داشته باشم. با تعداد انگشت شماری از آدمهایم مشورت کردم و جرئت پیدا کردم. هنوز نمیدانم بعدش میخواهم چکار کنم. یک جای دیگر استخدام شوم یا کار خودم را شروع کنم. فعلن باید چهار پنج ماه فشرده آلمانی بخوانم.
.
*حافظ 

سه‌شنبه، اسفند ۰۵، ۱۳۹۳

زمستانه

یک. گلودرد دارم.
مشکل زمستان اینجا این است که عملن لنگش را در شش ماه از سال دراز میکند. شخصن ترجیح میدهم زمستانهای شدیدتر اما کوتاهتری را تجربه میکردم. میدانم هنوز چله زمستان یم و تا بهار حتی از روی تقویم هم یک ماه مانده. اما اینقدر زود سرما شروع میشود و اینقدر "گرما" خودش را جمع میکند در دو سه هفته وسط تابستان فقط، که آدم مرض زمستان-بس میگیرد.
از صبح که بیدار شدم دودل مانده بودم که کار کنم یا اعلام بیماری کرده و به تختخواب برگردم. تا ساعت یازده یکجوری خودم را پشت میز نگه داشتم. مثل همیشه. نه استراحت کردم و نه کار درست و حسابی. یک جلسه داشتم که از فرط بیحالی از خیر نکاتی که از قبل یادداشت کرده بودم گذشتم  و به ادای جمله معروف "من اینبار اخبار زیادی ندارم" بسنده کردم. ساعت یازده تصمیم گرفتم به این وضعیت مضحک پایان بدهم و ایمیل کذایی "من مریضم" را برای مدیرم ارسال کردم  هرچند صددرصد صادقانه نبود و بهتر بود میتوانستم بنویسم "من بیحال هستم". بهرحال این پست را از تختخواب برایتان مینویسم.
دو. نقل اقوال.
در مصاحبه ای یک نفر از فرد نامعلومی نقل کرد که زنددگی کاری انسان مثل دوی ماراتن است. فکر نکن با درسهایی که انتخاب کردی بخوانی یا نخوانی، با اولین شغلی که قبول کردی و با عملکرد اولین پروژه هایت، زندگی کاریت را ساختی و تمام شد. البته قبول دارم که این حرف برای آدمهای مختلف متفاوت است. مثلن درصد بالایی از کسانی که در هجده سالگی رشته دندان پزشکی را انتخاب میکنند، همان لحظه همه زندگی کاری شان را بنا کرده اند. این درصد برای رشته های مهندسی و مدیریتی و علوم اجتماعی کمتر میشود. برای هنردوستان و هنرمندان از آن هم کمتر.
در هرصورت نگاه ماراتنی به زندگی کاری بهم آرامش میدهد. البته که تک تک قدم ها مهم هستند و مرا به آنجایی که دوست دارم میرسانند، اما نباید نگران باشم اگر از قدم اول خط پایان را نمیبینم و یا دقیقتر، حتی نمیدانم از چجور جایی دوست دارم سر در بیاورم. بهتر است روی قدم های کوچک امروز تمرکز کنم و به قدم های کوچک فردا فکر کنم.
سه. دیدار یاران.
فوریه را به دیدن دوستان دور گذراندم. یک آخر هفته در لندن و یکی در پاریس. میدانید، بنظرم استحقاق این را داشتم که به دیدن دوستانم بروم و تصمیم قاطع گرفتم ازین به بعد بیشتر منابعم را برای سفرها و پروژه ها و برنامه هایی صرف کنم که برایم لذت بخش است. حالا هزاربار به پاریس سفرکنم درحالی که هنوز خیلی شهرهای زیبای دیگر اروپا را ندیدم؟ باکی نیست. فرانکفورد و زوریخ هم به دلایل مشابه در لیست مقاصد سال تازه ام هستند، اما ترجیجن وقتی که زمستان لنگ و پاچه اش را کمی از زندگی مان جمعتر کرده باشد.
.

دوشنبه، بهمن ۲۰، ۱۳۹۳

تا بحال با خودت تانگو رقصیده ای؟

گاهی آدم همراه با زندگی و متعلقاتش دورخیز میکند و میجهد میان آسمان و زمین. بعد یکی دو سالی چرخ میخورد و چرخ میخورد. آنچنان روی هواست که هیچ تصوری از فردایش ندارد. معمولن این جهش ها با اعمالی از جمله ترک تحصیل، استعفا، مهاجرت، متارکه و غیره تحقق پیدا میکند. جهش من سه سالی به طول انجامید. پروازم چطور بود؟ بلند و تازه وهیجان انگیز. اما برای جهش های آینده ام فراموش نخواهم کرد که "استرس" نام دیگر "هیجان" است. یک حداقلی از آرامش یا روتین برای احساس خوشبختی لازم است. یعنی سوزن پرگار آدم باید یک جایی روی زمین باشد. برای من نبود. درهرصورت حالا فرود آمدم. آدرنالین ها را شستم و با بیژامه خالخالی روی مبل لم دادم و چای هل مینوشم. بعله. پایم روی زمین است و هرچند با زندگی ایده آلم فاصله دارم اما بقیه راه را میتوانم قدم بزنم، فوقش از روی یک جوی بپرم. دیگر لازم نیست ناف آسمان را سوراخ کنم. و لذا میخواهم تا جا دارد روی زمین شلنگ تخته بیاندازم و چارنعل یورتمه بروم. خوشبختی های کوچک برای خودم بسازم. پروژه های کوچک دوست داشتنی برای خودم تعریف کنم و آرام آرام پیش ببرمشان. آرام-آرامش خیلی مهم است. "زمان" چیزی ست که در آسمان از دست آدم در میرود. نه اینکه زمان نباشد، هست. اما صرف چه کنم چه کنم میشود. صرف مدیریت آن همه آدرنالین.
حالا که سوزن پرگارم را در ناف برلین فرو کرده ام، میخواهم زمانم را صرف لذت بردن کنم. معاشرت های اجباری م را بشدت کاهش دادم. دلم میخواهد با آدم ها پروژه مشترک تعریف کنم. فعالیت های دوست داشتنی و سبکی که دنباله دار باشند و سرو ته داشته باشند. مثلن؟ ماهی یک آخر هفته با کریشما روی ایده استارت آپمان کار میکنیم (که شاید دورخیزی باشد برای جهش بعدی).
گفته بودم که مدتیست دوباره از روی هوس سالی یک نقاشی میکشم و بعد یک گوشه سربه نیستش میکنم بسکه با دیدنش احساس دور افتادگی میکنم از خودم و از موجودی که نشاندم وسط کاغذ، گونه ی غریبی که در یک جزیره دور افتاده محکوم به انقراض است. حالا یک پروژه طراحی تعریف کردم برای خودم. میخواهم ده- دوازده تا طرح از خودم بکشم. میدانید، اینطوری انگار وارد مکالمه می شوی با طراحی ها. اولی را کشیدم گذاشتم روی آینه اتاق. یک هفته است دارد بهم زل میزند. وقتی نگاهش میکنم خودم را احساس نمیکنم. اما زنی که آن طرف نشسته را احساس میکنم. میدانید؟ مکالمه همینجا آغاز میشود. نگاهش که میکنی احساست فرق دارد با حسی که از آینه میگیری. آنقدر نگاهش میکنم تا چشم بسته هم بتوانم "احساسش کنم". بعد طراحی دوم را میکشم و به همین ترتیب. میخواهم ببینم از جان خودم چه میخواهم.  
برای اینجا هم برنامه دارم. می خواهم یک سری پست دنباله دار بنویسم از سیروسلوکی که اخیرن در روح و روان خودم داشتم و دارم. اسمشان را میگذارم "دربرونگرایی". 
کلن بشدت به "تمرکز" نیاز دارم. از الف تا یای زندگی م تمرکز لازم است. بی ریشه و پا درهوا شدم. همین نامطمئن و شکننده ام میکند.
در حقیقت تمام این قرتی بازی ها، تلاشی ست برای "مقاوم سازی" نگارنده در مقابل پدیده ای که "زندگی" نام دارد. 
.

سه‌شنبه، بهمن ۱۴، ۱۳۹۳

تقدیم به سال 2015 - با یک ماه تاخیر

امسالِ میلادی؟ میخواهم چهارزانو بنشینم وسط زندگیم. میخواهم حقیقتن روی خودم متمرکز باشم. خودِ مهجورِ درونم. می خواهم پوسته ی معقول بیرونی م را کامل بدرم بیایم بیرون. دیگر تا سی سالگی آدم اگرخودِ خودش را نتوانست بروز دهد، بهتر است برای همیشه کفنش کند و از دو دلی و تردید و تشویش نجات پیدا کند. تا آخر عمر بشود همان پوسته معقول و محافظه کاری که تا به امروز نقشش را بازی کرده. میدانید؟
بعله. سال بازگشت به خویشتن است. هرروز و هر شب و هرلحظه فقط سعی میکنم خودم را، خود واقعی م را پیدا کنم. سوای نقش ها. اینجا هم احتمالن فقط از خودم مینویسم. میخواهم عکس های قدیمی م را نگاه کنم و پست های قدیمی م را بخوانم و ببینم وقتی اینها را مینوشتم چه شکلی بودم. چه مدلی می ایستادم. چه مدلی لبخند میزدم. انحناهای بدنم چطور بود. عضلات صورتم چی؟ خطوط روی پیشانی و هزار چیز دیگر. 
میخواهم هر ماه یک نقاشی از خودم بکشم. اگر همت کنم اینجا هم میگذارمشان. میخواهم ساعت ها به خودم زل بزنم. به خودم در سالهایی که گذشتم و خودم در سالهایی که می آیم.
.
بعد. این پست در فیس بوک دوستم یادم انداخت که برای امسال ازینا ننوشته بودم که بحمدالله انجام شد.
.

پنجشنبه، بهمن ۰۹، ۱۳۹۳

مشغله- دو

یک.
از نظر کاری حالم خیلی بهتر است. به خودم نزدیک ترم. انگار از یک پوسته ای خارج شده باشم. یک حائلی انگار دور خودم داشتم که مرا از بقیه جدا میکرد. نمیگذاشت دیده شوم، شنیده شوم، دست و پایم را میبست. یادم هست در یکی از سفرهایم به عربستان روبنده خریده بودم. یکروز همانجا روبنده را زدم و رفتم در خیابان. خیلی احساس عجیبی بود. کسی تو را نمیدید. یعنی میدانست که یک موجودی الان اینجاست، اما نمیدانست دارد میخندد یا گریه میکند. لبخند میزند یا اخم دارد. آدامس میجود یا نه. اصلن چه چهره ای دارد. چه سلیقه ای دارد. میدانید؟ انگار آنجایی اما نیستی. 
ماههای اول کارم انگار با روبنده زندگی میکردم. نمیگذاشت دیده شوم. به رسمیت شناخته شوم. نمیتوانستم خودم باشم. چرایش را نمیدانم واقعن. اما حالا خیلی بهترم. مدیرم هم یک قدم ازم فاصله گرفته که خیلی حالم را بهتر میکند. 
دو.
گفته بودم کارم خیلی روی هواست؟ که ای تا ضدش جدید است و کلن اولین بار است در شرکت انجام میشود. هنوز هم البته در هواست اما یک نخی بهش وصل کردم که سرش دستم است. شما تصور کن اطرافم همه دارند در مسیرهای از قبل مشخص شده ماشین کنترلی میرانند، من اما از نخ یک بادبادک آویزانم. حتی نمیدانم موقعیت فعلی اش کجاست چه برسد به اینکه بتوانم در مسیرهای مشخص حرکتش دهم. بعد هرازچندگاهی یکی ازین ماشین کنترلی ران ها به طعنه میگوید موفق باشی و هرهر میخندد. یک روزهایی بادبادک بازی خیلی هم لذت دارد. اما طوفان که باشد و هر آن فکر کنی نخش پاره میشود و میرود جایی که دستت بهش نمیرسد، استرس را با گوشت و پوست و استخوانت حس میکنی. 
سه.
گفته بودم که تصمیم ندارم بیشتر از دوسال سر اینکار بمانم. ازین دو سال هم یک سال و نیمش مانده فقط. اما تحمل همین یک سال و نیم هم برایم انگار غیرممکن است. چرا؟ چون ایده ی کسب و کار خودم دارد مثل خوره روح و روانم را میخورد. هرچه زمان بیشتر میگذرد مطمئن تر میشوم که میتوانمش و بیشتر و بیشتر میخواهمش. خلاصه مطمئنم یک روز می آیم اینجا مینویسم استعفا دادم. از طرفی هم مطئنم قبل ازینکه بادبادک را بکشم زمین استعفا نخواهم داد. نمیخواهم بعدتر که به این سالها و کار امروزم نگاه میکنم احساس کنم شکست خورده ام. به عبارت دیگر نمیخواهم روزی که میآیم بیرون اعتماد به نفسم از روزی که استخدام شدم کمتر باشد. 
.

شنبه، بهمن ۰۴، ۱۳۹۳

در آشپزخانه

غذاهای آلمانی اول خیلی بنظرم بی مزه بودند. بی مزه به ایهام غیرهیجان انگیز. البته باید اعتراف کنم که درین یک سال زیاد هم غذای آلمانی نخورده ام. در مقوله خوراکی جات خیلی ماجراجو نیستم. ترجیح میدهم به تکرار لذتهای آشنا ادامه بدهم. تجربه هم بهم نشان داده در آزمایش طعم های تازه، اتفاقی که میافتد معمولن با لذت خیلی فاصله دارد. اما همین اندکی که از آشپزی آلمانی چشیدم و دیدم، معتقدم یک سادگی درش هست که آدم را مجذوب میکند. البته وقتی بهش عادت کنی. اولها فقط توجه آدم را جلب میکند. هربار که در صف غذاخوری بشقاب غذا را میگذارند در دستت، سعی میکنی تعجب و نارضایتی ای که از مشاهده محتویات بشقاب برت عارض شده را، دست کم با نگاه و تکان سر با نفر جلوییت شریک شوی. اما همه راضی بنظر میرسند. راضی شاید کلمه مناسبی نباشد، آن هم برای سلف دانشگاه یا شرکت. اما قطعن متعجب هم نیستند. دیدن سیب زمینی آبپز درسته در گوشه بشقاب که برای تو "شوک آور" است، برای بقیه تنها "معمولی" ست. حالا که فکر میکنم اصلن یادم نمی آید از کی برای من هم معمولی شد. فکر نمیکنم بیشتر از چهار پنج ماه طول کشیده باشد. اما همان سادگی و زمختی که اول توی ذوق آدم میزند بعد از مدتی جالب میشود. البته مطمئن نیستم خود آلمانی ها هم بتوانند از سادگی غذاهایشان لذت ببرند، چون مطمئن نیستم احساسش کنند. برای من اما تجربه تازه ایست که دارد خوشایند میشود. توضیحش خیلی سخت است. اما لذت بردن از سبک غذاهای آلمانی مثل مدیتیشن است. انگار در یک سالن مد که همه با پاشنه و دامن تنگ تاتی تاتی میکنند، یک نفر شلوار گشاد ورزشی پوشیده باشد و با کفش بسکتبال قدم های گنده و راحت برداد. سادگی آشپزی و چیدمانش یک آرامشی به آدم میدهد. البته نمیتوانم بگویم هیچ وقت از طعم غذاها لذت نمیبرم، اما چیزی که فکر نمیکنم بهش عادت کنم سنگینی غذاهایشان است که برای معده های ناآشنا دوچندان هم میشود.
.
غذاهای ایرانی درعوض خیلی قرتی بازی دارند، خیلی پیچیده اند. خیلی قاطی اند. گاهی طعم ها یک جور در هم ادغام میشوند که آدم هویج میگذارد دهانش مزه گوشت میدهد، ماهی میگذارد دهانش انگار آلو خورده. ساعتها همه چیز قوطه میخورند و قل میزنند و آبش بخار میشود و عصاره در هم تنیده شده شان میماند در بشقاب. آشپزی مان یکجور مثل خانواده هایمان است که خاله و دایی و عمه و عمو، پا به پای پدر و مادر در لحظه لحظه زندگی آدم حضور پررنگ دارند. انگار خانواده های فامیل هم یک عمر در دیگ بزرگ مادربزرگ غوطه خوردند و با ملاقه بهم خوردند و با گذر زمان جا افتادند و حسابی همبست شدند. نه مثل این آشهای آب و دون سوا ها، یکجور پیوسته که تا ابد بیخ ریخش هم بسته اند. لزومن هم در صلح و صفا بسر نمیبرند، اما انگار یک رشته جدا نشدنی هستند و اگر خدای نکرده پاره شوند، همه مثل دانه های تسبیح پخش و پلا شده و "بی کس و کار" میشوند. 
.
آیا سادگی و زمختی غذاهای آلمانی را میتوان به آدمهایش تعمیم داد؟ شاید. در مورد سبک خانواده هایشان واقعن نمیتوانم نظر بدهم. اما قربان صدقه ی الکی و معاشرت اجباری مفاهیمی ست که بندرت در دوستان آلمانی م دیدم. برای همین شاید احساس اولیه مان این باشد که دوست پیدا کردن درین سرزمین زیاد راحت نیست. اما زمان که بگذرد شاید آدم از بی آلایشی و رو راستی روابط با همان دوستان انگشت شمار، احساس آرامش کند. 

بعد. غذاهای خوشمزه رستوران های خاص را باید بگذاریم کنار. از خوردن شنیسل لذیذ آلمانی ها همان روز اول هم لذت میبردم.) 
بعدتر. نگارنده از تمام جملات این پست درمورد غذا و فرهنگ آلمانی ها بسیار بسیار نامطمئن است! کلن احساسی که نسبت به آلمان دارم هنوز خیلی فاصله دارد با احساسی که در زمان مشابه، نسبت به فرانسه داشتم. انگار در مهاجرت اول آدم چهارتا چشم و گوش اضافی دارد برای ثبت و درک و تحلیل همه چیز. احساس میکنم اینبار خیلی نسبت به محیط بی توجهی کردم. حتی ازینکه کم کم دارم آلمانی یاد میگیرم تعجب میکنم. بسکه خودم را هنوز ازینجا دور میدانم. 
.



سه‌شنبه، دی ۱۶، ۱۳۹۳

از صبح شاید دو ساعت کار کرده باشم فقط. مدیرم پیغام داد که هنوز از تعطیلات برنگشته. معنای پیامش برایم این بود که میتوانم به تختم برگردم. برنامه ی ماموریت های هفته آینده را که میبینم، احساس میکنم کار نکردن وظیفه شرعی و عرفی امروز و دیروزم بوده که به نحو احسنت بانجام رساندم.
کلن مسرورم. دو هفته ایران بودم. حدس میزدم نامزدی مراسم حوصله سربر و مزخرفی باشد، بسکه سید رنگ به رنگ سخنرانی های طولانی من باب بیهودگی مهمانی و دور همی و اساسن بیهودگی ازدواج برایم ارائه کرده بود. من البته حرفهایش را میفهمم. تمام و کمال. هرچند او باور نمیکند. اما حرفهایش اینقدر مستدل و روانند که هر کسی میفهمد. گفته بودم که، خیلی قشنگ حرف میزند. البته مطمئن نیستم با همه همینطور باشد،اما با هرکس که بخواهد میتواند قشنگ حرف بزند. من اینطوری نیستم. من بندرت پیش می آید از حرف زدن خودم خوشم بیاید. آن هم با آدم های بی ربط پیش می آید. یعنی گاهی یک حرفهای قشنگی هم از دهانم بیرون میپرد، اما به اراده ی من نیست. کنترلش دست خودم نیست. بیشتر وقت ها قشنگ که حرف نمیزنم هیچ، اصلن حرف نمیزنم. گوش میکنم و توی ذهنم حرف میزنم، قضاوت میکنم، تحلیل میکنم. آخرش هم همه را قورت میدهم در حالیکه دوتا لبم را محکم به دندانهایم فشار میدهم. عضله های صورتم بعد از مهمانیها درد میگیرد. مخصوصن اگر موضوعی باشد که قبلتر بهش فکر نکرده باشم مثل بز نگاه میکنم. حتی یک آره یا نه نمیگویم. سید خیلی ناراحت میشود. حق دارد ناراحت شود. بیست دقیقه یک نفس از موضوعی (مثلن پیدایش کره زمین) که برایش جالب است حرف میزند. از مستندهایی که دیده و کتابهایی که خوانده و نظر شخصیش و ال و بل. من تمام مدت مثل جغد با چشم های گرد و دهان دوخته بهش زل میزنم. من البته دارم گوش میکنم و لذت میبرم. برای همین ساکت که میشود میپرسم "خب؟" اما برخلاف انتظار من داستانش را ادامه نمیدهد و بجایش با یک لحن دلخور میپرسد نظرت چیه؟ و من صادقانه میگویم که نظری ندارم و این معمولن پایان مکالمه است.
در مورد ازدواج موضوع فرق داشت. من از همان روزی که دو سال پیش برای اولین بار از پله های این خانه آمدم بالا، دلم خواست با سید ازدواج کنم. همان روز مطمئن شدم که دلم میخواهدش. تمام و کمال. هیچ وقت هیچ دلیل قابل ذکری برایش نداشتم. احساسی بود که همان لحظه در دلم نشست و دیگر بلند نشد. اتفاقن تا قبلش فکر میکردم از ازدواج خوشم نمیآید. بسکه به سخنرانی های مستدل دوست و آشنا در نکوهش ازدواج و قراردادی کردن عشق و غیره گوش داده بودم و بنظرم کاملن منطقی و مقبول هم بود. اما در نهایت آدم باید به احساس خودش اعتماد کند حتی اگر غافلگیرش کند. باید اگر دلش میخواهد، با مردی که دوست دارد ازدواج کند. حالا هرچه هم تا دیروزش به ازدواج اعتقادی نداشت. تا دیروزش این آدم را نمیشناخت خب یا دوست نداشت یا نمیدانم چه. میدانید؟ نباید اجازه دهد تئوری های زیبا و هیجان انگیز برایش حیثیتی شود و بخاطرش احساسش را سرکوب کند. کلن اعتقاد دارم اگر همه انسان ها شل تر میکردند و کسی از چیزی دفاع نمیکرد دنیا برای زندگی مناسب تر میشد.
خلاصه احساسم غافلگیرم کرد و ازدواج کردم. احساسم یک بار دیگر در جشن نامزدی غافلگیرم کرد و خیلی بهم خوش گذشت. اصلن دیدن تمام فامیل یکجا خودش یک جان اضافه به آدم میدهد. آن هم فامیلهای خندان و رقصان.
سید را بی اندازه دوست دارم. از یک جایی ته ته قلبم. یک جوری که مثل روز روشن است. که نیاز به ابراز و اثباتش نیست. قرتی بازیهایش را، تن ندادن ها و پررنگ بودنش را. کلن پررنگ است در زندگی. راجع به همه چیز نظر دارد، علایق عجیب و غریبی دارد. مدام بفکر طبیعت و کره زمین است. عاشق آدم های غریبه و زبان های خارجی ست. آلمانی را مثل زبان مادری ش حرف میزند، بارها پیش آمده که آلمانی ها وقتی فهمیده اند اینجا بزرگ نشده یا یکی از والدینش آلمانی نیستند متعجب شدند. عاشق آشپزی هم هست. عاشق خانه است و اینکه یک عالمه عشق در خانه بریزد. دلش میخواهد همه چیز خانه را خودش درست کند. یکی از بزرگترین ترسهایش این است که من بروم ای-کِ-آ و خانه را در یک حرکت پر از تیروتخته کنم. کاری که ازم بعید هم نیست. اما او دوست دارد دانه دانه وسایل را با وسواس انتخاب کند. از دست دوم فروشی ها، بعد اگر لازم بود تعمیرشان کند. یا رنگ بزند. یا یک گوشه شان را اره کند بندازد کنار. یا طبقه ی آن کمد را بردارد وصل کند به این یکی. یا بطور مستقل بکوبد به دیوار. میدانید؟ دوست دارد هر وسیله خانه داستان داشته باشد. هم خانه ی ایده آلی ست کلن. دوست داشتنش هم که حرف ندارد. یکجور بدون قید و شرط آدم را دوست دارد. مرا از همان شش، هفت سال پیش دوست داشت. یکسره. حتی تمام سالهایی که با هم نبودیم دوست داشتنش را احساس میکردم. زنده تر و واقعی تر از دوست داشتنِ دوست-پسرهای وقت. اکسش را هم هنوز دوست دارد و پنهان نمیکند. وقتی کسی را دوست داشت، دیگر دوست دارد. هر اتفاقی که میخواهد بیافتد. می شوی پاره ای از قلبش.
.

جمعه، آذر ۲۸، ۱۳۹۳

ما آدم راه هاي نرفته ايم

 در فرودگاه استانبول و منتظر پرواز به تهرانم.احساس خوشبختي ميكنم. هفته ي خيلي شلوغ و ملتهبي داشتم. ماه هاي ملتهبي داشتم، يا داشتيم. حالا اما احساس ميكنم سربالايي شك و ترس را با چنگ و دندان بالا آمديم. حالا لم داده ايم آن بالا و حتي از خستگي راه هم كيفوريم. جايي كه رسيديم از آنكه فكر ميكرديم بهتر بود. فراخ تر و آرام تر و آفتابي تر. خوشحالم كه حالا هر دو راضي و آرام و خوشبختيم. هرچند هيچكدام باور نميكنيم كه تا چند روز ديگر همسر ديگري خواهيم بود. 
بعد. اولين پستي بود كه با موبايل نوشتم و خيلي سخت بود! اما خواستم بنويسم كه يادم بماند.
.

یکشنبه، آذر ۲۳، ۱۳۹۳

هنوز یک گوشه ای آن بالاها معلق م.

اینقدر دارم سیروسلوک میکنم اینروزها در باب روان شناسی و خودشناسی و این حرفا، اینقدر هرروز و شبم ماجرا دارد که رسمن جا مانده ام. یک درفت طولانی و شلخته من باب روانشاسی و آداب معاشرت دارم که حیفم میآید پابلیشش کنم. بس که بد گفتمش. از طرفی دچار احساس گناهم چون پست های اخیر فقط پاره ای نک و ناله جانسوز است درحالی که زندگی آنقدر هم خاکستری نیست. 

خلاصه اش اینکه خوبم. هرچند زیاد هم مطمئن نیستم خوب باشم، اما بهرحال. مطمئنم که ماکسیمم دوسال کارم را نگه میدارم. یعنی میدانم که این کار، مناسبم نیست. خیلی علمی و مسلط هم صحبت میکنم. سه چهار ماه گذشته را مثل بنز داشتم کتاب روانشانسی میخواندم و سخنرانی گوش میکردم و خودم را مثل یک موجود آزمایشگاهی زیر یک ذره بین مشاهده علمی میکردم.
اما یکی دوسال مجبورم بکارم ادامه دهم چون یک قرضی دارم که باید بپردازم. شاید هم قرض را بهانه کردم و دلم میخواهد آزمایشم را تکمیل کنم که آیا میتوانم میزان استرسم را کنترل کنم؟ می توانم افسار این احساسات افسارگسیخته را یک جور بدست بگیرم؟ اگر بشود ارزشش را دارد. هرچند خیلی دارم از جان و روانم خرج میکنم اما بی شک ارزشش را دارد. مدت هاست در معاشرتهای کاری و حتی دوستانه ام احساس ناتوانی میکنم. همیشه یک مرگی م هست که کنترلش دست خودم نیست. یک موجودی درونم جفتک می اندازد که نمیشناسمش. دیده نمیشود، شنیده نمیشود، فقط جفتک میاندازد. نمیتوانم پیش بینی اش کنم. نمیتوانم درکش کنم. آزارم میدهد و من هم تحمل میکنم. مدتی ست اما اینقدر محکم میزند که دارم آشکارا و بلندبلند زار میزنم. نتیجه اینکه به رسمیت شناختمن بالاخره. افتاده ام دنبال راه حل، از روان-شناس گرفته تا کتاب و ذره بین. حس میکنم دارد جواب میدهد. میخواهم پی اش را بگیرم. 

کم کم دارم میرسم به آن مرحله آلمانی فهمی که میتوانم در مهمانی های آلمان-زبان شرکت کنم. آن جایی هستم که از هر ده موضوع صحبت، هشت تا را میفهمم. اما حرف نمیتوانم بزنم با سرعت مکالمات مهمانی. کلن در سه چهار ساعت شاید سه چهار جمله بگویم آن هم به انگلیسی. یعنی اگر موضوع طوری باشد که نتوانم جلوی زبانم را بگیرم انگلیسی نظرپراکنی میکنم. هرچند هنوز مرحله ی راحتی نیست، اما خوشحالم. سید کم کم میتواند به جمع ارتباطات قبلی ش برگردد. این مدت خیلی ملاحظه ام را میکرد. حالا حس میکنم آماده ام که وارد جمع های آلمانی زبان شوم. 
.

شنبه، آذر ۱۵، ۱۳۹۳

آی عشق آی عشق، چهره آبی ات پیدا نیست*

گلدانهای روی تاقچه آشپزخانه حالشان خراب است. حتی گلدان سبز غول پیکر گوشه اتاق که به اندازه یک کمد دو لنگه از خانه نقلی مان فضا گرفته هم سرحال نیست. برگ های بزرگش دانه دانه دارند از وسط ترک میخورند. نمیدانم چکار کنم. من هیچ وقت باغبان خوبی نبودم. هیچ وقت برای خودم گلدان نخریدم. چون ازین استیصالی که روی تاقچه موج میزند بیزارم. هربار که از در اتاق رد می شوم و چشمم به قاچ وسط برگ ها می افتد دلم ریش میشود. بغض گلویم را میگیرد. باور نمیکنید؟ میدانم احمقانه ست. اما حکایت من و این خانه جداست. روز اول همین گلدانهای سبزش دلم را برد. حالا دیگر هیچ چیز مثل قبل نیست. نه خانه. نه گلدان ها. نه صاحب خانه. خودم هم مثل قبل نیستم. شبیه به گلدان بزرگ گوشه اتاقم. هربار که از در اتاق رد میشوم انگار از جلوی یک آینه قدی میگذرم. دلم ریش میشود.
تنها موجود سرخوش این چهاردیواری پیچک آشپزخانه است که سقف کابینت ها را فرش کرده. میله های آب گرمکن را میگیرد میرود بالا و از کنار قاب در پیچ میخورد می آید پایین. هر هفته برگ های تازه مغز پسته ای میدهد. ساقه اش چابک و نازک و زنده است.
هنوز درین خانه، آن بالاتر برگ سبزی جوانه میدهد. 
.
* شاملو

چهارشنبه، آذر ۱۲، ۱۳۹۳

ا ض ط ر ا ب

بیماری استرسم تغییر شکل داده. اولش برای استرسهایم دلیل داشتم. مثلن سفر فردا، جلسه هفته آینده، آمدن رئیسم و چه و چه و چه. حالا اما بی دلیل دچار استرس م. یعنی درونی شده. رسوب کرده در عمق وجودم، نفوذ کرده تا مغز استخوانم، میدانید؟ هفته پیش مثلن که خوش و خرم مشغول گذراندن دوره آموزشی بودم. نه جلسه ای و دعوایی، نه پرزنتیشنی، نه سفردرسفر، حتی مدیرم هم مرخصی بود. من اما همچنان از استرس داشتم خفه میشدم. روی هیچ کاری بیشتر از ده دقیقه نمیتوانستم تمرکز کنم. هی دلشوره. هی استیصال. کلن یک حال چه کنم چه کنمی داشتم که نگو. حتی برای شام دلم نمیخواست از اتاق هتل بیایم بیرون. سه شب من از پنج تا ده تک و تنها چپیدم گوشه اتاق ده متری و گاهی کتاب خواندم فقط. حتی روشن بودن تلویزیون استرسم را زیاد میکرد. این روزها روشن بودن موبایل هم بهم استرس میدهد. کلن امکان دیدن آدم ها، یا شنیدن صدایشان مضطربم میکند. هرچه جدا افتاده تر، فراموش شده تر، آرامتر. 
در همین راستا مدتی ست پیش یک روانشناس ایرانی میروم. خوبی ش این است که زبانم را میفهمد. بدی ش این است که ریشه تمام مشکلات را میخواهد در بچگی آدم پیدا کند. هی میخواهم بگویم خانم جان این بلایی که درین سه سال، مهاجرت سرمان آورد کل بیست و شش سال قبلش فراموشمان شده ولله. هی برمیدارد گذشته آدم را هم میزند. مثلن اگر هفته پیش شما از من میپرسیدید دوران کودکی خود را چگونه گذراندید؟ میگفتم عالی. اصلن جز خاطرات خوش و خرم چیزی یادم نبود. اما بلطف خانم روان شناس جلسه آخر چنان نبش قبری از خاطرات کودکی م کردم، که بدبختی های امروزم بکل فراموشم شد. نشسته بودم غصه بیست و پنج سال پیشم را میخورد. جالب اینجاست اولش که گیر داده بود یک خاطره بد از بچگی ت تعریف کن، من هرچه فکر میکردم یادم نمیامد. بعد گفت خب خاطره خوب تعریف کن. سه چهارتا خاطره خوب که تعریف کردم تازه خاطرات بد یکی یکی پیدایشان شد. ترسم ازین است که کلن برنامه ای بجز کشف ریشه نداشته باشد. حالا ریشه استرس من هرکجا که هست باشد، چطور من امروزم را به فردا برسانم؟ یک درمانی، دارویی، تمرینی. لطفن. 
.
بعد. این کتاب را دارم میخوانم در راستای اینتگریت نشدن در محیط کاریم. خیلی کتاب خوبی ست. به کلی کشف و شهود در مورد خودم رسیدم که شاید بعد در یک پست جدا مفصل بنویسم. 
Quiet: the power of introvert in a world that can't stop talking